من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

امروز

دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴، 21:32

امروز به دوستم پیام دادم و گفتم:بذار خودم زودتر از پسرخاله‌ت بهت بگم که نتونستم باهاش کنار بیام و خداحافظی کردم باهاش. استرسی بود و من نمیتونستم اونجور درس بخونم.

خندید و گفت: ولی اون دوستت داشت و به فکرت بود

کاشکی قیافه منو پشت گوشی میدید.

دوستم داشت؟ از دوست داشتن هم شانس نیوردما اون از آقای ح که دوستم داشت میگفت چون نمیخوام اذیتت کنم بیشتر از این، بهتره دور شیم. ( سه نقطه حاوی هر چیزی)

اینم چون دوستم داشت کم‌کم منو به تیمارستان داشت راهی میکرد.

مردمو یکی دوست دارن باعث پیشرفتش میشم، بوجی موجی‌ش میکنن من اونوقت باید دز داروهای اضطرابمو میبردم بالا که اینو بتونم کنترل کنم-_- ولم کن مرد

حالا من مطمئنم آمارمو از دوستم در اورده بود ولی به شخصه اصلا و ابداً حوصله آدم‌های تاکسیک ندارم.

من آروم و ملو هستم و کسی که بخواد حرص بخوره و برای خودش اعصاب خوردی درست کنه اذیتم میکنه

بیاید اصلا به مشکلات این روزهام بپردازیم

شاید هم باید یه پست بنویسم با عنوان: خواهر سمی

بعد رفتارهای خواهرمو بنویسم.

نمیدونم این رفتارهای جالب رو از کی به ارث برده.

قشنگ نمونه یک انسان تاکسیکه با وجود تمام خوبی‌هایی که داره همه‌ش داره دعوامون میشه.

برای این که از هر چیزی داستان درست میکنه برخلاف من که از اکثر چیزها گذر میکنم و یا با آرامش توضیح میدم.

و من همه‌ش اینجورم که : زن مگه اعصابتو از تو کوچه اوردی که هر چیزی رو داستان میکنی؟

فکر کنید حالا من خواهرمو نمی‌تونم عوض کنم و خب تحمل کردم که اونم هر دو دقیقه نزدیکه خودمو از دستش بزنم به در و دیوار بعد بیام با این یکی؟

بگذریم که به نظر من هیچ حرف رابطه‌ای نبود. همه چیز در چارچوب بود و فلان

ولی دوستم گفت: پسرخاله‌مو پس زدی بیشعور= ))) اون دوستت داشتی جدی.

ای سوسن بختت دختر، بختت.

امسال پسر ببینم نزدیکم دیگه گازش میگیرم. هیچی جز دردسر برای من نداشتن. دوست داشتنشونم به درد عمه‌های بزرگوارشون میخوره.

___

کتابخونه رو دوست دارم و از فردا صبح زودتر میرم.

به نظر میاد جدی جدی اول مهر قرار نیست امسال دیگه در محیط آموزشی باشم.

برای اولین سال!

برای اولین سال! بعد از چند سال؟ ۱۲ سال مدرسه+ ۴ سال دانشگاه+ ۳ سال معلمی.

_

امیدوارم راهمو به خوبی بتونم طی کنم. به خوبی و خوبی.

چقدر این روزها دلم کتاب میخواد.

احتمالا کتاب اولیس رو بخونم. وقت میکنم اگر برم کتابخونه و جمع و جورتر درس بخونم.

__

زندگی رنگیه و مم امروز حس کردم آبیه. یک آبیه آسمونی و تمیز

زندگی شما امروز چه رنگی بود؟

: )

یک جنوبی فیک!

دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴، 12:5

من زیر کولر کتابخونه نشستم که باد بهم نخوره و گرم باشه اما دارم یخ میزنم.

کنترل کولر کو؟

توی خونمون اصلا کولر نمیزنم وقت درس خوندن. آدمی که یک جا نشسته مگه گرمش میشه؟

بقیه چرا سردشون نیست؟

عزیزان و گرامیان چرا سردتون نیست؟

از فردا با پتو میام، جدی.

سردمهههه.

: )

بدون روتوش نوشتن

دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴، 1:59

چند روزه بیشتر از قبل دلتنگم.

در این دلتنگی به همه چیز شک کردم، به خودم به اون و تمام احساساتی که جریان داشت.

وقتی که قرار باشه تصمیمی بگیرم بی‌انصاف میشم و میدونم الان هم بی‌انصافم. میدونم که نگاهم درست نیست و شکی وجود نداره اما دلم میخواد شک کنم.

ساده ست دلم میخواد شک کنم. من به اون شک کردم. حالا وجود هم نداره از خودش دفاع کنم و من راحت شک‌هام رو به یقین تبدیل می‌کنم و دورتر میشم.

خاطراتم رو دارم دستکاری می‌کنم.

واقعا توی این موقعیت حوصله دلتنگی ندارم. موقعیت زندگی‌م کمی به هم بچیده شده و دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم.

فقط این که دلتنگ بشم رو دوست ندارم. شاید حتی بحث دوست داشتن نباشه، بحث ذخیره انرژیه.

البته من عقب کشیدم و دیگه دوست ندارم برای اون رابطه من انرژی بذارم. به شخصه دلتنگی رو گذاشتم تو گنجه روش چند تا صندوق سنگین هم گذاشتم.

از شانس بدم با وجود این که من از همه جا ایشون رو پاک کردم. نمیدونم چطور شد امروز یک نوشته‌ای که ساعت دو شب گذاشته بود مبنی بر این که دلتنگه از اسمون به دستم رسید.

حتی شک دارم دلتنگ من باشه! می‌بینید؟ آدم میتونه بی‌انصاف، بدبین و حتی خشن باشه‌‌.

و من تصمیم گرفتم همه رو با هم باشم. خیلی هم ویژگی‌های جالبی‌ن با همدیگه.

کمی از من دورن این ویژگی‌ها ولی حقیقتاً ترجیح میدم اینبار نزدیک باشن.

من واقعا دیگه توانایی مدیریت هیچ ارتباطی رو تا مدتی ندارم. خیلی نازک‌تر و نرم‌تر از این حرفام.

____

بازم یکسری تصمیم باید بگیرم. احتمالا شنا رو بیارم توی برنامه‌م و خیلی چیزای دیگه رو حذف کنم.

شنا رو خیلی دوست دارم و ارتباطات وجود داره.

ارتباطات انسانی‌م داره کم میشه و با وجود درونگرا بودنم نیاز دارم به وجود انسان‌ها

__

تلگرام و اینستاگرام رو حذف کردم.

واتس‌اپ رو میوت کردم.

و فقط وبلاگ رو دارم.

دوست دارم توی این مدت بعد از درس خوندن، بیشتر درگیر واقعیت باشم تا مجازی.

___

این چند روز اخیر به شدت نازک نارنجی بودم. روی یک موی نازک راه میرفتم و هر لحظه امکان سقوطم وجود داشت.

به شدت احساسی و نازنازی بودم.

مطمئن بودم اگر کسی کوچک‌ترین حرفی بهم میزد شبیه این کارتون‌های ژاپنی سیلابی از اشک‌ از چشام راه می افتاد.

خیلی عجیبه، من احساسی هستم ولی مدت‌ها، شاید بالای دو سال بود سریع گریه‌م نمیگرفت و این یکهو اینجور شدن کمی برام غریب بود.

اخ اخ

____

مامانم رفت مشهد

دوست عزیزم رو خواهد دید. هدیه‌ای فرستادم دست مامانم که به دوستم برسونه همراه با نامه. نامه رو کاملا دلی نوشتم هر کلمه‌ای که از قلبم بیرون می‌اومد رو نوشتم

عصر رفتم پاک‌نامه گرفتم و نامه رو داخل پاکت‌‌نامه گذاشتم، چقدر عجیب. نامه و پاکت نامه!

امیدوارم دوست داشته باشه هدیه و نامه رو.

____

دوست داشتن چقدر راه پیچیدع و عجیبی!

دوست داشتن، علاقه و انگیزه.

__

یک لیست کتاب برای خودم جدا کردم که تا اطلاع ثانویی هیچ کدومو نمیتونم بخرم و من با پرویی تمام لیستم رو هر هروز پربار‌تر می کنم

___

روزاتون خوش.

همین

: )

صلح‌دهنده‌ی بیزار

شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴، 22:56

از این که توی خونه نقش صلح‌دهنده یا آرام‌کننده اوضاع رو دارم بیزارم.

