من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

در ظرف ذهن

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴، 23:45

دو شبه که این ساعت توی خونه‌ی ما برقا میرن چرا که دخترخواهرم اومده خونمون و باید بخوابه. تنها راه خانوش کردن برق‌ها و خوابیدنش اینه که برقا رو خاموش کنن و بگن: عه برق رفت.

حالا توی تاریک و روشنی دراز کشیدم. دارم به همه چی فکر می‌کنم و سعی می‌کنم احساسات مختلفی که دارم رو دست بندازم و از این بی‌نظمی دربیارم.

اولین حسی که توی دستم میاد، دلتنگیه. دلتنگی حس عجیبیه. قصد ندارم در جهتش کاری انجام بدم. خلاف جهت قلبم شنا می‌کنم و یک گوشه مرتب میذارم بمونه.

و یراحی داره بلند بلند میخونه:

یک نسل دیگه رفت و برنگشت.

پس حس بعدی که دست میندازم و از آشوب ذهنم بیرون میارم، نگرانی و حسرته.

نگرانی برای آینده نامعلوم‌تر از همیشه و حسرت یک زندگی خوب! یا حسرت برای چشم‌هایی که یک ماه پیش بسته شدن، چشم‌هایی که. که؟ هیچ

پلی لیست یراحی رو گذاشتم. یراحی رو گاهی بیشتر از بقیه خواننده‌ها گوش میدم.

' دستتو محکم گرفتم توی خیابونی که نیست' دلتنگ کمی تکون میخوره. برمیگردونمش سرجاش!

دوباره نگاه می‌کنم به ظرف ذهنم، احساسات رو میتونم تشخیص بدم. وضعیت کمی تمیز‌تر شده.

غم‌انگیزی این روزها، ترس، اضطراب و امید در عین ناامیدی، همه در حال شلوغ‌کاری‌ن. حوصله ندارم دیگه مرتبشون کنم. بذار نامنظم بمونن.

این روزها همه چیز نامرتبه‌ و حالا ذهن منم یکی دیگه.

به حرف‌‌های ترامپ فکر میکنم، به "خواهیم دید چه می‌شود" به سرنوشتی که نمی‌تونم آرزویی کنم براش. قبل‌ترها همه چیز مشخص بود‌. حالا نه.

به دوستم فکر میکنم که چند روزیه ساکت‌تر از قبل شده. بابت اتفاقا اخیر خیلی بهم ریخته بود. فرصت دادم که تنها باشه و ذهنش رو آروم کنه. امروز میگفت بهترم و البته ابن هفته زیاد خوابیدم.

سعی کردم به این که خوابیدن زیاد و کم حرفی نشانه خوبی نیست فکر نکنم و بگم به استراحت تیاز داره. آخرین باری که کم‌حرف شدم و زیاد می‌خوابیدم رو کاملا یادمه ولی گاهی فرمول‌ها جواب یکسان نمیدن.

به امین هم فکر می‌کنم. به این که نمیخواد روزه بگیره و باید وانمود کنه روزه است. وانمود! چه مسخره.

" ردپای تو روی جاده نیست"

رد پای من چی؟ روی جاده ست؟ رد پای من میمونه؟

امروز به رنگ‌ها فکر کردم. به رنگ خودم. قبل‌تر فکر می‌کردم رنگم خنثی ست اما حالا فکر می‌کنم رنگم اگر آبی هم باشه آبیه آسمونیه. میتونم گاهی زندگی رو هر چند کوتاه و موقت به اطرافیانم یادآوری کنم. رنگم خنثی نیست، به رنگ لبخند ملایمه. ملایمیتی که با خودم هماهنگه.

ِهمین.

: )

واژگان پر کاربرد

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴، 0:33

خواهر از توی لپ‌لپ دراومده بنده مثل کسایی که یه ورد خوندن براشون، همچنان پیشنهادها و خواستگارهای عجیب داره.

و توی این انسان‌ها ما فهمیدیم سه تا واژه بین‌شون مشترک بوده:

بوس، بغل و نود.

جدی هر کدوم می‌اومد بعد از یک هفته یکی از اینا رو میگفت و دکمه‌ش زده می‌شد. البته هر کدوم هم از جای مختلف آشنا میشدن، یکی حضوری، یکی اینستاگرام یکی با واسطه و ... .

توی جدیدترین شگقتی این اتفاق افتاد: پسره دیروز برای خواهرم گل هم اسمش رو اورد و امروز گفته بود عکس با کراپ بده. ( چگونه غیرمستقیم درخواست نود کنیم!)

خواهرم در حالی که دهنش از تعجب باز مونده بود که این یکی دیگه رکورد زده‌، دیروز فقط گل اورد و من حتی جوابی بهش ندادم چطور همچین چیزی میخواد، دکمه بلاک رو فشرد. میگفت گلا رو بذارم دم در بیاد ببره؟ : ))) گفتم بیخیال . میخواست نخره.

خواهر از تو لپ‌لپ دراومده گفت: میدونی تو لحن حرف زدن و حتی استفاده از کلماتت جوریه که هیچ کس این جور بهت نگفته. تجربه این آدم‌های چرت رو نداری.

در ظاهر امر درست میگفت. من دوست های پسر کم نداشتم ( زیاد هم نداشتم) اما همون معدود نفرات هم رابطه‌های بسیار درچارچوب و محترمانه‌ای داریم/ داشتیم. شاید هم چون همیشه مشخص بوده قراره راجع به چی صحبت کنیم این جور شده در کل من ولی این که کلمات و جملاتم باعث شدن پسرها همچین مرخرفی رو در هفته اول دوستی و حتی بعدش بگن رو موثر نمی‌دونم.

این بیشتر یک شانس بوده. فکر نمی‌کنم همچین پسرهایی کاری به کلمات من داشته باشن اینا کلا لاشی‌ن‌.

خواهرلپ‌لپی من روز به روز داره از مردها ناامیدتر میشه. توضیح میدم آشنایی کلا روند پرانرژیه و خب انسان‌ها متفاوتن اما به گمانم کم‌کم یک هشتگ#نه_به_ مردان راه بندازه.

راستش من هم کم‌کم میترسم. با این که تجربه بد نداشتم ولی میترسم. این که روزی بخوام درهای آشنا شدن رو باز بذارم و با همچین موردهایی روبرو بشم از انسان بودن ناامیدم میکنه.

بالاخره که باید درها رو باز کنم و خودم رو از حاشیه‌ای که فرو رفتم بیارم بیرون اما کاش میشد همینطور فرار کنم.

و خوبه یکم انسانی‌تر بعضیا به روابط نگاه کنن.

بوس، بغل و نود از یک آدم رندوم چه حسی ایجاد می‌کنه؟ یکم احترام برای شخصیت خودشونم خوبه!

بابا بغل یعنی امنیت، اه. جرا باید بدون عاطفه کسی رو بغل کرد؟ آیا از چشم‌ها تستوسترون ریخته بیرون؟

بغل کردن خیلی برای من محترمه. اصلا فکر نمی‌کردم کسی با دو روز آشنایی بگه: بغل. بغل فقط در آغوش گرفتن نیست، یک احساس عاطفی بالا از برخورد دو بدنه. تزریق آرامش و چیزی بیشتر از بدن بودنه.

نه فقط بغل بلکه هر کلمه و واژه‌ای‌.‌‌.‌. اه. نمیرم روی منبر.

فقط امیدوارم این وردی که روی خواهرم خوندن بالاخره با یک انسان مناسب تموم شه‌.

: )

کوتاه گفته‌ها

چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴، 0:10

پارت یک:

دخترخاله در یک تماس کوتاه اعلام کرد که فکر هر شهر دیگر را از سرم بیرون کنم.

من کجا بودم؟ میان کتاب‌ها و در اندیشه‌ی( نکنه نرسم).

اگر دخترخاله را نمی‌شناختم میگفتم مادرم همچین ماموریتی به او داده ولی میدانم این حرف خودش است. هر چقدر نزدیک به آزمون می‌شویم و من استرسم و ترس‌هایم بیشتر، اطرافیان هم ,بودنم, را گوشزد می‌کنند.

انگار می‌خواهند یادآور شوند که من هستم و (احتمالا) بودنم خوب است.

پارت دوم:

پدر برای دستگاه کارتخوان مغازه‍‌اش دنبال یک اسم جدید می‌گشت صدایم کرد و گفت:

نظرت راجع به سو جان چیه؟ این اسم را در تلویزیون شنیدم و انگار که سوسن جان را خلاصه کرده‌ایم به سوجان.

من در حالی که نیشم در دلم باز شده بود گفتم خوب است.

خوب است دیگر، سوجان. خوشم می‌آید.

تا الان اسم‌های مختلف زیادی داشتم و این آخری هم به دلم نشست.

پارت سوم:

یادگرفته‌ام چرت‌هایی حدود یک ساعت بزنم و با تپش قلب و بدبختی بیدار نشوم.

این مهارت واقعا عالی است. به راحتی میخوابم و به راحتی هم بیدار می‌شوم

پارت چهارم:

با این که مرخصی هستم ولی نصف عیدی به من تعلق میگیرد. پول خودم، خدایا شکرت.

راستش کم کم داشت دلم برای پول‌های خودم تنگ می‌شد. برای این که حقوق داشته باشم و برنامه بریزم.

به هر حال ولی همچنان نه و نه! دوست دارم کارم را هم بیشتر دوست داشته باشم.

پارت پنجم:

ساعت مطالعه‌ام همچنان کم است. گیر کرده‌ام روی یک عدد کم. اه

مشکل را پیدا نمی‌کنم.

دوست دارم بیشتر‌ش کنم. فردا امیدوارم بتونم.

پارت ششم:

این روزا دلتنگ می‌شم. نه فقط دلتنگ آقای ح، نه. حتی دلتنگ خودم یا دلتنگ آدم‌هایی که هستند.

برگشتی زدم به ویدیوهای پارسالم. ویدیوها و ویدیو مسیج‌های قشنگی داشتم.

یک عکس پیدا کردم شاهکار بود‌‌

روزهای آخر مدرسه که بچه‌ها نمی‌آمدند، مدیر برای آن که حرص ما را دربیاورد مجبورمان میکرد برویم.

من هم کتاب با خودم میبردم. و روی نیمکت دراز می‌کشیدم.

