من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

آخرین تماس؛ تمام.

سه شنبه سی ام دی ۱۴۰۴، 21:34

تل. گرام را چک می‌کنم، سعی می‌کنم اخبار را نبینم، خون را نبینم.

خیلی سخت است.

این روزها سخت گذشت. آنچنان سخت که گاهی فکر می‌کردم چرا زنده‌ام و یا امیدم برای زندگی چیست.

آدمی به رویا و امید زنده است. حالا نه امیدی هست و نه رویایی.

هر چند سعی می‌‌کنم چراغ کم‌فروغ رویا را روشن نگه‌دارم و فکر کنم میگذرد، مثل هر بار که گذشت.

اما می‌دانید؟ این گذشت با گذشت روزهای زندگی همراه است. روزهایی که جز جوانی بود، جز عمر ما بود.

آخ آخ

تمرکز سخت است. تمرکز برای درس خواندن

درس؟ خواندن؟ چه درسی؟ کجا

ادامه مطلب ..
: )

چه روزهایی

سه شنبه سی ام دی ۱۴۰۴، 17:27

برای من مهم‌ترین جا همین‌جا ست. ناراحتم که فیلترش کردن و دسترسی ندارم.

احساس می‌کنم فلج شدم بدون بلاگفا و نوشتن.

ذهنم رو تخلیه میکرد و باعث میشد راحت‌تر تمرکز کنم. حالا هم می‌نویسم جاهای دیگه ولی ثبت کردنش انگار تاثیر بیشتری داره.

پوف

کاش تموم شه این وضعیت

: )

بازگشت

شنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۴، 9:52

توی اولین دقایق وصل شدن، اومدم اینجا.

نمیدونم وصل می‌مونه یا نه و یا چه چیزی باید نوشت. همه چیز عجیبه، عجیب و ترسناک؟

: )

کلمات رها در فضا

پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، 15:2

دست و دلم به نوشتن نمیره. خیلی همه چیز گیج کننده شده، انگار که با یک بند بستنم و هی دور میدن و دور میدن

ادامه مطلب ..
: )

پذیرش این‌بار ناتوانی!

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 21:42

امروز فهمیدم من برای چک کردن اخبار آفریده نشد. احتمالاً زمانی که مرا آفریدند توی خاکم کمی بیشتر اضطراب اضافه کردند و یادشان رفت بیخیالی را به خاکم اضافه کنند و این چنین شد که من پدید آمدم.

تا امروز گه‌گاه چک می‌کردم. بعد دیدم نمی‌شود، نه که نخواهم، نه. ولی نمی‌شود.

دو سه تا گروهی که داشتم را حذف کردم. در دلم دعا کردم دوستانم. دوستانم چه؟ نمی‌دانم. بعد ولی در دل آرزو کردم آسایش را لمس کنیم و این همه هیاهو برایمان خاطره بشود.

حساب که می‌کنم می‌بینم ماه‌های اول سال که جنگ، بعد هم افسارگسیخته‌ای و الان هم این جور!

حس می‌کنم هر بار داروی ضداضطراب می‌خورم، دارو به سلول‌هایم می‌گوید: داداش بخدا من برای همچین موقعیتی شاخته نشدیم. ما تهش برای یک تروما باشیم، یک اضطراب کوتاه اینا دیگه زیادیه!

احمقانه است همه چیز.

حتی تصمیم من برای ندیدن خبر.

در یک حماقت بزرگ زندگی می‌کنیم.

اما جدی چرا رنگ آسایش را ندیدیم؟

چند وقت پیش یکی دو تا سریال قدیمی را دوباره دیدم، شیمیلش و سریال کره‌ای عشق در همسایگی‌ و امروز در میانه روز یکهو با خودم گفتم چقدر این سریال‌ها و اتفاقات درونشان برای من فانتزی است. انگار که سریال تخیلی دیده‌ام.

انسان‌ها زندگی می‌کردند، مشکلات مالی را با هم حل می‌کردند و برای آینده برنامه میریختند! هیچ چیز غیرقابل پیش بینی پیش نمی‌آمد مگر در افتضاح‌ترین حالت ممکن اکس یکی از شخصیت‌ها در موقعیتی حضور پیدا می‌کرد.

