من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

هر روز

پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳، 21:7

امروز خسته‌‌م و گفتم بیام چند خطی بنویسم. مثلا از این بگم که دیروز برگشتم با اکانت تلگرامم و ح عزیز اظهار دلتنگی کرد. ح قشنگ ترین سیچویشن شیپیه که تجربه کردم. راستش هم من میدونم و هم اون که هیچ رابطه‌ای بین مون شکل نخواهد گرفت ولی باز هم در شرایط سخت با هم حرف میزنیم. برای هم مینویسیم. طولانی و قشنگ. حالا من کمتر هستم.

بگذریم. دیشب فکر می کردم چقدر تنها هستم. اکانت های مجازی این تصور رو که تنها نیستیم القا می کنند و حالا که در هیچ کدوم فعالیت ندارم یا فعالیت کم دارم، احساس تنهایی کردم. البته بعدش به دوستهام پیام دادم و همه‌شون استقبال بسیار گرمی داشتن و حرف زدیم و حرف زدیم.

یکم برای مدرسه استرس دارم. محیط جدید همیشه بهم استرس میده ولی زندگی سرتاسر محیط‌هاس جدیده نه؟

امشب خسته‌م کمی. هاله‌ای از دلتنگی، بی‌حوصلگی‌ و حوصله سر رفتن دورم رو گرفته.

دلم برای کتاب خوندن و درگیر داستان زندگی آدم‌های دیگه شدن میخواد. حتی فیلم دیدن و دور شدن از زندگی خودم. شاید فردا فیلم ببینم. هیچ لیستی ندارم. اما مطمینم حالم رو بهتر خواهد کرد.

: )

تغییرات

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳، 15:37

مدیر و معاونمون پارسال خیلی گل بودن و واقعا هوای من رو داشتن. امسال متاسفانه برای مدیرمون مشکلی پیش اومده و مجبور شد انتقالی بگیره، حال معاون هم میگه شاید منم برم.

تقریبا میشه گفت کل کادر داره تغییر می‌کنه. از اون جایی که تغییرات همیشه هستن و اجتناب ناپذیرن سعی می‌کنم با بپذیرمشون. اما کمی استرس دارم که کادر بعدی چطور خواهند بود؟

مدیرمون جوان و کتاب خون بود، برای تشکر ازش یکی از کتاب‌هایی که دوست داشتم رو خریدم. امیدوارم تا یک مهر دستم برسه و بهش بدم‌. به نظرم یک کادو حقش بود. زحمت زیادی کشید.

استرس کادر جدید و آدم‌های جدید رو دارم ولی وقتی فکر می‌کنم من عالی‌ترین نسخه خودم رو عرضه می‌کنم دیگه میبینم دلیل آن چنانی برای استرس نیست. کلاسم به خوبی می‌تونه نشانگر من باشه.

امیدوارم امسال هم خوب پیش برم و روزهای خوبی داشته باشیم.

: )

یکهو

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳، 18:47

یه خانمی اومده کمک مامانم خونه رو تمیز کنه و من دنیا دنیا شرم نیابتی.

این که یه آدم از بیرون بیاد بهم ریختگی ببینه خیلی عجیبه. مثل اینه که مهمون سرزده بیاد و همون موقع تو قصد خونه تکونی داشتی و همه چیز و ریختی بیرون!

خدا خیرش بده. مامانم همیشه وسیله ها رو میریزه بیرون و منو صدا میکنه که آخ آخ من دیگه نمیتونم. تو جمع کن.

یعنی ترفند اینه که با جنگ نرم مجبورت کنه کمکش کنی= ))

___

نباید فراموش کنم برای چی این راه رو شروع کردم. دلیلم باید بزرگ توی ذهنم باشه. کاش میتونستم یه تابلوی بزرگ توی ذهنم بزنم و بنویسم توش چرا این راه پر پیچ و خم رو انتخاب کردم. باید یادم بمونه همیشه. همون لحظه‌هایی که خسته‌ شدم و یا فکر می‌کنم نمیشه. باید بشه!