حالا یک عکس پیدا کرده‌ام که روی نیمکت دراز کشیده‌ام، بالای نیمکت هم دراز کشیده‌ام و کتاب مالده در دستم است.

چقدر من راحت بودم و هستم. جدی هیچ چیزی باعث نمی‌شد و نمی‌شود از خودم فاصله بگیرم.

راحت روی میز دراز کشیده‌ام و یادم است بقیه معلم‌ها هم امدند در همان کلاس‌. من هم اصلا و ابدا زاویه‌ام را تغییر ندادم.

کلا این اواخر هر ویدیو و فیلمی میبینم هر جایی دراز کشیده‌ام.

بیشتر که دقت کردم فهمیدم این بعد از تصادف در من شایع شده. ایستادن و نشستن زیاد فشار می‌آورد و من هم که از هفت دولت آزادم.

واقعا ۱۰/۱۰

پارت هفتم:

بوی بهار می‌آید ولی هیج بهاری دیده نمی‌شود. چه روزهای خاکستری!

: )

گذشته، حال و آینده

سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴، 1:6

این روزها بدجور دلم خواندن شاهنامه می‌خواهد. شاهنامه را هیچ وقت فکر نمی‌کردم تصمیم بگیرم بخوانم.

در کودکی خلاصه شده کل شاهنامه را در یک کتاب کم حجم شاید ۲۰۰_۳۰۰ صفحه‌ای خوانده بودم و بعد از آن هیچ انگیزه و ذوق و شوقی برای خواندن‌اش حس نکردم.

حالا در جوانی بدجور دلم خواندن شاهنامه و ریز شدن در هر بیت و مفهوم‌اش را می‌خواهد. چند شب پیش یک ویس تحلیلی راجع به ضحاک را گوش دادم، نه کامل، اما همانقدر هم به آتش شوق من هیزم انداخت.

بعد از این ماه‌ها سراغ شاهنامه خواهم رفت. در کنار شاهنامه میلم به یادگیری شطرنج هم قوی‌تر شده است. نمی‌دانم چرا هیچ وقت به فکر یاد گرفتن درست و حسابی‌اش نیفتاده بودم. همیشه دلم میخواست یادبگیرم ولی فرصتش را پیش نمی‌آوردم.

آینده را دارم ترسیم می‌کنم. از زمان حال میگذرم. زمان حالی که حالی نگذاشته است.

کار دیگرم این است که سعی می‌کنم خودم را با کسی مقایسه نکنم. این مرض مقایسه را امسال به آن دچار شدم وگرنه تا قبل از آن، هیج‌کس آنچنان برایم اهمیت نداشت که در موضوعی بخواهم خودم را با او مقایسه کنم. امسال بدجور احساس ناکافی بودن در درس می‌کنم. تازه جالب این است که با انسان خاصی خودمم را مقایسه نمی‌کنم. فقط بلدم حس ناکافی بودن بدهم.

سعی می‌کنم یادم باشد من این هستم. بدون توجه به دیگران. من! یک من خوب!

امروز عصر با دکترم صحبت کردم، آرامبخش صبحم را کم کرد. گفت این ماه‌های آخر را به نظرم به تمرکز بیشتر احتیاج داری و می‌شود قطعش کرد. هر جا احساس کردی مضطربی خودت بخور. اما هر روز نیاز نیست.

جدای خوشحالی برای کم شدن دارو، این که کامل یادش بود دارم درس می‌خوانم و حتی سوال اولش این بود: درس‌ها چطور پیش میرود، ترساند مرا!

بعد هم گفت که یک مراجع داشتم نتوانست انصراف بدهد، چطور است؟

برایش توضیح دادم که انصراف به چه صورت است. در لفافه منظور رساند که هزینه را جدا کرده‌ای؟

هزینه! بله. بله. خب من از پارسال میدانستم راهم را اگر بتوانم عوض کنم حتما انجام میدهم و نمیخواستم چیزی جلویم را بگیرید، از حقوقم هزینه را جدا کردم. به نظرم به اندازه کافی است.

تقریبا این دو سال خرج‌های غیرضروری را کم کردم تا بتوانم بستر را فراهم کنم.

می‌بینید؟ بی‌فکر نبودم. ولی همیشه به خودم بدهکارم، همیشه.

یادم است دوست عزیزی میگفت: تو که به کسی بدهکار نیستی.

و من حالا فهمیدم من به کسی بدهکار نیستم و بیشترین چیزی اذیتم میکند این است که خودم از خودم همیشه طلب دارم. چرا آخر؟

جالب است توی ایران زندگی میکنیم و می‌بینم زندگی چقدر مسخره است و باز این جور هستم.

فردا چهلم جوانان است. جوانان چه جوانانی و چه آرزوهایی...

به شدت امروز سنگین بود. خدا فردا را به خیر کند.

چطور خون‌های ریخته شده را می‌بیند و راحت می‌خوابند؟ اخ، آخ...

بیشتر بلد نیستم برای این موضوع بنویسم. کلمات لال می‌شوند. از خون گفتن آسان نیست، چشم‌هایی که دیگر نمی‌درخشند گفتن آسان نیست.

همین

: )

نموداری سینوسی

دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴، 0:13

تبدیل به یک نمودار سینوسی شده‌ام. یک روز خوب. و یک رو متوسط و دوباره یک‌ روز بد!

این قدر همه چیز قاطی شده است که من همین روال را هم به سختی حفظ می‌کنم. بلاتکلیفی حاکم بر کشور واقعا اذیت کننده است. همه چیز بلاتکلیف رها شده است، از قیمت‌ها گرفته تا جان آدمیزاد.

هر بار خواهرم قیمت یک لباس را می‌گوید چشمانم گردتر از قبل می‌شود، تازه من قیمت فاکتور را می‌پرسم و این وضعیت است. باورم نمی‌شد که تنها چند ماه. است که خرید نکرده‌ام و این گونه از قیمت همه چیز جا مانده‌ام و راستش اگر قرار است این جور بماند ترجیح می‌دهم هیچ وقت خرید نکنم.

این روزها برخلاف حال دل و احوال‌ها که خوب نیست، هوا عجیب خوب شده است. عجیب از آن جهت که در زمستان هستیم و هوا بوی بهار می‌دهد. به هیچ عنوان هوا شبیه بهمن ماه نیست.

این جا که چند روزی هم هست گرم شده است. آن قدری گرم و یا مطبوع که من سرمایی هم لباس‌های تابستانه‌ام را دیگر می‌پوشم.

درود بر لباس‌های تابستانه و فرار از اگزما.

مشخص است که اگزما پدر پوستم را در اورده؟ کم‌کم دارد صبرم تمام می‌شود و ممکن جیغ بکشم.

کافی است دو روز خیال کنم دیگر خبر از اگزما نیست و می‌توانم از کرم بازی دست بردارم تا فردا با یک لکه قرمز روبرو شوم که هی دلم بخواهد بخارانمش و بخارانمش.همین الان هم باید کرم سوم را سفارش بدهم . یک کرم مرطوب کننده قوی و خوب.

بعد از مدت‌ها در کانالم از خودم ویدیو گذاشتم. ویدیو خاصی نبود. قسمتی از آهنگ دوست داشتنی ما برای آن که ایران...پخش می‌شود و سرم را تکان می‌دهم. به چهره‌ام نگاه کردم و احساس کردم کمی به من نمی‌خورد. یعنی خیلی گوگولی‌تر از این حرف‌هاست انگار.

اگر که جرئت داشتم یا حوصله از اعضای کانال میپرسیدم که آن‌ها هم همین حس را دارند؟

بگذریم.

دیگر این که این روزها خوب نمی‌گذرد. واقعا خوب نمی‌گذرد.

دوست داشتم بنویسم خوب است و یا دغدغه‌هایم مثل سابق است ولی این گونه نیست. آمدم توضیح بدهم کلمات را کم آوردم. نمیدانم چه بگویم.

خستگی که احساس می‌کنم انگار در تک‌تک سلول‌هایم رسوخ کرده. چطور این خستگی را از خودم دور کنم؟ نمیدانم.

سوالم هر روز این است و هر روز نمیدانم.

دوست داشتم این روزها بهتر بگذرد. بهتر باشیم، بهتر و بهتر. اما بر عکس هر روز داریم بدتر و بدتر می‌شویم.

تقریبا با هر کس صحبت کردم حالش خوب نبود.

خواهر¹ که فکر می‌کرد مشکل از خودش است و من هی توضیح میدادم که بخدا زندگی در این شرایط مبهم‌ و آغشته به خون و جنگ عادی نیست که تو بخواهی عادی باشی و روزهایت را ساده و خوب گذرانی.

با دوستمم صحبت می‌کردم میگفت از ارشد نگو. اصلا دلم به خواندن نمی‌رود.

و هر کس به طریقی گره خورده است.

گره.

کاش این گره با دست و ساده باز شود. باز آرام لبخند بزنیم، باز بوی عید را حس کنیم و باز ماهی‌های عید را ببینیم.

هوف.

[ کاش همین صدایی که به دیگران می‌گوید وضعیت عادی نیست و حق داری به خودمم همچین چیزی میگفت و این قدر دستش را محکم روی گلویم فشار نمیداد. من از کوزه شکسته آب میخورم.]

: )

گسستگی روابط

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴، 1:18

این روزها خواهرپردردسر نبود من رو بیشتر احساس می‌کنه. سعی می‌کنه بیاد پیشم و دقایقی رو با من بگذرونه.

حقیقتش اینه که من از دستش ناراحتم. جدای مسائل مهرماه، اتفاقات دیگه‌ای افتاد که انتظار نداشتم. صریح نگفتم بهش ناراحتم و اخلاق بد منم اینه که همون موقع ناراحتی داد و بیداد راه نمی‌ندازم. میذارمش یه گوشه و وقتی روی هم تلنبار شدن تمایلم رو برای ادامه رابطه از دست میدم.

خیلی هم وقت میدم و منتظرم خلافش بهم ثابت بشه ولی اگر نشه از دست میرم.

الان هم توی رابطه با خواهرم از دست رفتم. میاد حرف بزنه ولی من انچنان مشارکت نمی‌کنم و میگه که خب من کی باهات حرف بزنم؟

کی با من حرف بزنی؟

شاید زمانی که حس نکنی من رقیبتم؟ یا ما توی مسابقه هستیم؟

هنوز حالت مقایسه رو داره و من واقعا بیزارم از این کارش.