سریال تخیلی بود دیگر. تخیلی برای منی که در ایران هر لحظه دارم یک چیزی را تجربه می‌کنم. کف هر مازلو نشسته ایم. کف را هم داریم جارو می‌کنیم و احتمالا چند ساعت دیگر با کله از کف هرم هم پرت می‌شویم پایین.

مثلاً می‌دانید چند دقیقه پیش به چه فکر کردم؟

به خودم که خودم را از همه چیز انداختم و حتی هنوز مطمئن نیستم به پیشامد‌ها. به من و همه که داریم در بک تعلیق زندگی می‌کنیم.

پا در هواییم.

همین دیگر.

___

پ.ن: فردا قرار است باد به کله‌ام بخورم.

۲۴۰ دقیقه مکالمه رایگان از ایرانسل هدیه گرفتم.

حالا حتی نمی‌دانم با چه کسی صحبت کنم! با چه کسی و راجع به چیزی.

تصمیم هم نگرفته‌ام صحبت کنم یا کل روز به سکوت بشینم. نفس بکشم. سعی کنم روان از دست رفته را باز بیابم.

__

: )

التهاب

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 1:28

امروز که داشتم درس می‌خواندم احساس کردم نوازنده‌ی ویالون کشتی در حال غرق تایتانیکم.

همه‌ی ما که مجبور به ادامه روزها هستیم در یک کنسرت بی‌پایان گیر کردیم. رهبر ارکستر با خستگی هر بار دست‌هایش را تکان می‌دهد و نوازنده‌ها هر کدوم با خستگی صدای گوش خراشی از ساز خود تولید می‌کنند.

هر چند وقت یکبار هم کسی مانند ورنیکا در زندگی دوگانه، آخرین تلاشش را می‌کند و یکهو می‌افتد! می‌افتد، می‌افتیم!

این کشتی تا کجا ما را خواهد برد؟

تمام چیزی که این روزها نگهم میدارد این است که ما جنگ را هم دیدیم، جنگ! انگار جنگ شده نقطه‌ی اتکایی برای دوام آوردن.

کاش میشد چراغ‌ها را روشن کنم و بنویسم که امروز آبی است و همه چیز بوی تلاش و زندگی می‌دهد.

یا بگویم زمستان پایان می‌رسد و بهار همیشه منتظر ماست. شکفتن را از یاد تبریم که بعد از خواب زمستانی می‌شکفیم.

___

حال جسمی.م بهتر شد. به نظرم مسموم شده بودم چون علائم دیگه هم داشتم که اونا برای اضطراب نبودن.

شایدم مضطربم و علائمم پیشرفته شده، چه بدانم.

___

معاونی بود که پسرخاله‌م رو زده بود و من رفتم اداره؟

یکی دیگه رو هم زده. اونا هم رفتن اداره. خاله‌م گفت: کاش من کوتاه نمی‌اومدم که این جور نشه. این باز بچه‌های مردمو بزنه.

_ من همون موقع که رفتم باهاشون اداره، گفتم میام به خاطر این که میدونم این کار رو تکرار میکنه و دلم اروم نمیگیره کسی دیگه رو هم بزنه.

متاسفانه خاله‌م اینا زود مسئله رو جمع کردن و اون (؟) چندین نفر دیگه رو هم زده و کار بیخ پیدا کرده!

اه. روانی.

___

درس خوندن توی این اوضاع واقعا شاخ.غول شکستنه وقتی حتی مطمئن نیستی که سال اینده کجایی و زندگیت چطور میگذره.

رسما برنامه ربزی برای اینده جوکه.

__

همین

ادامه مطلب ..
: )

آخرین آپدیت

یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴، 23:34

همچنان خوب نیستم. معده‌م کامل بهم ریخته. تنها عضو خانواده که این جور شده هم منم.

