من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

آرام‌تر

شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴، 23:24

دیشب بعد از مدت‌ها احساس کردم به آرامش رسیدم. اتفاق خاصی نیفتاد اما از اون آشفتگی ذهنی رها پیدا کردم.

دیشب با دوست خواهرم راجع به درس صحبت کردم و گفتم که چه مسیری رو طی کردم. تا کجا خوندم و چکارا کردم.

گفت که خوب پیشرفتی و خوب هم مقاومت کردی : ))

گفتم اره ولی دیگه اسفند انرژی‌م ته کشید.

خواهرانه بهم پیشنهاد کرد که یکسری دروس امتحان رو نهایی بدم.

منم دارم سعی میکنم تنبلی رو کنار بذارم و یک مقدار از تلاش‌هامو دوباره احیا کنم

_

من هیچ وقت احساس خوش صدا بودن نمی‌کردم ک این چند وقت با هر کسی صحبت کردم از صدام تعریف کرده. خیلی عجیبه برام و حقیقتش اینه خوش صدا هم واقعا فکر نکنم محسوب بشم.

نمیدونم ولی این آدم‌های مختلف چی میبینن یا چی گوش میدن: ))

شاید هم طرز صحبت کردن و استفاده از کلمات روی صدا هم تاثیر میذاره؟ نمیدونم واقعا.

_

خیلی عجییه با این که از معلمی خوشم نمیاد ولی با بچه‌ها ارتباط خوبی میگیرم. دوست هستیم با هم تا این که من در جایگاه قدرتمند باشم و اونا بازیگر کلاس.

گاها حتی توی کارها هم به من پیشنهاد میدن و با این که کلاس دومن پیشنهادهای خوبی میدن و استفاده میکنم.

البته این روش دردسر بیشتری داره تا اون روش که حکومت میکنی. کلاس‌هایی که روش حکومت کردن و دیکتاتوری پیش میرن خیلی ارومترن و منظم‌تر.

من کلاسم پرجنب و جوشه. حرف میزنیم، تصمیم میگیریم با هم، بچه ها به همدیگه کمک میکنن و میدونید خب تنشستن سرجاشون.

من نمیخوام بشینن سرجاشون همه‌ی ساعت رو. خودم ازشون میخوام وقتی چیزی بلد نیستن از من یا از همکلاسی‌شون کمک بگیرن.

شاید بهترین لحظه‌ی کلاسم زمانی باشه که یکی از بجه‌ها میاد کنارم می‌ایسته و بدون ترس میگه خانم من این رو یاد نگرفتم، میشه لطفاً بهم یادش بدین؟ من عاشق این لحظه‌م. جدی جدی حس می‌کنم همه چیز یک طرف و این لحظه یک طرف دیگه.

دقیقا من همین رو میخوام. یادگیری بدون ترس و احساس شکست.

این که اونقدر اعتماد کنن که بیان به من بگن یادنگرفتن و من براشون دوباره توضیح بدم. دوباره و دوباره.

به این لحظه فکر کردم، چون این روزها دارم با دانش آموزی که درسش زیاد خوب نیست به طور ویژه تر کار میکنم.

صندلیش رو کنار خودم گذاشتم و هر زمان که بشه اشکالاتش رو رفع می‌کنم. نمیخوام بذارمش کلاس دوم بمونه

گاهی ولی فکر میکنم شاید من معلم خوبی نباشم. معلم خوب یک جور دیگه توی ذهن همه رفته.

بیخیال. من خوبم: ))) همین که با هم حالمون خوبه راضی‌م.

__

یکم غمگینم امشب‌، یه کوچولو.

تغییرات هورمونی اخیرم به خاطر قرص‌ هورمونی که خوردم متفاوت شده

اخ اخ

__

خوابم میاد. بهتره بخوابم. ​​​​​​​

: )

تند تند نویس‌های قبل از رفتن

چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴، 11:43

دارم به یکسری چیزها فکر می‌کنم. به یکسری برنامه‌ها و حس می‌کنم شبیه خرسی شدم که در خواب زمستانی فرو رفته.

میدونم خیلی کارها باید انجام بدم ولی دارم فرار می‌کنم. فرار می‌کنم یا توجه نمی‌کنم.

به هر حال دارم یکسری برنامه توی ذهنم میریزم، برنامه‌های درست و حسابی. فکر می‌کنم حالا بهتر میتونم تصمیم بگیرم.

ذهنم آزادتره و من هم آزادترم.

هنوز نهار نخورده‌ام و لباس‌هایم را نپوشیده‌ام. روی تخت دراز کشیده‌ام پتو را روی پاهایم کشیده‌ام و به نوشتن فکر می‌کنم و به کلمات.

امروز بیشتر از هر روز دیگر به یاد کیارستمی هستم. نمیدانم چرا.

شاید نیاز دارم زندگی را از دریچه دیگر ببینم. دریچه‌ای که او در عکس‌ها و سینما نشان میداد را دوست دارم. پر از حس زندگی و سرسبزی است.

این روزها از زندگی فاصله گرفته‌ام. هستم و نیستم.

دنبال خودم میگردم و حتی نمیدانم در کدام لحظه گم شده ام.

راستی کلیپی از کیارستمی دیدم که شعری از نیما یوشیج می‌خواند و همین سبب شد نامه‌های نیما یوشیج را دانلود کنم.

نامه‌ها را دوست دارم. نامه‌ها برای من پر هستند از حقیقت و کلمات.

یکهو چیز دیگری یادم آمد. من برای ح و ح برای من نامه مینوشت. یکی دوباری در برگه و بقیه‌اش در تلگرام بود.

چند روز پیش داشتم با خودم گله میکردم که خدای من، من تنها یک اکانت هستم؟ اگر حذف شود من هم ناپدید میشوم؟ چرا هیج جا نیستم؟

و خیلی بی‌هوا دستم خورد و تمام پیام‌ها پاک شدند. البته خداروشکر یک طرفه و به ح پیام دادم و گفتم بکاپ را برایم بفرستد.

همان لحظه احساس کردم این کار، این کار بدون عمد، آزادترم کرد. نامه‌ای نیست، حرفی نیست و سخنی نیست. دور هستیم و دور.

حتی چت‌های چهار_پنج سال پیش ما که فقط شامل سلام خوبی بود هم پاک شده بود. به همین سادگی من پاک شدم. نه برای او، برای خودم. دیگر چیزی نداشتم از خودم.

بک‌اپ را فرستاد ولی خیلی زشت است. پیام‌ها را انگار در ورد وارد کرده‌ای. زشت و بدون احساس‌اند.

داشتم از چه میگفتم به این جا رسیدم؟

نمیدانم این من جدید را دوست بدارم یا ندارم. در سردرگمی غرقم.

بروم که دیرم شد.

حتما دیرم میشود. ۱۵ دقیقه زمان دارم فقط.

: )

احساسات

سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴، 21:31

هنوز ذهنم درگیره اینه که به ح عزیز گفتم از پلتفرم‌ها منو حذف کنه.

ناراحتم راستش. خیلی سخت بود گفتنش.

از طرفی دوستم، همسفر همیشگی‌م یک سفر اجباری داره به محلی که ح درس میخونه و میخواد من همراهیش کنم.

من دوست دارم اگر شد دیداری با هم داشته باشیم ولی نمیتونم این رو بهش بگم. میترسم انگار

از رد شدن، از ندیدن از همه چیز.

نمیدونم قبل از رفتنم باهاش مطرح کنم یا زمانی که رفتم استوری بذارم و در جریان قرار بگیره؟

البته که ما دلخوری از هم نداریم. حداقل تا الان دلخوری نداشتیم‌.

تصمیم برام سخته که از قبل بهش بگم یا بذارم برسم و غیرمستقیم.

احتمالا ۲۳ اردیبهشت یا ۲۲م بریم. من که در نهایت به خاطر سفر و تغییر حالم میرم.

وای

زندگی اونقدر عجیب و ِغیرقابل پیش‌بینیه که نمیدونم من چطور دارم برای ۲۳م فکر می‌کنم

یاد این خواستگار کوفتی افتادم. خداوندا شکر که هنوز زنگ نزدن.

من اینو کجای دلم بذارم.

اوه اوه.

امین گفت رد کردی مثل همیشه؟ گفتم نه!

نه. برای اولین بار نه. شاید چون دیدم زندگی جدی‌تر از اون چیزیه که من فکر میکنم و باید برم داخل اتفاقاتی که ازشون میترسم.

: )

هیجان اندر هیجان این روزها

سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴، 13:37

روزهای گذشته روزهای پراتفاقی داشتم.

اول که این آزارگر رو که دکمه‌ش رو زدم. بعد فهمیدم همین حرف‌ها رو به کسی دیگه زده. اون خانم بیچاره ۵ ماهیه که تحت آزار هست و با من مشورت میکرد چطور این رو حذف کنه.

فعلا تنها نتیجه این بود که گفتم شما چون باهاش حرف میزدی بهتر هست که اول دیر به دیر جواب بدی، بگی واتساپم مشکل داره، بعد پسرت رو بهونه کنی و در نهایت بگی که من نمیخوام حرف بزنم باهات.

خیلی آدم کثیف و لجنیه. در اصل با بمباران عاطفی و من برادرتم برادرتم میاد جلو و هی ادامه میده.

مطمئنم با چندین نفر دیگه هم این کار رو کرده.

دومین داستان هم خواستگار بود.