اصلا نمی‌دونم من چه مقایسه‌ای دارم. تباه‌ترین روش زندگی رو الان من دارم. از صبح تا شب توی اتاقم و هی می‌دوام که برسم و معلومم نیست برسم یا نه. کلی هم استرس دارم و هزار جا اگزما زدم و جوش. در پوچ‌ترین حالت ممکنم.

موقعیتم‌ جدی هیچ حسادت برانگیز نیست‌جز این که دارم تلاش می‌‌کنم. تنها چیزی که دارم این روزها تلاشه.

دیروز که داشتم درس میخوندم و اومد گفت: چرا درس میخونی؟

عزیزم به نظرم همین سوال کافیه که مقایسه نکنی. دارم زیر سایه جنگ و عدم قطعیت درس میخونم. همون چرایی که برات سواله باید بتونه کل مقایسه‌ها رو حذف کنه.

بیشتر از نیم ساعت در روز بهش وقت بدم، میبینم یک جایی یک مقایسه بیخودی داره می‌کنه.

اره با تو بهترن. اره تو که کاری باهات ندارن. اره تو که فلان جوری

من همیشه روابط خانوادگی رو جور دیگه دیده بودم و امسال این تجربه‌ای بود که کسب کردم. متاسفم هستم برای همچین تجربه‌ای‌ که باید متوجه میشدم حتی خواهر آدم هم می‌تونه گاهی دور باشه.

تا قبل متوجه نبودم؟ یا شرایط فرق می‌کرد؟ نمیدونم.

اما از این تجربه راضی هم نیستم. روابط من و خواهر پردردسر خوب بود. جدای همه چیز خوب بودیم و من الان نمی‌تونم دیگه مثل قبل باشم.

باید برای روان خودم مدیریت کنم این رابطه رو.

ته دلم میسوزه وقتی میگه: خب صبح که زودتر از من بیدار میشی و میری، ظهرم نمیخوابی و شب بعد من میای، کی برات تعریف کنم؟

ناراحت میشم. آدم با خواهر خودش حرف نزنه با کی بزنه؟

ولی الان نمی‌تونم. هر کاری کنم نمی‌تونم. از این ضربه‌های کوچکی که بهم میزنه ناراحتم و این ناراحتی از اون جهته که انتظار نداشتم.

آه از این گسستگی، آه

: )

حرف‌های پراکنده

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴، 1:6

از دیشب شروع می‌کنم. دیشب واقعا مستاصل بودم که خداوندا چرا من دارم پسرفت می‌کنم؟ اول یک ویس درباره مدیریت بحران از آذرخش مکری گوش دادم و بعد خیلی ناگهانی یک ویس راجع به درس خوندن ازش پیدا کردم.

انگار همون ویس تونست دست بذاره روی نقطه سیاه شده مغزم. آروم‌تر شدم و با خودمم بیشتر در صلح.

امروز ظهر با مامانم اینا رفتم بیرون. آفتاب رو دیدم و آهنگ ما برای آن که ایران... محمد نوری رو بلند گوش دادم، به سبزه‌ها نگاه کردم و گاوها رو دوست داشتم.

من به طبیعت وصلم‌. به سبزه‌ها، به آسمون آبی، به درخت‌ها، به صدای پرنده‌ها و همه چی‌ش. گاهی یادم میره چقدر به طبیعت وابسته‌م.

توی مسیر هم بابام برای گاومیش‌ها غذا اورده بود. تعدادی گاومیش دیدیم و ایستادیم بهشون غذا بدیم چوپانش که پسر حدود ۱۰ ساله بود بود. بدو اومد گفت آفا صبر کننن. من اسب دارم اینا رو بده به اسبم.

بابام هر چی میگفت نگران نباش برای اسب‌ت هم دارم، آروم نمیگرفت. مشخص بود که اسبش براش خیلی مهمه. مقدار زیادی غذا برای اسبش دادیم و چشماش برق میزد.

احساس می‌کنم کمی با خودم آشتی‌تر شدم. شاید اون زنجیر سفتی که به خودم بسته بودم یکم شل شد.

ظهر حسن عکس بچگی یکی از دوستاش که کتاب ازش خونده بودم و یک نقد درست و حسابی راجع بهش انجام داده بودم رو فرستاد.

به این فکر کردم من اگر ادامه بدم و آدما بیشتری رو از طریق حسن بشناسم، روزی برم شهرشون میتونم توی بازار رندوم آدم آشنا پیدا کنم.

به ویس‌های اوایل دوستی‌مون هم فکر کردم.

به نظراتی که بهش میدادم. به ویس‌های طولانی و تمیز. از معدود کارهایی بود که ازش لذت میبردم. نظر دادن راجع به ادبیات و فیلم رو دوست دارم.

البته این دو سال از ادبیات دور بودم و اعتماد به نفسم اومده پایین. اونقدر مستحکم شاید نتونم نظر بدم. اما هر چی بشه بازم من به ادبیات وصلم.

چقدر دوست دارم روزی قشنگ‌تر و پیوسته تر ادبیات رو هم دنبال کنم. مثلا شاید بتونم از علاقه‌م چیز جدی‌تری هم دربیارم.

دیگه این که

حضور آدم‌ها همیشه به معنای بودنشون نیست و حتی غیبت آدم‌ها هم به معنای عدم حضورشون نیست.

جای اصلی آدم‌ها در قلبه. توی قلبت زنده نگهشون داری و بودنشون دیگه به تو بستگی داره. میتونه کنارت باشه و توی قلبت مرده و میتونه نباشه و توی قلبت زنده!

همین.

: )

حاشیه نشینی

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴، 19:4

هوای امروز ابری و قشنگه.

بیرون که رفتم ترجیح دادم راه برم. راه برم و با خودم حرف بزنم.

قبل از این که از خونه بیام بیرون، مامانم صدام کرد و گفت: خواهرت داره فلان کار رو می‌کنه و من راضی نیستم. نمی‌تونم بهش بگم تو بگو.

گفتم: که منم راضی نیستم از این کارش ولی دخالتی هم نمی‌کنم. من تهش زندگی خودم رو جمع کنم.

این خواهر پردردسر ما آدم مشورت کردن و گوش دادن نیست. من هم از همون اوایل مهر اتاقم رو جدا کردم که درگیری و بحثی باهاش نداشته باشم. آخرین چیز توی این دنیا که توی این موقعیت که توی خودم گره خوردم بخوام اینه که دوباره با خواهرم صحبت جدی کنم و چند روز اعصابم خراب باشه.

هر کسی مشکل خودش رو خودش حل کنه. من مدت‌ها پیش این جا هم نوشتم از سفیر صلح بودن استعفا دادم و من و اتاقم و شما و همه...

جدی من قصد ندارم دیگه ناجی و صلح‌دهنده باشم. یادبگیرن با همدیگه صحبت کنن و مشکلاتشونو حل کنن.

هر چند این خواهر پردردسر من آخرم کار خودشو میکنه. من فقط می‌تونم نظراتمو بگم و اونم کامل با من مخالف باشه.

دو قطب مخالف همیم.

از خونه که زدم بیرون، خواهرم گرفت منو که به بابایی بگو فلان کار رو نکنه.

گفتم قربونت من هیچ دخالتی بین تو و بابایی نمی‌کنم.

عزیزم دو دقیقه پیش قرار بود تو رو هدایت کنم حالا نوبت بابا شد؟ ممنونم. بنده هیچ علاقه‌ای به ورود کردن به مسائل شما ندارم. مسائلتونو خودتون حل کنید.

الان هم اصلا موقعیت مناسبی نیست که من خودم رو درگیر بقیه کنم. این مشکلات هم مشکلات اساسی که زندگی رو به خطر بیندازن نیست.

طبق الگوی همیشگی که من آروم‌تر بودم و کم‌تر بقیه نسبت بهم گارد دفاعی میگیرن، انتظار دارن که حرف‌هایی رو بگم که خیرررر‌. خیررررر

به قدری هم احساس خستگی و کمی افسردگی می‌کنم که دوست ندارم به هیچ موضوع اضافی فکر کنم.

فقط‌ میدونم نیاز دارم به خودم زمان بدم و با خودم خوب باشم تا یه مدت بگذره. بگذره و برگردم به خودم.

دوست دارم به خودم فکر کنم، به خودم و خودم.

شاید یکم آرومتر بشم. باز هم توی حاشیه برم تا دوباره بتونم پررنگ‌ برگردم.

: )

بی‌سر‌ و ته گفته‌ها

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴، 15:44

می‌خوام آسوده خاطر غر بزنم.

اول این که هر چی نزدیک‌تر میشیم به زمان آزمون بیش تر میترسم و جالبه برام که من اولین باری که امتحان دادم نصف اینم بلد نبودم. واقعا یادمه چقدر داغون بودم. البته با همون داغون بودن نتیجه گرفتم. شاید هم من همیشه فکر می‌کنم داغونم، نمیدانم.

داشتم‌ میگفتم این سری بهترم و می‌بینم بلدم اما پر از ترسم. ترس.

از این که یکسال زندگی‌م رو روی هوا گذاشتم میترسم. از خودمم میترسم. از همه چی میترسم. از نشدن، از نتیجه، از خودم، از استرسی که حس می‌کنم داره زیاد میشه. یک ترس هستم که دست و پا دراورده.

این چند روز نتونستم درست هم درس بخونم. ساعت مطالعه افتضاح بود. فلج شده بودم. حس بد و حس بد، پشت سر هم.

با دوست‌هامم که حرف میزنم بیشتر میبینم چطور زندگی رو من ایستادوندم در حالی که بقیه دارن زندگی می‌کنن.

دیروز دوستم رفته بود موهاشو رنگ کرده بود، امروز دوست دیگه‌م یه سر بهم زد و موبایلش رو عوض کرده بود و اون یکی هم... بماند.

حالا من از همیشه هم بیشتر حس زشت بودن دارم. لباس جدید هم مدت‌هاست نگرفتم. همونا که پارسال گرفتمم نو موندن. بیرون نمیرم که بپوشم.

لحظه‌ای دلم خواست بار این روزها رو زمین بذارم. فکر کنم به لباس خریدن و عوض کردن گوشی‌م. یا نه اصلا کتاب بگیرم دستم و کتاب‌های بعدی رو لیست کنم.