__

به دوست صمیمی‌م نگفتم دارم درس می‌خونم نه از روی بدجنسی تنها به این دلیل که خودش تصمیم نداره درس بخونه و حس بدی داره به درس خوندن و من رو هم از درس خواهد انداخت.

چند روز پیش بهش اشاره کردم که شاید من درس بخونم. خواستم کمی فکر کنه که اگر خواست اونم بخونه ولی میدونم نمی‌خونه.

___

: )

شیتان پیتان

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳، 1:0

همیشه دلم می‌خواست یک کیف بزرگ داشته‌باشم، از آن کیف‌هایی که دختران شیتان پیتان روی دوش میگذارند و گاهی آینه و رژ لب خود را از درونش در می‌آورند و ترمیم می‌کنند. اما هیچ وقت نتوانستم کیف بزرگ بخرم. نه این که پولش را نداشته باشم، نه، تنها فکر میکردم به این بدن ظریف کیف بزرگ نمی‌آید. یک گارد ذهنی قویی داشتم که کیف بزرگ؟ نه اصلاً.

حالا میخواهم بروم سر کار و هیچ کدام از کیف‌های کوچکم مناسب نیستند. باید یک کیف بزرگ بگیرم و کلی چیز داخلش جا بدهم. مثلا رژ و ضد آفتابم را بگذارم. آیینه را فراموش نکنم. دیگر چی می‌توانم بگذارم؟ اوم... شاید قمقمه آب هم بگذارم‌. آب باکلاس است آخر‌.

خب آن قدری بزرگ شده‌ام که بتوانم کیف بزرگ بخرم؟ شاید.

: )

حال امروز

یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳، 10:57

امروز که بیدار شدم خوابم نمی‌اومد ولی از ته دل میخواستم بخوابم. انگار که همین که انتخاب خوابیدن یا نخوابیدن دست خودم باشه، حس خوبی میگیرم اما خب کنترل خواب دست خودم نیست. یعنی هیچ‌کس دست خودش نیست. باید صبح بیدار شی، حتی سرکار هم نری هزاران کار داری. یا از طرفی دیگه مسئله فقط بیدار شدن صبح نیست، مسئله اینه که خواب از یه جایی به بعد حس انگل بودن میده. نمیخواستم به این جا برسم. میخواستم به این نکته برسم که دلم میخواد خودم انتخاب کنم بخوابم یا نخوابم.

_ درس خوندنم متوسط پیش میره، نه اون قدر خوب میخونم که بگم خودمو توی درس خفه کردم و نه اونقدر بد که بگم دارم علافی می‌کنم. یه چیز مابین خوندن و نخوندنه که به سمت خوندنه. راستش باز هم اینجا مسئله خوابه. ساعت خوابم رو دوست ندارم. نمیدونم چقدر خواب از خودمه و چقدر از این قرصی که می‌خورم. خوبیه این قرصه اینه که جا در جا خوابم میبره و وقت فکرهای نیمه‌شب رو ندارم. حداقل نکته مثبتش همینه.

در جهت این درس خوندن اینستاگرام رو پاک کردم. تلگرام رو انتقال دادم به یه اکانت دیگه. شاید که وقت تلفی کمتر بشه. کمتر شده. ذهنم آزاده و راحت‌تر شدم. چیزی برای درگیری ذهنی وجود نداره.

حالا برم درس بخونم.

: )

امروز و سنگینی تحمل ناپذیر هستی

سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳، 15:28

امروز بسیار سنگینه و این که نمی‌تونم گریه کنم سنگین‌ترش هم کرده. حس بسیار بدی به خودم دارم و کارهایی که این مدت انجام دادم. شاید طولانی هم نشد و زود فهمیدم اما حتی انجام دادنش هم منو ناامید کرد از خودم.