توی مدرسه خواستگاری‌م کردن و به قدری تعجب کرده بودم که نمیدونستم چی باید بگم. من ازدواج همیشه برام دور بود. بهش فکر نکردم و نمیدونم حتی اولویت بندی‌هام چی‌ن.

گفتم با خانواده تماس بگیرن.

حقیقتش دلم با ح عزیزه هنوز. اما من تنهایی توی این رابطه کاری نمیتونم بکنم. من تلاشی نمیبینم. نمیدونم حتی دلش میخواد من رو ببینه یکبار یا نه!

بارها گفته که میبینمت. اما یکبار اشاره کرد که اگر ببینمت چطور بدون تو ادامه بدم؟ سخت میشه بازم. راست میگه. دیدار اتفاق بیفته احتمالا سخت‌تر بشه برامون.

من که با تمام سختی دلم میخواد ببینمش. اصراری نکردم به دیدنش، برنامه‌ای فعلا نریختم. ببینم دنیا چطور پیش میره.

حالا که جریان خواستگاری پیش اومد، دیدم چقدر واقعیت زندگی متفاوت هست.

من هستم توی سن ازدواج و موردهایی که میدونم پیش میاد و باید بررسی کنم. با وجود احساس به ح برام خیلی سخت و حتی خیانت طور میشه. نمیخوام همچین جفایی در حق خودم بکنم.

من میتونم به هیچ، به چیزی که نیست دلبسته باشم؟

واقعاً دیگه چیزی نیست. هیچ چیزی بین ما نیست.

قلبم از این کلمات به درد میاد. هیچ چیزی بین ما نیست.

دیشب از این که حقیقت زندگی این جور به چشمم اومده بود کمی ناراحت بودم.

تازه انگار فهمیدم من دخترم و خواستگار و پیشنهادهایی خواهم داشت.

البته تازه نفهمیدم، دلیل کات ما هم همین بود که نمی‌شد من برای هیچ بمونم. من واضح بهش گفتم که من وقتی هیچ چیزی برام مشخص نیست چطور بتونم ادامه بدم؟

به اون هم حق میدم. خیلی رابطه‌مون تخیلی بود : ))) تخیلی و البته دوست داشتنی. شبیه همیم و مثل دو قطب همنام آهن رباییم و نتیجه میشه دوری.

چند روز پیش بعد از مدت‌ها برای یک چیزی، یک تماس کوتاه داشتیم و همون اول که سلام کردم یک جمله رو آهسته گفت: چقدر خوشحالم دوباره صدات رو میشنوم.

اخ عزیز قشنگم.

امروز هم به ح عزیزم گفتم از کانال و توییترم بزنه بیرون. سختم بود ناراحت شدم اما گفتم بهش.

من با احساساتم آشتی‌م و مینویسمشون. نوشتن احساساتم رو دوست دارم و برام مهم هستن. وقتی اون هست نمیتونم از دلتنگی بگم، از نبودن بگم یا گله کنم.

من اگر مینویسم برای خودم هست، نه برای اون. وقتی اون هست نمیتونم بدون سانسور چیزی بگم. همه‌ش باید حواسم باشه که یه وقت چیزی نگم، یه وقت حرفی نزنم که دقیقا با اون باشه و اصرار باشه که مثلا اره بیا من منتظرتم تو رو خدا : )))

حس بدی داد که بهش گفتم. اما ریمو هم نمیخواستم بکنم چون ما کاملا رو راست رابطه رو تا الان پیش بردیم. حداقل من هر چیزی بود رو صادقانه گفتم.

اینم از این.

دیگه چی

اتفاقات زیاد بودن و هستن.

با مدیر هم دیروز بحثم شد و البته خودش آشتی کرد. اصرار داره سال بعد بمونم و من غلط بکنم.

جدی چرا باید با این انسان مریض روانی بمونم؟ آیا من اسکول هستم؟ آیا سلامت روانم را دوست ندارم؟ آیا دنبال افزایش داروهای روان هستم؟

خیر.

یه چند هفته مدیرمون آدم بود من فکر کردم از خل بازیاش کم شده. نگو این همیشه خل و احمقه.

___

بقیه میگن من رک‌تر از قبل شدم. راست میگن. راحت‌تر نظراتم رو عنوان می‌کنم.

خیلی راحت شوخی میکنم و از اون دختر آروم و آهسته دور شدم.

البته که ذاتم همونه و در نهایت آرومم اما یک چیزی در من تغییر کرده.

نمیدونم دقیقاً چی بهش میگن. راحت تر بودن؟نمیدونم. اما اسوده‌ترم.

همین.

: )

صمیمیت از دست نرفته!

شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴، 10:40

دیشب زود خوابیدم و اواسط شب دیدم (ا) پیام داده: خوبی؟؟

وقتی اینجور میپرسه یعنی میدونم خوب نیستی! دو تا علامت سوال رو به این معنی به کار میبره و از طرفی ما اینجور نیستیم که حال هم رو بپرسیم. مثلا ممکنه یکهو یک نوشته یا چیزی ببینیم و برای هم بفرستیم. خوبی؟ اصلاً

صبح جوابش رو دادم و گفتم خوبممم. واقعا فکر می‌کردم خوبم.

گفت که یه مدته اوکی نیستی.

اول فکردم اشتباه میگه. بعد کمی گشتم و فکر کردم دیدم راست میگه. من یک ماه و خورده‌ایه درگیر یک تصمیم هستم و به جای این که تصمیم بگیرم هی دارم عقبش میندازم و حالم رو بد کرده.

سعی میکنم بروزش ندم. به روتینم برسم اما اینجور نیست. در نهایت ته قلبم میدونم که دارم اشتباه می‌کنم و اشتباهم ضرر میزنه بهم.

در نهایت گفتم اره یک مسئله ای هست یک ماهی درگیرشم و نمیتونم براش تصمیم بگیرم. احتمالا اون رو حس کردی.

برام جالبه که دوستی‌هایی که فکر میکردم با دور شدن و گذشت زمان از دست میرن اینجور نیست.

من خودم از (ا) حدود دو سالی دور شدم. فکر میکردم این دور شدن یعنی بازنگشتن به صمیمیت قبل! الان فهمیدم این جور نیست.

هر چند من هنوز هم ازش دوری می‌کنم. نمیدونم چرا. شاید به خاطر همون مشغله‌های ذهنی زیادم.

حالا باید تصمیم درست بگیرم. احتمالا باز هم از تلگرام لوگ اوت بشم. باز هم در تنهایی فرو برم و کمتر به این فکر کنم که برونگرا بودن هم خوبه.

: )

زیبایی و بودن

جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴، 11:22

دیشب مهمان داشتیم و برق رفت. رفتیم تو اتاق مامان اینا نشستیم که روشن‌تر بود و من پتوی مامان رو دور خودم پیچیدم. کمی هم چشمام خواب آلو بودن. مهمان گفت با این سر و صدا خواب میبره؟

گفتم اگر خوابم بیاد بله. و من بسیار خوابم می‌آمد و دلم میخواست همون لحظه بخوابم. توی اتاق خودم به دلایلی شرایط خوابیدن نیست فعلاً

در نهایت امروز ساعت ۸ بیدار شدم و دیدم سر جای دیشبم. وسط مهمان‌ها خوابم برده بود. خوابیدن در هر شرایط و زمان رو دوست دارم.

_

دیشب بالاخره شر اون آقای آزارگر رو کم کردم. هر چند مشخص بود جا خورده‌. نمیدونید چقدر راحت شدم.

مسئله‌ای که برام ترسناک بود این بود که این آقا از من دیتا داشت و میدونست روی چه چیزهایی از من دست بذاره.

یک جورهایی نقاط ضعف و قوتم دستش بود. میترسیدم. میترسیدم بیشتر پیش بره و ارتباط رو حفظ کنه. به هر حال کاربلد و لاشی بود.

با این که به خودم مطمئن بودم و میدونستم همچین اتفاقی رو اجازه نمیدم بیفته اما میترسیدم. میترسیدم دست روی نقاط ضعفم بذاره و ناخودآگاه بیفتم تو چاله. با تمام اطمینانی که داشتم، ترسیدم! من همیشه به خودم اعتماد داشتم ولی این آقا جوری رفتار کرد که من شک کردم به خودم. من به تمام کلماتی که استفاده میکرد بدبین بودم. اما نمیتوانستم اثبات کنم. شک کردم به خودم، به حساس بودنم و ... . اخر هم فهمیدم تنها چیزی که نباید به آن دامن میزدم شک کردن به خودم بود.

برای اولین بار در زندگی‌م برونگرا بودم. مسئله را خودم سعی نکردم حل کنم. تقریباً به هر کسی که تصمیمش برایم قابل اطمینان و عاقلانه بود پیام دادم و مشورت گرفتم.

باید بهترین حرکت را میزدم. اولش خواهرم میگفت بگو خانواده راضی نیستند تو پیام بدهی! گفتم من آتو دست این نمیدهم. در ضمن خودم نمیخواهم دیگر اسمش را روی گوشی ببینم.

پیامی آماده نوشتم و میدانستم به بهانه‌ای پیام خواهد داد، پیام داد و تمامش کردم. کمی رفع و رجوع کرد اما تمام شد.

وقتی خیالم راحت شد تازه تونستم غذا بخورم. رفتم تخم مرغ درست کنم و سر گاز حالم بد شد. مثل این که فشار تمام این مدت از تک تک سلول‌هایم بیرون میزد.