این لحظه ولی خوشحالم نمی‌کنه توی این زمان. الان دوست دارم برنامه‌هام درست پیش بره و برگردم روی ریل قبلی. ریلی که از دستم در رفته.

هم ترسیدم و هم کمی دلم می‌خواد میتونست بار این روزها رو روی دوش کسی بذارم و خودم بشینم.

نمیشه دیگه.

و با تمام این حرف‌ها از مسیرم پشیمون نیستم و هزار بار دیگه هم بشه همین راه رو میرم. حسی که در طول مسیر دارم رو دوست دارم. زنده‌م و یاد میگیرم و مباحث جدید‌تر هم کشف می‌کنم. این خودش به تنهایی زیباست.

دوست داشتم کسی بود و نزدیک و کنار هم سکوت می‌کردیم‌. مینشستم و چیز خاصی نمیگفتم. بودن و نگاه کردن و سکوت.

دوست‌هام رو دارم ولی سکوت نمی‌کنن. تا تمام داستان‌های این مدت رو تحویل من ندن ولم نمی‌کنن. باید چسب بزنم رو دهنشون و با خودم ببرمشون فضای سبز، طبیعت یا پارک.

کمی ناامید کننده هم شدم. این یکی دو هفته درجا زدم و بدجور پیش رفتم. خالی شدم یکهو‌.

الان بهترم. از دیروز دارم بهتر میشم.

زندگی توی ایران و معلق بودن و غم و رنجش رو هم اضافه کنید.

وای راستی امروز فکر کردم اگر جواب اون خواستگار اردیبهشت رو داده بودم الان به معترضین میگفتم اغتشاشکران. بلا به دور.خوبه یه جو عقل تو کله‌م دارم.

همین.

: )

سر جای خودم نیستم.

چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴، 12:9

وقت‌هایی که نمی‌نویسم حالم بدتر یا وقت‌هایی که می‌نویسم؟

صبح که بیدار شدم به جمله بالا فکر می‌کردم و به این که می‌تونم بنویسم یا نه.

این روزها انرژی‌م کم شده و حوصله کنار هم گذاشتن کلمات رو هم ندارم.

از تشخیص این که دقیقاً چه چیزی می‌تونه حالم رو بهتر کنه عاجزم. تقریباً به تمام راه‌های ادایی حال بهتر فکر کردم و دیدم نه.

حتی دیشب که خوابم نمی‌برد، به یکی پیام دادم: هستی؟

ده دقیقه رفتم یک بازی مسخره کردم و گفتم: خب حالا که نیستش می‌تونم پیام رو پاک کنم و پیامم رو پاک کردم.

دیروز فهمیدم زیر نور آفتاب مدت‌هاست که نبودم. ( ویتامین D رو می‌خوردم!) رسماً دارم شبیه غارنشین‌ها می‌شم.

جدای همه چیز این مورد آفتاب ندیدن رو باید درست کنم. شبیه یک گیاهم که برای ادامه زندگی به خورشید نیاز داره. الان هم برگ‌هام زرد شدن و از سبزی افتادن. نور که نباشه، فتوسنتز که انجام نشه زرد میشم. پژمرده میشم.

یک چیزی این وسط درست نیست. احتمالا من! جز من چه کسی/ چیز دیگه می‌تونه درست نباشه؟

عصری احتمالا با دوست قدیمی‌م برم بیرون. برم بیرون و خودمو بسپردم به دغدغه‌هاش. به این که مامانش برای بار هزارم کمالگرایی‌ رو نشون داده و گفته: تو هیچ کاری رو درست انجام نمیدی.

شاید هم وقتی برگشتم اسپیکر رو روشن کنم و آهنگ‌های قری رو که دوست دارم بذارم و پیراهنمو بپوشم‌. دست و پام رو تگون بدم و فکر کنم هی چیزی جز هماهنگی دست و پاهام مهم نیست.

خسته‌م و دوست دارم بخوابم. هیچ کاری نکنم و بخوابم.

دقیق‌تر که فکر می‌کنم دوست ندارم بخوابم. دوست دارم دستم رو بذارم زیر سرم و یکی حرف بزنه. از روزش بگه از زندگی‌ش از همه چیز و من فقط گوش باشم و گوش بدم.

الان هم میرم یکم بخونم. از درس خوندن که دور میشم شروعش هزار برار سخت‌تر میشه. دست و پا شکسته یا هر جور شده نباید دور شم.

دور که میشم همه‌ی مسایل برام یه غول میشن. یک لولوی ترسناک

من میرم کمی بخونم و در این بین فکر کنم که چه چیزی سرجای خودش نیست؟

: )

نه به دیت آشنایی!

دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴، 16:21

توی این مدت انگار که خواهرم چند ماهه پیش تازه از توی لپ‌لپ در اومده باشه هی خواستگار می‌اومد. انسان‌های ناشناس!

خانواده ما از همون اول خوستگاری به معنای این که بیان خونه نداریم.

دختر و پسر بیرون میرن آشنا میشن خوششون اومد برای صحبت نهایی خانواده‌ها ورود می‌کنن. به نظر می‌اومد فشار این کار کمتره یا حداقل از دور این چنین به نظر میاد.

اما این جور نیست. دیت رفتن و آشنایی انرژی بسیاری میگیره. همین که باید طرف مقابل رو رد کنی یا آشنا بشی هم یک سنگینی خاصی داره.

من یک بار همچین کاری کردم و تا آخر عمرمم دیگه نمی‌کنم.

فضای آشنایی برای ازدواج انگار تخته سنگ بزرگی میشه و شپلق می‌افته روت. له میشی زیرش.

به خواهرمم چند بار پیشنهاد دادم و گفتم که این حرکت رو قبول نکنه. اول صحبت کنه دورادور اگر خوشش اومد بعد بره بیرون و از اونجایی که این خواهر من به حرف هیچ‌کس گوش نمیده، چند باری رفت امتحان کرد. الان که سرش به تخته سنگ خورد و گفت: اصلا این کار رو دوست ندارم.! [ چقدر سخت بود که نگم من که گفتههههه بودمممم ولی نگفتم.]

الان نتیجه گرفت که خودش بره پسر مورد نظرش رو انتخاب کنه. به نظرم نتیجه کاملا عقلانیه. زندگی به خودی خود سخت و گاهی پر از مشکلات میشه حداقل اون وسط دلت به دوست داشتنش خوش باشه و انتخابی که کردی.

ازدواج... ازدواج همیشه برای من غول اتفاقا شاخ و دم داری بوده که ازش میترسیدم. نه تنها برای خودم بلکه حتی می‌شنوم دیگری هم ازدواج کرده باز میترسم.

آه. چقدر زندگی پیچیده ست.

: )

زیاد نوشتن و نوشتن

یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴، 0:24

دوست دارم امشب کلمات را پشت سر هم بنویسم. پشت سر هم حرف بزنم و ذهنم را که شبیه یک کمد بهم‌ ریخته شده است، تمیز کنم.

کلمات، نجات‌دهنده‌های همیشگی من.

این چند روز بدترین حال و احوالات خودم را داشتم. حتی نمی‌توانستم با دوران تاریک زندگی‌‌ام مقایسه‌اش کنم. بیشتر از آن‌چه که مشخص بود بهم ریخته بودم.

نور واقعا نبود. نور که همیشه حتی کم‌سو و کم جان دیده می‌شد این‌بار نبود. یکهو فروریختم.

فروریختم از این همه بوی خونی که همه جا را ریخته شده است. نفس که می‌کشیدم فقط بوی خون می.آمد.

مگر این موقع سال نباید کم‌کم به فکر بهار می‌افتادیم؟ مگر مغازه‌ها از اواسط بهمن کم‌کم نو نوار نمیشدند؟ حالا ولی همه چیز قرمز است.

هنوز هم تکه پاره‌هایم پخش و پلاست. سعی کردم یک جارو بگیرم و خودم را جمع کنم. هر بار یک قسمت تیز وارد دستم هم شد‌. جمع شدنی سخت.

در تمام این وقت‌ها، در تمام دقیقه‌های فروپاشی، به یک چیز فکر می‌کردم: زندگی ادامه دارد.

مسخره است. بارها حتی همین جمله را هم زیر سوال بردم. زندگی ادامه دارد؟ به چه بابت؟ برای چه؟

بعد ولی باز هم دلم خواست زندگی ادامه داشته باشد. نور را من باید پیدا میکردم.

من بلد نیستم بدون نور زنده بمانم.

به هر طریقی بود دوباره به طناب زندگی چنگ زدم و بلند شدم. نور را سعی کردم خودم با کبریت روشن کنم. کبریت را که زدم دستم سوخت. سوخت و باز هم یادم آمد بوی خون... بوی خون چه؟

به هر حال با همان کبریت شمع کم‌جانی را روشن کردم. کنارش نشستم. نورش فقط تا چند سانتی‌متری دید می‌دهد و گاهی هم یکی دو بند انگشت را گرم می‌کند. بهتر از خاموشی، تاریکی و سردی است.

تکه‌های چسب خورده خودم را محکم نگه‌داشتم و باز دوباره به خودم فکر می‌کنم. گاهی حتی احمقانه به آینده روشن هم امید دارم.

دوستم را نمی توانم متوجه کنم چرا من طناب زندگی را رها نمی‌کنم. حتی شاید شما را هم نتوانم متوجه کنم ولی من یک بار طناب زندگی از دستم رها شد. رها شد و گم. دیدم زندگی برای بقیه ادامه پیدا کرد و دیدم که نمی‌توانم دوباره طناب را پیدا کنم. دیدم که گم شدم و جز خودم هیچ کمکی نیست. هزاران بار زمین خوردم و اشتباه آویزان شدم تا طناب زندگی را پیدا کردم.

پیدا کردن طناب زندگی چیزی نیست که دوباره بخواهم تجربه اش کنم آن هم زمانی که گم کردنش کمکی نمی‌کند.

نور کم جان شمع را با دستانم محافظت می‌کنم. باد می خورد به خاموشی می‌رود ولی سعی می‌کنم نگهش دارم.

دیشب، همان دقایقی که یک قسمت تیز از خودم در دستم فرو رفته بود و سعی داشتم آرام جدایش کنم، آقای ح برایم سه‌تار زدند و فرستادند. دوستش داشتم. سه‌تار را دوست دارم.