امروز مامانم یک کاری کرد که واقعا عاقلانه نبود. هر جور نگاه میکردی عاقلانه نبود و منم مطمئن بودم عاقلانه نیست اما انجامش داده بود و خواهر بزرگتریم به شدت داشت مامانم رو سرزنش میکرد.

یک لحظه برگشتم به تمام خاطرات و کار خرابی‌هام کردم و دیدم وا؟ مامانم هزاران جا پشت من در اومده و من شاید گندهای بزرگتر هم زده باشم اما توی این موقعیت چرا سرزنش اصلاً؟

خواهرمو از برق کشیدم و گفتم من این گندی که مامان زده رو تقبل می‌کنم.

مامانم هم خیلی ناراحت بود بابت اتفاقی که افتاده. از طرفی مامان رو هم دلداری دادم که چیزی نشده و حالا یکبار بوده و پیش میاد و فلان.

بحث ماست مالی نبود، بحث این بود که مامانم واقعا هزاران جای دیگه چشم پوشی کرده و حالا به هر دلیلی این بار تصمیم اشتباه گرفته و من دوست ندارم حالا که داره میره سفر دم سفری زهرمارش بشه چیزی.

سعی کردم وضعیت رو نرمال کنم.

نمیدونم چقدر موفق بودم. تمام سعی‌م رو کردم که نذارم فردا با حس بد بره.

احتمالا این تقبل کردن هم برام یک هزینه مالی در پی‌ خواهد داشت ولی وقتی می‌بینم دلش شادتر خواهد بود، ترجیح میدم که هزینه رو متقبل بشم‌.

آه

اما از این صلح‌دهنده بودم یکم بیزار و خسته‌م. دلم میخواد مدتی از همه چیز کنار بکشم.

احتمال زیاد ساعت‌های موندنم توی کتابخونه رو بیشتر بکنم.

نمیتونم همزمان درس بخونم و اتفاقات رو کنترل کنم‌. فشاری که بهم میاد زیاده و سختمه اینجور.

تصمیمی که گرفتم اصلا برای خودم آسون نیست‌.

امشب هم کمی غمگینم.

غمگین و دل خاکستری.

: )

گاهی سخنی

شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴، 2:14

چقدر این روزها که کمتر وقت گفتگو دارم بیشتر تشنه گفتگو کردنم.

آخرشب‌ها دوست دارم پیام بدم و کل روزم رو تعریف کنم و بگم درس خوندم یا تست‌ها رو چکار کردم.

از نگرانیام بگم و حتی دلتنگیام.

قبلا این موقع‌ها به آقای ح پیام میدادم و تند تند یه چیزایی میگفتم خیلی وقت نمیشد حرف بزنیم، هر دو شاغل بودیم و محصل اما شنونده داشتم حالا شنونده ندارم.

کسی که بدونم که برای من همیشه وقت داره و از ته دل دوست داره حرف‌های من رو بشنوه.

خیلی البته غصه نداره، اونقدر خسته خواهم شد که بیهوش میشم ولی جای خالی رو نمیشه انکار کرد.

من حرف زدن رو دوست دارم با وجود این که شاید پرحرف محسوب نشم. آه

چند تا کتاب پیدا کردم دلم باهاشونه که بخرمشون ولی باید توی حالت سیو مانی باشم. این ماه آخرین ماهیه که حقوق میگیرم.

کتاب عزیز دورم.

امروز به محمد حسن پیام دادم که یکی از کتاباش رو پس بدم بهش و خیلی رسمی نوشت وقت بخیر. خندیدم بهش، جدی خندیدم بهش

دید خندیدم شل کرد. من حالا باید ناراحت باشم اون اومد جدی باشه.

گفتم بیا کتابت رو پس بگیر. من اینو استفاده نمیکنم.

گفت که عصر فردا میام میبرمش.

بعد هم دید من ناراحت نیستم‌.‌ یکم راحت‌تر شد.

البته من ناراحت بودم یا نه؟ این سوالیه که جوابش نامشخصه. برام آدم مهمی نیست که بخوام ازش ناراحت باشم.

قلبم رو نیاز دارم و رفتارهای اون اذیتم کرد و منم حذفش کردم. به نظرم دیگه ناراحتی نداره.

اتفاقا یکمم توی ذوق اون خورد چون انتظار نداشت با موقعیتش که هم معلمه و هم پزشک من خیلی راحت حذفش کنم ولی متاسفم. من این چیزا گولم نمیزنه.

شغل، اخلاق نمیاره. اخلاق برای من خیلی خیلی مهمه.

این روزها که تلاش میکنم رو دوست دارم. از تلاش لذت میبرم.

بیشتر میخواستم بگم اما خوابم میاد. خوابم میاد و همین

: )

یار روزهای سخت، فراموش نشدنی.

چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴، 11:37

پریشب دخترخاله و شوهرش را دیدم. شوهر دخترخاله حالش خوب نبود و مشخص بود.

دخترخاله گفت: دندانش درد میکند و دندانپزشک نوبت نداده است.

گفتم: من نوبت میگیرم. کاری که ندارد.

فردا زنگ زدم. با منشی صحبت کردم. گفتم من هیچ وقت نوبت های اورژانسی برای دندان‌های نمی‌گرفتم و خودتان بهتر میدانید. این بار پسرخاله‌ام ( نسبت را کوتاه کردم) دندانش درد می‌کند و آمده‌ام برگ طلایی‌ام را خرج کنم.

منشی خندید و نوبت داد.

به دخترخاله‌ام گفتم: عزیزم برایتان نوبت گرفتم و به قول درست‌تر: تو نیکی می‌کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.

داستان از این قرار است که در روزهای پس از حادثه، همان حادثه که دیگر اسمش را نمی‌ببرم، من اضطراب بسیار شدیدی را تجربه میکردم. نمی‌توانستم ساده‌ترین کارهایم را انجام بدهم.

از همه گریزان بودم و تنها کسی که به زور خودش را در دایره تنهایی‌ام جا داده بودم دختر خاله‌ام بودم.

کاملا این جور بود که محلم نمیداد حتی زمانی که بی‌‌حوصله و سرد بودم.

از شدت اضطراب کارهای ساده مثل نوبت دکتر گرفتن هم برایم سخت و نشدنی شده بود. به همین دختر خاله‌ام پیامک میدادم، شناره دکتر را میفرستادم و میگفتم نوبت بگیرد. بدون حرف نوبت میگرفت و همراهم میشد.

کارهایم را تنها فقط با همراهی او میتوانستم انجام بدهم. حتی خیلی وقت ها با او هم می‌خواستم کنسل کنم ولی با خودم میجنگیدم و خجالت می‌کشیدم و میرفتم کارم را انجام میدادم.

حالا من حالم خوب است و از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد لاسو شده ام. ارتباطاتتم مثل قبل و حتی بهتر شده است.

کارهای دخترخاله‌ام را یکی پس از دیگری دارم راه می‌اندازم. برایش نوبت دکتر می‌گیرم، مدل آرایش نیاز دارد برایش تا حالا 4 نفر را جور کرده‌ام و ... .

میخندد. میگوید واقعا قدرتتتتتتت زنننننننن قدرتت.

میخندم می‌گویم یادم نرفته‌است در روزهای سختم همراهم بودی، حالا من هم هرکاری از دستم بربیاید برایت میکنم.

: )

نوشتن، کلمات، خواندن.

چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴، 0:5

دلم میخواد حرف بزنم.

خیلی چیز خاصی مد نظرم نیست.

دختری که مشاورم هست رو دوست دارم. خیلی احساس آرامش بیشتری دارم و حسمم بهتره.

فکر می‌کنم بهتر باشه برم کتابخونه. ساعت مطالعه بهتری میتونم داشته باشم و از این نظر کاملا مطمئنم.

__

اداره به مدیر هنوز اعلام نکرده من نمیرم و منم به دوستم گفتم من به هیچ عنوان جواب تلفن اداره رو نمیدم.

خودشون گفتن دیگه من نیام.

تا یک مهر بنده در دسترس نیستم. میخوام گوشیمو بندازم توی سطل = ))))

_

دیگه

گاهی هنوز دلتنگ می‌شم. دلتنگی. حس عجیبیه و الان نمیدونم دقیقا دلتنگ چی می‌شم.

تقریبا میشه گفت هیچ دلخوری ازش ندارم فقط گاهی احساس می‌کنم هیچ جا وجود نداشتم و این من رو ناراحت می‌کنه.

با این که میدونم حس نادرستیه ولی چیزیه که حسش کردم و دوست هم ندارم توضیحش بدم. از این که حس کردم وجود ندارم فقط ناراحتم وگرنه واقعا هیچ ناراحتی ندارم.