همونجا برگشتم و روی مبل نشستم. تخم مرغ ها را رها کردم و فقط سرم را توی دستم گرفته بودم. خواهرم که رد میشد گفت چی شده؟

گفتم نمی‌دانم. چیز میز خورده‌ام و الان حالم بد است و تخم مرغ ها روی گاز هستند. خاموش کن ته نگیرند.

خواهرم گفت ضعف کردی! من میدانستم ضعف نکردم. پیام‌های دوپهلوی این آقا و رفت و امدش به محل کارم، حالم را بد کرده بود. یک هفته تمام ذهنم درگیر بود. همه‌اش از همین بود.

_

دلم می‌خواهد امروز پر از احساسات باشم. از زیبایی‌ها بگویم. از بهار از خودم که آرامم از هر چه که فکر میکنم زیباست.

امروز زیبایی را بیشتر میبینم. دلم میخواهد در زیبایی غرق شوم.

: )

زیبایی

سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴، 20:49

دیشب یه پیام کوتاه به ح دادم و زود خوابم برد. اکثر اوقات در این مواقع پیامم رو پاک می‌کنم. دیگه خوابیده بودم و پیامم رو پاک نکردم.

دیدم ساعت دوازده و نیم اینا پیام داده که

سرم شلوغ بوده و الان دیدم پیامت رو. امیدوارم بیدار باشی و صحبت کنیم و دست همدیگر رو بگیریم.

من خواب بودم دیگه.

ولی بیدار که شدم یکسری مسائل شخصی که خودم درگیر بودم و به تصمیمش اعتماد داشتم را باهاش درمیون گذاشتم. آدم مطمئن و عاقلیه توی تصمیم‌گیری.

اون هم خوب سوال پرسید و دیتا گرفت که کمکم بکنه بعد آخرش یه جمله گفت که شاید مسئله این قدر هم جدی نباشه.

من هم این‌چند روز به شدت حساس شدم. از بعد از پیام‌های اون یارو.

گفتم که من میدونم چقدر این مسئله مهمه شاید اگر توی شرایط من بودی میتونستی بهتر متوجه بشی. ولش کن. خودم حلش میکنم.

بدبخت در حالی که سعی می‌کرد پرهای ریخته‌ش رو جمع کنه گفت من فقط داشتم راه حل میدادم.

منم گفتم: بله میدونم. من یکم روی این موضوع حساسم و گارد میگیریم. این جمله‌ت که شاید موضوع جدی نباشه گاردم رو برد بالا.

گفت که حس بدی داد بهت حرفم؟ منم آدم راستگو، گفتم کمی اره.

گفت که همچین قصدی نداره و میدونه این مسئله چقدر مهمه برای من.

کوتاه و پراکنده صحبت کردیم. از پایان نامه‌ش گفت، از نگارشش و سختی.

بهش گفتم توی پارک نشستی؟ البته دلیلی ندارم، حسی گفتم.

گفت که نه بیست دقیقه پیش پارک بودم و بلند شم. حس کردم دارم غمگین میشم.

من پارک رو برای این اشاره کردم چون خودمم توی روزهای سخت به طبیعت و سرسبزی پناه میبرم‌. فکر کردم شاید توی پارک باشه.

یکهو اسمشو صدا زدم

و گفت غمی که قرار بود پارک بده رو بهم دادی.

گفتم من چیزی نگفتم، فقط صدات کردم و توی ذوقم زدی.

گفت که این چه حرفیه، من توی ذوقت نزدم.

گفتم من فقط صدات کردم. چیزی نگفتم که این جور میگی

گفت که تو هر وقت خواستی بیا من رو صدا بزن ولی من غمگین شدم چون دلتنگ شدم. از منم حرف نکش : )))

دلم خنک شد. فقط خودم توی دلتنگی غرق نشم.

کاشکی همه چیز آسون و یا متعادل بود.

راستی هفته به هفته بشه یا نشه بهم دیگه پیام میدیم. خیلی سعی میکنیم نزدیک نشیم. رابطه‌ای که احساس توش پررنگ باشه نمیشه دوستانه پیش بره.

ما هم از اول قرار گذاشتیم به رابطه دوستانه تبدیل نشه. الان هم اشتباه میکنیم نه؟ میدونم. اما واقعا دوست داشتن و دور شدن سخته. اصلا با هم توی یک جمله نمیان.

همین.

: )

نقاب

دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴، 21:59

صبح غمگین بودم. حالم خوب نبود و دلم می‌خواست سرکار نروم. نمیدانم دلم چی میخواست ولی نمیخواستم حضور داشته باشم.

به هر حال سرکلاس رفتم و یکسری کارهایم را درست کردم. کلاسم خوب پیش میرود و من و بچه‌ها خوبیم.

دیشب ساعت یازده همان آقا پیام عذرخواهی داد و من جواب ندادم. مطمئن بودم به مدرسه می‌آید، حداقل برای بررسی رفتار دیگر معلمان.

به مدرسه آمد ولی من به دفتر نرفتم. قبل از این که به دفتر بروم به من گفتن که این آقا در دفتر است کاملا اتفاقی گفتن. من هم سرم را مشغول کردم و نرفتم.

سر راه برگشتن از مدرسه دلم می‌خواست توی پارکی بنشینم و از فضای سبز لذت ببرم. اما پارکی سر راهم نبود و من خیلی خسته بودم و دلم میخواست بنشینم فقط سبزه ببینم. نمیشد.

توی راه یادم آمد که گل فروشی‌ای را خواهم دید. وقتی رد شدم از در مغازه، وارد شدم. خندیدم و گفتم ببخشید من آمده ام گل ببینم. دلم میخواست گل ببینم و لذت ببرم.

آقای گلفروش هم آشنا بود و خندید و استقبال کرد.

برایم از همه‌ی گل‌ها گفت. اسم‌ها را گفت و من حتی شرایط نگهداری بعضی‌ها را پرسیدم. خیلی خوب توضیح میداد. مشخص بود از کارش لذت میبرد.

من هم چند تا عکس گرفتم از گل‌ها.

در همان بین آقایی می‌آمد و بین آن همه گل، گفت ببخشید این چقدر است؟ یک دسته گل داوودی سفید بود.

زیبا بود ولی برای هدیه دادن، خیر!

من هم خندیدم و گفتم ببخشید اگر برای خانمی میخواهید بخرید، گل‌های دیگر زیباترند. گل داوودی زیباست ولی حس ظرافت را نمیدهد. البته یک پیشنهاد است

او هم خندید. گفت که خب پس یک گل دیگر را ببرم.

من هم از گلفروشی بیرون آمدم و سعی کردم لذت ببرم از گل‌ها. از زیبایی، از بوی زندگی از بودن.

ساعت یک ظهر جواب پیام دیشب آن آقا را دادم. عذرخواهی‌ش را پذیرفتم و فقط خواستم تمام شود. دوباره هم عذرخواهی کرد.

میدانید این عذرخواهی دوباره و دوباره حداقل به من این را ثابت کرد فهمیده است من آنی نبودم که بتواند همچین رفتاری را بکند.

میدانید از خودم ناراحت بودم و فکر میکردم نکند من کاری کرده ام.

چرا که یکی از دوست‌هایم دیشب گفت با مردها مهربان نباش.

من اصلا مهربان نبودم. یعنی من همیشه حواسم بوده و کلا آدم خشکی هستم در دیدار اول. البته چهره‌ام کمی آرام است ولی خب رو نمیدهد. من مطمئن بودم که مشکل از من نیست اما حرف‌ها گاهی نا به جا هستند.

در نهایت به این نتیجه رسیدم، گاهی آدمی که فکر نمیکنی هم نقاب دارد و تظاهر می‌کند.

البته اگر نمیگویید خر هستم، آن آقا را بخشیدم. دلم را نیاز دارم و میخواهم جیزهای زیبا در آن جا بدهم.

بعضی تجارب سخت به دست می‌آیند. این تجربه هم بد بود و کاش اصلا به دست نمی‌آید ولی زندگی همین است.

+ دلم برای آقای ح تنگ است یا به عبارتی یک‌ ذره شده است. دلم می‌خواهد پیام بدهم بگویم عزیزم دلتنگت هستم.

اما من چیزی نمی‌گویم. من دلم نمیخواهد در دلتنگی یک طرفه فرو بروم. نمیدانم دلتنگی یک طرفه شبیه دوست داشتن یک طرفه است یا نه؟ ولی خیلی حس بدی دارد.

من دلم میخواست دلتنگی دو طرفه باشد. البته انتظار بیخودی‌است ما تمام کردیم. کلا احساسات هنگام کات کردن احساسات بی‌انصافه است. من هم بی‌انصافم، بی‌منطقم.

همین.

: )

سر کار

دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴، 7:27

امروز عصبانی‌م و تا حدی از دنیا دست شسته‌ام.

دیروز یکی از افرادی که کاملا محترم و متشخص شمرده می‌شود،به من زنگ زدند و گفتن مسئله‌ای رو می‌خوان با من درمیون بذارن.

اولش فکر کردم راجع به خواستگار است، خواستم بگویم نه. دیدم خیلی اصرار دارند که مطلب بین ما بماند. و در واتساپ پیام میدهند.

من هم گفتم باشد. واقعا دلیلی بر مخالفت نبود.

