اندر احوالات بهار
بعضی روزها کاملا مضطرب میشم
انگار که همه چی اشتباه اتفاق افتاده باشه.
جای اشتباه ایستادهباشی و همه چیز برات نشدنی باشه.
دلم میخواست برم مسافرت ولی هیچ کدوم از دوستام پایه نیستن و نمیدونم چطور باید برم.
هنوز راه حلی به ذهنم نرسیده.
و از طرفی خیلی خسته و بریدهم و میدونم این روند
خستگی باید عوض شه. یه مدت باید دور باشم
و به چیزی فکر نکنم. اما برعکس، این مدت همهش دارم
فکر میکنم و انبوه برنامهها و خواستهها به ذهنم میرسه.
دلم طبیعت میخواد. طبیعت.
نمیدونم این خستگی بیاندازه چطور میشه از تنم بیرون بره
___
هر چقدر زمان میگذره بیشتر میبینم که اون دو ماه استراحت مطلق چقدر ضربه زده بهم.
فکر میکردم گذشته و یا برام اونقدر سخت نبوده ولی
الان میبینم چقدر باعث شده کنارهگیر بشم
و یا بیشتر از هر موقع دیگه فکر کنم نبود اونقدرا اهمیت نداره.
میدونید اخه استراحت مطلق اینجوره که یه گوشه خونه هستی ولی نیستی. هیچ کاری نمیتونی انجام بدی و تمام مدت باید سعی کنی خودنو نگه داری برای زندگی.
من خودمو نگه داشتم و ممنونم از خودم بابت همه چیز
اما خستگی هنوز مونده تو تنم.
نیاز دارم گاهی یکی بهم بگه تو این مدت عالی بودی
عالی تر از اونچه که میشد حتی
ولی نه تنها اینو خودم به خودم نمیگم بلکه از کسی
هم نمیتونم انتظار داشته باشم، چرا که آدمی تنهاست؟
حالا وسط همه این چیزا بگم، هنوز لگنم درد میگیره
و این درد رو دوست ندارم. برای حلش این درد به ورزش روی اوردم، شاید کمتر بشه.
___
دوباره باید خودمو جمع کنم، به یاد بیارم خوب بودن به یک
لحظه بستگی نداره و برایند اونچه که هست نشون میده تو خوبی. و من خوبم.
__
جدی این وسط دلم میخواد عاشق شم.
یعنی عاشق که نه، همین که ذهنم درگیر یه چیز دیگه بشه،
اههه شبیه فرار شد که؟
ولی دلم یکم مهربونی میخواد.
___