من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

سر جای خودم نیستم.

چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴، 12:9

وقت‌هایی که نمی‌نویسم حالم بدتر یا وقت‌هایی که می‌نویسم؟

صبح که بیدار شدم به جمله بالا فکر می‌کردم و به این که می‌تونم بنویسم یا نه.

این روزها انرژی‌م کم شده و حوصله کنار هم گذاشتن کلمات رو هم ندارم.

از تشخیص این که دقیقاً چه چیزی می‌تونه حالم رو بهتر کنه عاجزم. تقریباً به تمام راه‌های ادایی حال بهتر فکر کردم و دیدم نه.

حتی دیشب که خوابم نمی‌برد، به یکی پیام دادم: هستی؟

ده دقیقه رفتم یک بازی مسخره کردم و گفتم: خب حالا که نیستش می‌تونم پیام رو پاک کنم و پیامم رو پاک کردم.

دیروز فهمیدم زیر نور آفتاب مدت‌هاست که نبودم. ( ویتامین D رو می‌خوردم!) رسماً دارم شبیه غارنشین‌ها می‌شم.

جدای همه چیز این مورد آفتاب ندیدن رو باید درست کنم. شبیه یک گیاهم که برای ادامه زندگی به خورشید نیاز داره. الان هم برگ‌هام زرد شدن و از سبزی افتادن. نور که نباشه، فتوسنتز که انجام نشه زرد میشم. پژمرده میشم.

یک چیزی این وسط درست نیست. احتمالا من! جز من چه کسی/ چیز دیگه می‌تونه درست نباشه؟

عصری احتمالا با دوست قدیمی‌م برم بیرون. برم بیرون و خودمو بسپردم به دغدغه‌هاش. به این که مامانش برای بار هزارم کمالگرایی‌ رو نشون داده و گفته: تو هیچ کاری رو درست انجام نمیدی.

شاید هم وقتی برگشتم اسپیکر رو روشن کنم و آهنگ‌های قری رو که دوست دارم بذارم و پیراهنمو بپوشم‌. دست و پام رو تگون بدم و فکر کنم هی چیزی جز هماهنگی دست و پاهام مهم نیست.

خسته‌م و دوست دارم بخوابم. هیچ کاری نکنم و بخوابم.

دقیق‌تر که فکر می‌کنم دوست ندارم بخوابم. دوست دارم دستم رو بذارم زیر سرم و یکی حرف بزنه. از روزش بگه از زندگی‌ش از همه چیز و من فقط گوش باشم و گوش بدم.

الان هم میرم یکم بخونم. از درس خوندن که دور میشم شروعش هزار برار سخت‌تر میشه. دست و پا شکسته یا هر جور شده نباید دور شم.

دور که میشم همه‌ی مسایل برام یه غول میشن. یک لولوی ترسناک

من میرم کمی بخونم و در این بین فکر کنم که چه چیزی سرجای خودش نیست؟

: )
© من نوشت