من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

استرس یا اضطراب

شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳، 21:3

سر انجام کارهای اداری به شدت استرس می‌گیرم. انگار که همه چیز مشخصه و من هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم. به شدت احساس ناکفایتی و درماندگی می‌کنم. به خاطر فرار از این حسه که دارم درس میخونم. تنها کاری که برای خودم می‌تونم انجام بدم دوری از این آدماست. اون محیط من رو به بدترین روزهای عمرم میبرم. درماندگی که اون موقع داشتم. انگار بعضی حس‌ها فراموش نمیشن. تروما میشن و میمونن با آدم.

راستی امروز جواب پرونده‌ای که دو سال منتظرش بودیم اومد. بالاخره نتیجه منصفاته بود و فکر کنم کمی راحت شدیم. امروز وقتی شنیدم نتیجه اومده میخواستم برای تمام حس های این دو سال گریه کنم. گریه کنم که سخن گذشت اما گذشت.

باید مراقب جوونه‌ی شادی توی دلم باشم. حالا که ررشد کرده نباید بذازم لگدش کنن. این جوونه نور امید منه.

: )

می‌نویسم، می‌نویسم چون تو تمام نوشته‌های منی

پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳، 20:8

از میان کتاب‌ها می نویسم. دیشب در خواب راهی که انتخاب کرده‌لم برایم دشوار و تا حدی غیرعاقلانه آمد. اما با خودم فکر کردم تا کنون هر کاری کردم از روی عقل بوده و این بار نمی خواهم عاقل باشم. دیوانگی مگر چه مشکلی دارد.

به نظرم خوبم. امیدوارم فردا با س حرف بزنم. نکات تاریک را برایم روشن کند و من دیگر وقت نکنم فکر کنم راهم عاقلانه است یا دیوانگی. راستی چه کسی مرز عاقلی و دیوانگی را مشخص می کند؟

عجیب این است که دیگر سردرگم نیستم. گاهی با خودم می گویم شاید زئدتر باید امتحان می کردم و لحظه ای بعد می گویم هر چیزی باید جا بیفند تا بتوان از آن استفاده کرد. تو که سال های پیش جت نیفتاده بودی! روزها گذشت و حالا کاملا آماده و رسیده هستی؛ پس قدم بردار که این راه، راه توست.

من خوبم و خوبم. کاش همه خوب باشند.

: )

گفتگو

چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳، 20:41

نیاز به گفتگو رو بیشتر از هر زمان دیگه‌ای احساس می‌کنم. چت کردن با دوستام وقت زیادی ازم میگیره و در نتیجه خیلی صحبت نمی‌کنیم. دلم میخواد صحبت کنم، طولانی و پر از شور و شوق. حالا وقت ندارم اما زمان دیگه؟

البته ح-جدید- هر چند شب یکبار برایم ویدیویی از کانال یوتوبش میفرسته و من نگاه میکنم و نظرمو بهش می‌گم و دفعه بعد اشکالی که گرفتم رو رفع می‌کنه. حس خوبی میده یکی نظرت رو این قدر قبول داشته باشه.

طراحی کردن رو خیلی دوست دارم. هنوز باورم نمیشه میتونم طراحی کنم. عاشق کشیدن خط و خطوطم. این که تفریح و سرگرمی جز کتاب خوندن پیدا کردم بهم حس خوبی میده. انگار باز هم خودمم.

راستی گفتم باز هم خودمم! شما خس نمیکنید چقدر تغییر کردم؟ بیشتر از هر وقت دیگه حس میکنم به خودم برگشتم. سرگشته نیستم و گمشده‌ای ندارم. با خودم آشتی‌م. من خوئم نوشته‌های قبلم رو میخونم روند خوب شدنمو میبینم. روندی که برای رسیدن بهش خیلی تلاش کردم. آه خدایا ممنونتم.

دیگه باید برم. کتابها منتظر منن و تست‌های فراوانی صدام میکنن.

: )

این روزها و تکرار این روزها

سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳، 19:0

فکر کنم درس خوندن بد پیش نمیره. نمیتونم دقیقا بگم خوبه یا بده. سعی می‌کنم تمام وقتم رو به صورت مفید در اختیار درس خوندن قرار بدم. هنوز می‌لنگم و موتورم روشن نشده اما امیدوارم.