با یک آهنگ آرام، تکه‌ هم راحت‌تر جدا شد. گفتگوی طولانی نداشتم.

اما در انتهای صحبت گفت:

خوب نبودی هم یادت باشه یه گوشه‌ای نور رو خواهی دید. چون خودت از جنس نوری

مواظب خودت باش

شاید راست می‌گفت. شاید هم من تنها ققنوسم که هزاران بار میسوزم و باز بلند می‌شوم، نمی‌دانم.

کاش بهار امسال بهار باشد. بهاری که لبخند را حتی کم‌جان به لب بنشاند.

پ‌ن:

+دیشب که صحبت کردیم فکر کردم آقای ح عزیز که دور ولی نزدیک است.

این چنین که دور از همیم جز گه گاهی که حریم یک دیگر را معذب می‌شکنیم، ارتباط دیگری نداریم اما باز به اسفند که فکر کردم دوست داشتم بگویم اسفند را اینجا باش. یک روز یا دو روز حداقل. من اسفند اینجا را دوست دارم و حیفم می‌آید در این زندگی کوتاه که هر بار می‌بینم ارزش ثانیه‌هایش زیاد است، تو را اسفند اینجا نبینم.

اما نگفتم. نگفتم چرا که دوریم. چرا که آن قدر دوریم که با زدن همچین حرفی دو گوش دراز روی سرم در خواهد آمد و یا حتی شاید این جمله را من نباید بگویم. [ حقیقت این است وقتی من در آینده نیستم در حال هم نباید باشم. یا اسفند که در آینده است او را جای ندهم. ولی آدم می‌تواند خیال کند و به خیالاتش شاخ و برگ بدهد. حتی گمان کند اتفاق می‌افتند یا. ]

گفتنی‌ها را من گفته‌ام. گفته‌ام من خواستم و انجام دادم و توی هم اگر میخواستی انجام میدادی.

این هم همان است. خواستن و انجام دادن.

: )

رها در باد

جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴، 15:12

امروز رو کلا رها کردم و به هیچ چیز فکر نکردم.

نه درس‌های نخونده، نه آرزوهای در باد سرگردان و نه حتی مذاکرات بیهوده!

نشستم توی جمع خانواده

و به این که سفره رو کی باید جمع کنه و تصمیم نهایی این شد زنگ بزنیم به خواستگار خواهرم بیاد جمع کنه تا آمادگی داشته باشه پس فردا جا نخوره، خندیدم.

به بحث بین مامان و بابام سر این که بابام از مامانم پرسید نماز خوندی؟ و من گفتم: مامان اول بپرس خود بابا نماز خونده؟ و بابا گفت: نه نخوندم و مامانم شروع کرد بحث کردن که پس چکار من داری خندیدم. آخرش هم هیچ کدوم بلند نشد نماز بخونه و خوابیدن.

با دوستم صحبت کردم،به مردها تنفر ورزیدیم و در نهایت هم به این نتیجه رسیدیم کامل شدن با همونا اتفاق می‌افته و در عین ضدمردن بودن باید بپذیریم که هستن.

برای خواهرم لیبل روی لباس زدم و قیمت‌ها رو نوشتیم.

و حتی به این که دیشب حسن گفت کتاب زبان اصلی دوبلینی رو دیده و یاد من افتاده فکر کردم و لبخند زدم.

الان هم دراز کشیدم و میخوام بخوابم. بدون این که ساعت بذارم. بدون این که فکر کنم یک ساعت بیشتر نباید بشه. فقط میخوام بخوابم.

_

: )

خنجری نامرئی

جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴، 10:43

امشب واقعا احساس کردم دارم از پشت خنجر میخورم، از خودم و هورمون‌هایم.

طبق این که دوستانم در این چند هفته اخیر pms های وحشتناکی داشتند و هر لحظه می‌گفتند: خودکشی کنیم؟ بمیریم؟

انتظار داشتم که خودمم هم دوره عجیبی را طی کنم. هنوز البته من میخواهم زنده بمانم یا حداقل امشب را زنده‌ام.

ذهنم کاملا آشفته شده و تمرکزم پایین آمده.

حوصله زنده ماندن ندارم و فردا را با چه امیدی از تخت جدا شوم، خدا میداند.

دو روزی هست با کتک درس میخواندم. امروز حتی کتک هم جواب نبود.

کمی ناامید و خسته‌ام.

از یکی از دوستانم هم دلخور شدم و گفت قهر کردی با من؟ گفتم نه، نمیدونم. اما دوست ندارم الان باهات حرف بزنم. در آخر گفت فردا تماس میگیرد.

هنوز نمیدونم دلم میخواد باهاش حرف بزنم یا نه. اخلاق بدیه که وقتی ناراحت میشم تمایلی به صحبت کردن ندارم.

دلم می‌خواست به آقای ح پیام بدهم و حرف بزنم. بعد خودم را از برق کشیدم. این از برق کشیدن آن هم زمانی که در بدترین حال هستم یعنی پایان. این که دیگر در حال بد نخواهم به او پناه ببرم چیز جدیدی نیست ولی نشان از بستن پرونده‌ای دارد که فرسایشی شده بود.

کم پیش می‌آید کسی را در حال بدم شریک کنم و این یکی را هم که حذف کردم. من ماندم و حرف‌های نزده یا غرولندهای شنیده نشده.

خیلی مسخره دلم می خواست خودش زنگ بزند یا پیام بدهد. ( کاملا مسخره. مثلا علم غیب یا نمیدانم.) اما نهایتاً این شد که پرونده‌اش را بسته‌ام و گفتم: در ناراحتی که صد سال یکبار برایم پیش می‌آید وقتی نیست پس فقط یک خیال خام و مسخره است. همان بودن نصفه و نیمه‌ای که شاید از آن راضی بود و من نه. از خیال‌پردازی بیزارم و زور حقیقت همیشه بیشتر است.

ادامه در نیمه شب:

قبل از خواب با فاطمه صحبت کردم و رویاپردازی کردیم که تابستان بپیچونیم و جاها مختلف بریم. مثلا شرایط عادی است و عادی می‌ماند.

برنامه مسافرت ریختیم. میگفت تیرماه گرمهههه گفتم بیخود من تیرررر ازادم.

بعد در حالی که حالم کمی شاید بهتر شده بود، پیام‌هایی با مضمون غر بزنم؟ را که به حسن داده بودم، پاک کردم. البته غر زدن هم نداشتم و نمیدانستم‌ چه باید بگویم. غرق شده بودم. گفتم مثلا بپرسم کمانچه را چه کردی؟ از کلاس بگوید و من کمی از همه چیز دور شوم.

نشد دیگر.

ولی خودش پیام داد و پراکنده صحبت کردیم. با وجود تاریک بود همه چیز ولی تاریک صحبت نکردیم. از تاریکی گفتیم ولی غرق تاریکی نشدم.

اخرش هم پیام نگران هوش مصنوعی رو فرستادم که نوشته بود میخوای به خودت آسیب بزنی؟ کسی هست کنارت؟ فلانه بهمانه؟

و نوشتم قبلش خیلی دوست نداشتم زنده باشم. نه این که خودکشی انتخابم باشه، نه.ولی خسته‌ام و انتخابم زندگی نکردنه.

این حرف‌ها رو به حسن زدن اونم در حالی که هر بار این چنین حرفی زد، من گفتم: زندگی هنوز ارزش تلاش داره و زیباست و بلاه بلاه.

فکر کنم اون هم جا خورد از همچین چیزی در من که نوشت:‌ شنیدن همچین حرفی از تو سنگینه و ... .

به هر حال ولی زنده‌م فعلا و با توجه به وقتی که برای درس گذاشتم ترجیح میدم زنده بمونم.

باید بگردم دنبال نور این روزها و سعی کنم زندگی رو نفس بکشم نه فقط زنده باشم.

همین.

: )

خوب بودنی با تبصره

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴، 14:49

صبح خواهرم گفت: بیداری؟

و من جواب دادم: اره متاسفانه ولی می‌خوام این قدر ادامه بدم به توی این تخت موندن که جزئی از تخت بشم.

زور زندگی بیش‌تر بود و ده دقیقه یا کمتر بعدش بلند شدم و دیگه جزئی از تخت نبودم.

هنوز می‌‌تونم بنویسم 'خوبم' و این حرف واقعی باشه. خوبم و کمی‌ بهم ریخته.

کم‌تحمل شدم و کمتر حوصله آدم‌ها رو دارم. در عین حال که می‌دونم بودن انسان‌ها خوبه ولی کم‌حوصله شدم.

احساس زشتی هم می‌کنم و دیشب به ا می‌گفتم: کاشکی دوست داشتنی بودم و زیبا.

وقتی پیام‌ها تیک خورد واقعا داشت نگاه می‌کرد من چی نوشتم. می‌تونستم حدس بزنم قیافه‌ش رو که با حالت سیامک انصاری داره نگاه گوشی می‌کنه. خودمم آخه با همون حالت داشتم به گوشی و نوشته‌ها نگاه می‌کردم.

هم مضطربم هم موهام زود چرب میشه و حس می‌کنم زشت‌ترینم. کاش حداقل هوا گرم‌تر بشه و لباس‌های خوشکل و لختی بشه پوشید. خسته شدم از لباس‌های گرم زمستونی.

چند وقتیه درگیر چربی موهام شدم. موهای من خشک بودن همیشه و الان من یک روز نرم حموم روز دوم حس بدی بهم میدن. ریزش هم پیدا کردم.

هنوز چند خط دیگه می‌تونم بی‌وقفه غر بزنم.

اتاقمم جمع کردن می‌خواد و تمیز نیست. باید جمعش کنم، جارو کنم و کمی به کتاب‌هام برسم. چند تا از کتاب‌هامم پرپر شدن.

خسته هم هستم و هم نیستم. درس‌هام راحت پیش میرن و از اون حالت چقدر سخت و من بدبختم در اومدن.

اه اینم بگم

چند شب پشت سر هم با دوست‌های مختلفم حرف زدم و احساس کردم چقدر از جامعه دورم. توی قالبش قرار نمیگیرم و حس یاس گرفتم. یاس که چرا این قدر دورم. من میدونم چی از زندگی می‌خوام ولی جامعه قوی‌تره. دوست ندارم این مبحث رو باز کنم و بشینم با پیک‌می بودن و نبودن مبارزه کنم.

