من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

گل گلدون من

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 0:56

داشتم از پله‌ها می‌اومدم بالا که برسم به اتاقم و گلدون روی راه پله رو دیدم.

ذهنم جرقه زد، من دیشب خواب دیده بودم که این گلدون که خشک شده در کمال ناباوری روی شاخه‌های خشکش شاخه سبز روییده و زنده شده.

توی خواب خیلی خوشحال شدم.

در واقعیت هم تلاش زیادی کردم که زنده نگهش دارم ولی برای هوای گرم این جا نبود و هیچ چیزی نتونست نجاتش بده.

امشب زاه جدیدی برای بیرون اومدن از این بن‌بست با کمک خواهر بزرگه تهیه کردیم و توی راه پله امیدوارانه بهش فکر می کردم.

شاید من همون گل توی خواب؟ نمیدونم.

به هر حال وضعیتم خوب نیست. حس و حالم کاملاً بهم ریخته و یک قدم تا فروپاشی فاصله دارم.

دخترخاله اومده بود خونه و میگفت مشخصه که خیلی سخت گذشته بهت.

گفتم: برای تعویقا میگی؟

گفت: نه، امروز رو می‌گم. قیافه.ت درب و داغونه.

تاییدش کردم. واقعاً داغون بودم و فقط نگاه در و دیوار می‌کردم. بهم ریخته و لبه پرتگاه.

امیدوار باشم به فردا، فردا و فرداها.

: )
© من نوشت