این که ادم از خودش ناامید بشه بدترین حس دنیاست.

دوم این که جدیدا مشکلات خانوادگی منو دیوونه میکنه. قبلا تحمل بیشتری داشتم ولی حالا سریع فرومی‌پاشم. حالم بد میشه و دلم میخواد گریه کنم.

فکر کنم قرص‌هایی که میخورم گریه کردن رو ناممکن کردن وگرنه تا حالا هزار بار زده بودم زیر گریه.

دلم میخواد خودمو پاک کنم، موقت و کوتاه. استراحت کنم و برگردم به دنیا.

آه خدای من!

: )

کنسل

سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳، 13:30

محمد رو به دلایلی کنسل کردم. دیشب به شدت حس بدی داشتم که قراره کنسلش کنم ولی خب زندگی همینه، مگه نه؟

حالا باید یواش یواش بهش بگم.

: )

شاگرد محبوب و بیشتر

دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳، 15:15

از اون روزایی که نمیدونم چی می‌خوام بنویسم و میدونم فقط دوست دارم واژه‌ها رو کنار هم بذارم.

امروز بعد از چندین روز حرف زدن، محمد پرسید میتونه اسمم رو صدا کنه؟ چرا که عزیزم. تو می‌تونی هر جور میخوای صدا کنی.

و گفت :( لحن حرف زدنت و چهره‌ت مشخصه که آرومی.) نمیدونم این آروم بودن خوبه یا بد.

امروز یکهو یاد شاگرد محبوبم افتادم. چند هفته از مدرسه‌ها گذشته بود که فهمیدن یکی از بچه ها اشتباهی توی کلاس من هست و میخواستن برش گردونن پایه قبل. من راضی نشدم. گفتم چطور ممکنه؟ این بچه کلی آسیب میبینه. اومده و این جا نشسته و با بچه ها دوست شده حالا برش گردونم کلاس پایین‌تر؟ من نذاشتم از کلاسم بره و با خانواده‌اش صحبت کردم که همراه با من باهاش کار کنه. آخر سال این دانش آموزم به متوسط رو به خوب تبدیل شد و من انگار که رشد بچه ی خودم رو دیده باشم، دوسش میداشتم. حس خوبش دوباره اومد سراغم.

- حالا نیاز دارم به کمی استرس برای درس خوندن.

: )

یاح یاح

پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳، 13:57

این پسر جدیده بامزه‌ست. سعی داره منو بشناسه و هی سوال میپرسه. این روند رو فراموش کرده‌بودم. وقتی رفاقتی پیش میرفتم یواش یواش خیلی چیز‌ها گفته میشد ولی ایشون یکهو میاد میگه سوال دارم :)) بعد اشتراکات رو جدا می‌کنه و پررنگ.

دیروز فهمید من متعلق به کدوم قومیتم و امروز آهنگ با همون زبون فرستاد. آخ آخ بامزه من

حیف که نمیتونیم زمان زیادی بذاریم و زود میریم که درس بخونیم.

کی میریم دیت؟ هیجان دیت دارم و نمی‌خوام تا ابد در مجازی پیش بره و جدای اون بالاخره همشهریه.

: )

بی‌حوصلگی این روزها

چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳، 20:5

امشب حس می‌کنم آنا کارنینا هستم،بی‌حوصله و یک دقیقه قبل از انداختن خودش زیر قطار.

حالا دلم یه گفتگوی دل‌انگیز میخواد. یه گفتگو که چیزی رو در من روشن کنه و دوباره به یاد بیارم آینده وجود داره و میشه آینده رو ساخت. امشب تاریکم و نمی‌تونم نور رو پیدا کنم. نوری که راه رو نشونم بده و کمک کنه که بلند بشم.

خسته‌م و فکر می‌کنم این خستگی ناشی از اینه که دستاورد نمی‌بینم. این دستاورد ندیدن ناراحتم میکنه. انگار که فقط گل لگد میکنم بی‌وقفه.