دلتنگ می‌شم. حتی دیگه نمی‌دونم دوست داشتن چطوره و دوست داشتن وجود داره یا نه!

چقدر عجیبه.

__

راستش هنوز هم دلتنگم

با ای که بالا نوشتم و جملات رو کنار هم گذاشتم ولی احساس میکنم چیزی رو گم کردم. یک چیزی کمه.

آه

___

باید چاپگر بخرم.

برگه زیاد چاپ میکنم و بهترین کار اینه که چاپگر تهیه کنم. عصر قیمت کردم و یکی به نظرم به کارم میاد.

هزینه‌ش هم خوب بود‌ ولی خب رسماً دیگه باید چیزی نخرم.

من دلم لباس میخواد. من واقعا عاشق لباس خریدنم. پیراهن و لباس‌های ژیگو پیگولی

باید امسال از این بگذرم گویا

___

از وقتی این دیواره برلین فروریخت من دوباره به خودم برگشتم. به شدت روی مودم و انرژی‌م اثر گذاشته بود.

واضح بود یه چیزی‌م شده. دیگه اواخر تا فروریزش به شدت اذیت شده بودم و حاضر بودم هر کاری کنم که درست بشه.

خداروشکر با امپول پروژسترون درست شد همه چیز!

__

خواهرم دکور بوتیک رو عوض کرد. دنبال مدل میگرده.

من میتونم مدل بشم ولی چون دارم درس میخونم زمان ندارم و وقتی میرم سر بزنم به خواهرم، مشتریا و دوستای خواهرم میگن پس چرا خواهرت رو مدل نمی‌کنی؟

به خواهرم میگم بگو خواهرم ایکیوش پایینه. نمیتونه لباس بپوشه= )))

البته من خیلی دوست دارم مدل شدن رو و یادمه از کوچکی کت واک رو نگاه می‌کردم و یک راهرو داریم. اعضا خانواده رو می‌نشوندم، لباس می‌پوشیدم و دست رو کمر میذاشتم ،راه میرفتم و نگاهم می‌کردن.

یکم بیشتر فکر می‌کنم توی مدرسه هم پارسال چند بار این حرکت رو انجام دادم. لباس پوشیدم گفتن چقدر قشنگه. گفتم وایسید.

از دور براشون کت واک رفتم. = )))

قیافه مدیر: @_@

معاون: @_@

___

دیگه از چی بگم

اها من درونگرا هستم و از چیزهایی که این جا میگم هم شاید دوست صمیمی‌م کلا چهل درصدشو خبر داشته باشه.

خیلی آدم تعریف کردن نیستم.

چند شب پیش برای یک اتفاق خیلی ساده خودشو باخته بود. برای این بود که پولی رو جایی سرمایه گذاری کرده بود و سود نکرده بود. البته ضرر هم نکرده بود.

واقعا داشت ناله میکرد. سعی کردم درکش کنم و گوش دادم.

بعد تا شب ادامه داشت. شب بهش گفتم میدونی به نظرم همین که ضرر نکردی واقعا جای شکر داره. زندگی هزار تا اتفاق داره و خب یارو کلاهبردار نبوده و ضرر هم نکردی همین خوبه.

باز ادامه داد.

گفتم میدونی من این هفته رو چقدر جالب گذروندم؟ ناراحت نیستم بابت اتفاقات و اصلا هم الان ذره‌ای نمیخوام گله کنم. از این که تونستم در بیام خوشحالم ولی نگاه کن زندگی میتونه همچین روی بدی هم داشته باشه.

تلاش کن و برای تلاش کردنت شاد باش.

فکر نمی‌کنم در نهایت حرفام تاثیری داشت. ظرفیت آدم‌ها گاهی پر میشه.

__

دوست دارم تا صبح حرف بزنم.

کسی بهم گوش بده و من بدونم مخاطب دارم. گوش دادن و مخاطب داشتن.

__

همین حداقل تا این جا همین

: )

فرو ریختن وافعی دیوار برلین: واقعی

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴، 0:0

این بار واقعی، دیوار برلین فرو ریخت.

داشتم دیوانه می‌شدم، حساس و تحریک پذیر شده بودم و این سوسن به قدری برام عجیب و غیر قابل هضم شده بود که بیگانه بودم با خودم.

امیدوارم توازن هورمون‌هام به مثال قبل برگرده.

خیلی میخوام حرف بزنم، خیلی ولی خوابم میاد.

: )

فرو پاشی دیواره برلین

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴، 12:48

به نظر میاد دیواره برلین بالاخره فرو ریخت.

هنوز مطمئن نیستم ولی نشانه‌هایی از آن مشاهده شده است که همین هم شادی آفرین است.

با ما همراه باشید ببینیم دیواره برلین فرو میریزد یا نه!

+ مثل پیرمردا توی بیمه‌ها دنبال سابقه‌ بیمه‌م هستم.

واقعا ۲۶ سالگی عزیز رو دوست دارم.

نمیدونم کدوم کار درسته.

همین بیمه کارمندی بمونه، برم تامین یا چی‌. حوصله فکر کردن هم ندارم.

بابام اینا هم اصلا کارمند نیستن که بخوان ایده ای داشته باشن راجع بهش.

خودمم یکم کمالگرام ولی باید شل کنم و یکی رو انتخاب کنم.

دیگه بیمه چه فرقی داره. مگه قراره چکارش کنم.

بیمه تکمیلی رو فقط باید بگیرم بلکه این چشمم رو شاید عمل کنم.

آه

: )

روزهای بی‌پولی

شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴، 16:33

اولین بار بعد از ۱۸ سالگیه که حقوق ندارم و هر یک ریالی که از حسابم کم میکنم من میمونم و عددهای توی حسابم.

و جالب اینه که عددی هم توی حسابم نیست چون هفته پیش رفتم دکتر( ها) و جینگ جینگ.

امروز هم در یک حرکت انتحاری ضدآفتاب گرون، یک ضدلک گرونتر و یک فوم شستشوی گرونترتر خریدم تا حسابم بفهمه رئیس کیه.

گوشواره‌م که دم نهنگ بود، در همون هفته‌ی بلای آسمونی یکی‌‌ از دم‌ نهنگا گم شد و الان جدی جدی دیگه نمی‌تونم برم همچین اشغال‌هایی رو بخرم.

( دو دقیقه بعد سوسن: خرید ده جفت گوشواره)

آه فکر کنم مجبور شم کل بیمه یک سال رو با هم پرداخت کنم.

بیمه تکمیلی رو هم با هم باید بدم انگار.

هه هه هه.

وای راستی اداره میگفت فکر کنم اشتباه کردیم و بدهکاری بهمون، گفتم من رفتم تا سال آینده. انشالا سال آینده ازم بگیریدش = ))))

اینا هم خوشن.

اگر حساب کتاب کنم، افسردگی میگیرم.

میخوام با بی‌اهمیتی طی کنم.

پول خودش میاد. مگر نه؟

البته خودمونیم من از قبل پس‌انداز کرده‌م این قدرم بی‌عقل نبودم ولی امیدوارم به اونا نیاز نباشه دست بزنم.

من اونا رو برای کارای مهم‌تر کنار گذاشتم -_-

فکر کنم نیازه با اعضای خانواده نانازتر باشم.

گوشواره آشغال میخوام، نه طلا. چقدر میتونم دووم بیارم؟

همراه من باشید.

+ کاش یکی میرفت دنبال کارای بیمه‌م. حوصله ندارم خودم.

برم کاراشو بکنم با این وضع مریم مقدسی به نظر میاد بیمه نباید قطع بشه.

دیشب نمیدونم چی شد مادربزرگم فهمید آزمایش بارداری دادم. خیلی قیافه‌ش بامزه شده بود. میگفت عجب دکتر بیشعوریه، یعنی از،قیافه‌ت نفهمید؟

گفتم مادربزرگ، قیافه چه ربطی داره؟ یه آزمایش بود. منم با شادی دادم. ناراحتی نداره.

مادربزرگ کوتاه نمی‌اومد. = )))) حالا خوبه مثبت نبود زن. ول کن

: )

نیلوفر عزیز پاسخگو باش

پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴، 20:45

نیلوفر توی کامنتا مسخره بازی در اورد سر بارداری من.

منم یادم اومد تعریف نکردم توی سن ۲۶ سالگی و اوج سینگلی با چه شادی رفتم ازمایش دادم.

حالا کامنتای پست قبل دریغ از این که درست پست رو خونده باشن، یا دارن برام آرزوی بارداری میکنن یا خیر و برکت.