شاید اضطراب اتفافات کشور باشه، شاید هم مسمومیت یا ویروس. نمیدونم واقعا

انرژی‌م رو کامل گرفته. هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. این تهوع، کم انرژی بودنم، نرسیدن به برنامه‌ای که ریختم غمگین و حساسم کرده.

حساس شدم نسبت به آدم‌ها. دوست ندارم بشنومم که بهم میگن سخت‌گیرم. من واقعا سخت‌گیر نیستم فقط میدونم دنبال چی‌م.

هیچوقت هم آدما رو سرای چیزای الکی رد نکردم.

چند جمله دیگه بگم شبیه این میشه به جرمی که متهمم نکردید دارم از خودم دفاع می‌کنم.

دوست داشتن و عشق برای من مفهوم طولانی مدتن. زمانی که رفتارهای خوب و بد، تصمیم‌های درست و نادرست و واکنش‌های مختلف رو میبینی و باز هم دوستش داری!

جدی جدی گیر کردم و دارم بیانه.ای صادر می‌کنم.

بگذریم.

هنوز حالم بهم می‌خوره. دوست دارم عمیق بخوابم بدون این که خواب چیزی رو ببینم.

بخوابم و فردا خوب باشم.

: )

اندام هدف همیشگی؛ معده.

یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴، 11:37

بعضی آدم‌ها اکثر اوقات سردرد دارند، بعضی‌ها معده‌درد و من؟ بدن من معده را انتخاب کرده ولی سیستم حالت تهوعش را.

برای هر عکس‌العمل و واکنشی سراغ حالت تهوع می‌رود، انگار شده گزینه در دسترس.

از صبح احساس می‌کردم معده‌م کمی ناخوش است تا الان که فهمیدم واقعا ناخوش است.

دراز کشیده‌ام و دارم فکر می‌کنم مسموم شدم؟ مضطربم؟ یا پریودم نزدیک است؟

هر سه گزینه با هم احتمالش بیشتر است.

معده بیچاره‌ام ترش کرده است و متورم شده. چرا همیشه تو اندام هدف قرار میگیری؟

خوبی این که همیشه اندام هدف یکی است این است که داروهای موردنیاز را در دسترس نگه میدارم. آخرین بار قرص دمیترون را دو ورق خریدم یکی هم گاهی در کیفم می‌گذارم.

آن ورقی که در کیف‌هایم جابه‌جا می‌شود خیلی استفاده‌ای ندارد و شبیه هزارتومنی‌ بی‌استفاده تنها در کیفم است.

چرا، حالا که فکر می‌کنم دو قرص از آن ورق کم است. هر دو را هم اردیبهشت ماه در مسافرت تهران خوردم. عجب جایی هم!

هنوز دراز کشیده‌ام.

کسی خانه نیست که بگویم قرص بدهد. انرژی خودمم هم یکهو تمام شده و بی‌حال دراز کشیده‌ام.

حوصله دارو خوردن ندارو دلم می‌خواهد بخوابم.

باید بلند شوم، دارو را بخورم تا معده‌ام را بالا نیورده‌ام. باید، چقدر این باید‌های زندگی روی مخ هستند.

بروم. نوشتن فایده ندارد و دارم انقباض معده احساس می‌کنم!

: )

همچنان‌ محبت.

یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴، 1:21

دوستم که ظهر می‌پرسید چه دوست دارم و چه می‌خورم.

شب آمد و گرانولای موردعلاقه‌ام را پیدا کرده بود. گفت: دلم برایت تنگ شده بود و دوست داشتم چیزی برایت بیاورم.

چقدر دلگرم کننده‌اند این محبت‌های بی‌چشم‌ داشت.

یادم است در روزهای بعد از جنگ توییتی زده بودند که: روابطتون با دوستاتون توی این مدت چطور شده؟ محکم‌تر یا پاشیده شده؟

من جواب دادم که: دوستی‌هایم محکم‌تر شد. با پیامک حال همدیگر را میپرسیدیم و حلقه‌ی دوستی حفظ شده بود.

طرف مقابل جواب داد: که دیدم راجع به دوست‌هات صحبت می‌کنی و چقدر دوست‌های خوبی داری!