میترسم. من واقعا میترسم. میترسم نشه و شکست بخورم. میترسم اونجور که باید تلاش نکنم. من از تلاش نکردن خودم بیشتر از همه چی میترسم.

اما باید بشه مگه نه؟ اگر قرار به تغییر آینده‌ست باید بشه. تنها راهم برای تغییر آینده همینه.

آه راستش امشب حتی نمیخوام اسم تغییر آینده رو بشنوم.

: )

احساس گمشده

سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۳، 20:20

دیشب اکانت تلگرام رو پاک کردم، چرا که زمان زیادی رو اونجا میگذروندم. دیدن پیام روی گوشی حس خوبی میده، نه؟ حالا که پاک کردم انگار حسی رو گم کردم. یه حس خوب.

پیام دادن دوست‌ها حس خوبی میده. اما از یه جایی به بعد فهمیدم درس مهم‌تره. توی زندگی باید خودم اولویت خودم باشم و خب این یعنی یه مدت بهتره از میادین دور باشم.

نمیدونم درس خوندنم چطور پیش میره. راستش خواهرم هی هیت میده. میگه درست نمیخونی و فلان. راستش خودمم با این حرفا به خودم شک می‌کنم. کاش خودم به خودم شک نکنم!

با ممد حرف میزنم کم و بیش. یکم گیج شدم. نمی‌خوام وارد فرندزونش کنم. نمیدونم چقدر بگذره می‌تونم بگم اوک بیا بریم تو رابطه. یعنی چقدر طول میکشه آدما به هم اعتماد کنن و حس داشته باشن؟

رابطه‌های قبلی من اول با رفاقت پیش میرفت و بعد از شناخت دوست میشدیم. این بار قرار نیست رفاقت کنم. ولی چطور پیش میشه رفت؟

: )

من و این پسره

دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳، 14:9

فکر کنم بالاخره توی یک رابطه درست و حسابی قراره برم. هیجان دارم بابتش و البته کمی استرس که نکنه به درس خوندنمون ضرر بزنه. به قدری شبیه هم هستیم که الله الله. دوتامون داریم درس می‌خونیم به یک هدف مشترک، در شرایط مشابه.

امروز به ممد گفتم کتابای توی کتابخونه‌ت برا من! گفت کی بیشتر از تو لیاقتشونو داره. لاس برتر! مخم زده شد.

حیف میترسم رابطه‌ی احساسی به دوتامون ضربه بزنه. واقعا از عواقبش میترسم. خیلی پیش نمیرم و توی به حد نگه داشته شده.

دو هفته دیگه تابستون تموم میشه. زود بود؟ نه. من فکر نمیکنم زود بود. خوب بود و تصمیمای خوبی گرفتم.

حالا آینده چی میشه!

: )

امروز، اضطراب!

یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳، 14:17

اضطراب دارم. احساس می‌کنم یک کار غلط رو دارم انجام میدم. انگار که پر از ناکامی و اشتباهم. نمیدونم دقیقا چرا این حس سراغم اومده.

هم ناراحتم و هم تپش قلب دارم. حس می‌کنم تمام کارهام تا این جا اشتباه بودن. میدونم تصور اشتباهیه ولی نمی‌تونم کنترلش کنم. فکر می‌کنم همه‌ش دارم کم میذارم و یا کمم.

اه خدایا، این چ حسیه اخهههه

: )

درس و درس و حالا رابطه

شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳، 12:3

همه چیز مهیاست تا من یه لگد درست حسابی بزنم زیر کتاب‌ها و درس خوندن رو رها کنم.