د بیا نیلوفر پاسخگو باش. بیا

: )

تجارب ناب ۲۶ سالگی

پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴، 17:17

یادم رفت تعریف کنم، دوشنبه که از اداره برگشتم سر راه رفتم آزمایش بارداری دادم.

فاکینگ بارداری.

چون که متخصص زنان و زایمان تنها در صورتی دارو می‌نویسه که مطمئن باشه بچه‌ای در کار نیست.

منم خجسته‌وارانه رفتم آزمایش بارداری دادم. خنده‌م هم گرفته بود که خدایا آخرین باری که من یک نر دیدم اردیبهشت بود این چه تستیه؟

آزمایش بارداری رو اورژانسی سر پانزده دقیقه جوابش رو بهم دادن و منفی بود ( ناراحت یا خوشحال ؟ : ))))) )

با آزمایش بارداری برام پروژسترون تجویز کرد که هنوزم اثر نکرده.

این کمبود پروژسترون به قدری روم تاثیر گذاشته که هر لحظه ممکنه برم بگم یه کاری کنید زودتر این دیواره بریزه.

مامانم میگه چکارش داری؟

میگم بابا کل روحیات منو بهم ریخته. هم خسته‌م بسیار و هم جسمی درد دارم. نازک نارنجی هم شدم. دیگه تحملشو ندارم.

میگن اهمیت نده. بحث اهمیت دادن نیست. وقتی دلم تیر میکشه یکهو و خواب‌آلوم چطور اهمیت ندم؟ مثلا یکی دندونش درد میکنه میشه بهش گفت اهمیت نده؟

این چه استدلالیه اخه؟

من همیشه از علیفجات دمنوش‌ها فراری بودم و با دست خودم تایپ کردم که بابام زیره و رازیانه بخره.

زیره رو تفت دادم و با ماست خوردم

رازیانه رو هم دمنوش گهگاهی میخورم.

زعفرونم کمی خوردم.

هیچ کدوم محلم نداده= ))))

بهترین جواب بی‌محلیه در آخر.

___

فقط این که رفتم آزمایش بارداری دادم. آزمایش با ر د ا ر ی، بااااردارییی.

الان یه جواب منفی قشنگ ندارم.

: )

شروع

پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴، 0:42

خب امروز هم تموم

اتاقم رو دوباره تمیز کردم.

کلی لباس شستم که فردا اتو کنم و توی طول مدت نیاز نباشه اتو کنم.

دوباره برگشتم به درس خوندن.

یکم هنوز اذیتم از کمبود پروژسترون.

اما در کل خوبم.

دوست دارم این روزها رو که میتونم تلاش کنم.

: )

هفته ناسازگار

چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۴، 14:21

دو کاسه از سوپم خوردم و دیدم روی کاسه یه چیزیه، چی بود؟

کرم بود.

کرممممممم

حالم بهم خورد. کل قابلمه و غذاها رو انداختم.

حتی نمیدونم چه زهرماری کرم داشت که اینو دیدم.

اه اه اه اه اه

حالم بهم خورد

سوپم عالی شده بود. کلی وقت گذاشته بودم براش.

من این هفته دیگه هیچ کاری نمیکنم. نمیخوام دیگه تکون بخورم.

ولم کنید

___

بعداً نوشت:

برای مامانم بلیط گرفتم بیاد پیشم ( خونمون) و حدس بزنید چی شد؟

قطار پنجر شد.

= ))))))) خدایا خدایا

: )

نفس‌های بازگشت به زندگی

چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۴، 13:14

دیشب دلتنگ بودم و خب من که جایی رو ندارم. همین جور فقط اکانت آقای ح رو نگاه کردم.

دیدم به تلگرامش آهنگ اضافه کرده.

این آهنگ بود:

گل گلدون من_ فرهاد

گلِ گلدون من

ماه ایوون من

از تو تنها شدم

چو ماهی از آب.

قشنگ بود. همین

هیچ بازگشت یا پیامی نیست.

همه چیز به همون روال سابقه و من دلم نمیخواد دوباره درد بکشم.

از آهنگ ولی میتونیم لذت ببریم.

و حالا روزی جدیدیه.

امروز کمتر تا الان دچار نوسانات روحی‌م و خوبم انگار.

سوپ درست کردم.

دیشب ماست و زیره خوردم

صبح هم دمنوش رازیانه خوردم.

منتظرم کم‌کم بدنم به حالت نرمالش برگرده. دیگه ولی باید به زندگی برگردم.

خوبم و خوب

ادامه مطلب ..
: )

کمبود پروژسترون، شخصیت جدید.

سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴، 19:49

جدی همه جام درد میکنه، جدی‌ها.

دست چپم به شدت درد میکنه، اصلا نمیتونه تکونش بدم.

انتظار نداشتم امپول پروژسترونم درد بگیره و نشیمن‌گاه گرامیمم درد میکنه

از طرفی از شکم به پایین هم به خاطر پریود نشدن درد میکنه-_-

یعنی تکون میخورم همه جام درد میگیره و بدتر از همه اینه که کمبود پروژسترون به شدت منو حساس کرده.

حساس، تحریک پذیر و گریه‌کن یعنی کافیه یکی چیزی بگه من گریه کنم. کسی چیزی هم نگه ویدیوی نیمه احساسی، خاطره‌ای که احساسی نباشه یا هر چیزی.

مهم اینه که من بتونم باهاش اشک بریزم.

احساسی شدم در حد عمه‌های پیر تلویزیون که بیست چهاری دستمال دستشونه.

از شانس تنها هستم توی خونه. مامانم خونه‌ی خواهرمم و اون یکی خواهرمم مسافرته و من و بابایمم فقط.

تنها کاری که میتونم بکنم یکم مودم بیاد بالا آهنگ قری‌ که روی تلویزیون گذاشتم رو پخش میکنم و پارتی می‌گیرم.

خداوندا این هفته رو بخیر بگذرونم.

+ دیشب مامانم میگفت داری چکار میکنی؟

گفتم دارم آشپزخونه رو جمع میکنم و ظرفشویی قراره ظرفا رو بشوره اما خودشو زده به اون راه. ( ظرفشویی : بابام)

مامانم: اخرش میشوره

گفتم: ولی بازم ظرفشویی انگار نمی‌شنوه.

من از ظرف شستن متنفرم و تا جای ممکن اصلا نمیرم سراغ ظرف شستن. بابام قبول کرده جای من ظرف بشوره میگه ظرفشویی ظرفا رو میشوره. ( میگه ظرفشویی که نگم ظرفشویی بخره : ))) )

جدی دلش خوشه دختر داره بیچاره. اخر هم کلی ظرف شست.

البته منم امروز ناهار مورد علاقه‌شو درست کردم.

+ پروژسترون عزیزممم کجاییی؟ تا حالا این قدر به اهمیت پروژسترون پی نبرده بودم. اه

: )

واکسن لازم بود؟

سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴، 10:37

من وقتی داشتم از این دکتر به اون دکتر می‌رفتم، توی یه داروخونه یادم اومد واکسن آنفولانزا میخواستم بزنم و خیلی جدی رفتم واکسن انفولانزا خریدم و زدم.

الان یعنی جز این که پریود نشدم و دردهای مبهم دارم و هر لحظه ممکنه گریه کنم

دست چپ هم ندارم و درد میکنه.

جدی واجب بود واکنس زدن؟ = )))))

توی خواب دور میخورم دست چپم به شدت درد میگیره و بیدار میشم.

الان رفته بودم آمپول پروژسترون بزنم و کل مسیر دستم درد میکرد و داشتم فکر میکردم چند درصد احتمال داشت آنفولانزا بگیرم؟

=)))))

خدایا.

: )

بازگشت مقتدرانه

دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴، 22:59

این دو روزی که گذشت از صبح تا خود شب فقط در حال دویدن بودم. دویدن حتی گاهی نه در معنای استعاره‌ای، گاهی واقعاً میدویدم که به مقصد بعدی برسم.

دویدم و رسیدم!

زندگی با تمام ناملایماتی که دارد اما تلاش را در خود پنهان کرده است.

این دو روز من حدود ۸ میلیون تومان فقط هزینه دکتر دادم.

اما ناراحت نیستم. سالم هستم و هر چه هست را از سر گذراندم.

کیست را مجبور شدم پیش دو دکتر غدد و زنان پیگیری کنم.

هر دو در نهایت گفتند که مشکلی نیست و زنان حتی گفت این کیست محسوب نمی‌شود. تنها فولیکول است.