احتمال این که درباره شاگردی میخواست صحبت کند، بود. در نتیجه قبول کردم پیام داد.

اول با خواستگار شروع کرد و سپس به یکسری سوال‌های کلی رسید.

تا این جا هم وضعیت خوب بود تا رسیدیم به این جا که گفت من آدم شناسم و از همون دیدار اول متوجه شدم شما خاصی و تابی و فلانی.

این آقای محترم، کار من گیرش است و با لفظ‌هایی مثل لطف دارید و بزرگوارید سعی کردم بحث را جمع کنم.

خیلی حس بدی به من داد.

من همیشه حواسم به رفتارم بوده، همیشه چارچوب‌ها را رعایت کردم.

یکهو گیر این آدم‌ها افتادم. واقعاً عصبانی و ناراحتم از دست آدم‌هایی که حد و حدود خودشان را نمی‌دانند.

امسال منتظرم فقط تمام شود. خسته کننده و مسخره بود.

راستی آخر شب همون آقا پیام داد که حلال کنید و فلان.

چه چیزی‌ را حلال کنم؟ اعصاب خوردم را؟

پیامش را باز نکردم. گذاشتم همان بالا بماند.

مسخره‌ها.

هنوز هم عصبانی‌م و دلم میخواهد کسی حرکت اضافی کند تا سرش را بکنم.

مسخره است واقعاً. چقدر حس بدی دارم. میدانم مقصر من نبودم اصلا من جایی نبودم.

اه، چرا چنین موقعیت‌هایی آخر!

هنوز نمیدانم داستان چی بود! چرا اونجور شد؟ لعنت.

: )

زندگی من، این روزها

یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴، 12:58

درست لحظه ای که ازت می برم تحمل ندارم شکست می خورم

دقیقاً همین آهنگ یراحی شدم. درست لحظه‌ای که ازش میبرم، تحمل ندارم و شکست می‌خورم.

به نظرم فرایند کات هم جالبه. مجبوری دوری کنی و دوری رو بپذیری برخلاف میل خودت. کات؟ کات برای همچین چیزی زیادیه یا کمه؟ نمیدونم اما کلمه‌ی درستش نیست.

نمیدونم درسته یا نه ولی من قصد ندارم نزدیک باشم.فکر می‌کنم به اندازه کافی نزدیک بودم. البته گاهی من فکر میکنم نزدیک بودم و اون میاد بهم ثابت میکنه که دور بودم : ))))

اما حقیقتاً من توی دوست داشتنش بیشتر از خودم بودم. من که همیشه کم حرف بودم و خجالتی این بار اینجور نبودم. حالا هم چیزی بدهکار نیستم به خودم.

میتونم نفس عمیقی بکشم و آسوده بشینم.

کاشکی ولی تو نزدیک بشی. نزدیک بشی ولی راه نزدیک شدنمونم باشه. یه جوری که راهی هم باشه. چرا راه‌ها همه بسته بودن؟

ولش کنید. ادامه میدم بدتر میشه

: )

پرشکوه، روز اول کاری سال جدید

شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴، 8:23

روز اول کاری سال جدید رو پرشکوه شروع کردم. جوری خواب موندم که همه نگران شدن.

همکارم شماره خواهرم رو پیدا کرده زنگ زده بهش، بعد خواهرم زنگ زده دایی‌م که بیاد بیدارمون کنه. که توی این مرحله من خودم بیدار شدم و گفتم چیزی نیست خواب موندم فقط.

همیشه فکر میکردم بزرگ که بشم دیگه خواب نمیمونم.

۱۲ سال تحصیلی که درس خوندم خواب موندم و الان که به عنوان معلم هم میرم سرکار باز هم خواب میمونم. چقدر عجیب‌.

: )

در آمده از چاه

جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴، 14:42

دیشب داشتم خل می‌شدم. تصمیمی که به نظر خودم درست بود رو میخواستم بگیرم، تصمیمی که مدت‌ها بود بهش فکر میکردم و جرئت انجام دادنش رو نداشتم و فقط وقت میگذروندم.

دیشب برام آسون نبود، مخصوصاً این که هیچ کدوم از دوستامم کنارم نبود و نتونستم پیداشون کنم. در نهایت خوابیدم و صبح مصمم بیدار شدم.

گاهی عقب کشیدن به معنای شکست نیست. من عقب کشیدم.

مسیرم همون مسیره ولی با آرامش بیشتره.

امیدوارم پشیمون نشم.

بابت خیلی چیزها مردد هستم. مردد بودن خیلی بده.

اما حالم بهتره. حتی با وجود این که از فردا باید برم سرکار و فراغت و آسایشم یک چهارم یا کمتر میشه.

هوا بارونیه و بارون رو دوست دارم. کاش من هم قطره باران بودم.

بیشتر نمیتونم بنویسم.

ذهنم آشفته ست.

: )

ترکیدن

جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴، 0:2

امشب با کسی حرف نزنم میترکم. البته حرف زدن با انسان‌هایی که دلم میخواد. یه تصمیمی گرفتم و یکی داره سرزنشم میکنه و من خیلی در این مواقع ناتوانم. میخوام یکی از بیرون بهم بگه، شاید اشتباه کردم شاید درست. اما دوست دارم شرایط من رو بدونه.

بدبختی به دو تا از دوستام پیام دادم و هیچ کدوم نیستن. نمیخوام با بقیه هم مشورت کنم.

دلم میخواد با یه آدم امن باشه و کسی که در جریان اتفاقات من بوده. اون دلسوزی رو هم‌ نمیخوام. واقع نگری رو میخوام همراه با درک.

من اصلا نمیدونم چرا باید چیزی رو به کسی توضیح بدم. من ایا بهتر برای خودم نمیتونم تصمیم بگیرم؟

وای سرزنش نمیخوام. اخرین چیزی که دلم میخواد سرزنشه.

اخ اخ.

: )

چه بامزه

پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴، 19:44

متن‌هایی که در وبلاگم را میذارم را به هوش مصنوعی دادم و گفتم بگو شبیه کدام نویسنده است، این گونه جواب داد:

او هدایتِ زنانه‌تر و امیدوارتر است، وولفِ زمینی‌تر و خودجوش‌تر، و بوکوفسکیِ شرقیِ باکلاس! اما درنهایت، خودش است—و این همان چیزی است که یک نویسندهٔ واقعی را می‌سازد.

وولف رو خودم حدس زده بودم ولی برام جالب بود این که میگفت هدایت زنانه‌تر و امیدوارتر!

نوشتن برای من نفس کشیدن است.

: )

نوشتن و نوشتن

پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴، 14:21

دفتر خاطرات کلاس پنجمم رو پیدا کردم، توی یک تاریخ فقط یک جمله نوشتم:

امروز تولد ن است، به او تبریک گفتم.

ن دوست صمیمیمه از اول دبستان. براش این قسمت دفتر خاطرات رو فرستادم و کلی کیف کرد. بهش میگم‌ کل روزم در این خلاصه شده‌بوده که به تو تبریک بگم.

ن البته دیگه دوست صمیمی من نیست، خواهرمه. از اول دبستان با همیم. یک دوستی طولانی و خوب

چند جای دیگه هم اسمشو اورده بودم و براش فرستادم. حس خوبیه به نظرم‌. من آدم درونگرایی هستم و اون‌ میانگرا و تا حدودی برونگراست. باید ببینه برای منم اهمیت داره و این اهمیت رو باید نشون بدم.

دارم یادمیگیرم با وجود درونگرا بودن بعضی از احساساتم رو نشون بدم و اطرافیانم رو درک کنم.

__

تصمیم خودم رو برای ادامه راه گرفتم. مسیرم همونه ولی کمی آهسته‌تر. از این که بدوام و حال خودم رو خراب کنم فاصله گرفتم. این رو هم دارم یاد میگیرم که خودم رو دوست داشته باشم و اهمیت بدم به خودم.

__

هیچ وقت فکر نمیکردم اینجا خواننده ثابت داشته باشه، عجیب بود برام. سلام خواننده ثابت عزیز.

__

اگر جویای رابطه من و ح هستید، من در فاز دوری رفتم. او هم احتمالاً در فاز دوری رفته است. اون شب یکهو خیلی نزدیک شدیم، برخلاف قول و قرارها.

من البته پشیمون نیستم. احساسات هم قسمتی از زندگی‌ن و باید تجربه کرد. من تجربه کردم و تجربه ارزشمنده، همین.

شاید این بار تموم بشه واقعا؟ اونقدر دور بشیم که دیگه پیام ندیم؟ توی غم نگیم به همدیگه؟

من راستش یک ناراحتی ازش دارم و اون شب هم بهش اشاره کردم. بارها بهش گفته بودم با دور شدن یکهویی چیزی رو به من نشون نده. اگر ابهامی هست، تموم شدنی هست، حرف بزن.

اسفندماه برخلاف همه‌ی گفته‌های من‌دور شد یکهو‌ و من سعی کردم درک کنم. اما درک نشد. من از این دوری‌ها حس بد داشتم و باز هم زخمم باز شد.

اون شب گفت چرا راحت نیستی؟ گفتم چون میترسم بفهمم مثل اسفند ازم دوری می‌کنی.

گفت اونموقع شرایط فرق می‌کرد.

هیچ شرایطی برای من قابل درک نیست‌. وقتی که تو بی‌خبر از همه جا حال کسی رو بپرسی و اون جواب نده یا سرد جواب بده و تو بهت زده بشی که چی شده!‌

من از این حس متنفرم.