همین سال من باید با پسرخاله دوست صمیمی‌م آشنا میشدم که اونم شرایط مشابه من رو داره. دو تامون داریم درس میخونیم و امیدواریم که همه چیز خوب پیش بره، راستش اون خرخون‌تر از منه. تازه به اندازه من از ادبیات لذت میبره و نویسنده موردعلاقه‌اش هم ارنست همینگویه! مهم تر از همه همشهریمه : )))

اما خوشحالیش اینه که اونم داره درس میخونه و چون اون درس میخونه نمیشه که من نخونم! تازه باید بیشتر هم بخونم. چه معنی میده اون قبول شه من نشم؟

ولی خیلی رابطه‌ی عجیبیه. نمیدونم درک میکنید یا نه. (پسرخاله دوست صمیمی)، یه ترکیب عجیبی داره، مثل پیتزا قورمه سبزیه.

دیروز پیام داد و ساعت استراحتم رو پرسید که پیام بده : ))) محمد گوگولی و بافکر.

از محمد بگذریم، درس خوندن واقعا فرایند عجیبیه. گاهی احساس ناتوانی می‌کنم و نمیدونم میتونم یا نه. سوالات به نظر سخت میان و من ناتوان! میدونم این حس کاذبه. آخه این همه آدم تونستن، چرا من نتونم؟ مشخصه که من باید بتونم.

از روند درس خوندنم راضی نیستم. 100 خودم رو نذاشتم. خسته و کسل هستم. دکتر بهم یه قرص جدید داد که این کسلی برطرف بشه. نمیدونم دقیقا کدوم قسمت رو درست کنم از خودم راضی تر میشم و میگم احسنت عزیزم. از این ناراضی بودن درونی خسته گشتم.

: )

آرامش، نفس عمیق

پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳، 12:25

خب جونم بگه براتون، اول از همه پدر گرامی من رو پیچوندن و نیومدن دکتر. ولی گفتن اگر انلاین دارو بده مصرف میکنم. پس من جای پدر رفتم دکتر و حضوری توضیح دادم علائم پدر رو و دارو گرفتم براشون. حالا با ما باشید ببینم مصرف میکنه یا داستان جدید خواهیم داشت.

خودمم به دکتر گفتم که خواب‌آلود هستم از قرص‌ها و بهم دارو داد تا پرانرژی‌تر باشم. امیدوارم اثر کنه و بتونم بهتررر درس بخونم.

شنبه جلسه معلمان دارم و یکشنبه جلسه با اولیا. سوالم اینه چرا توی شهریور؟ واقعا چه اتفاقی قراره بیفته؟ البته جلسه با اولیا شاید بتونم بگم که همکاری کنن که یک مقدار زودتر درس‌های پارسال رو مرور کنیم.

دیگه: باید برای خواهر بزرگه یه چیزی بخرم. قدردانی باید انجام بدم. دیروز بعد از یک ماه که منو دید برام تولد گرفت. کلی سوپرایز شدم . آه عشق من​​​​​​​

: )

پدر و پدر و پدر

سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳، 18:58

بحث این روزهای خانه‌ی ما پدر است. گاهی می‌گوید به روانپزشک مراجعه می‌کند و گاهی هم عقب نشینی می‌کند. حالش اصلا خوب نیست. پرخاشگر هم شده است. یکهو عصبانی می‌شود. من از این پدر میترسم. راستش حالا متوجه میشوم زندگی با آدم‌ عصبی چقدر دردناک است. پدر من همیشه آرام بوده و حالا فقط در همین مدت به خاطر بی‌خوابی‌های شبانه و فشاری که رویش است پرخاشگر شده و خب من گاهی میترسم حرفی بزنم و ناگهان عصبانی شود.

بگذریم، حالا همه تلاش داریم پدر را کمی آسوده کنیم و به دکتر ببریم، اما می‌آید؟ خیر! همه مان را دیوانه کرده است. مرد خودت آرام میشویی. به پدر حق می‌دهم. حادثه به شدت ترسناک بود و تا مدت‌ها با دادگاه و پزشک قانونی درگیر بودیم. حالا پله های آخر دادگاه هستیم و این داستان به طور قانونی تمام میشود. روانی اما ادامه دارد!