دو آمپول نوشت که بزنم. گفت نگران نباشم و احتمالا حتی تکرار هم نخواهد شد.

از چشمانم عکس گرفتم. نتیجه همچنان روی مرز است اما امیدوار کننده. کمی نگرانش هستم ولی تا ۶ ماه دیگر و عکس دوم نمی‌توانم کاری کنم پس بهتر است فعلا رهایش کنم.

اداره کمی مهربا‌ن‌تر شده است. این قدر مرا دیدند که امروز معذرت خواهی هم کردند. بماند که دلم خواست بگویم معذرت خواهی بخورد توی سرتان.

یکی از بازرس‌های باسواد اداره را دیدم. گفت چکار میکنی؟

این بازرس یکی از کسانی بود که از کلاس من خیلی راضی بود و تعریفم را در مدارس دیگر زیاد میداد.

همیشه میگفت( کلاس خانم فلان شاد است و کارهایی که می‌کند خلاقانه هستند. ) و موجب شده بود که همکلاسی‌های دانشگاهم تماس میگرفتند و میخواستند کارهایم را در کلاس ببینند.

می‌دانید کلاس من شاد بود چون با بچه‌ها خوب بودم و هیچ‌گاه برای سوال‌هایشان تحقیرشان نمی‌کردم.

تنها موفقیتم در معلمی را این می‌دانم که بچه‌ها بدون ترس هر زمان که استراحت هم می‌کردیم با دفتر مشق می‌آمدند کنارم و میگفتند: خانم درس امروز را یاد نگرفتم. یا خانم تمرین برایم مینویسید؟

بچه‌های کلاس دوم. دوم ابتدایی.

و این ترس نداشتن را حتی کنار بازرس‌ها هم داشتند‌. یکبار یک بازرسی سوال بیخود ریاضی پرسید. بچه‌های کلاسم گفتند که ببخشید ولی ما متوجه سوال شما نمی‌شویم. جور دیگر توضیح بدهید لطفاً.

این جا بازرس تمام برگ‌هایش ریخت و گفت چقدر راحت و بدون ترس هستند. من بازرس هستم مثلا. گفتم ما از این حرفا نداریم.

بله به این بازرس گلگی اداره را کردم. گفتم شما بهتر از همه میدانید من بچه‌ها را ته دلم دوست دارم و کلاسم چطور بوده است.

و حالا درگیر مشکل شده‌ام و نامنصفانه رفتار می‌‌کنند. انرژی آدم را می‌گیرند.

او هم موافق بود که رفتار اداره ما با کارمندهای خوبش خوب نیست و انرژی آدم رو تحلیل میبرد.

گاهی به موقعیتم در معلمی فکر می‌کنم. به تمام کارهایی که با عشق انجام می‌دادم نه از سر اجبار یا برای تشویق.

تنها برای آن که میگفتم این بچه‌ها هر کدام از خانه‌ای آمده است که پر از مشکل است و من شاید بتوانم ۴ ساعت آرامش را به آن‌ها بدهم.

کودکان خیلی ناتوان‌اتد در موقعیت‌های خانوادگی. هیچ قدرتی ندارند‌.

و خب همین دیگر، همین.

دیگر چه چیزها داشتم این چند روز؟

بهترین اتفاق این دو روزم این بود که داروهای اضطرابم کم شدند و من خوشحالم.

برای آن که بتوانم به این نقطه برسم تلاش زیادی کردم. من از اضطراب کشنده و فلج کننده به این جا رسیدم.

دقیقا زمانی به دکتر مراجعه کردم که انجام دادن آسان‌ترین کارها برایم سخت شده بود.

حالا یکی از داروهایم کامل قطع شده است.

دو داروی دیگر را هم به دلایل دیگر ادامه دادیم. حتی مطمین هستم که می‌شد این ها را هم قطع کرد ولی طبق شرایط تصمیم گرفتیم فعلا ان دو دارو را ادامه بدهیم.

من برای رهایی از این اضطراب تلاش زیادی کردم. از تراپی گرفته تا خواندن کتاب‌های مرتبط تا یوگا و شنا گرفته.

و بهترین و موثرترین را شنا میدانم. آب برای من معجزه بود.

می‌بینید؟

من دو روز پیش بارها گریه کردم.

بارها اشکم در آمد. در مطب گریه کردم. در راه گریه کردم. در کلینیک چشم گریه کردم ولی با خودم گفتم دنبال راه حل باش.

( البته گریه را بیشتر به دلیل تحریک پذیری ناشی از نامتوازنی هورمون‌ها میدانم)

هر بار اشک.هایم را پاک کردم. دنبال راه حل گشتم و گفتم زانوی غم بغل نکن. الان وقتش را نداری.

وقتش را هم نداشتم.

حالا دراز کشیده‌ام. کمی خیالم راحت است. احساس می‌کنم از یک جنگ نابرابر بیرون آمده‌ام. موفق که نه، ولی شکست خورده هم نیستم. تنها میدانم که باعث عقب نشینب دشمن شدم.

کاش همیشه عقب نشینی کند!

به دوستم که گفتم: زندگی همین است و من ناراحت نیستم.

مهم این است در نهایت تمام اتفاق‌ها نسبتاً خوب تمام شد. هزینه زیادی کردم ولی هزینه جبران ناپذیز نداشتم

دوستم به تمسخر گفت: تو هم شکرگزار باش پس.

شکرگزار؟ خب اتفاق‌های زندگی همین اند؟ من بشینم بگویم ریدم در این زندگی؟ غر بزنم چیزی درست می‌شود؟ خب سعی کردم تا جایی که دست خودم است اوضاع را کنترل کنم. : (

راستی هر دو پایم هم درد میکنند. چرا که واقعا دویدم تا از این مطب به آن مطب رسیدم.

بعد هم مریم مقدس اشک‌هایش لب مشکش است و امیدوارم زودتر این مقدس بودن را واگذار کنم.

: )

وزنه را کنار زدم.

یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴، 1:29

ظهر که متن قبلی را نوشتم درون ماشین بودم یه سمت کلینیک فوق تخصصی چشم.

از صبح بیدار بودم ولی برایم قابل تصور نبود این یکی را روی دوشم حمل کنم. من از عینک بیزارم و دلم نمیخواست عینک بزنم و از طرفی نامه مرخصی!

بماند کیست عزیز را هم نادیده گرفتم.

فعلا قصد دارم مریم مقدس باشم. بالاخره دنیا به مریم مقدس هم نیاز دارد.

در حالی که سلول به سلولم پاره بود از خستگی و فشار امروز، تصمیم گرفتم زودتر تکلیفم را مشخص کنم.

مسیر رسیدن به مطب هم ترافیک بود و اسنپ قبول نمی‌کرد‌. مسیر طولانی را تصمیم گرفتم بدوم.

یاد گرفته‌ام زندگی که انگشت وسط نشان بدهد منم جا در جا انگشت وسط را حواله‌اش کنم.

مسیر را دویدم و تراول ماگم هم همراه بود‌‌. حس می‌کردم شبیه این بلاگرهایی شده‌ام که صبح میدوند و استوری می‌‌گذارند.

سر ساعت هم رسیدم. دکتر برخلاف دکترهای قبلی بسیار باحوصله بود و به دقت مرا معاینه کرد.

گفت که عمل می‌شود انجام بدهی.

چند چیزا را مطمئن نیستم که چک کنیم. رفتم عکس گرفتم و نظرش این بود که خیر، خطر خاصی نیست.

راستش ته دلم هنوز مطمین نیست و با یک متخصص بیمارستان فارابی صحبت کردم. منتظرم او هم جوابم را بدهد.

نامه را هم از این دکتر گرفتم.

عملا دو خبر بد صبح را از سر گذارندم.

نامه را دوشنبه می‌‌خواهم در چشم‌های اداره کنم ببینم مشکلشان چیست دیگر.

میماند کیست.

این مورد کمی تصمیم گیری راجع بهش برایم دشوار است.نظرات گوناگون‌اند. دارو یا عدم استفاده دارو؟

خب من خودم ترجیحم عدم استفاده دارو است. می‌گویند احتمالا همانجور که آمده همانجور هم میرود.

احتمال دوم هم این است که نمی‌رود و به خط‌های دیگر باید رو بیاورم‌.

اگر از بهم ریختگی رونی‌ام فاکتور بگیریم واقعا مریم مقدس بودن بد هم نیست.

که البته آستانه تحملم پایین آمده است و دلم نمی‌خواهد ادامه‌دار باشد.

حالا ولی شب است و من امروز را هر چقدر پرداستان و کمی ناامید کننده شروع کردم ولی حالا خوبم.