شروع از صفر به قدری عجیب و ترسناک به نظر میاد که شب‌ها قبل از خواب گاهی خوابم نمیبره. تصویر سازی می‌کنم و یا آینده رو ترسیم میکنم و میلرزم. نه این که ترسیده باشم، نه! البته شاید بهتر باشه بگم ترسیده‌ام اما عقب نکشیدم.

حالا روزهام در تکرار خواندن درس است. بیدار میشم درس میخونم تست میزنم و دوباره درس میخونم و میخونم تا شب قبل از خواب. فردا باز هم این برنامه.

----------

از احساسات این روزهام بگم. خوبم و خوب. آینده روشن ولی در هاله‌ای ابهام هست. دیگه دلم برای ا تنگ نمیشه. اونقدر غریبه شده که دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم و از این واقعه کمی غمگین می‌شم. آدما گاهی 180 درجه عوض میشن اونقدر عوض که شک می‌کنی این آدم جدید با قبلی سنخیتی داشته یا خواب میدیدی!

دوباره کتاب طرف سوان پروست رو دم دست گذاشت و دلم میخواد بخونمش و از سیل احساسات به سمت خودم لذت ببرم. سوان و راوی عاشق بشن، برای نزدیک شدن برنامه بریزن و من هم همراهشون باشم. دلم میخواد احساسات داشته باشم. درس که میخونم انگار منطقی میشم و سفت و سخت. احساسات دور میشن. یه جوری باید احساسات رو به خودم برگردونم. این روزها با جریان عاش شدن سوان و اودت.

--

: )

شروع دوباره و هرباره

شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳، 0:23

امروز روز شروع دوباره‌م بود و بسیار حس خوبی به درس خوندنم داشتم و فکر می‌کنم کلید رو پیدا کردم.

اما خونه‌ی ما همچنان شلوغ و نامناسب برای درس خوندنه. امشب با خاله‌م اومدم خونه‌شون چون میدونستم فردا هم جای درس خوندن نخواهم داشت. غر نزدم، اخم نکردم، تنها بلند شدم و دو تا کتاب رو گذاشتم در توت بگم و اومدم خونه‌ی خاله‌م.

آدم یادمیگیره که گاهی واکنش نشون دادن یعنی از دست دادن فرصت و تنگ کردن خلق‌. من ناراحتم و ناراضی‌م از اون وضعیت خونه. اما هر سال همین بوده و عوضم نمیشه. باید تا انتهای ده شب، برای خودم جایی برای درس خوندن پیدا کنم. نباید بذارم موتورم خاموش بشه. حالا مصمم و بهتر از همیشه‌م.

برای آقای ح گاهی نامه می‌نویسم. من عاشق نوشتنم‌ و چیدن کلمات. آقای ح هم بسیار زیبا می‌نویسه. نامه‌هامون دوستانه وو بسیار نزدیک هستند. انگار که دو دوست صمیمی با هم گفتگو می‌کنند‌.

راستی، من می‌تونم؟ می‌تونم.

: )

درس

یکشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۳، 18:24

حالا دارم درس می‌خونم و دغدغه‌م شده ساعت مطالعه، تست زدن و کنکور. نمی‌دونم قراره چطور پیش بره ولی دارم سعی می‌کنم تا درست پیش بره. ساعت‌های زندگیم رو دارم خرج این کار میکنم.

از وقتی درس می‌خونم ارتباطم کمتر شده و حواسم سمت درس خوندنه. من آدم تک بعدی هستم و وقتی دارم کاری انجام میدم بقیه چیزا برام محو میشه. توی همین مدت کم، دوستام کمرنگ شدن. میدونم دوباره پررنگ میشن و شاید اینبار من خوشحال‌تر باشم.

ساعت خوابم خوب نیست. قرص رو که می‌خورم گیج میشم تا فردا صبحش یا حتی ظهر. کاشکی دکتر زودتر قطعش کنه تا این گیج ویجی کمتر بشه. البته تمرکزم هم بالا رفته و این خیلی خوبه. فقط از ته دل امیدوارم بتونم خوب پیش برم اونقدر خوب که به چیزی که ته دلمه برسم.

+ دوست دوران ابتدایی‌م ازدواج کرد‌. خیلی حس عجیبیه. بزرگ شدیم و این قابل درک نیست. چطور یکهویی اونقدر بزرگ شدیم که دوستام ازدواج میکنن و بچه میارن؟ ترسناکه. اگر اونا بزرگ شدن پس منم بزرگ شدم. میدونید ترسناک هم نیست. نمیدونم البته. روند زندگیه دیگه. بزرگ میشیم، اونقدر بزرگ که دوباره به صفر و نبودن میرسیم.