کاشکی کسی می‌توانست راهی مقابلم بگذارد که پدر را راضی کنم. خب آدم تا خودش نخواهد نمی شود، درست اما ما هم نباید منتظر بمانیم. فردا خودم نوبت دارم. شاید دکتر راهی جلوی پایم بگذارد.

: )

پیچیدگی روابط

دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳، 19:17

_دارم با پسرخاله‌ی دوست صمیمی‌م وارد رابطه میشم. اول از یه سؤال پرسیدن شروع شد و داره همینطور ادامه دار میشه. خیلی عجیبه به نظرم آدم یا پسر خاله‌ی دوست صمیمی‌ش ارتباط داشته باشه. تا انتها با ما باشید ببینیم ارتباط به کجا میرسه.

_ با این قرص‌ها کاملا بدون استرس شدم. یکم نیاز به استرس درس خوندن دارم. همیشه توی درس خوندن ریلکس و تنبل بودم. نمی دونم چطور میتونستم همه نمره هامو کامل بگیرم. دنبال نظم و ترتیب در درس خوندنم. روش سابقم درسته کاملا جواب میداده ولی منظم نبوده و دلم میخواد حالا کمی در چارچوب تر باشم.

_ دلم برای یه چیزی که نمیدونم چیه تنگ شده. حس می‌کنم یه هیجانی رو گم کردم. یه حس خوب و نرم

: )

نارضایتی

یکشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۳، 13:15

شده‌ام یک شاگرد تنبل و درس‌نخوان! در تمام طول سال‌های تحصیل برایم عجیب بود کسی درس نمی‌خواند، حالا خودم شده‌ام یکی از آن عجایب! انرژی‌ام یکهو مایل به صفر شد و هر کاری کردم حس درس خواندن نمی‌آمد. آخ خدای من.

امروز اگر خدا بخواهد کمی بهتر هستم. کتابم را باز کرده‌ام و دارم تست میزنم. در این سن دیگر نباید آدم اهمالکار باشد، مگر نه؟

: )

متفاوت تر از دیروز !

پنجشنبه یکم شهریور ۱۴۰۳، 11:48

کلاف سردرگم ذهنم را چگونه مرتب کنم و بنویسم؟

خب. اول از نتیجه روانپزشک رفتن پدر می‌گویم. خواهر بزرگترترم دیروز با خوشحالی گفت پدر قبول کرده به روانپزشک برود و این بی‌خوابی‌های شبانه را درمان کند. من با جشمان ریز کرده به خواهرم با شک و تردید نگاه کردم. خواهرم بالاخره اعتراف کرد: به بابا گفتم تو هم قرص میخوری و این جور بود که راضی شد. خواهر عزیزتر از جانم هیچ ایده‌ای از حریم شخصی ندارد. در نهایت تنها نتیجه‌ای که توانستم بگیرم این بود که دیگر هیچ چیزی را که مربوط به خودم است و دلم نمیخواهد کسی بداند، حتی به خواهر عزیزتر از جانم هم نگویم. نتیجه گیری دردناکی بود ولی لازم بود که به دست بیاید. این هم درس دیگری از زندگی!

هنوز ویدیوهای دوست نادیده‌ام را نگاه می‌کنم و از نظر محتوا بررسی می‌کنم. این روزها که جز درس خواندن (آن هم دست و پا شکسته) کار دیگری نمی کنم، این نظر دادن برایم مثل آب زمزم عمل می‌کند. وقتی می‌بینم نظراتم را روی ویدیو اعمال کرده و مفید بوده‌ام خوشحال می‌شوم. انگار که من هم آدمی مفید در این جامعه‌ام.

از درس خواندن نگویم. این هفته افتضاح بودم. مغزم سفید شده بود و می گفت درس؟ برای چه؟ مشاورم با یک ویس تخریب کننده من را به خودم برگرداند. حالا در میانه‌ی درس خواندن این ها را مینویسم.

باید بروم.

: )
© من نوشت