حس میکنم بهتر از قبل هستم
هنوز خیلی مونده تا برگردم به خودم.
یه هالهیمشکی منو در بر گرفته و با انگشتام
تکه تکه سعی دارم این هاله رو پراکندهکنم.
گاهی موفق و گاهی ناموفق.
عکسهای دو سال پیش رو نگاه میکردم و دیدم
فراموش کردم. خودمو فراموش کردم.
طراحی کردن، عکس گرفتن و... یا به عبارتی (بودن رو).
حالا دارم برمیگردم. روندم خیلی سریع نیست
ولی در حال انجامه.
+ دیروز یهویی نوشتهای از اولین دوست پسرم دیدم
کسی که به مسخرهترین شکل ممکن کات کردیم
و به معنای واقعی بد کرد.
نوشتهبود به نظرتون بعد سه سال توضیح بدم
چرا بدون خدافظی رفتم، بده؟ ( دقیق یادم نیست نوشته رو ولی
خلاصهش این بود که بعد سه سال داره فکر میکنه توضیح
بده یا نده).
بهش فکر کردم. به تمام اونروزا.
توضیح دادنش چیزی رو تغییر نمیده
و فکر میکنم حالم رو بد میکنه.
از تمام اون روزها گذشتم. از خودشم گذشتم
و قبول کردم آدما گاهی بدون دلیل تصمیم میگیرن نباش.
یا همهی آدما بلوغ ارتباط رو ندارن.
نمیدونم پیام میده که بخواد توضیح بده یا نه
ولی ذهنم رو درگیر کرد.
مرددم که اگر بخواد پیام بده میخوام بشنوم یا نه
دلم میخواد بدونم چه اتفاقی افتاده بود ولی از طرفی
هیچ تاثیری توی زندگیم نداره جز باز شدن
اتفاقات گذشته.
شما اگر بودید میذاشتید توضیح بده؟
___
هوای پاییز رو دوست دارم.
پاییز برای من زندگی دوبارهست.
همیشه توی پاییز به زندگی برمیگردم
و فعالتر از همیشه میشم.
___
دوست داشتن سخته.
دوست داشتن درست و حسابی سخته.
دلم برای دوست داشتن تنگ شده.
___