فکر می‌کنم تنها نکته‌ی روشن این روزهام خوندن همون کتاب دوبلینی‌هاست و حس این که هنوز سوسنم و توانایی صحبت کردن راجع به ادبیات رو دارم. همین که صحبت می‌کنم، جستجو می‌کنم و فکر می‌کنم به آنچه که خوندم یه حسی بهم میگه: حداقل این مورد رو هنوز داری.

با تمام این‌ها خوبم.

ممکنه کمی زودرنج شده باشم یا حساس اما خوبم. خوب بودنی که کمی خسته‌م و دلم می‌خواد یک جا بشینم و سرمو تکیه بدم به جایی.

: )

صداها و اتصال

چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴، 1:42

+ ما دوباره می‌بینم همو؟

_ نه.

خواهرم داره سریال وحشی رو می‌بینه و صداش به گوشم میرسه.

احتمالا می‌خواستم جملات و کلمات رو به دلتنگی خودم ربط بدم. بعد چه شد نمی‌دانم. امشب اندوه رو احساس می‌کنم، یادم نیست برای کی ولی فکر می‌کنم عکس جوان کشته شده ای بوده باشد یا یک چیز غم‌انگیز دیگه. غمش مونده سر دلم.

: )

دوستِ خوب، هدیه خوب

سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴، 1:9

دیشب بعد از مد‌ت‌ها بالاخره کتاب خواندم. تصمیم گیری برای خواندن کتاب سخت بود و تا دقیقه آخر هم قصد داشتم کتابی نخوانم و بگیرم بخوابم.

آخرین لحظه پشیمان شدم و رفتم توی اتاق کتابخانه. به کتاب‌ها نگاه کردم و دوست داشتم چیزی قلقلکم بدهد، خودم را، احساساتم را و یا حتی ذهنم را. فکر کردم شعر گزینه خوبی است. دستم را تا برداشتن کتاب شعر جلو بردم و دیدم نه، نه.

یک نه بزرگ و واضح.

هیچ حسی به کلمات پشت شعرها ندارم. شعر زمانی دارد و احساسی دارد. شعر را نباید حرام کرد.

مثل این چند وقت اخیر باز هم انتخابم کتاب دوبلینی‌های جویس شد. فکر کنم تا الان کاربردی‌ترین هدیه امسالم همین کتابی باشد که حسن به من هدیه داد.

اول کتاب را باز کردم و دستخط حسن را دیدم که نوشته بود:

امیدوارم کتاب را بپسندی.

دستخط‌های اول کتاب را دوست دارم. هویت یک کتاب شاید همین نوشته‌های کوتاهی‌اند که جز هویت، روح هم به کتاب می‌دهند.

کتاب را باز کردم و داستان پانسیون را خواندم. چه داستانی هم بود!

داستان یک زن که پانسیون داشت و دخترش با یک پسر توی پانسیون ارتباط داشت. حالا باید جلوی آبروریزی گرفته می‌شد.

به نظرم این داستان سانسور شده بود. باور نمی‌کنم جویس در همین حد که دختر بعد از حمام شمع اتاق پسر را روشن کرده و پسر بوی خوشی را احساس کرده است و تمام، پیش رفته باشد.

اگر هم تا همینجا باشد که درود بر آقای جویس مقدس!

دیگر این که

بالاخره شیشه عینکم را تعویض کردم و توی مغازه که عینک جدید را به چشمانم زدم همه چیز صاف و زیبا شد.

حس آن پسرک توی کتاب ادبیات را داشتم که عینک مادربزرگش را زده بود و یکهو می‌فهمید دنیا را تاکنون درست نمی‌دیده‌است.

می‌خواستم فریاد شادی بکشم.

اما جلوی خودم را گرفتم و سعی کردم به آقای عینک فروش نگویم: وایییی چقدر همه چیز صاف و واضح شده است.

البته این اولین عینک من نیست اما نمی‌دانم چرا همه چیز با این یکی واضح‌تر است.

امیدوارم همین طور وضعیت باقی بماند چون دکتر کمی تردید داشت که ممکن باشد حالت تهوع و سرگیجه بگیرم. ( نه که حالت تهوع دوست قدیمی من نیست)

یک چیز دیگر هم کشف کردم.

یادم نیست این جا تعریف کردم یا نه ولی دکتر چشم پزشک بابت ندیدن درست علائم غر ریزی به من میزد. می‌گفت یعنی چی ‌نمی‌بینی؟

من هم به خودم شک کردم. دو بار از آن دستگاه تعیین نمره چشم استفاده کرد.

و دفعه آخر با بی‌حوصلگی ولی انگار چیزی در مغزش روشن شده باشد گفت: چشمت نمره نزدیک به واقعی را پس میزند.

حالا من امروز خودم دقیق جستجو کردم و فهمیدم به دلیل تنبلی چشم دید من کامل نمی‌شود. مشکل از عدسی و قرنیه‌ام نیست، نورون های حسی تکامل نیافته اند و حتی عمل هم کنم باز چشمم احتمالا دید ۱۰/۱۰ نشود.

شرح حال کامل به دکتر داده بودم و به جای غر زدن ریز باید دقت می‌کرد که هزارتا شیشه دیگر هم بگذارد من‌نمی‌بینم. اصلا مشکل شبشه نیست!

اه. چقدر حس ناکافی بودن و چرا این جور است کرده بودم.

به نظرم دکتر عزیز این مبحث را در دوران کرونا و مجازی پاس کرده بود.

از عینک که بگذریم، باید بگویم خدا روشکر در این روزها دوست پسری ندارم. به قدری احساس زشتی می‌کنم که ممنونم لازم نیست عکس بفرستم یا کسی را ببینم.

استرس که دارم احساس زشت بودن هم میکنم. هر چند قبولش نداشته باشم اما هست.

البته کمی هم گاردم را دارم باز میکنم و از مریم مقدس دور می‌شوم. کم‌کم باید به میادین برگردم.

وقت ندارم ولی کسی را هم گاز نمیگیرم. این همه گاز گرفتم چه شد؟ ( درس خواندی مثل آدم: )))) ).

بدم نمی‌آید وقتی کل روز دهنم سرویس شده ، آخر شب یک پیام ساده در حد حالت چطور است را ببینیم. ساده‌ترینش.

همین دیگر، همین.

: )

زندگی و دیگر هیچ

یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴، 20:28

بین‌الدسین پا شدم برای خودم هات چاکلت درست کردم و همین طور که به بخارش نگاه می‌کردم با خودم فکر کردم: زندگی و دیگر هیچ

یادم آمد بار دیگر هم پس ذهن همه، زندگی و دیگر هیچ جاری بود. زمان پاندمی کرونا. آن موقع هم نفس‌ها میرفتند و آمدنشان هزارتا اما و اگر و باید و شاید داشت.

حالا هم همین است. هر نفسی، هر خوابی و هر کاری با هزار اما و اگر و شاید همراه است. نمی‌دانی فردا آمریکا زده است یا باز هم دلار گرانتر شده و فقیرتر شده‌ای. در نمی‌دانم‌ترین حالت ممکن قرار گرفته‌ایم.

ساعت ۸ است. برخلاف بارهای پیش زودتر آمدم که بنویسم. خب البته گوشی را گرفتم به دوستی، به عزیزی و هم‌صحبتی زنگ بزنم بعد میلم نکشید. حرف ندارم یا حرف‌های این روزها را دوست ندارم؟ یا شاید هم دوست داشتم این بار تماس از دست رفته میدیدم!

( تماس از دست رفته خوبی‌اش این است می‌توانی تصمیم بگیری زنگ بزنی یا خودت را به ندیدن بزنی یا آن قدر دیر ببینی که با پیام سر و تهش را هم بیاوری)

دیروز برای معدل دیپلمم مدرسه رفتم و همان طور که حدس میزدم نمیدانستند که چرا و چطور. گفت نفر اولی هستی و به اداره برو

اداره هم کمی گیج میزد و درنهایت باگ را پیدا کردیم و حل شد‌ اما من حرصم آمده‌بود برای معدلی که تاثیری ندارد دارم وقت هدر میدهم.

هر چند درست شد و خیلی عجیب و جالب فهمیدم معدل در رفتار انسان‌ها موثر است. اول که رفتم گفتم معدلم اشتباه ثبت شده شبیه خنگول‌ها نگاهم کردند بعد گفتم معدلم فلان است. کارنامه را گرفتند و بررسی کردند و فهمیدند هر چه باشم خنگول نیستم و باید درست دنبال مشکل بگردند.

دیگر این که حالم روی مرز است. نمی‌شود گفت حالم بد است. تمرکزم پایین است و ریتم را گم کرده‌ام ولی حالم بد نیست.

خب حال همه بد است اما آن حال بدی که این روزها در دوست‌هایم می‌بینم نیست. حداقل خودکشی در برنامه‌هایم نیست و حوصله مردن هم فعلا ندارم.

آخر شب احتمالا داستان کوتاهی از جیمز جویس بخوانم. سعی کنم باز در کلمات غرق شوم و بند نازک دوباره ببافم.

دوست داشتم شعر بخوانم ولی شعرها برایم معنایشان را از دست داده‌اند. احتمالا تنها شعر مناسب این روزها شعرهای اخوان ثالث است که سرد هستند و گاهی هم نومیدی را به تصویر می‌کشند.

تا این جا همین.

: )

توقف رژه کلمات قبل از خواب!

یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴، 1:37

داشتم دراز میکشیدم که بخوابم، دیدم موهایم بازند. تند تند شروع کردم به بافتن موهایم، نه تمیز و بادقت. در تاریکی بافت تمیزی هم نمی‌شد انتظار داشت یا اصلا وقتی صبح قرار است به دقت بافته شود چه اصرار است ساعت یک شب به قسمت‌های تقسیم شده هر بافت گیر داد؟

زندگی هم همین طور شده است.تند تند شب‌ها را روز می‌کنیم و در تاریکی راه می‌رویم‌. قدم‌ها تمیز و با دقت نیستند و تنها خود را به راه رفتن عادت می‌دهیم که اگر روز شد، خورشید آمد بتوانیم راه برویم و لذت ببریم.