: )

خسته‌ی بی‌خواب

پنجشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۳، 1:55

خیلی خوابم میاد و نمی‌تونم بخوابم. انگار یک اشتباه بزرگ کردم. نمیدونم کدوم کارم اشتباه بوده.

امروز با خانواده رفتیم باغ. همه رفتن تو استخر ولی آب چاه خیلی سرد بود و من نتونستم برم. از این که بقیه تونستن و من نمی‌تونستم حس بدی گرفتم. در حالی که من میدونم سرمایی هستم و نمی‌تونم کلا سرما رو تحمل کنم.

درس خوندن خوب پیش نمیره. تست میزنم و غلط درمیان. نمیدونم این غلط بودن تا چقدر می‌تونه طبیعی باشه. اصلا ادم مکه از غلط هاش یادنمیگیره؟

بدجور دلم می‌خواد دوست داشتن رو تجربه کنم. درگیر کسی جز خودم بودن. ادمی تا وقتی دنبال چیزیه به دستش نمیاره.

: )

امکان

چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۳، 1:23

چقدر امکان داره این پسره مخم رو بزنه؟

حقیقتا استقبال می‌کنم، چرا که دلم‌تنگ شده یکی مخم رو بزنه.

من آماده‌ام، بفرمایید‌.

: )

باز هم تعلیق و معلق

دوشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۳، 15:9

توی پروسه یادگیری قرار گرفتن، باعث شده هیجانی بشم و بخوام هی تعریف کنم.

کلاس امروز شنا عجیب بود. از این نظر که وقتی وارد آب شدم دوباره ترسیدم و هیچ کاری نتونستم بکنم. اما قلق خودم دستم اومده، به مربی گفتم چند دقیقه فرصت بده تا من با خودم کنار بیام و مربی که دیروز رو فراموش نکرده‌بود، مخالفتی نکرد.

چند دقیقه رفتم تمرین کردم و به این نتیجه رسیدم آب ترسناک نیست و دی‌دی‌دیرین: )) یادم اومد چطور روی آب می‌ایستادم.

برگشتم به ریتم کلاس. جدی فکر کنم بامزه‌ترین شاگرد در یادگیری اونجا منم. مربی دهنش سرویس میشه توضیح میده و توضیح میده و من جلوش هیچ کاری نمی‌تونم بکنم تا وقتی که رهام کنه به حال خودم. مربی بسیار خوش‌اخلاق و مهربدنه. من از آب میترسم هنوز و دقایقی برای نترسیدن نیاز دارم.

+ ذوق و شوقم برای یادگیری شنا اونقدر زیاده که دوستامم ترغیب شدن برن کلاس. من عاشق پروسه‌ی یادگیری‌م. از صفر شروع کردن و یکهو بلد شدن.

: )

معلق روی آب

یکشنبه دهم تیر ۱۴۰۳، 14:5

اولین جلسه‌ی شنا رو بذارید بگم.

خب اولش اصلا خوب پیش نرفت، به شدت از آب میترسیدم و فکر می‌کردم الان میرم ته آب و قلوپ قلوپ. مربی هم کاملا ناامید شده‌بود: )) وسط تمرین، مربی سرش با دو نفر دیگه گرم شد و من تونستم روی آب بایستم و یادبگیرم. تنها که باشم راحت‌تر با خودم کنار میام‌. تمام حرکاتی که مربی گفت رو تنها تمرین کردم و رفتم براش انجام دادم. خیلی تعجب کرد، چرا که من تا نیم ساعت اول از کنار دیوار استخر تکون نمی‌خوردم. دو دستی لبه استخر رو چسبیده بودم‌ و حالا یکهو روی آب معلق می‌موندم و پامو میزدم روی دیوار و سر میخوردم و شنا!

مربی پشتکارم توی یادگرفتن رو تحسین کرد. حقیقت اینه من توی تلاشگرم و از تلاش کردن خسته نمی‌شم. شاید بهترین ویژگی من همین تلاشگر بودنمه. بارها به مشکل میخورم و بارها تلاش می‌کنم. یه دست محکم برای خودم *_*

آب حالم رو خوب می‌کنه. انگار که آب تمام انرژی‌های منفی رو میگیره و وقتی میای بیرون یه آدم جدید میشی. یه آدم جدید و خوش فاز.