بهش گفتم خب من نمی‌خوام دوباره اون حس رو تجربه کنم.

راست هم گفتم. من زخم خوردم. زخمی که نشونش داده بودم دوباره زخمی شده بود. دوباره خونریزی کرده.

برام خیلی سخته من پیامی بدم و رفتاری کنم که باز اون زخم‌ باز بشه و بسوزه. به نظرم به نفع دوتامونم هست. خوبه دور بشیم. دور.

زندگی انگار همینو میخواد ازمون. بذار این بار فکر کنم به میل زندگی پیش برم بهتره‌.

__

با همه‌ی تفاسیر و منطق‌های بالا، دوستت دارم. دوستت دارم و تو خود منی. من بی‌حجاب خودم بودم و این که خودم بودم رو دوست داشتم.

__

همین

: )

دیشب، دیروز و شاید روزها

چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۴، 12:23

دیروز روز شلوغی بود. صبح با مهمون اومدن شروع شد و تعارف زدیم نهار موندن.

عصر دوباره مهمون اومد و تعارف زدیم باز موندن شام: )))

بعد باز هم مهمون اومد.

قیافه همه‌ اعضای خانواده دیدنی بود. همه‌مون توی یک حالت بهت و پارگی بودیم. نگاه مامانم میکردم، چشم تو چشم میشدیم خنده‌نون میگیرفت، نگاه خواهرم می‌کردم بازم خنده‌مون میگرفت.

با این که روز شلوغی بود اما خوب بود.

من یکم از عصر دلتنگ و غمگین بودم. بیدار که شدمم مهمون داشتیم و من کمک دست مامانم بودم. نمی‌خواستم تنهاش بذارم و درس بخونم‌. به غم و دلتنگی گفتم کناری بشینن تا من فرصت کنم بهشون برسم. بعد از مهمان باز‌ی‌ها رفتم بهشون سر زدم و بغلشون کردم.

آخر شب به ح پیام دادم. من واقعا درگیرش شدم و اون هم درگیر من شده. درست تصمیم نمیگیریم. یعنی هر دو به شدت درگیر همیم و نمیتونیم از هم دست بکشیم.

من دوستش دارم و اون درونگراتر از منه. فکر میکردم راحت تر میتونه از من دست بکشه. دیشب دیدم که خیر اونم درگیر منه.

رفتم کلی گله کردم.

که خدایا من این ح قسطی رو نمی‌خوام. واقعا دلم نمیخواد ح رو قسطی داشته باشم. گفتم کاشکی میتونستم بهت بگم بلاکم کنی! گفت: هرگز.

دیشب ناراحت بودم واقعاً. همه چیزم بهم ریخته بود. از این که نتونم به ح غمم رو بگم ناامید می‌شم. آدم پناه روزهاش رو برای همه شرایط می‌خواد.

دیشب هم من یک پیشنهاد نصفه و نیمه رابطه داشتم و به شدت اعصابمو بهم ریخت. کلی سر ح غر زدم. اون بیچاره هم مونده بود چی شده.

اخلاق من اینجور نیست که غر بزنم. اونقدر ادامه داد و گفت حرف بزن تا گفتم مشکل اصلی اینه که یکی به من پیشنهاد داده و من ناراحتم.

به روی خودش نیورد ولی ادامه مکالمه نشون میداد که ناراحت شده. شاید فکر می‌کردم ناراحت نمیشه؟ نمیدونم.

دوست داشتن اون رو هم حس می‌کنم. جدای واژه‌ها که بارها بهم گفته. نمیدونم چرا زندگی این جور با ما شده : ((

خلاصه تا تونستم غر زدم به جون ح‌. تا تونستما. قشنگ اونم گیج شده بود. فکر کنم اولین بار بود همچین چیزی از من میدید.

هوف. هوف.

دیروز با دخترخاله.م صحبت میکردم. سر اون تجربه جالب. میگفت خوب شد ما رو نگرفت و اونجور میخندیدیم: )))

گفتم واقعا خداروشکر که م.ح با احتیاط ما رو همراهی کرد وگرنه ما رو که نگرفته بود: ))) این قدر خندیدم به ویس‌های اون شبمون.

__

راستی آقا ا این جا رو با توجه به متنی که فرستادم براش پیدا کرد.

گفت که نمی‌خونه اینجا رو. راستش بخونه هم اوکیه.

اگر داری میخونیش مشکلی نیست. فقط هیچ وقت بهم نگو اینجا رو خوندی!

و تقریباً مطئنم یکسری دیگه از دوستامم این جا رو دارن که من نمیدونم.

خب عزیزان من مشکلی ندارم. فقط هیچ وقت بهم نگید! به نوشته‌ها هم واکنش ندیدید. من احساسات و حرف‌های لحظه‌ای‌م رو با توجه به همون لحظه ثبت میکنم. لزوما حس و فکر دقیقم نیست.

بوس بهتون♡

___

: )

در کانال نوشتن.

دوشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۴، 18:44

نمیدونم چی شد که توی کانال نوشتن جای وبلاگ رو برام گرفت. البته من معتقدم ورژن بی‌حجابم این جاست، اون ورژنی که نگران نیست کلماتش چطور باشند یا چی بگه. میدونم این جا کسی قرار نیست منو قضاوت کنه. توی کانال یکم اعضا آشنان و قضاوت رو خواهند داشت خواهی نخواهی!

اما من خوشم اومده از اونجا نوشتن. جالبه برام بدونم آیا متن‌های طولانی که مینویسم رو کسی میخونه یا نه!

+ اون شبی که من داشتم تجربه ... میکردم، آقای ح هم در شرایط مشابه بود. خیلی خنده دار بود من میخواستم اولین قلوپ را بخورم و دیدم عه ویدیومسیج داده.

هنوز تنها کسی که نوتیفش روشنه آقای ح و خب طبق صحبتامون انتظار نداشتم ببینم پیام داده و دیدم عه! گفتم عه منم تو همین حالتم و گفت چه تصادف جالبی واقعاً.

اون بیهوش شد زودتر و من تا خود صبح بیدار بودم.

صبح که بیدار شدم حالم رو پرسیده بود و من به شدت حالم بد بود. نمیدونستم به گربه حساسیت دارم و همه‌ی سیستم بدنم بهم ریخته بود. گربه‌ها هم نذاشته بودن بخوابم

البته گربه رو نگفتم چیه. خونه‌ی کسی که بودم دو تا گربه داشت و اینا تو جک و جون من بودن.

در نهایت من رفتم از نهایت استیصال توی بالکن نشستم و آقای ح سعی میکرد حرف بزنه.

من جدیدا خیلی راحت شدم و با خودم اوکی‌م. ویدیو مسیج میدادم و اونم ویدیو مسیج میداد. الان نگاه قیافه اون روزم میکنم خنده‌م میگیره. نگاه کنید صبح پس از ... بود اون به درک، چشم‌هایم ورم کرده بودند و صدام، الله اکبر. بینی‌م کاملاً کیپ بود صدام در نمی اومد.

دیشب که برگشتم خونه حالم بد بود. رفتم دوش گرفتم که این مو گربه و پروتئین نم چی چی از جک و جونم بره بیرون.

کیسه اب گرم گذاشتم روی صورتم.

بهتر شدم.

آقای ح پیام دادن بهتری؟ گفتم خوبم. فلان و بهمان کردم و خوبم.

اومدم یک چیزی رو براش تعریف کنم و حتی الان یادم نیست چیه، صداش کردم و دیدم تایپینگه گفتم که بعد از نوشتنت میگم.

دیدم نوشته حالم اصلا خوب نیست و چه و چه.

فکر میکنم یک مشکل خانوادگی دارن که دوست نداره مطرحش کنه با من. درونگرا هم هست و میدونم تا اون حس مطرح کردن پیش بیاد طول میکشه.

چیزی به من از اصل موضوع نگفت. منم اصرار نکردم بدونم. میدونم حس و حال آدم خراب میشه. بودنم رو بهش نشون دادم فقط

امروز صبح داشتم فکر میکردم: خدایا! من باید حالشو بپرسم یا نه؟

الان ما کاتیم؟ نیستیم؟ چیه این؟

گفتم بذار بپرسم. حالش رو پرسیدم و هنوز حالش بد بود.

بعد برگشت گفت دیشب یک چیزی میخواستی بگی.

گفتم والا یادم نیست. گفت که این جا ( همونجایی که اسمشو صدا زده بودم) گفتم اره ولی الان فراموش کردم. گفت هر وقت یادت اومد بهم بگو حتماً

این که به حرفی که میخواستم بزنم اهمیت نشون داده رو دوست داشتم. با این که میدونم الان در شرایطی نیست که باید باشه.

نمیدونم مشکل چیه ولی دوست ندارم تحت فشار قرارش بدم. دوست دارم خودش بهم بگه. من فقط نشون دادم هستم و برای بهتر شدن حالش هر کاری لازم باشه انجام میدم.

خودم بارها در شرایطی بودم که دوست داشتم تنها باشم‌ یا کسی چیزی از من نپرسه و فقط بودنش رو بهم اثبات کنه.

روابط انسانی واقعا سخته. گاهی گیج میشم که بهترین واکنش چی میتونه باشه!

زندگی اینجور میگذره.

نمیدونم دوست داشتنیه یا نه! اما انگار پر از تجربه است. تجربه.