امروز روباره حرف همان آقا یادم امد. چه دوست‌های خوبی دارم، دوست‌هایی که نه فقط با هدیه، با کلماتشان هم امید می‌بخشند.

مثلا پریشب ا پیام داد که مطمئنم نتیجه میگیری، بخون.

مطمئن. حتی نوشتنش را هم دوست دارم.

___

دارم تصمیم می‌گیرم کمی از کلمات و حساسیت نسبت به کلمات کم کنم. کامل می‌گم بعدتر

: )

رژیم؛ نخوردن و سکوت.

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴، 21:8

دیشب با مریم حرف زدم و برایش نوشتم: من ترسیده‌ام و مادرم را می‌خواهم!

نوشت: چه شده؟

گفتم: نمی‌دانم. از درس خواندن ترسیده‌ام نه این که حس بدی داشته باشم و بخواهم روند را متوقف کنم، نه. اما ترسیده‌ام.

گفت: چرا؟

جوابم این بود که: احتمالا از تجارب قبلی می‌ترسم.

اما می‌دانید جواب اصلی این نیست. تجربه‌های قبلی من مگر چقدر بد بودند؟ درست نگاه کنم در تجربه‌های قبلی هم بد عمل نکرده‌ام.

جواب درست؟ خب این است که از دیدن عدم اطمیناندر چشم‌های خانواده میترسم. حس می‌کنم به کمین نشسته‌اند تا به زمین بخورم و بگویند: دیدی گفتیم؟

کمی بدبینانه و نامنصافه یا حتی اغراق شده شاید باشد؛ اما باور کنید چشم‌ها دروغ نمی‌گویند. حالا عدم اطمینانشان به من سرایت کرده، مثل یک بیماری مسری.

مریم میگفت: من برای تو جزوه‌هایم را کنار گذاشته‌ام. این حرف‌ها را بنداز دور.

من هم گفتم: باعث امیدواری هستی! راستش این دختر باعث امیدواری اشت اما عدم اطمینان انگار همراه با امیدواری رشد می‌کند. شبیه یک پیچک انگلی که دور یک درخت رشد می‌کند.

چاقو می‌گیرم و عدم اطمینان را در خودم می‌کشم ولی با عدم اطمینان کاشته شده در دیگران چکار کنم؟

نایدیده گرفتن. ( که ممکن هم نیست گاهی ولی تنها را موجود است)

----

دوستم عصر پیام داد که آن بسکوییت کاکائویی که گفتی دخترخاله‌ات آورده و دوست داشتی چه بود؟

گفتم واقعا یادم نیست.

گفت بسکوییت و کیک چه می‌خوری؟

گفتم من واقعا در انتخاب این چیزها افتضاحم. بسکوئیت پتی‌بور کاکائویی می‌خورم.

کوتاه نیامد و باز هم هی پرسید دیگر چه؟

گفتم چت شده؟

باز هم تکرار کرد چه می‌خوری دیگر. با خوشحالی گفتم واییی این رو هم خیلی دوست دارم. سرچ کردم و عکس گرانولای شکلات تلخ را برایش فرستادم.

احتمالا پشت گوشی سر به نشانه تاسف تکان داد برایم چرا که نوشت: احیانا این رژیمی نیست؟

- نمیدانم. تو که می‌دانی سلیقه من رژیمی است.

جدی سلیقه من ناخوادآگاه رژیمی است. دخترخاله هم این را می‌داند که هر وقت می‌خواهد بیاید خانه ما با خود آذوقه می‌اورد. بسکوییت‌های شکلاتی واقعا خوشمزه، کیک و هر چیز به درد نخور و خوشمزه : ))) سلیقه‌اش در این یک فقره عالی است.

من هم قبول کرده‌ام که با پتی‌بور خوشحال می‌شوم : ))) خوشمزه‌است آخر. خسته کننده هم نیست. سبک است؟

به هر حال البته آخرین باری که بسکوئیت خوردم را یادم نیست. در پی همان چاقی توهمی ( به قول خواهرم- چرا که معتقد است تا زمانی که سایزم اس است دهانم را باید ببندم) بیشتر حواسم را جمع می‌کنم که چه بخورم و چه نخورم. جدای آن مزه‌ها خیلی برایم اهمیت دارند.