دوست دارم که این را یادگرفته‌ام دنیا لج کند، من هم جا در جا لج کنم و زبانم را بیرون بیارم برایش.

در نهایت باز هم سوسنم، باز هم می‌توانم به همه سختی‌ها بخندم‌.

تا زمانی که می‌توانم تلاش کنم لبخند میزنم. تلاش، من با تلاش زنده‌ام..

: )

اشک‌های پنهان در مطب

شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴، 17:7

امروز‌، حتی با آن که به پایان نرسیده است، خسته و ناراحتم.

از ۸ صبح تا ۹:۳۰ با سلسله خبرهایی روبرو شدم که انرژی‌ام را به یغما برد.

اول از همه صبح زود اداره پیامک داد: که همکاری ما با شما برای مرخصی مشروط به انجام عمل است‌‌.

این یعنی باید بروم دنبال نامه عمل. یک داستان طولانی دیگر

تمام تلاشم را می‌کنم بتوانم نامه عمل را بگیرم که البته نشدنی نیست و چشمم نیاز به عمل دارد.

همان صبح لباس پوشیدم و رفتم به سونوگرافی ببینم دلیل این مقدس بودنم چیست.

برای آن که سونوی شکمی خوب دربیاید، باید آب زیاد بنوشید. دفعه قبلی لواشک خریدم و لواشک میخوردم تشنه‌‌ام می‌شد و هی آب می‌خوردم.

این بار چون صبح بود رفتم چند شکلات و نانی خریدم. سونوگرافی که تا آن لحظه خالی بود، به لطف الهای با سه چهار عدد بچه‌ی سه ساله پر شد.

دختر کوچکی نزدیکم شد و به دهانم زل زد. مادرش پیش پذیرش داشت کارهایش را می‌کرد.

یک حساب و کتاب سر انگشتی کردم دیدم به تعداد بچه‌ها شکلات می‌رسد. همان جا به دختر و برادر دو قلویش دوتا نانی را دادم.

به دو بچه دیگر هم شکلات‌ها را دادم. ( البته از مادرشان اجازه گرفتم)

بعد من ماندم و بشکه بشکه آبی که باید می‌خوردم.

به هر حال آب خوردم و سونو دادم.

دکتر پرسید: درد نداری؟ گفتم: نه. آخر من دردی که مسکن بخواهد نداشتم. البته کمی هم آستانه تحمل دردم بالاست.

گفت اما کیست داری! هیچ دردی نداشته ای؟

گفتم نه. و دکتر توصیه کرد حتما پیش متخصص زنان بروم.

همان کنار هم رفتم پیش چشم پزشک و این دیگر تیر آخر بر پیکر من بود.

چشم پزشک گفت عکس‌ قرنیه چشم‌هایت مشکوک است. لب مرز هستی و حتی شاید عمل نشویی و یا به عمل دیگر نیاز داشته باشی‌‌

توصیه میکنم به بیمارستان فوق تخصصی فارابی برویی.

از مطب بیرون آمدم.

یک جایی نشستم و این بار دیگر گریه‌م گرفت. از ساعت ۸ تا ۹:۳۰ این گونه یا اخبار متفاوت رویرو شده بودم.

خواهرم پیام داد که مامان و بابا می‌خواهند دنبالت بیایند. نگران هستند.

و من در چنین موقعیتی آخرین چیزی که دوست داشتم اتفاق بیفتد این بود که همچین تصویر جالبی را ببینند.

گفتم خودم دارم می‌آیم و بگو نیایند. کارم تمام شده.

دو سه قطره اشکم خشک شده بودند. حوصله گریه بیشتر هم نداشتم و بیشتر فکر میکردم الان اولویتم چیست؟

دکتر زنان؟ بیمارستان چشم؟ درس خواندن؟ نامه عمل؟

همه چیزم به هم گره خورده بود.

خانه رفتم وگفتم می‌خواهم اداره بروم. لباس‌هایم را عوض کردم و عصبانی بودم. میخواستم بروم اداره را روی سرشان خراب کنم.

به اداره که رسیدم نتوانستم. من حتی در عصبانی‌‌ترین حالت ممکن هم آرامم. خیلی ناامید کننده بود.

نمیخواستم کارم بیشتر گره بخورد. با مدیر، معاون و کارشناس اداره صحبت کردم. کارشناس اداره بدقلقی میکند. می‌گوید نامه عمل بیاور

حالا هم دارم مینویسم در راه دکتر هستم. بیینم می‌توانم نامه عمل را گیرم یا نه.

نمیدانم این راه پردردسرم می‌ارید؟ این راهی که مرا وارد میدان نبرد کرده است؟ نبرد است دیگر؟ نیست؟

با مشاور برچسب‌زنم می.جنگم با خودم و قرص‌های خوابم، با ساعت مطالعه‌ام با اداره و بدقلقی‌هایش. و حالا هم نامه!.

نبرد؟ تلاش. هر چیزی.

حالا کمی خسته‌ام، از صبح دویده‌ام و یادم رفت بگویم از ۷ بیرون بودم و ساعت دو به خانه برگشتم. ناهار چی داشتیم؟ هیچی پلو.

نمی‌دانستم چه واکنشی بدهم.

از صبح دل‌انگیز و اداره دل‌انگیزترم بازگشته بودم و از صیح جز بشکه‌ای آب هیچی نخورده بودم.

دیشب هم بسیار گشنه‌ام بود و با گشنگی خوابیده بودم. من معقتدم مادرم وظیفه ندارد همیشه برای ما غذا بپزد.

اصلا غذا پختن را وظیفه او نمی‌دانم اما کاشکی از صبح می‌دانستم غذایی نیست.

به هر حال دیدم باید پا شوم. پا شدم.

از فریزر بسته مرغ مزه دار شده در اوردم. پیاز و گوجه و سیر خورد کردم

مرغ‌ها را با پیاز و گوجه و سیر تفت دادم. کمی رب انار اضافه کردم. یادم آمد شیر در یخجال داریم.

به نظرم آمد اضافه کردن شیر خوشمزه‌ترش می‌کند. ریسک کردم و حقیقتاً مزه‌ی آنچنان متفاوتی نگرفت و ولی تغییر مزه هم داد.

در حالی که تمام سلول‌هایم پاره بودند، نهار هم درست کردم و الان که در مسیر دکتر هستم احتمالا خوابم میبرد

خسته‌ام. ناامید نه ولی کمی دلگیر.

: )

دارم رد میدم

جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴، 0:10

من جدی جدی دارم رد میدم.

واقعا دارم رد میدم

اصلا دیگه برام قابل تحمل نیست این وضعیت. دکترم گفت از اسپیرو نیست. این دزی که مصرف میکنی تازه اونم یک روز درمیون همچین کاری نمی‌تونه بکنه بدبخت.

برو سونو بده

و فردا چند شنبه ست؟ جمعههههه

اه خدایا. کاش فردا شنبه. من دیگه تموم شدم.

نمی‌تونم این نامتوازنی هورمونی رو تحمل کنم.

البته خداییش باید توی تاریخ ثبت شه من با این دوره طولانی پی‌ام‌اس تا امروز دعوا راه ننداختم.

چرا جمعه‌ها همه جا تعطیله؟ این روز تعطیل رو کی باب کرد؟ مثلا نمی‌شد نوبتی بعضی جاها تعطیل بشن؟

بعد آقای محمد حسن معتقده من جدی نیستم. بیا تو این وضعیت درس بخون، ببینم میتونی؟ نه بیا ببینم.

واقعا تنها اهنگ مناسب همون اهنگ

رد داده مغزم روی هشتصد و هفتاده نبضمههههه

.

: )

اخرین وضعیت مریم مقدس معاصر

پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴، 19:4

خب باید عرض کنم همچنان مریم مقدسم و به دکترم پیام دادم.

و از لاو لایف پرشورم اطلاعات دادم. چرا که میخواست مطمین شه حامله نیستم. اونجا شوخی نکردم : )))

حالا تا شب جواب بده ببینم چکار کنم.

من کیست و فلان بهمانم نداشتم تا حالا. توی این موقعیت خیلی احساس غریبی میکنم.

پریشب داشتم با دوستم شوخی میکردم و میگفتم تبدیل شدم به مریم مقدس. و یکهو تو دلم خالی شد داشت باورم میشد حامله م.

به دوستم گفتم خوبه در این چند ماه اخیر هر کی اومد هم گازش گرفتم و توهم حاملگی هم میزنم.