من که این روزها همه‌اش زمین می‌خورم و هی زخم و زیلی می‌شوم. البته اگر مرا ببینید فکر نمی‌کنید زمین خورده‌ام. تمیز، ترگل ورگل پای کتاب هایم نشسته‌ام، بی‌خبر از آن که هر صفحه و هر جمله انرژی و زمانی بیش از پیش از من می‌گیرد.

این تاریکی بدجور دارد همه جا را می‌گیرد. بازی روانی که این روزها راه انداخته‌اند مسخره است. آدم غصه رفتگان بی‌بازگشت دا می‌خورد و یکهو می‌بیند با خبر جنگ روبروست و خودش هم یک تار مو تا پیوستن به رفتگان بی‌بازگشت دارد.

به زمین خاکی زده‌ام. تمرکزم به شدت کم شده و اگر از ناامیدی بگویم واقعا احساس می‌کنم‌آن سوسن قبلی را دفن کرده‌ام و دارم برایش خرما پخش می‌کنم. هنوز از ناامیدی نمی‌گویم.

با دوستم که صحبت می‌کردم افکار خودکشی داشت و سوال چرا زنده‌ام را می‌پرسید. حالا من خودم هم همچین جواب درخوری ندارم اصلا. این روزها مگر میشد گفت چرا زنده‌ایم؟ به چه امید و آینده‌ای؟ نه!

تفاوت من این است قرص آرام‌بخشم را سرساعت می‌خورم و قبل از این که در باتلاق غرق شوم داروها دستم را می‌گیرند و می گویند حالا چند روز دیگر هم تلاش کن، کی به کی است.

راستی...

هنوز هم نمی‌توانم گریه کنم. یکی از استعدادهای خاص من گریه کردن به آسانی و در نیم صدم ثانیه بود که آن را هم از دست دادم. با اولین قطره اشکی که در چشمشمی‌جوشد، جوری چشم‌های می‌سوزند که ترجیح میدهم غم‌باد بگیرم.

اشک مصنوعی هم استفاده می‌کنم ولی فکر کنم حالا موقع گریه نیست.

دیگر این که از شجاعت هم خسته شدم. شجاعت را مدتی کنار می گذارم. شجاعت نه این که وسط میدان جنگ باشم یا چه.

همین شجاعت‌های کوچک، پرسیدن حال کسانی که کمی دور هستیم ولی همچنان نخ محبت را حس می‌کنم.

همین شجاعتهای کوچک که بی‌پروا زنگ میزدم به هر کس که ته دلم می‌گفت شاید خوب نباشد!

جرئت؟ شجاعت؟ نمی‌دانم. اما کمی دلم می‌خواهد بنشینم و جرئت نکنم. بگذارم بقیه هم مسیری طی کنند. ( دلخور از کسی نیستم.)

دوست داشتم امشب کنار دریا باشم. بوی دریا را حس کنم و چشم‌هایم را ببندم. وقتی هم باز می‌کنم بی‌مزاحم به آبی دریا زل بزنم. فکرها را به دریا بسپارم و شاید حسرت بخورم چرا ماهی نبوده‌ام؟

امشب دریا را کم دارم.

همین.

: )

کلمات رها شده

جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴، 22:53

( نامه نوشتن چه سود چون نرسد دست دوست)

امروز چشمم به این بیت شعر خورد و فکر که کردم دیدم از تابستان دیگر نامه نوشتن با آن شور و حال قبلی را تجربه نکردم. خب مخاطبی هم نبود البته، مخاطبی که آزاد و رها باشم.

در همین حین که داشتم این بیت را میخواندم و در گنجور به دنبال ادامه‌ی شعر می گشتم، چشمم به نامه‌ای قدیمی افتاد که نوشته بود و نوشته بودم.

این متن را که شروع کردم می‌خواستم متن هر دو نامه را بگذارم. تا خط پیشین هم نظرم همین بود بعد عقب کشیدم. این روزها زیاد از حد عقب می‌کشم. ویس می‌گیرم ارسال نمی‌کنم، پیام‌هایم را پاک می‌کنم و یا تماس‌ها را زود تمام می‌کنم.

نامه را نمی‌توانم بنویسم. شاید فکر می‌کنم نوشتن‌اش باعث مرور گذشته می‌شود؟ گذشته‌ای که از آن گذشته‌ام یا حداقل سعی‌م اینم است که از آن گذر کنم.

فقط‌ یک جایش خودم نوشته بودم:

(شاید از این به بعد هر چه هست شادی باشد. غم‌ها را نیست کردیم آخِر، وقت آن است شادی را هزاران هزار بار ضرب کنیم.

پس‌برایت روزهای شادی را آرزو دارم.

روزهای بهاری و سرشار از تولد شادی و خوشحالی.)

این قسمت نامه‌ام را دوست دارم. پر از احساس خوب است و فکر می‌کنم چشم.هایم را بسته‌ام نسیم بهاری می‌وزد و موهایم را روی صورتم می‌اندازد و این قسمت نامه هم در گوش و ذهنم تکرار می‌شود.

این روزهای پرالتهاب را که آدمی چشمش ر ا شب می‌بندد و نمی‌داند صبح با چه چیزی قرار است. روبرو شود را با همین رویاهای لطیف نگه می‌دارم.

این که بهار می‌آید. من از بندهای امسال رها می‌شوم و شاید شکوفه‌ها پربارتر از قبل باشند. [ راستش هیچ‌کدام از رویاها آنچنان که باید و شاید نزدیک به واقعیت هم نیستند ولی اتصال این روزها این گونه نگه‌داشتم]

فکر کنم این بار بهتر از بگویم درست دیگر درس نمی‌خوانم. حس‌هایم کاملا قاطی شده‌اند.

حالا تقریبا فکر می‌کنم که خوب درس نمی‌خوانم و خیلی هم دروغ نیست. کاش انسان‌ها از تمرکز کردن در این روزها بگویند.

من یکی که دارم نسبت به خودم ناامید می‌شوم.

اه راستی

داشتم سوابق تحصیلی‌م را نگاه می‌کردم و دیدم که معدل دیپلمم را زده ۱۸.۸۰ و آن هم نه دیپلم تجربی. این دیپلم من که هیچ جا به دردم نخورد انچنان که باید. و شاید ولی ۱۹.۵۰ بود و دیپلم تجربی.

باید به مدرسه بروم و این مورد را درست کنند. خیلی مایل نیستم بروم اخر این معدل هیچ جا به درد من نخورد و این جور بروم بیفتم دنبال درست کردنش که میدانم مدرسه هم افتضاح است و احتمالا باید بعد از آن در اداره بدوم.

بله داشتم میگفتم، این روزها ناامیدم و کمی سرزنشگر درونم به بیرون هم آمده و نه تنها کمک نمی‌کند بلکه وضعیت را هم بدتر می‌کند.

در نهایت در این تعلیق، در این تنش‌ها ما کجا ایستاده‌ایم؟

فکر می‌کنند مردمی هم وجود دارند یا ما فقط یک مشت عدد هستیم که به راحتی حذف می‌شویم.

فکر کنم ما عدد هستیم. عددهایی که راحت کم می‌شوند و کسی عذاب وجدان هم نمیگیرد.

دوست دارم چشمم را ببندم و ببینم در همان هوای بهاری هستم و طی الارض کرده‌ام. در گوشه‌ای دیگر از جهانم و طبیعت را دارم لمس می‌کنم.

امیدوارم این بهار واقعا بهار باشد. بهاری که شکوفه‌ها را در دل‌هایمان لمس کنیم.

همین

ادامه مطلب ..
: )

گاهی فراز، گاهی نشیب

پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴، 0:56

امروز آرام‌تر از روز قبل هستم. نه دلم گریه کردن می خواهد و نه غر زدن.

به پدر هم سپردم برایم اشک مصنوعی گرفت و بالاخره شیشه عینکم را هم دادم عوض کنند.

قیمت طلا و دلار را همچنان دیدم و سوختن رویاها را هم حس کردم اما چه کنم؟ چه کنیم؟

رویاها را رها کنیم، سوختن پیر و جوان را دیدم و هیچ نتوانستیم بکنیم.

با خانواده کمی درگیرم و بحث می‌کنم. تحریک پذیر شده‌ام و از این که درکم نمی‌کنند ناراحتم. امروز با مادر و بعد هم غیرمستقیم با پدرم بحثم شد. البته بحث و دعوای انچنانی نبود ولی همین هم برای من که آرامم زیادی بود.

بین الدرسین به هال می‌روم و تا حرفی میزنم جوابم این می‌شود که : درس‌ت را بخوان تو. به این اخبار کاری نداشته باش.

مثلا فکر می‌کنند من ربات هستم یا این که خوشی زیر دلم را زده نشسته‌ام یک مشت چرندیات را برای بار شش هزارم می‌خوانم.

امروز سیم‌هایم قاطی کردند و گفتم: تابستان ابلاغم را می‌گیرم، سر کار سابقم می‌روم. درس خواندن و نخواندن من به شما هیچ ربط ندارد. بماند که در این شش ماه، هزار تومان هم از شما نگرفته‌ام‌ پس دست از سر من بردارید.

نقطه‌ی حساس خانواده ما بحث مالی است، آن هم بحث مالی که یک طرفش من باشم.

به خانواده برخورد که ما کی حرف پول زدیم؟ این چه حرفی بود زدی!

من هم همچنان سیم‌های قاطی کرده بود و گفتم حقیقت را گفتمممم.

سعی می‌کنم کمتر به هال بروم و کمتر ناراحت بشوم. اما این روزها به آدم‌ها نیاز دارم و به بودنشان.

از صبح تا شب در اتاقم هستم و فقط کاغذ‌ها را می‌بینم.

این چند روز به خاطر این که فیلم یک درسم در گوشی بود به جای لپ‌تاپ استفاده ام از گوشی هم بالا رفته بود. حالا از فردا باز میگردم به راه قبل.

اگر لطف کنند و اینترنت را دستکاری نکنند.

حس می‌کنم بیش از پیش به بودن آدم‌ها نیاز دارم احساسات این روزهایم قر و قاطی‌اند. اندوهگینم، آینده را نمی‌بینم و نیاز دارم مطمئن شوم تنها نیستم.

زندگی. حالا دورتر از هر وقت دیگر است. وقتی می‌نویسم زندگی دیگر شور و شوق از آن نمی‌ریزد. وقتی می‌نویسم زندگی لبخند و آینده را یادم نمی‌آورد.