از مزه گفتم.

تنها چیزی که در این دنیا نسبت به آن کاملا مطمئن هستم، چشایی‌ام است. بی‌بروبگرد مزه‌ی تک تک چیزی‌های روی غذا رو میتواند تشخیص بدهد.

بارها توسط خانواده آزموده شده و هر بار هم سربلند بیرون آمده اما خانواده این جا هم عدم اطمینان را به نوعی دیگر وارد کرده اند.

یک ماه تمام هیچ خورشتی را نمی‌توانسنم بخورم و میگفتم بخدا بو میدهد.

از مادر و پدر انکار و از من نخوردن تمام غذاهای گوشتی.

بعد از یک ماه اعتراف کردند که گوشت بز بوده!

الان هم مطمئنم این گوشت جدید هم گوسفند نیست. همچنان اعتراف نمی‌‌کنند.

------

وضعیت این روزها عحیب است. این لایه‌های زیرین در آخر چکار می‌کنند؟ دیگر سکوت می‌کنم در چنین موقعیت‌هایی. از وقتی بیشتر اوقات در اتاقم هستم سکوت را هم بیشتر تمرین کرده‌ام.

---

همین

: )

کمی مشوش

جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴، 0:35

خوابم میاد زیاد امشب.

دوست دارم اما بنویسم تا هر جا که شد

___

تا پارسال، نمیدونم دقیقا کی ولی تا زمانی که لاغر بودم و همیشه سیر، این که میگفتن دخترا توی گرسنگی اعصاب ندارن رو متوجه نمی‌شدم. متاسفانه امسال ولی خوب متوجه می‌شم و تا زمانی که تمرکزم روی اینه که چی می‌خوام بخورم بهتره هیچ‌کس باهام بحث نکنه.

بماند که واقعا یخچال خونمون ناراحت کننده است. مردم توی یخچالشون چیا دارن؟ چی میخورن اصلا؟ کاشکی به چربی شیر این قدر واکنش نمیدادم و شیر می‌خوردم.

به طرز باورنکردنی دارم به ایده پارسال که می‌خواستم آشپز شم فکر می‌کنم : ))) امین متوقفم کرد. به قدری هیت داد به آشپزا و محل کارشون که متوقف شدم. ایده بدی نبودی واقعا. درس هم لازم نبود این قدر بخونم. امین نفرین بر تو باد!

الانم حیف وقت ندارم وگرنه این قدر دلم غذای جدید می‌خواد. امتحان کردن غذاهای جدید رو دوست دارم.

دوست داریم یوتوب رو باز کنم و یک غذای متفاوت امتحان کنم. پر از سبزیجات باشه و اونقدر سرخ نشه که جند میلی‌متر تا سیاه شدن فاصله داشته باشه و روغن ، روغنننن.( طعنه به خورشت سبزی)

راستش فکر کنم این میزان فکر کردنم به غذا به خاطر اینه که ترسیدم.

حجم کتابا زیاده و کم کم دارم می‌گرخم. انگار صفحات کتابا زایش می‌کنن. من میخونم و بازم زیادن. گاهی حس می‌کنم توی یک طلسم گیر کرذم که با هر صفحه درس خوندن، دو صفحه اضافه می‌شه.

به نظر میاد هر چقدر جلوتر میرم ترس هم بیشتر میشه. فکر می‌کردم باید برعکس باشه و هر چقدر میخونم و پیش میرم کمتر بترسم ولیی رابطه کاملا عکسه و به توان دو.

--

دارم نفس عمیق می‌کشم چرا که بابام کورنومترم رو برد درست کنه و نمیدونم به کی دادتش که خرابش کرده. نفس عمیق، نفس عمیق

همیشه خودم کارامو میکردم. یکبار حوصله نداشتم لباس بپوشم. میدونم مشکلی هم نداشت کرنومتر، خودم وقت داشتم بازش می‌کردم و باطری‌شو عوض می‌کردم. باطریش ضعیف شده بود فقط.

