من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

تکرار

جمعه سیزدهم بهمن ۱۴۰۲، 1:57

فکر کنم تو اون تصادف من بیشتر

از همه ضربه خوردم.

مشخص هم نبود. یعنی به نظر می‌اومد

من بهتر از همه‌م.

+ از اول مهر کف پام درد میکرد و من فکر میکردم

از کفشه.

رفتم خداتومن پول کفش دادم

بهتر شد ولی خوب؟ نه.

فکر کردم حساس شدم.

تمام مدت درد کف پام رو انکار کردم.

بدنمو نادیده گرفتم و هزاران بار خودمو سرزنش

کردم که لوسم. که عادت کردم به دکتربازی.

چهارشنبه نوبت ام‌ار‌ای گرفتم در یک حرکت یکهویی.

جواب ام‌ار‌ای میگفت که تو درد داشتی و نخواستی قبول کنی‌‌.

حالا باید پامو اتل و گچ بگیرم

یا راه‌های دیگه.

نمیدونم دلم استعلاجی میخواد یا نه.

نمیدونم چرا دوباره وارد اپیزود افسردگی و سرزنش

شدم.

نمیدونم زندگی زیباست یا نه؟

حتی نمیدونم اگر استعلاجی بخورم، کلاسم

چی میشه!

دلم برای یه مسافرت

یه اتفاق خوب

تنگ شده.

کمی خسته‌م.

+ سال اول سر کار رفتنم حدود دو و نیم ماه استعلاجی بودم

الان که سال دومه هم اگر سه هفته استعلاجی بخورم

ملکه استعلاجی‌ها میشم.

+جدای همه این‌ها، پام درد میکنه.

کف پام به شدت درد میکنه. ایستادن برام سخت شده.

کاشکی زودتر خوب بشه.

: )

صبح زود

دوشنبه نهم بهمن ۱۴۰۲، 7:35

منتظر سرویسم. تا الان یکی دو دقیقه

دیر کرده.

+رسید.

به هر حال. هنوز از دیدن تفاوت فاحش

طبقاتی جا میخورم.

همچین که میبینم یکی چطور با پول پدرش

میتونه گرونترین چیز ممکن رو بخره و

من نمیتونم. یه حسیه.

_ برگشت دوباره امیر

در حالی که ته دلم رو شاد کرد

برام پر از حس بد هم بود.

حقیقت اینه که امیر، تصویر خودم در

آینه‌ست. پر از شباهت‌ها و افکار مشابه.

نمیتونم حسم رو مدیریت کنم.

نمیتونم قاطعانه بگم نباش.

چرا که هیچ وقت از دوست داشتنش حرفی نزدم

و حرف‌های ناگفته سنگینن. روی روح آدم میمونن.

دلم می‌خواد بگم ولی گفتنش هیچ فایده‌ای نداره.

گفتنش ضرر هم داره.

هنوز کنار نیومدم که شجاعتشو داشته‌باشم.

نمیدونم شجاعت چی البته. چون به هر حال

میدونم نشدنیه. شاید فقط شجاعت گفتن.

به زبون اوردن.

آدم با ناگفته‌هاش چکار کنه؟

___

هوف عزیزم.

: )

اتفاق اندر اتفاق

شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۲، 1:11

پریروز بهم پیام داد

که یادت افتادم و دلم برات تنگ شده.

چیزی نگفتم ولی حرف زدیم.

الان بهش پیام دادم:

منم دلم برات تنگ شده بود.

توی ابراز احساسات آدم سختی‌م.

یکهو تصمیم گرفتم بهش بگم.

فکر کردم چرا نمیگم بهش؟ و گفتم.

هوف

من و امیر داستان داریم طولانی

____

خوبم تقریباً. بهتر از روزهای قبل‌.

از نظر احساسی ولی گیج شدم.

___

کاشکی روزهام زیبا بشه.

لیاقت زیباتر شدن روزهامو دارم.

___

: )

هوف

دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲، 15:25

امروز اصلا اعصاب ندارم

نمیدونم چراو چی باعث شده اعصاب نداشته باشم؟

تو مدرسه هم بچه ها به شدت شلوغ کردن و

بدتر از همیشه بودن.

یک لحظه رفتم دفتر و شلوغ کردن

یکی از معلمای کلاسای دیگه اومده بود براشون.

حس کردم چفدر ناتوان و چرتم:| جدی فکر کن

به خاظر ابن که سرکلاس نبودم و مدیریتشون از دستم

در رفت.

کلا حوصله مدرسه نداشتم امروز.

وقتی که حوصله ندارم یدتر از همیشه پیش میره

و امروزم همینطوره.

عصرم کلاس دارم و یه بیست دقیقه‌ای رو از دست میدم.

از اونم اعصابم خرابه.

اه

: )
© من نوشت