من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اندر این روزهای نوسانی

چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲، 9:58

دوباره برمیگردم به نوشتن.

دغدغه‌ها وقتی کلمه میشن

نظم میگیرن.

هفته پیش مریض شدم و تا این هفته

هنوز درگیرشم. انگار نا و رمق منو هم

با خودش کشیده.

بی‌حوصله و کم تحمل‌تر شدم.

به این که کاش ادم به خودش برگرده

بیشتر فکر می‌کنم.

دور شدم از خودم، اونقدر دور که دیگه

چیزی از خودم رو یادم نمیاد.

خودم رو فراموش کردم

بین آوارهای این یکسال.

ته آوار فرو رفتم و حالا باید بیام بیرون.

میام بیرون.

دلم براش حتی ذره‌ای تنگ نشده

و این ناراحتم میکنه.

دلم میخواست دلتنگش بشم و خب اینجور

فکر میکردم.

فکر میکردم دل تنگش میشم و یه وقتایی بهش فکر میکنم

ولی اینطور نبود. راحت حذف شد.

اونقدر پررنگ نبود و من اشتباه میکردم.

ادم‌ها و خطاهای دلی.

: )

پراکنده نویسی‌ها

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲، 10:44

اومدم تند تند یه چیزایی بگم برم

حتی نمیدونم چه چیزایی.

هنوز گمشده‌م و پیدا نشدم.

همه چیز در رکود و یکنواختی خاصی فرو رفته

و این ماه هم اگر کارم درست نشه

فکر نکنم دیگه دووم بیارم.

تا این جا هم خیلی صبر کردم، لطف کردم

ولی خسته‌م.

خوش بین باشیم که تا ۳۰م این ماه درست میشه.

مگه نه؟

این اروم بودنم رو دوست ندارم، ارومی نیست

افسردگیه. من همیشه اروم بودم

ولی این افسردگیه. چکار می‌تونم کنم؟

با خودم در جنگم. بیشتر از این که دنبال صلح

باشم، جنگ میکنم. با خودم، با کارام، با حرفام و

موقعیت‌های زندگیم.

با خستگی چکار میشه کرد؟

با نشدن‌ها؟

کاش میشد فرار کرد‌.

ادم می‌تونه از خودش فرار کنه؟ کاش می‌شد.

شایدم کاش میشد ادم به خودش برگرده.

+ واقعا دلم دوست داشتن میخواد،

تکیه به دوست داشتن رو نیاز دارم.

حداقل بدونم یکی تو این روزهای تاریک هست.

از ترس این که با این نیاز برم تو رابطه غلط

دوری میکنم. افرین به من. افرین.

درست میشه همه چی؟ مگه نه؟

: )

یکسال در قعر جدول

چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲، 1:31

دوست ندارم بخوابم

و حتی دوست ندارم فردا بیدار شم.

بدم میاد از این زندگی. نمیدونم چطور

هضم کنم منی که همیشه توی اوج بودم

حتی اوج هم نبود،متوسط بودم

الان ته جدولم.

هر چی با خودم گفتم صبر کن درست میشه

نشد. از صبر بدم میاد. یکسال تمامه ته جدولم.

هیچی سر جاش نیست و من هم سر جام نیستم.

خیلی خسته‌م واقعا.

امروز با دوستم رفتم بیرون و به قدری

احساس ناکافی بودن کردم که برگشتم

گریه کردم. اونقدر ‌‌کم شدم که واقعا

حق دارم نخوام دوستامو ببینم.

حتی بحث افسردگی هم نیست.

جدی جدی دیگه دلم شکسته.

+ من خودم همیشه از ادمای فاز منفی بدم می اومد

حتی الانم بدم میاد

اما حالا میبینم گاهی نمیشه و نمیشه.

ادم چطور نشدن‌ها رو دووم بیاره؟

اصلا چطور میتونه خوبی‌ها رو ببینه؟

نمیدونم. دیگه نمیخوام بدونم.

: )

دست و دلم به نوشتن نمیره

یکشنبه دوم مهر ۱۴۰۲، 18:12

دیگه نوشتن رو دوست ندارم چرا که همه چیز

قدیمی شده.

توی تکرار گیر کردم. مایل نیستم اسمشو بذارم

بدشناسی. بدشناسی کلمه‌ی زشتیه و انگار که

هیچ‌وقت قرار نیست تغییر کنه.

بدشناسی نیستن، توالی اتفاقاتن.

چیزی دست من نیست و این ناراحتم میکنه

باید بپذیرم تنها راه حل بعضی رنج‌ها، زمانه.

زمان باید بگذره و حل بشی توشون.

این روزا هیچ چیزی باب میل من پیش نمیره

و حتی چیزهای خوبی که میتونن اتفاق بیفتن

و حالمو خوب کنن به تعویق می‌افتن.

تعویق پشت تعویق.

نمیدونم کی ولی یه روزی باید بشینم از خودم

تشکر کنم که این روزها رو دووم اوردم.

: )
© من نوشت