+ باید بهتر درس بخونم، خیلی بهتر. من می‌تونم، مگر نه؟

: )

سلام و صد سلام

شنبه نهم تیر ۱۴۰۳، 19:45

درس خوندن خیلی عجیبه! کلی مطلب جدید هست که یادمیگیری و این وسطم ممکنه یه مطلب رو یادنگیری و یاد نگیری و اونقدر پافشاری کنی که یادبگیری! درس میخونم ولی هنوز روی دور نیفتادم. اما فهمیدم به هیچ عنوان نباید از روتین روزانه‌م دور شم. دیروز و پریروز به مقدار کمی تونستم درس بخونم و امروز به شدت برام سخت بود شروع کردن. نمیدونستم باید چکار کنم و چکار نکنم، برگشته بودم به زیر صفر.

+ توی توییتر من گاهی از کتاب‌هایی که میخونم میگم. خیلی وقت پیش‌ها یکی از کاربرا بهم پیام داد که من پادکستی راجع به فلان نویسنداه دارم میسازم، میتونم متن پادکست رو بدم بخونی و نظر بدی؟ متن رو گرفتم و خوندم و نظر دادم. میدونید این که راجع به چیزی که دوست دارید و علاقه‌تون هست ازتون بخوان نظر بدید خیلی مزه میده. حالا بعد از حدود یک سال دوباره پیام داده که من یه ویدیو درست کردم میشه این رو هم ببینی و نظر بدی! ویدیو رو دیدم و یه ویس جامع براش فرستادم. کاشکی آدما بیشتر ازم راجع به کتاب و فیلم بپرس. من عاشق نظر دادن و بررسی کتاب‌ها و فیلم‌ها هستم.

+ کلاس شنا نوشتم. فردا اولین جلسه است. خواستم حالا که درس میخونم یک کاری برای خودم هم انجام بدم. یک کاری که بهم حس و حال خوبی بده. آب خوبه مگه نه؟ کاشکی تو آب زندگی میکردم اصلا.

+ پراکنده‌ نوشتم چرا که خودمم پراکنده‌ام. دارم تکه های پازلم را دوباره جمع می‌کنم و خودم می‌شوم.

: )

نه به تردید

دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳، 15:18

فکر کنم تونستم از نقطه‌ی امنم بیام بیرون. یعنی خب شرایطم استیبل و خوبه اما خودم تصمیم گرفتم از صفر شروع کنم. راستش از صفر شروع کردن خیلی عجیبه. از دور که نگاه می‌کنم مسیر پر پیچ و خم به نظر میاد، خب پر پیچ و خم هست اما ته دلم یه امیدی هست. یک روزنه نور وجود داره که دلم میخواد روشن‌تر و پر نورترش کنم. دلم می‌خواد ته دلم روشن باشه، خب برای روشن کردنش تلاش می‌کنم.

دو روز پیش پر از تردید بودم انگار که میترسیدم بیفتم توی چاه. از بالا همه چیز سیاه به نظر میرسید، حتی به این فکر کردم که خب بشین سرجات! چکاریه؟ اما بعد تردید رو آتیش زدم و دود شد تو هوا.

گاهی که خسته می‌شم دلم می‌خواد پیام بدم به یکی و بهم بگه تو میتونی و عالی هستی!

برام دعا کنید و یا آرزوی خوب‌‌. بی‌اندازه نیازمندم♡

: )

دوباره درس

شنبه دوم تیر ۱۴۰۳، 23:1

مدت‌ها بود از نقطه‌ی شروع فرار می‌کردم. هر راه و بی راه ای را میرفتم که به درس برخورد نکنم. حالا اما حالم خوب است و چه راهی بهتر از درس. چند روزی هست درس خواندن را شروع کردم و حسم را بخواهم بگویم این است که هزاران نفر در مغزم رژه میروند. جدای از تمام این سخت بودن درس خواندن اما لذت میبرم.

مادرم امروز در حالی که وسط کتاب ها نشسته بودم نگاهی کرد و گفت عزیزم نانت نبود یا آبت نبود؟ میدونید هم نانم نبود و هم آب.

اینبار امیدوارم بشود. چیزی که قبلا نتوانستم به آن برسم شاید اینبار بتوانم برسم. به هر حال دارم تلاش می‌کنم.

---

: )
© من نوشت