: )

دیشب

یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴، 11:49

راجع به تجربه دیشب با خودم درگیر شدم. نمی‌دانم ارزشش را داشت یا نداشت. شاید آدم باید به استقبال تجربه‌ها برود؟

نمیدانم.

اتفاقی نیفتاده ولی نمیدانم چرا روحی کامل بهم ریختم. مشکلی با خوردن نداشتم و اصلا بابت آن عذاب وجدان ندارم. بیشتر انگار سیلی واقعیت را به گوشم زد و هزاران چیز را نادیده میگرفتم واضح‌تر دیدم.

اندوهگینم و حتی نمیدانم چطور خودم را دلداری بدهم. حس می‌کنم هزاران کار اشتباه انجام داده‌ام، هزاران امتحان را خراب کرده‌ام و هزاران پروژه شکست خورده دارم.

اخرین باری که این قدر عمیق اندوهگین شدم را یادم نیست. به شدت دلم می‌خواهد از همه چیز فرار کنم. از خودم و حتی زندگی‌ام.

از آن روزهایی ست که حتی برای فرار دلم نمی‌خواهد بخوابم. آخ از انسان، آخ از انسان.

چرا من الان غمگینم؟ میدانم. راستش را بگویم به خوبی میدانم اما دلم نمیخواهد به زبان بیاورم. خیلی خسته‌ام

شاید کمی چشمانم را ببندم حالم بهتر شود. بهتر با خودم کنار بیایم.

: )

پایان سردرگمی به وسیله کسی که بارها گفتم حواستان باشد نزدیکش نشوم!

شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴، 14:29

این یک هفته من به شدت سردرگم بودم و نمیدونستم چکار کنم بهتره.

امروز خواهرم نشسته بود و گوشی دستش بود، گفتم خواهر عزیزم لطفاً به من گوش بده می‌خوام باهات حرف بزنم.

توضیح دادم که شرایط درس خوندنم‌ چطوره و نمیدونم‌ چکار کنم.

راستش حرف زدن معجزه کرد. همین که کلمات رو به زبون اوردم دوباره تونستم فکر کنم. خیلی جالبه، حرف زدن مشکلات ذهنی رو کم میکنه.

همون موقع یاد محمد حسن افتادم. همون که گفتم حواستون باشه مخم رو نزنه = )))))

اون خیلی خوب درس میخونه و مطمئن بودم میتونه راهنمایی‌م کنه. پیام دادم گفتم داش گلم تو از وضعیت من کم و بیش خبر داری، بیا بگو چکار کنم که ضرر نکنم؟

لیست دروس خونده شدم رو گرفت و بهم گفت چیا رو بخونم و چیا رو نخونم. کدوم فصل‌ها رو میتونم از پسشون برمیام و کدوما رو نمیتونم.

ذهنم باز شد. الان واقعا راحتم و میتونم نفس بکشم.

به محمدحسن هم گفتم نگاه کن با توجه یه شرایطم حرف بزن. نمیخوام ایده ال گرایی کنی. تحمل استرس اضافی ندارم.

اخرش گفت این روحیه‌ت رو میپسندم. : )))

والا این روحیه پروو بودن رو خودمم میپسندم.

خلاصه بازگشت، بازگشت به وسیله دوست عزیز.

: )

من واداده!

جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴، 17:45

چند روزه کامل وا دادم. دلم نمی‌خواد هیچ کاری انجام بدم. درس خوندن رو رها کردم و دلم میخواد فقط بخوابم.

بیهوده زندگی می‌کنم. فقط هر شب یک طرح نصفه و نیمه توی کانالم میذارم و حس و حالم رو مینویسم.

کانالم راستی اینه https://t.me/sufairytale و بیشتر دوستانه ست.

حس و حالم رو ثبت می‌کنم و سعی می‌کنم هر طور شده یک کاری هر چند کوچک رو انجام بدم.

عجیبه با این وجود بیهودگی هنوز خودم رو دوست دارم. همیشه در این مواقع از خودم بدم می‌اومد و این اولین باره که خودم رو بدون دلیل دوست دارم.

من و ح هنوز دست و پا شکسته داریم دور میشیم. واقعا حرفی نمیزنیم و چیزی از هم دیگه نمیپرسیم. گاهی فقط حضور داشتن رو حس میکنیم و میریم.

اقای ح به بقیه پسرا گفتن گرگ‌های در کمین. انگار که من چه تحفه‌ای هستم : )))) خدایا شکرت. هر چی گشتم ولی گرگ ندیدم. من واقعاً حواسم به نحوه‌ی ارتباطم هست. گرگ و شیر و پلنگ نداره. من اونی نیستم که طعمه بشم.

دخترخواهرم اومده خونمون و چقدر بچه‌ها شیرینن. من تا قبل از بچه خواهرم علاقه خاصی به بچه‌ها نداشتم ولی الان واقعا ته دلم قند آب میشه.

همین.

شاید بتونم ریاضی بخونم و بهتر فکر کنم ادامه زندگی‌م رو قراره چکار کنم.

: )

دلم گرفته

جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴، 1:40

امشب دلم میخواست باهاش صحبت کنم. دلم برای حرف زدنش باهاش تنگ شده. چقدر دلتنگی عجیبه.

برام سه تار؟ دوتار ؟ یه تار؟ نمیدونم چند تا تار نواخت و حس میکنم هر نوتش رو قلبمه.

ناگفته باید بشنومم و اونم ناگفته باید بخونه.

دلم میخواست باهاش حرف بزنم، ته دلم گرم بشه و بدونم کسی در این دنیای بی در و پیکر به یاد منه. همین

: )

فاصله

پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴، 17:27

دیشب به یکی از دوستام پیام دادم. وقتی که با هم صحبت میکردیم یک لحظه به ذهنم اومد که خدای من چقدر طرز فکر ما فرق کرده. دنیا دنیا فاصله افتاده بین ما.

میخواستم بهش پیشنهاد بدم تابستون با هم بریم مسافرت ولی وقتی صحبت کردیم دیدم که نه واقعاً همسفر خوبی نمیشه.

مشخصاً زندگی‌ش رو بر اساس اینستاگرام پای ریزی کرده بود و علاقه‌هامون خیلی متفاوت شده بودن.

یکمم به اخلاقش فکر کردم و یادم اومد اوه خدایا از اینا بود که یکهو قهر میکرد و غر میزد سر بعضی چیزا. از اینا که وای این چرا اینجوره؟ وای چرا اونجوره؟

همونجا از تصمیمم عقب نشینی کردم.

خیلی جالبه دوست آدم، همکار آدم نمیشه و حتی گاهی همسفر آدم هم نمیشه.

بعد داشتم فکر میکردم بذار به یکی دیگه از دوستام بگم. یادم اومد اون خانم خانما هم وسواسیه: ،))) خدایا شکرت.

بقیه گزینه‌ها هم همینطور رد شدن.

به نظرم همون دوست قبلی‌م برم با شوهرش صحبت کنم و دوباره با هم بریم بهتره. البته نمیدونم شاید شوهرش همین الان هم راضی باشه.

واقعا مسافرت رفتن چه دردسرایی داره.

از دور و اطرافیانمم چند نفر رو چک کردم و دیدم نه واقعا. من آدم سخت گیری نیستم و وقتی رفتم تمام تلاشم اینه بهم خوش بگذره از اینا که سر هر چیزی میخوان ادا و اصول دربیارن متنفرم. حالا از شانس دور و اطراف منم کلی از این آدما هست.

چقدر بده آدم بد سفر باشه.

_

اصلا شروع متن سر این بود که فاصله. میخواستم فاصله رو بگم.

فکر نمیکردم این دوستم این قدر توی هپروت باشه. یا من زندگی رو جدی گرفتم یا واقعا زندگی جدیه.

در نهایت هم گفت من منتظرم از آسمون پول بیاد همه جامو درست کنم. قیافه‌م و هیکلم!

گفتم تو که خوبی؟! چرا آخه؟

خندید گفت نه فیلر بزنم خوب میشه، فلان کنم بهمان کنم.

یک لحظه موندم از این اعتماد به نفس یا یادم نیست شایدم عزت نفس که این قدر خراب شده. دوست من واقعا خوبه و نیاز به اینا نداره.

پریروز هم با اون دوستم بیرون بودم و گفت من نه خوشکلم نه هیکل دارم و نه هیچ چیز دیگه.

به ولله این یکی هم خوب و خوشکله : )))

گفتم بابااا خوبی تو که‌. الان دقیقا کجای صورتت مشکل داره یا هیکلت؟!

پرای من همینجور میریخت. من واقعا قیافه عادی دارم ولی با خودم اوکی‌م. خوبم دیگه همینم چکار کنم-_-

چقدر این مقایسه کردن‌ها بد شده.

____

توی وضعیتی‌ام که ممکنه برم بگم منو دوست داشته باااااش. دوستمممم داشتهههه باشششش.

: )

من و راه زندگی.

پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴، 14:39

__

احساس می‌کنم باید توی راهی که انتخاب کردم کمی تغییر ایجاد کنم. نمی‌خوام در کل مسیر تغییر ایجاد کنم، فقط احساس می‌کنم یک چیز رو درست و حسابی ندارم. دلم می‌خواد مطمئن باشم در این مسیر یک چیزی به دست میارم.