وای دلم می‌خواد طرف رو پاره کنم، میگه بازش کردم بلد نیستم ببندم.

احمق. خب بده یکی ببندتش.

نفش عمیق... نفس عمیق

____

حساس شدم نسبت به این که فک و فامیل سر از کارم دربیارن و متاسفانه این مدت هر کی به طریقی پاش توی اتاقم باز شد.

___

این هفته نرفتم بیرون و مشخصه مغزم نیاز داره هوا بخوره بهش

سه شنبه فکر کنم بتونم برم بیرون

حتی با عینک هم بعضی چیزای ریز رو نمی‌یینم‌. این روند ضعیف شدن ناراحتم می‌کنه. احتمالا سه شنبه برم نمره چشمم رو باز تعیین کنن و حتی شک ندارم که ضعیف شده.

فدا سرم. درس بخونم راضی باشم دیگه بقیه‌ش درست میشه

__

خوابم میاد

شب بخیر

: )

دست و پا می زنم، می‌رباید سرم...

سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴، 17:27

هوا سرد شده و من برخلاف عادتم چای می‌خورم!

چای هیچ وقت نوشیدنی موردعلاقه‌ام نبوده ولی الان که می‌خورم حس می‌کنم رفرش می‌شم. پارسال مامان یک فلاسک کوچک از مسافرت برام خرید، شبیه تراولماگه، عصر اونو پر می‌کنم و یواش یواش مزه می‌کنم و می‌خورم.

مزه‌ی چای هنوز هم موردعلاقه‌ام نیست اما با تمام دوست نداشتن میرم سراغش و انرژی بهم میده!

-----

همچنان درس خوندن رو دوست دارم، همچنان.

میگفتن دی ماه زمان خستگیه و فلان ولی برای من انگار تازه پیدا کردن خودم بودم. توی دی احساس می‌کنم خودم رو پیدا کردم.

-----

این روزها کلمات و جملات رو گم می‌کنم. نمی‌دونم با همچین نابه‌سامانی ذهنی چطور به ایده نامه حتی فکر کردم.

چند روزی پیش برای دوستی آهنگ (عجب اومدی ) رو فرستادم و گفتم: هر وقت شجریان گوش میدم یاد تو می‌افتم.

اونم نوشت: این چاووشیه ولی : ))))))

و من دقیقا منظورم چاووشی بود. وقتی تایپ می‌کردم شجریان و چاووشی، نوع نوشتارشون شبیه هم اومد توی ذهنم و بدون فکر اونو نوشتم. کلیت اسماشون شبیه هم نیست؟

(هر گونه توجیهی بدترش می‌کنه.)

------

هنوز توی خونه نقش ویدیوکلوپی رو دارم. آخرین خبر و تعداد قسمت هر سربال رو می‌تونید ازم بپرسید.

الان مامان سریال بامداد خمار رو می‎‌بینه و شغال.

از تاک شوها خوشش نیومده و ترجیح میده فیلم سینمایی براش دانلود کنم.

آه راستی

فیلم کیک من رو براش دانلود کردم. پرهای مادرم ریخت.

و من جوری به خیال خودم تنظیم کردم که صحنه‌های غیرمستقیم جنسی کنار تلویریون حضور نداشته باشم. مثلا وسط فیلم برم شام بخورم.

تا داشتم شام می‌گذاشتم، مرد توی فیلم به زنه اصرار داشت که با هم بریم حموم: )) کوتاهم نمی‌اومد.

مامانم با یک حالت نارضایتی داشت این فیلم مبتذل رو میدید. در نهایت هم هی مرد پرسید، امشب پیشت می‌خوابم واقعا؟

فیلم بدی نبود. در اصل من هم برای دیدن چیزهای گوناگون برای مامانم گذاشتمش. آدم باید ببینه، بخونه و بشنوه. روی یک خط بودن رو دوست ندارم. میتونی امتحان کنی و برگردی به مسیر خودت.

تازه اسپویل کنم؟ اگر فیلم رو می‌خواید ببینید نخونید.

