من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

نموداری سینوسی

دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴، 0:13

تبدیل به یک نمودار سینوسی شده‌ام. یک روز خوب. و یک رو متوسط و دوباره یک‌ روز بد!

این قدر همه چیز قاطی شده است که من همین روال را هم به سختی حفظ می‌کنم. بلاتکلیفی حاکم بر کشور واقعا اذیت کننده است. همه چیز بلاتکلیف رها شده است، از قیمت‌ها گرفته تا جان آدمیزاد.

هر بار خواهرم قیمت یک لباس را می‌گوید چشمانم گردتر از قبل می‌شود، تازه من قیمت فاکتور را می‌پرسم و این وضعیت است. باورم نمی‌شد که تنها چند ماه. است که خرید نکرده‌ام و این گونه از قیمت همه چیز جا مانده‌ام و راستش اگر قرار است این جور بماند ترجیح می‌دهم هیچ وقت خرید نکنم.

این روزها برخلاف حال دل و احوال‌ها که خوب نیست، هوا عجیب خوب شده است. عجیب از آن جهت که در زمستان هستیم و هوا بوی بهار می‌دهد. به هیچ عنوان هوا شبیه بهمن ماه نیست.

این جا که چند روزی هم هست گرم شده است. آن قدری گرم و یا مطبوع که من سرمایی هم لباس‌های تابستانه‌ام را دیگر می‌پوشم.

درود بر لباس‌های تابستانه و فرار از اگزما.

مشخص است که اگزما پدر پوستم را در اورده؟ کم‌کم دارد صبرم تمام می‌شود و ممکن جیغ بکشم.

کافی است دو روز خیال کنم دیگر خبر از اگزما نیست و می‌توانم از کرم بازی دست بردارم تا فردا با یک لکه قرمز روبرو شوم که هی دلم بخواهد بخارانمش و بخارانمش.همین الان هم باید کرم سوم را سفارش بدهم . یک کرم مرطوب کننده قوی و خوب.

بعد از مدت‌ها در کانالم از خودم ویدیو گذاشتم. ویدیو خاصی نبود. قسمتی از آهنگ دوست داشتنی ما برای آن که ایران...پخش می‌شود و سرم را تکان می‌دهم. به چهره‌ام نگاه کردم و احساس کردم کمی به من نمی‌خورد. یعنی خیلی گوگولی‌تر از این حرف‌هاست انگار.

اگر که جرئت داشتم یا حوصله از اعضای کانال میپرسیدم که آن‌ها هم همین حس را دارند؟

بگذریم.

دیگر این که این روزها خوب نمی‌گذرد. واقعا خوب نمی‌گذرد.

دوست داشتم بنویسم خوب است و یا دغدغه‌هایم مثل سابق است ولی این گونه نیست. آمدم توضیح بدهم کلمات را کم آوردم. نمیدانم چه بگویم.

خستگی که احساس می‌کنم انگار در تک‌تک سلول‌هایم رسوخ کرده. چطور این خستگی را از خودم دور کنم؟ نمیدانم.

سوالم هر روز این است و هر روز نمیدانم.

دوست داشتم این روزها بهتر بگذرد. بهتر باشیم، بهتر و بهتر. اما بر عکس هر روز داریم بدتر و بدتر می‌شویم.

تقریبا با هر کس صحبت کردم حالش خوب نبود.

خواهر¹ که فکر می‌کرد مشکل از خودش است و من هی توضیح میدادم که بخدا زندگی در این شرایط مبهم‌ و آغشته به خون و جنگ عادی نیست که تو بخواهی عادی باشی و روزهایت را ساده و خوب گذرانی.

با دوستمم صحبت می‌کردم میگفت از ارشد نگو. اصلا دلم به خواندن نمی‌رود.

و هر کس به طریقی گره خورده است.

گره.

کاش این گره با دست و ساده باز شود. باز آرام لبخند بزنیم، باز بوی عید را حس کنیم و باز ماهی‌های عید را ببینیم.

هوف.

[ کاش همین صدایی که به دیگران می‌گوید وضعیت عادی نیست و حق داری به خودمم همچین چیزی میگفت و این قدر دستش را محکم روی گلویم فشار نمیداد. من از کوزه شکسته آب میخورم.]

: )
© من نوشت