نمیدونم کارم درسته یا غلط. میگم نکنه از تنبلی باشه یا از کمالگرایی؟

این گیج شدن داره بهم آسیب میزنه و انگار که یک وزنه ده کیلویی دارم حمل میکنم.

دلم می‌خواد بخوابم و تصمیم نگیرم. از تصمیم گرفتن فرار میکنم. خیلی بده که آدم فرار کنه.

نشستم بین کتاب‌ها و سعی دارم تصمیم درست رو بگیرم!

__

دیشب توی کانالی جوین شدم و نوشت : تک دانه سوسن کانال و احتمالاً چشم عسلی جوین شده.

دوست داشتم استقبالشو و این پیام رو توی کانالم گذاشتم : ))

یکی رفته بود ناشناس داده بود که:

نبینم کسی روی سوسن خانم نظر داشته باشه

فکر میکنم آقای ح بودن. لحن حرف زدن ایشونه: ))) اون خانمم اینو گذاشتن توی کانال. از طریق نویسنده کانال، به صورت ناشناس لاس زدیم کمی.

خیلی بهم چسبید. این قدر توی این رابطه ما دوریم و با چارچوب سعی میکنیم رفتار کنیم که همچین چیزی که شاید ساده هم باشه به چشمم میاد.

امان از این دوری. تازگیا هم که سعی میکنیم کامل دوری کنیم و چیزی نگیم که بدتر نشه سختی جدا شدن.

زندگی این شکلیه!

__

گاهی احساس میکنم خیلی نازنازی‌م و دلم میخواهد بشینم و فقط نازم کنن. گربه درونم کاملاً فعاله و دلم میخواد ناز بشم.

دور و اطرافیان خیلی آدم‌های نازنازی نیستن. یعنی من اصلا ندیدم یکی بیاد بگه نازم کنید. من ولی همیشه میگم‌. بله همینه که هست‌‌. نازم کنید، ناااااز.

___

جدای همه این حرف‌ها یه خستگی عجیبی هم دارم. رخوت و خستگی

فکر میکنم خسته‌تر از همیشه‌م. دلم یه استراحت عمیق می‌خواد.

نه بیرون رفتن، نه حرف زدن. یه استراحت عمیق که حتی نمیدونم چطور اتفاق می‌افته

__

: )

دور و نزدیک

سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴، 15:49

دیشب آخرای شب دیدم از آقای ح پیام دارم. راستش هنوز بقیه میوتن و فقط نوتیف این آقا میاد.

خیلی تعجب کردم. دیدم نوشته: میشه یه سوال بپرسم؟

من یه استرسی گرفتم. گفتم خدایا چی میخواد بپرسه؟

بعد از دقایقی که من داشتم سکته میکردم، اومد سوال کرد که :

توی این مدت با کسی آشنا شدی؟ یا با کسی صمیمی شدی؟ ( از پسرا)

من واقعا وقتی سوالشو خوندم این جور بودم که چیییی میگییی آقا. کپ کردم.

گفتم معلومه که نه! مگه چقدره اصلا ما کات کردیم؟چه سوالیه؟‌

گفت نه بیشتر منظورم صمیمی‌تر شدن بود.

( والا آقا فکر کرده لابد پی‌وی من صف به صف پسر نشسته و منتظرن من کات کنم تا اینا بیان جلو : )))) عجب بخدا‌. شدیداً هم بهم برخورده بود. احساس میکردم بهم توهین شده، به دوست داشتن و خودم)

بعد توضیح داد گفت میدونی چیه من هیج وقت نمیتونم بشنوم تو با کسی دیگه آشنا شدی. برام سخته توی همچین موقعیتی قرار بگیرم. ( بعد یکسری حرف زد که منظورش این بود ما نمیتونیم دوست عادی بمونیم و یک روز برنگردی به من بگی سلام من با یکی آشنا شدم)

قیافه من پشت گوشی دیدنی بود.

گفتم سوالت اصلا خوب نبود، تو از حس من خبر داری. مگه الکیه به این زودی کسی رو جایگزین کنم؟

ولی این مورد رو درک میکنم. منم دوست ندارم توی همیچین موقعیتی قرار بگیرم و نمیخوام بشنوم ازت که با دختر دیگه‌ای تو رابطه‌ای.

گفت خب خوبه. من دوست ندارم فرندزونت بشم.

درنهایت صحبتمون این شد که فرندزون نشیم. منم دوست نداشتم فرندزونم بشه واقعا توانایی‌ش رو نداشتم.

بعد هم اون گفت من میدونم تو جذابی ( جذاب؟ چه کلمه‌ی عجیبیه برای من! ) و گرگ‌ها در کمین‌اند. شوخی.

منم گفتم فعلا خودم شیرم، شیر درنده.

+توی اون پست کات کردنم دو سه تاتون کامنت گذاشته بودید که کات این قدر عاشقانه؟ دوباره بهم برمیگردید.

همون شد. ما هی میریم و برمیگردیم. دیشبم گفتم خب بریم ادامه مووآن، چیزی هم که نباید بگم.

آخرش دوست دارم گفتیم و رفتیم.

اره ما داریم کات میکنیم. جون عمه‌ دوتامون.

این که کدورتی از هم نداریم سختش میکنه‌. اگر از هم دلگیر بودیم راحت تر جدا میشدیم اما واقعا حرفی بینمون نبوده.

به قول خودش رابطه‌مون امن بوده.

چه زندگی شده واقعاً. البته من از تجربه رابطه امن خوشحالم با تمام این سختی‌هایی که داره بهم تحمیل میشه.

شاید به جای کات باید اسم این رو فاصله گذاشت. فاصله میگیریم ببینیم در نهایت چی میشه. زندگی به کدوم سمت میبرتمون.

: )

قهرهای دوران حال بدی

یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴، 19:21

گفتم که دوست قدیمی پیام داده و فکر میکنم حالمو می‌خواد بپرسه.

بچه‌ها گویا من همون دوران که حالم بد بوده از این هم ناراحت شده بودم و پیام داده بود معذرت خواهی کنه.

فکر کنم بعد از یکسال باشه. خداروشکر یه شش هفت ماه حالم بد بود این همه گرد و خاک کرده بودم = )))

دوستی خاصی نداشتیم و من اصلا یادم نبود ناراحت شدم از دستش. چرا البته دوستی خاصی داشتیم فکر کنم، چون اون هر سال، بلااسثتنا تولدمو یادش می‌موند و تبریک میگفت و من همیشه این جور بودم که : چرا؟ واقعا چرا؟

خلاصه

بیچاره از همون اول شروع کرد معذرت خواهی کردن و گفت که من چندین باز کلوز اینستا گذاشتمت که ریپلای کنی و معذرت خواهی کنم اما نمیدیدی. گفتم والا اینستا رو از تابستون دلیت کردم. نبودم اصلا

گفت عذاب وجدان داشتم که خیلی بد باهات حرف زدم. ازت خیلی معذرت میخوام. تو دوست خیلی خوب من بودی و خیلی ناراحت بودم که کاری کردم که روم نیست حتی بهت پیام بدم

( بچه ها در این بین من هر چی فکر میکردم یادم نمی‌اومد چرا ازش ناراحت بودم. میدونم ازش ناراحت شده بودم ولی چراشو نمیدونستم. هی اون معذرت خواهی میکرد من نمیدونستم در چه حد بوده کارش که دهنشو سرویس کنم : ))) )

بعد بازم ادامه داد که من برات پست میفرستادم ولی فقط نگاه میکردی، هیجی نمیگفتی. من میخواستم چیزی بگی که معذرتخواهی کنم.

گفتم والا پست فرستادن کجاش معذرت خواهیه؟ من ناراحتم از دستت بعد بیام بگم مرسی که پست میفرستی؟

گفت نه تقصیر من بود. باید بیشتر پیگیرت میشدم تا از دلت در بیارم. ولی چون جوابمو نمیدادی مغرور شدم دیگه ادامه ندادم.

( ق

قیافه من که اصلا یادم نمیاد سر چی ناراحت شدم :| جیجیججیج)

دیدم جدی نادمه، گفتم ناراحتی ازت تو دلم نیست.

قول گرفت که ناراحت نیستم و رفت.

احتمالا رفت تا تولدم که تبریک بگه:))))

خدایا اول سالی چه دوستی‌هایی داره برمیگرده.

خودمونیم من احتمال میدم این هم مثل امیر و یکسری از دوستام رو اعصابم بوده و من توی یه دوره‌ای از زندگی‌م خیلی حالم بد بود و کم تحمل بودم. دیگه اعصاب نداشتم و از دستش ناراحت شدم و حذفش کردم.

جلل الخالق.

گرد و خاک کردم شش هفت ماهی گویا. ارتباط بوده که قطع میکردم مثل نقل و نبات. هوف خیلی دوران بدی بود واقعا ظرفیتم تکمیل بود، البته من میگفتم بهشون که ظرفیتم تکمیله اونا رعایت نمیکردن و نتیجه این میشد منم میگفتم باشه خدافظ.

چه چیزا ادم از خودش میبینه ها

: )

امروز

یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴، 11:26

امروز قراره بازده بهتری داشته باشم. دلم خواست چند کلمه‌ای بنویسم و بعد برم درس بخونم.

وضعیت راهی که دارم میرم خیلی غیرمشخصه. دارم راه میرم فقط.

برخلاف همیشه که کم از خودم میگفتم اینبار تقریباً مینویسم همه جا. نمیدونم این بده یا خوب. من همیشه به کم گفتن عادت داشتم ولی الان از نوشتن خوشم میاد، از این که کوتاه بگم چکار کردم در روزم. میخوام تجربه‌ش کنم.