زندگی این روزها شده است: ترامپ می‌زند یا نمیزند؟

بازی دو سر باختی که گیر آن افتادیم. بازنده‌های تاریخ ماییم.

اه چقدر تلخ شد نوشته.

بگذریم. نخ‌های زندگی را باید پیدا کرد و دو دستی چسبید. هر چند سخت باشد و هر چند دور و یا نازک.

زندگی را باید حفظ کرد. تنها چیزی که به آن مطمئنم حفظ زندگی است. حفظ کردنی که که هر چند شل باشد ولی اتفاق بیفتد مثلا من امشب آهنگی را گوش دادم، بارها و با موسیقی به زندگی برگشتم [ هر چند موسیقی شاد نبود]

همین.

: )

وانفسا نفسی

چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴، 0:7

داشتم با دوستم صحبت می‌کردم راجع به وقایع اخیر که بی حس شده‌ام. بی‌حس نه که سر شده باشم، نه. بی‌حسی که گمان می‌کنم مرده‌ است.

شوق و اشتیاق آینده را در چشمانم کشته‌اند.

من اخبار را دنبال نکردم و حز معدود کانال‌هایی کانال دیگر نرفتم اما مگر میشود جوانان را ندید؟ جوانان پر از شوق زندگی که حالا نیستند.

البته که تو بگو پیر اصلاً، انسان انسان است.

انسان که می گویم مجموعه‌ای بهم پیوسته شکل می‌گیرد از خانواده، دوستان، همکلاسی‌ها و حتی مایی که آن‌ها را ندیده‌ایم. ندیده‌ایم و پر از غمیم.

دست و پا شکسته راه می‌روم در مسیرم. راه دیگر ندارم اما تا قبل از آن ذوق آینده داشتم، ذوق رسیدن حالا معنای همه چیز برایم از بین رفته است.

در بی معنایی اندوهناکی غرق شده‌ام.

همچنان حرف میزنم، شوخی می‌کنم و حتی راهکارهای احمقانه برای برگشتن به اکانت تلگرامم را عرضه می‌کنم.

سعی می‌کنم با همین نخ‌های نازک ارتباطم با زندگی را حفظ کنم. نخ‌ها را ببافم و فکر نکنم.

به هیچ چیز فکر نکنم.

در همین بی‌فکری گاهی سست می‌شوم و ته دلم می‌لرزد که من درست است هزینه انصراف را جدا کرده‌ام ولی عاقلانه و شدنی است؟

در حالی این فکرها را می‌کنم که جنگ را نادیده می‌گیرم.

درس خواندن در این وضع آشوبناک را نادیده می‌گیرم

و تنها به دلار و طلایی فکر می‌کنم که سر به فلک کشیده‌اند.

به خودم گره خورده‌ام، مشخص است؟ گره و پیچ در پیج شده‌ام. هر طرف نخ وجودم را میگیرم یک طرف دیگر تا میخوردم.

همچنان با همه این حرف‌ها می‌خوانم، شاید چون خواندن و نوشتن نجاتم می‌دهد.

اصلا اگر نخوانم چکار کنم؟ میخوانم دیگر.

پ.ن: گریه ام نمی‌آید و جدی دلم برای گریه کردن هم تنگ شده است. امروز خواستم دو قطره اشک بریزم دو چشمم جوری سوخت که به غلط کردن افتادم. هوش مصنوعی که خدایش نگهش دارد گفت چشم‌هایم خشک است.

اشک مصنوعی باید بگیرم.

پ.ن ۲: این روزها نخ‌های نازک را هم سخت می‌شود پیدا کرد. گسسته شده‌ام و با هر کس حرف زدم او هم گسسته شده بود. گسسته از زندگی، گسسته از دنیا و حتی گسسته از خودش‌.

حال هم گره خورده است‌. همه با هم گره خورده‌ایم

همین.

: )

راهی برای فرار

سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴، 19:28

درس خوندن برلی من شده راه فرار، راه فرار از همه چی، از این روزها ، از اضطراب، از دلتنگی و حتی خودم شاید.

این روزها واقعا سنگینن. هر طرف سرتو میجرخونی یه چیزی میبینی و دلت آتش میگیره.

به مامانم میگفتم‌: آدم با امید و رویا زنده است. امید به آینده و رویای زندگی بهتر. پرا این جور شده؟ آینده‌ای نمی‌بیتم و بدتر از اون رویاها.

همه‌ی رویاها تقلیل یافتن به زنده موندن.

باز هم کتابا رو پهن می‌کنم و می‌خونم. می‌خونم یادم بره این جا زندگی می‌کنم. یادم بره دلار چقدر شده، یادم بره دی‌ماه چی دیدم و شنیدم، یادم بره سایه جنگ بالای سرمون نیست بلکه رومون افتاده.

همه چیز حالت تعلیق پیدا کرده.

و من معلق‌تر از همیشه‌م.

+گاهی فکر می‌کنم این معلق بودن رو می تونم با صحبت کم‌تر کنم که یادم می‌افته که خریت‌های این مدتم به اندازه کافی زیاد بودن. هر چند از هیچ کدوم پشیمون نیستم. خیلی هم خوب بودن : ))))

همین

: )

التهاب، اضطراب، ادامه

سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴، 9:57

دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود.

حالا بیشتر از هر موقع دیگه متوجه شدم که چقدر به نوشتن وابسته‌ام. نوشتنی که نه که فقط برای خودم بلکه برای مخاطب هم باشه.

چرا من که این قدر از نوشتن لذت می‌برم هیچ وقت به طور جدی دنبالش نکردم؟

امروز این سوال رو از خودم پرسیدم.

شاید جواب این باشه که تنها باری که من به طور مستقیم شنیدم که خوب می‌نویسم، کلاس سوم دبستان بود.

انشاهای امتحان بنویسم همیشه مورد تشویق معلمم قرار می‌گرفت و قبل از دادن برگه‌های امتحانی ازم می‌خواست انشا رو برای کل کلاس بخونم.

بعد از اون یا عادت کردم به شنیدن (خوب می‌نویسی) یا اعتماد به نفس نوشتن رو نداشتم، نمیدونم.

میدونم که نوشتن رو انچنان که این سال های اخیر جدی گرفتم، جدی نمی‌گرفتم.

در این چند وقت اخیر عجیب بازخوردهای خوبی داشتم.

بازخوردهایی که بیش‌تر من رو به جدی شدن در این مسیر هدایت می‌کنند.

البته این جا همیشه مامن و ماوای من باقی میمونه.

جایی که نوشتن رو بدون آراستگی خاص و تنها با واژه‌های انتخاب نشده ادامه میدم.

از نوشتن که می‌گم دلم برای کانالم خیلی تنگ می‌شه.

دسترسی‌م به اون اکانت فعلا بسته شده و تا زمانی که لطف کنن و پیامک رو باز کنن همین جور میمونه.

اون اکانت رو من بیشتر از ۱۰ سال داشتم و کانالم رو حدود ۶ سال.

کاش از دستم نره.

این روزها پر از اضطراب و اتفاقه. اتفاقاتی که هیچ نقشی در اون نداریم.

توی هفته‌های گذشته به تمام آدم‌هایی که تصمیمی شبیه تصمیم من نگرفتن و با آرامش فقط اضطراب جامعه رو می‌کشیدن حسود کردم.

با آرامش اضطراب کشیدن و با ذهن ناآروم اضطراب کشیدن خیلی متفاوته.

در نهایت با همه این کشمکش‌ها، اتفاقات، سختی‌ها باز هم معتقدم بهترین مسیر برای من همین بوده.

تا الان تلاشم رو کردم و از الان به بعد هم قصد دارم همین رو ادامه بدم و خب لذت هم ببرم.

این مدت چند باری هم با آقای ح صحبت کردم و ذهنم هم آرومتر شد.

با ذهنم بازی کرده بودم و انگار این صحبت کردن دست خودم رو، رو کرد. از بازی که درست کرده بودم بیرون اومدم.

در ادامه امسال بزرگترین درس برای من بودن آدم‌ها بود.

آدم‌هایی که دور و نزدیک، گرمای وجودشون حس می‌شد.

هیچ وقت مثل امسال بودن دوست‌ها و ارتباطات رو این چنین ارزشمند حس نکرده بودم.

ارتباطات برای من امسال طناب نجات بودن، طنابی که تا میخواستی بیتفی انتهای چاه دست می‌انداختی و نجاتت میداد.

حالا این روزها پر ابهام رو باید طی کنیم.

پر از ابهام که آینده رو نامعلوم‌تر از پیش کرده.

زندگی رو پیدا کردن این روزها سخته.

از بودن نوشتن سخته.

لذت بردن از کوچک‌ترین چیزها سخته.

اما انچنان نماند و اینچنین هم نمی‌ماند.

به امید روزهای پر از امید و شوق آینده

: )

مبارک بدخواها

یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴، 19:10

اکانت عزیز تلگ رامم که فکر کنم بالای ده ساله دارمش، بن شد.

پیامک تل هم نمیاد و رسماً از دست رفت.

کانال عزیزمم.

خاطراتم و همه چیز.

چقدر مسخره‌ست که باید به خاطر همچین چیز ساده‌ای ناراحت بشیم.‌چرا؟ چون پیامک بین‌الملل نمیاد و چون ایرانی هستم.

من واقعا اون اکانتمو دوست دارم. پشتش خاطراته.

امیدوارم پیامکا بین‌الملل وصل شن: ((

پ.ن: چند روزی هم تلاش کردم که پس کی رو فعال کنم، قبل از این که بن شم، ولی به خاطر ضعیفی نت نشد

: )

دوستی‌ها و پیچیدگی.

چهارشنبه یکم بهمن ۱۴۰۴، 18:53

دوستی‌های من هم عجیب شده‌اند یا از این ور بوم در روابط می‌افتند یا از اونور بوم.

امروز خسته‌ام، دوستم آمد و فکر می‌کنم نرسم به ساعت مطالعه‌ی مطلوبم.

شاید الان یک چرت بزنم و بیدار شوم.

نمی‌دانم.

اه چقدر زندگی پیچیده و از کنترل خارج شده می.شود گاهی

ادامه مطلب ..
: )
© من نوشت