+ امروز به مامانم گفتم میخوام محمد حسن رو کنسل کنم

مامانم گفت یکی دیگه رو هم پروندی؟

گفتم باور کن این اصلا جز پروندنا محسوب نمیشه. یکی باید گردنش بگیره و اون من نیستم.

مامانم آهی کشید و در فکر فرو رفت. (همیشه این جوره که چرا تو با پسرا کنار نمیای؟ کنار اومدن که از یارو اشکالی نگیری و ریزبینانه نبینی چه سیاهی‌هایی داره. اصرار هم نداره شوهر کنم ولی آه عمیق)

من اومدم وضعیت رو درست کنم، گفتم مادر من! من پسر ندیده نیستم و با پسرا هم ارتباط داشتم. پسر هم دیدم. اول که این یارو کلا کیس نبود که من بپرونمش یا نه ولی کلا ایراد داره اخلاقش و من اونی نیستم که بتونم با این اخلاقا کنار بیام حتی در مقام مشاورم.

چند دقیقه بعد داشتم فکر میکردم جمله : (من پسر هم دیدم. )خیلی عجیب بود. یعنی مشخصا داشتم بهش اشاره میکردم من دوست پسر داشتم و دیت رفتم. در اون موقعیت مشخص بود منظورم خواستگاران عزیز و ارتباطات کاری نیست.

مامانم آدم بسیار تیزیه، بسیار.

الان مطمینم میدونه که من تهران دیت رفتم. ولی ازآقای ح خبر نداره. تنها گزینه‌اش میشه حسن. حسن عزیز که میشه آش نخورده و دهن سوخته.

حسن رو میشناسه و هر بار تیر اتهاماتش اونو نشونه میگیره با این که اطمینان دادم حسن، حسنهههه ولی خب چون از آقای ح خبر نداشت حسن همیشه قربانی میشد.

حسن متاسفم : )))))

برم درس. میام احتمالا

و

: )

راه رفتن روی اعصاب.

پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴، 14:32

دیشب شب پر ماجرایی بود. از مدیر جدید که زنگ زد و پرسید من آیا عمل کردم یا نه؟

و مدیر قدیمی که خیلی مثلاً غیرمستقیم زنگ زد و باز همین سوال رو پرسید تا دوست صمیمی‌م.

و همه اینا از کجا آب میخوره؟

از اداره رازدار ما که من قراره مرخصی بگیرم. پیچیده که من عمل کردم. حالا بیتربیتا من گفتم قراره عمل کنم نگفتم که عمل کردم.

بعد هم خوبه یکم حریم شخصی برای آدم قائل شید.

مرخصی حداقل بدید وگرنه آبروتونو میبرم. میگم واقعا عمل داشتم. حالا که روی زبون همه انداختید من عمل دارم، منم استفاده میکنم

بگذریم.

دیشب خیلی حرص خوردم از این کارشون، خیلی.

احساس کردم سوسن آرام رفت تو زمین و سوسن که مغزش داره اتیش میگیره اومده بیرون.

بعد هم اومدم بخوابم ، خوابم نگرفت و پر از احساس بد بودم.

چند شبه خیلی بد میخوایم. پر از احساس بدم. قبل از خواب احساس میکنم کم‌ گذاشتم و خیلی بیخودم.

دیشب برای بعد از مدت‌ها تا دو بیدار بودم و به این نتیجه رسیدم تاثیر مشاوره عزیزمه.

من همیشه به خودم اطمینان داشتم، مردی جوری داره رفتار میکنه که من از خودم فقط ایراد میگیرم و شبا با حس بد میخوابم.

طی یک نتیجه‌گیری تصمیم گرفتم حذفش کنم مشاور رو.

من اصلا آدمی نیستم که چیزی که اذیتم کنه رو نگه دارم.

واقعا دلیلی نداره.

بعد هم من کل زندگی‌م جز درس خونا بودم. یارو با دو ماه اعتماد به نفس و عزت نفس منو برده زیر سوال. جوری که فکر میکنم درس نخون‌ترینم.

از صبح به چند نفر که میدونستم میتونن راهنمایی کنن پیام دادم و منتظرم شنبه نتیجه نهایی مرخصی برام مشخص بشه و

این آقا رو هم دکمه‌ش رو بزنم.

من لوس‌تر از اونی‌م که کسی بخواد منو اذیت کنه و تحمل کنم.

دیشب یاد فیلم ویپلش افتادم

که یک استاد سختگیر داشتن که با بددهنی و تحقیر شاگرداش رو به اوج میرسوند.

همیشه برام سوال بود ایا این موفقیت می‌ارزه؟

اون شاگردها بهترین خودشون میشدن ولی علامت سوال بزرگی توی ذهنم بود که می‌ارزه یا نه؟.

هر چند توی خود فیلم هم نشون داد نمی‌ارزه و یکی از شاگردا خودکشی کرد.

اما حالا دقیقاً توی همون استیجم و میگم نه. واقعا نه. من موفقیت با روح و روان سالم میخوام.

نه یک موفقیت با افسردگی، کمالگرایی و نارضایتی ابدی از خودم.

+ بیاید دعا کنید شنبه کارام خوب پیش بره.

: )

کار اداری امروز و ناکامی.

سه شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۴، 12:25

رفتم اداره و کارم راه نیفتاد. هر چقدر هم خواستم مراحل قانونی رو بدونم بهم نگفتن و خیلی روی مخم رفتن.

دیشب هم درست نخوابیدم.

احساس می‌کنم خیلی تحت فشارم و واقعاً هم داره بهم فشار میاره این بلاتکلیفی.

از طرفی فکر می‌کنم شاید بهتر باشه تغییراتی ایجاد کنم. مطمئن نیستم این تغییرات باید در خودم باشه یا اطرافینم.

باید بیشتر فکر کنم و ببینم مشکل از منه؟

_

کاشکی یکی کارمند آ.پ بود و می‌‌پرسیدم ازش و می‌فهمیدم چکار باید بکنم با این موقعیت.

از خود اداره می‌پرسم هیچ جوابی به من نمیدن. میگن نمیدونیم.

جدی میگن نمیدونیم. جلسه میگیرن میفهمی.

میگم بابا اگر نیاز به کار خاصی هست خب بهم بگید و نمیگن.

بی‌تربیتا.

امیدوارم پلن بی‌م کار کنه و دلم خنک شه.

__

امروز یک ویدیو توی توییتر دیدم یه آقای دکتر ایرانی داشت راجع به پریود توضیح میداد. بعد گفت: نبینید دختران اطرافتون رو که راحت درباره پریود حرف میزنن، خیلی جاها اینجور نیستن.

داشتم به خودم فکر می‌کردم و نوشته‌ای که دیشب نوشتم.

به نظرم اطلاعات راجع به پریود خیلی کمه و من به عنوان یک دختر اطلاع رسانی که نه، سعی می‌کنم حالات روحی خودم رو در اون روزها زیر نظر داشته باشم و بگم زندگی یک دختر چطوره.

سانسور نکنیم. سانسور نداره این اتفاق.

من که دخترم خیلی چیزها رو نمیدونستم و نمیدونم هنوز هم.

اکثر اوقات حالات روحی من پایدارن و درد آنچنان ندارم. این ماه فهمیدم پی‌ام‌اس دقیقاً چیه. پی‌ام‌اس‌های قبلی شوخی بود.

چون به عنوان مریم مقدس دیشب باز رد دادم و مطمئنم این رد دادن طبیعی نبود. آگاهم غمم واقعی نیست و هم تحت فشار روحی‌م و هم جسمی ولی نمی‌تونم انکارش کنم و باید کنار بیام باهاش تا وقتی این دیواره عزیز لطف کنه بریزه.

مگر این که حامله باشم و نخواد کلا بریزه که حرف دیگه ست.

دختر بودن و هورمون‌‌ها.

: )

پیامی از مریم مقدس معاصر!

سه شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۴، 0:13

من هنوز پریود نشدم و رسماً دارم تبدیل می‌شم به مریم مقدس.

هر چند روز یکبار یه علامت کوچک پی‌ام‌اس ظاهر میشه و سپس ناپدید میشه و بدنم تصمیم میگیره برگرده رو حالت عادی.

البته که اسپیرونولاکتون خیلی موثره ولی ماه‌های قبل این جور تاثیر نمیذاشت. حالا که می‌خوام آزمایش بدم و آزمایشم باید اواسط دوره باشه و بعد بتونم قطعش کنم داره بازی سرم درمیاره.

اسپیرو فهمیده قراره قطعش کنم داره تاکسیک بازی درمیاره.

جدی تو عمرم این قدر تاثیر پریود رو حس نکرده‌بودم.