( مرده آخر سر به خاطر خوردن قرص افزایش میل جنسی سکته کرد. این تیر نهایی بود)

---

نوشتن همیشه نجاتم میده. نوشتن برای من شبیه اون یک فرمول سریه، فرمول سری که باعث میشه دوباره جوون بشم، جوونه بزنم و مطمئن بشم زنده‌ام.

زنده‌ای که هنوز کوچک‌ترین جزئیات بی‌اهمیت روز براش جالبه.

-----

پ.ن: اخبار رو دنبال می‌شنوم. از گرونی گرفته تا قیمت بالای طلا و گفته‌ها و شنیده‌ها.

چیزی برای گفتن ندارم. فکر نکنم گفتن هم داشته باشه، واضحات واضحن.

------------

ادامه مطلب ..
: )

نوشتن به مثابه آرامش

شنبه ششم دی ۱۴۰۴، 1:7

امشب زودتر بقیه شب‌ها به تخت خواب اومدم. جمعه‌ها گفته بودم که دست و دلم به خوندن نمیره. بیخود ننشستم پای کتاب‌ها و اومدم که بخوابم.

دوست ندارم امشب از روند درس خوندنم بگم واقعا به اندازه کافی فشارش توی طول روز روم هست.

از چی بگم؟

مثلا این که دلم برای نامه نوشتن تنگ شده. توی کانالم گفتم بیاید برام نامه بنویسید و منم جواب میدم. فقط مونده بودم کجا نامه بنویسن؟ تنها جای مناسب جیمیل بود.

نوشتن و نامه‌نگاری دو طرفه رو دوست دارم. نمیدونم با غریبه‌ها چه حسی خواهد داشت. تا الان برای هر کسی نوشتن نزدیکم بوده و از احوالاتم خبر داشته.

کمی هم مرددم که این کار رو بکنم یا نکنم! اصلا دنبال درگیری ذهنی نیستم. با خودم میگم شاید بهتره با دوستام نامه‌نگاری کنم و خب بعد عقب می‌کشم.

نامه نوشتن، چیدن کلمات و جملات پرمعنا. چقدر دلتنگ همچین کاری‌ام.

جدای نامه‌نگاری، خستگی این روزهام بد نیست. یک خستگی ملایمه. خستگی که انگار آدم رو تشویق می‌کنه.

تشویق؟ به شوق افکندن، فرهنگ‌ لغت معین اینجور گفته بود.

این روزها نیاز دارم به شنیدن کلمات. کلماتی که به جلو هولم بدن. جمله‌های ساده هم حتی خوشحالم می‌کنه. چند شب پیش نوتیف پیام دوستم اومد که نوشته بود:

امروز گفتی دلت می‌خواد پیشرفت کنی و خوب باشی‌. خواستم بگم تو الان خوب نه، عالی هستی.

چند لحظه‌ای ته دلم گرم شد. لبخند کمرنگی زدم و برگشتم باز مسیر.

کلمات خیلی قوی‌ان. قوی و پرتاثیر.

__

با احساساتم همچنان آشتی‌م و رصدشون می‌کنم. این روزها پذیرش کامل شده. دیگه چیزی از حروف نمونده که توی قلبم بنویسم، کامل و خوانا نوشتم: پذیرش.

جالبه اما این پذیرش وسیله‌ای شبیه به پاک‌کن نیست. کلمه‌ای نیست که انتظار داشته باشی وقتی وارد قلبت شد، احساسات گذشته رو پاک کنه‌. نه، این جور نیست.

پذیرش شبیه یک مادربزرگ می‌مونه که کنار احساسات دیگه می‌شینه و گاهی که می‌خوان شلوغ‌کاری کنن با آرامش مسیر رو عوض می‌کنه.

حالا هم با وجود مراقبت‌های پذیرش و مرزهایی که برای خودم گذشتم، باید بگم که گه‌گاهی دلتنگ می‌شم. دلتنگی حس طبیعیه که قشنگ هم هست. یادآور خاطرات خوبه ولی واقعا گاهی این یادآوری‌ها نیاز نیست. خب دلتنگی همونقدر که قشنگه لجبازم هست.