شبا زود خوابم میبره یعنی ساعت ۱۲ رو به زور میبینم. کار غیرعاقلانه هم ازم سر نمیزنه.

اتمام هر شب سعی می‌کنم یه طرح ساده بکشم که نزدیک به حس و حالم باشه. هم این که احساس کنم یه کاری برای خودم انجام دادم و هم اینه طراحی رو فراموش نکنم.

امسال دوست‌های قدیمی زیادی بهم پیام دادن، خیلی عجیبه. دیشب هم یک دوست اینستاگرامی پیام داده به تلگرامم. از تابستون اینستاگرام رو پاک کرده‌بودم و به نظر میخواد فقط حالمو بپرسه. برام عجیبه، امسال گویا سال دوست‌هایی قدیمیه.

برم بخونم.

همین

: )

کدر

یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴، 0:14

درس که می‌خونم بازده خوبی ندارم یا حداقل امروز بازده خوبی نداشت. خسته‌م و بسیار عقب

چقدر هم خوابم میاد. خوبیش اینه این شب‌ها قرص میخورم قبل از خواب و وقت فکر کردن ندارم زیاد. بیهوش میشم و فردا روز جدیدی رو شروع می‌کنم.

بخوابم

: )

دیرگیر در احساسات

شنبه دوم فروردین ۱۴۰۴، 0:53

دیروز آقای ح برای من سه تار زد و فرستاد. آخرشم عید رو تبریک گفت.

وقتی داشت ریکورد میکرد دیدم زده ریکوردینگ اما وقتی فرستادش نمیدونم چرا یادم رفت این رو برا من ریکورد کرده و تو دلم گفتم هعی دنیا. برا همه فرستاده برا منم فرستاده همونو. منم مثل بقیه: ((

امروز یکهو یادم اومد که زن تو دیدی ریکوردینگه، برای همه فرستاده چیه؟ تازه بدبخت توی جمع خانوادگی بود و سعی کرده بود رسمی تبریک بگه آخر ویس.

امروز تازه کیف کردم از تبریکش که هم خاص بود هم قشنگ.

آهنگی که نواخته بود رو هم خیلی دوست داشتن، حس خیلی خوبی میداد.

من واقعا دیر لود میشم:)))

: )

ارتباطات قدیم

جمعه یکم فروردین ۱۴۰۴، 12:19

دیروز که عید بود یکسری پیام تبریک گرفتم که از آدم‌های قدیم زندگی‌م بودن، کسایی که قبلاً ارتباط داشتیم.

اولی‌ش دوست دوران دبستان بود. هر سال عید رو بهم تبریک میگه. شخصیتش کاملاً مخالف منه و به قول خودش تو نازنازی هستی و من داش مشتی: )) جدای از اون فکر می‌کنم مذهبی شده یا کلاً به فرقه خاصی گرایش پیدا کرده. هر سال عید رو بهم تبریک میگه و من هم بهش تبریک میگم. دوران دبستان دوست صمیمی‌م نبود ولی یک احساس خوبی نسبت بهم داشتیم که همون حس باعث شده تا الان ارتباط رو حتی کمرنگ حفظ کنیم.

دومی‌ش یکی از دوستان دوران دانشگاهم هست. توی تبریک عید من پیش قدم بودم. به این دوستم یک دوره‌ای ولی فیلم و کتاب معرفی کردم و سلیقه‌ش مثل منه. آدم ارومیه و فکر میکنم اگر محیطی که زندگی میکرد فرق داشت اصلا این شخصیتی که الان داره رو نمیداشت. مطمئنم آزادتر و بی‌پرواتر میشد. ازدواج کرده و گاه گاهی توی پیام‌ها از حال و احوال هم باخبر میشیم. دوست روزهای سخت هم هست

سومی: امیر. این اواخر توی پست‌ها اسم امیر اوردم. امیر رو من سال‌هاست میشناسم، فکر میکنم بیشتر از ۵سال باشه. دوست عادی من بود و دوران استراحت مطلق که بدترین روزهای زندگی من بود سعی میکرد هوام رو داشته باشه. بعد از این که کم‌کم سرپا شدم حال روحی‌م به شدت بد شد و دیگه نمی‌تونستم تحملش کنم. به قول خودش رنجور شده بودم. از هر حرفش ناراحت میشدم و سخت بود برام همه چی.

تو رابطه رفته بودم و ازش دور شدم. چند وقت پیش بعد از مدت‌ها پیام داد و حالم رو پرسید. من جواب درستی ندادم. بعد دوباره پیام داد چند روز بعد یک سری صحبت کردیم که خب ما هر دو رفتیم توی رابطه و درست بود که دور بشیم و فلان. بعد گفت که از دست من خیلی ناراحته.

من الان حالم خوبه و یکم فکر کردم دیدم واقعا حق داره ناراحت باشه. من توی اون دوره بهش نگفتم حالم بده و رعایت کنه. کلا حرف نمیزدم با کسی و تقرییا ارتباطم رو با همه قطع کرده بودم و امیر که ارتباط رو سعی میکرد نگه داره رو هم به زور خودم قطع کردم.

دیروز که عید رو تبریک گفت بعدش اروم بهش توضیح دادم که من بهت نگفتم ولی همون دوران افت شدید کردم. گفت من نمیدونستم.

گفتم میدونم. من به هیچ کس نگفتم. دوست نداشتم کسی بدونه اما الان بهت میگم. من اون دوران ارتباطم رو با همه قطع کردم. رابطه دلیل اصلی بود ولی چیزای دیگه هم کنارش بود‌. حالم خوب نبود و احتمالا همون روزا خودت هم متوجه شده بودی‌. بعدش مجبور شدم دارو مصرف کنم تا برگردم.

به هر حال این ارتباط یک روز کامل قطع میشه ولی دلم نمیخواست با ناراحتی از من باشه. ناراحتی که دلیل واقعی نبود

دوست چهارم: ایشون از دبستان همکلاس من بود و دبیرستان صمیمی شدیم و دانشگاه هم یک رشته و یک جا قبول شدیم. اون خوابگاه رو انتخاب کرد و من بیزار از خوابگاه ترجیح دادم رفت و آمد کنم. دوران دانشگاه کمی دور شدیم از هم.

دختر عجیبیه، باهوشه ولی ارتباطات اجتماعی خوبی نداره. من نزدیک‌ترین دوستش محسوب میشم ولی باز هم بسیار درونگرا ست و چیز خاصی نمیگه. فکر میکنم نزدیک‌ترین دوستش مامانش باشه.

برام عجییه همیشه که این قدر درونگراست. من هم درونگرام ولی گاهی نیازه آدم با دیگران حرف بزنه و دیدگاه‌های مختلف رو ببینه. این قدر تنها بودن خوب نیست.

دیروز به ایشونم تبریک گفتم و فهمیدم که هنوز ۷ ماه از عروسی‌شم نگذشته زاییده! البته خبر داشتم حامله است ولی ماه رو الکی گفته بودم. بچه‌م قبل از عروسی حامله بوده : ))) واقعا هر چیزی از این دختر برمیاد. هنوز یکسال از کل فرایند آشنایی‌شون نگذشته و سه نفره شدن. بامزه‌ست. همیشه میتونه با تصمیماتش باعث شگفتی من بشه. کلا دیدش به زندگی هم متفاوته و منطقیه.

بقیه هم که دوستای نزدیک بودن و قصد ندارم از نزدیک‌ترها بنویسم. این‌ها کسایی بودن که گاهاً ماهً سالً پیام میدیم و عید باعث میشه بدونیم هنوز نخ ارتباط حفظ شده.

همین

: )

تند و تند

جمعه یکم فروردین ۱۴۰۴، 0:8

پشت سرهم و کوتاه انچه در ذهن‌ میگذرد:

درگیر اینم چکار کنم ماه بعدی همچین پریود وحشتناکی نداشته باشم. ترسناک بود این ماه و ماه پیش

امسال قصد دارم قدر دوستی‌هامو بدونم و حفظ شون کنم

وضعیت کنکورم خوب نیست اما میخوام با خودم مهربون باشم. من سال خوبی رو نگذروندم و بیماری‌های پشت سر هم اذیتم کرد.

خودم با خودم مهربون باشم حداقل.

امسال تغییراتی توی استایلم خواهم داشت. شاید موهامو کوتاه کنم و رنگ کنم. مژه هم شاید گذاشتم.

خیلی اهل این کارا نیستم و از قیافه‌ی ساده‌م خوشم میاد. به نظرم همه چیزم به خوبی سرجاشه فقط برای دیدن تغییر شاید دست به همچین کاری بزنم.

اگر بتونم مسافرت‌های کوتاه رو توی برنامه‌م میچینم. پیدا کردن همسفر داستانه‌.

کتاب خوندن! اخ که نمیدونم چرا توی برنامه‌م جا نداره‌. تا وقتی وه وضعیت کنکورم مشخص نشه نمیتونم برای کتاب خوندن برنامه بریزم

حافظ امروز گفت که تو میتونی. میخوام به حافظ اعتماد کنم و عزمم رو جزم.

__

ح عزیز میگفت چرا سخت میگیری؟ ما قرار بود هر وقت خواستیم بهم پیام بدیم.

نمیدانم.

همین

_

: )
© من نوشت