دختر بودن چه داستانیه‌ها. هر چند روز یکبار سیمام اتصالی می‌کرد این دو هفته اخیر.

به عنوان کسی که پی‌ام‌اس و دوره‌های نرمالی رو میگذرونده واقعا برگام ریخته و با همه‌ی کسایی که بدترین حالت رو تجریه میکنن همدردی میکنم.

+

زمانی که درس می‌خونم موبایلم رو کارم نمیذارم و خب حضورم توی برنامه‌ها کمرنگ‌تر از پیشه.

امروز ظهر موبایلم رو اوردم توی اتاقم و یک لحظه رفتم توی تلگرام دیدم توی اون گردالی‌های بالا که اکانت‌هایی که بیشترین گفتگو رو داری نشون میده، اکانت آقای ح نیست.

بعد یکم فکر کردم دیدم به خاطر اینه که کل تاریخچه پیام‌ها رو پاک کردم و کلا از چت‌هام هم اسمش رفته.

قلبم یک لحظه مچاله شد.

انسان‌ها چطور هر روز توی یک رابطه‌ن؟ خیلی سخته واقعاً بودن و نبودن آدم‌ها.

من اصلا آدم این نیستم که روابطم رو موقتی پایه گذاری کنم. خیلی اذیت میشم و حتی الانم با وجودی که سعی کردم درست مدیریت کنم و خودم رو اذیت نکنم باز هم سختمه.

هر چند از خودم راضی‌م و کمال تشکر رو دارم ولی قلبم یک لحظه‌هایی مچاله میشه.

مچاله شدن که میگم مچاله شدن واقعی‌. انگار که تحت یک فشار زیاد قرار میگیره و یادش میاد که دیگه آقای ح نیست و دوباره باز میشه.

اقای ح نیست. منم نیستم و راستش گاهی مغزم رد میده و خیلی نامنصفانه فکر میکنه که کاشکی بودن ارزشمند‌تری داشتم.

هر چند که مطمئنم بودنم ارزشمنده اما آدم با افکار پلید نمیتونه خیلی بجنگه. یک جایی کم میاره.

بگذریم.

ساعت خوابم درست نیست هنوز و اذیتم بابتش. باید بذارمش روی حدود ۷_۸.

من میتوانم.

مریم مقدس همین جا مطلب رو تموم میکنه.

: )

روزها

دوشنبه دهم شهریور ۱۴۰۴، 0:58

این روزها از وقتی که بیدار میشم تا وقتی می‌خوابم، پای کتابام هستم.

دارم سعی می‌کنم یک روتین برای خودم درست کنم. یک روندی که شروع و پایانش مشخص باشه.

نه امیدوارم و نه ناامید. دلم میخواد تلاش کنم و ببینم می تونم تلاش کنم.

دارم سعی میکنم ساعت مطالعه رو برسونم به ۹_۱۰ و سخته. من هنوز قرص خواب میخورم.

راستی من تا ۲۵ سالگی از شیر متنفر بودم و الان هر روز یک لیوان شیر کم چرب میخورم. با لذت هم میخورم. انسان عجیب

البته به این نتیجه هم رسیدم به کلسیم و پروتئینش نیاز دارم

_ امروز فاطمه میگفت: حس‌ت هم یک روز تموم میشه.

گفتم حقیقتش اینه من هنوز هم حس دارم فقط دوست ندارم ببینم گیر چیزی افتادم که نیست.

دارم سعی می‌کنم منطقی و واقع‌بین باشم.

وگرنه اتیش دوست داشتن یکهو خاموش نشده‌. اصلا اگر اینجور باشه باید شک کرد به حس آدم.

اما من الان از همه چیم گذشتم و خودمو وقف کاری کردم که نیاز به انرژی فراوان داره. نمیتونم این انرژی رو تقسیم کنم.

دارم بیهوش میشم.

: )

آخرین مرحله!

یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴، 10:54

خب من تمام پیام‍‌ ها با آقای ح رو پاک کردم. سخت بود ولی تونستم.

اینم آخرین مرحله مووان!

( البته پیام زیادی نداشتم چرا که فروردین ماه اشتباهی دستم خورد و یک طرفه تمام پیام‌ها پاک شد و چقدر حرص خوردم. حالا با میل خودم اندک پیام‌های باقی مونده رو پاک کردم. چه دنیای عجیبی! )

+ یک طرفه پاک کردم. من حق تصمیم گیری برای آقای ح ندارم. اصلا با پاک کردن دو طرفه پیام‌ها اوک نیستم. هر کس خودش باید تصمیم بگیره با خاطراتش چکار کنه.

: )

آرامش

شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴، 21:37

مشاور درسی من، آقای م.ح هستند.

هر چقدر من آروم و ریلکسم ایشون حرص و جوش میخوره. واقعا من هی اینجورم که داداش آروم باش، چته؟

امروز خیلی جدی ازم پرسید: تا حالا حرص خوردی؟

گفتم: نه.

گفت: مشخصههههه. من دیروز رستوران بودم، ده دقیقه کارم دیر شده بود میخواستم رستورانو بذارم روی سرم.

گفتم: اوووو اصلا من اینجور نیستم.

واقعا من اصلا آدم تندی نیستم و اتفاقا آروم و راحتم.

کارامم همیشه راه می‌افته. میگفت که برای درس خوندن باید حرص و جوش بزنی.

راست میگه ولی من دلم می‌خواد با آرامش کارم رو انجام بدم. چرا باید برای درس خوندنی که لذت میبرم، خودم رو اذیت کنم؟

آقای م‌ح پسرخاله دوست صمیمی دانشگاهم هستن، زهرا. من مسافرت‌های مجردی‌م رو با زهرا میرم همیشه.

آقای م‌ح گفت: من اتفاقا به زهرا هم دیشب گفتم. دوستت همیشه این قدر آرومه؟ و زهرا هم گفته آره. توی مسافرت هم خیلی راحت سرشو میذاشت روی شونه من.

با زهرا حرف زدم و گفتم چیا گفتی= )) گفت گفتم چقدر راحت میخوابی همه جا.

من واقعا دنبال این نیستم که توی زندگی حرص بزنم و همیشه از چیزی ناراحت باشم.

من دلم می‌خواد زیبایی‌های زندگی رو ببینم و لذت ببرم.

شاید اگر من دیشب توی رستوران بودم و ده دقیقه کارم دیر میشد، ناراحت نمی‌شدم با دقت بیشتر به اطرافم نگاه می‌کردم.

از فضا و آدم‌ها لذت میبردم. از این که آدم‌ها با هم حرف میزنن و زندگی در جریانه.

یک دوستی داشتم معتقد بود هر کس جادویی داره. این جادو متعلق به خود اون شخصه و جادوی من پیدا کردن زندگی توی هر لحظه‌ است.

این جادوی منه و کدوم جادوگری مهم ترین افسونش رو عوض میکنه؟ هیچ کس.

من درس خواهم خوند ولی روندم رو دوست ندارم حرصی کنم. دوست دارم همینجور لذت ببرم و نهایت تلاشم رو هم بکنم.

هر چند کمی احساس ناکافی بودن کردم. حس درستی نیست و عقبش میزنم. لزوما قرار نیست همه چیز روی دور تند باشه.

نه؟

نمیدونم. بذارید پیش بریم ببینم چطور میشه.

: )

جمعه هفتم شهریور ۱۴۰۴، 16:46

فردا یا پس فردا باید برم اداره و من هنوز اضطراب دارم.

میدونم این بار باید از در قدرت برم. کسی که فکرشم نمیکردم برای مرخصی کمکم کرد.

البته اگر فردا نرم معاون اداره به هر دو تامون میدل فینگر نشون نده، خوبه=)))))

شاید باید این رو نشونه بگیرم و مثل ادمیزاد درس بخونم و آزادی؟

اداره رفتن و درگیر کار اداری شدن برام سخته.

باید برم اما. اصلا دوست ندارم تجربه پارسال برام تکرار بشه.

روی ریتم افتادم و خوبم.

دوست دارم که میتونم درس بخونم. جدی خیلی حس خوبی دارم از این که درس میخونم.

نمیدونم این علاقه به درس از کجا منشا میگیره. یادگیری رو دوست دارم در اصل. یادگیری. حس زنده بودن میده.

دوست دارم مثل آدم درس بخونم. تلاش کنم و حس خوب داشته باشم.

اگر مرخصی هم ندن باز هم میخونم اما خب شرایط پیچیده‌تر میشه.

ادامه مطلب ..
: )
© من نوشت