چارچوب درس خوندن و اضطراب برای آینده، مجالی به این زیبای لجباز نمی‌دن.

___

از اضطراب گفتم و یادم اومد که خواهر بزرگ‌ترم چند روز پیش سر کار رفت.

انتظار داشتم حالش خوب باشه ولی. وقتی تماس گرفت؛ صدایی که شنیدم صدای غم بود و اضطراب. در نهایت هم با گریه کردن خودش رو نشون داد.

خواهربزرگ ترم پناهگاه امن همیشگی روزهام و صد البته مقاوم به مصرف داروهای اضطراب با سرکار رفتن اضطرابش بالا رفته بود‌.

کارش استرس زا نیست انچنان و خب کار جدیدی هم نیست براش اما چرا گریه؟

جواب این سوال رو نه در کار، بلکه در اتفاقات چند سال اخیر باید پیدا کرد. زمانی که ما تصادف کردیم و پشت تلفن شنید؟ یا زمانی که از شدت فشار این اتفاق زایمان زودرس کرد؟ یا ؟

با تمام این چیزهایی که از سر گذرونده بود، اما دارو؟ هرگز‌.

پنج شنبه که گریه می‌کرد قبول کرد حالش بده و نمی‌تونه همچین حسی رو دیگه تحمل کنه. دکتر رفت و حالا قرص‌هاشو می خوره یا نه؟ همراه باشید.

+ یه نکته اینه که من وقتی حالم خوب نبود به هیچ‌کس نمی‌گفتم. اصلا پیش کسی گریه هم نکردم. انگار که بلد نبودم از بقیه کمک بخوام.

خودم تنها رفتم روانپزشک. چند وقت پیش‌ها روی برگه‌ای که دکتر نکات هر جلسه رو کوتاه می نویسه دیدم که نوشته: تنها اومده.

تنها رفته بودم. واقعا اگر زمان برگرده باز هم تنها میرم. هیج‌کس از شدت اضطراب من خبر نداشت و وانمود می‌کردم زندگی عالیه و اگر میگفتم میخوام برم دارو بخورم، باورشون نمیشد.

بعد از پنج شش ماه که متوجه شدن تغییر کردم و خواهربزرگ‌تر امن( و اینجا دهن لق) به بقیه گفت که دارو میخورم.

همین هم البته باعث شکستن تابوی روانپزشک شد. یه اضطراب ساده رو وقتی میشه درمان کرد چرا باید ادم خودشو عذاب بده؟

__

شب بخیر

: )

سرد و کمی تاریک.

پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴، 22:54

امشب حوصله‌م سر رفته و در دلم تنها و ساکت گوشه‌ای نشسته‌م. حوصله هیچ کاری رو ندارم و به دفترچه و کارهای نکرده امروز نگاه می‌کنم. کارهایی که باید یکی یکی تیک بخورن و من دلم نمی‌خواد هیچ کدوم رو انجام بدم.

حوصله‌ی هیچی رو ندارم و دلم می‌خواد دستم رو دراز کنم روی میز، سرمو بذارم روش و شاید کسی فقط حرف بزنه. از روزش بگه، از بیرون، از رسیدن یا حتی کارهای روزمره‍‍اش.

شاید باید یک روز توی این هفته برم بیرون و خب تصمیم نگرفتم با کی برم بیرون. دلم یک بیرون رفتن دل‌انگیز میخواد، نه غر زدن و نگرانی بابت آینده و تورم سرسام آور.

دلم برای حضور داشتن و سکوت کردن تنگ شده. یعنی واقعا دلم میخواد زنگ بزنم و صحبت نکنیم. یا بریم بیرون ولی حرف نزنیم.

من دلم حرف نزدن میخواد.

البته که متقابلا اون هم به این حرکت عادت داشته باشه و معذب نشم.

------

دوستم امروز ظهر تماس گرفت و گفت ذهنش درگیر رابطه ست. همون رابطه‌ای که من همچنان مخالفشم. دلیل واضحی ندارم دیگه برای مخالف بودن چرا که پسره ابراز احساسات کرده و گفته: من دوستت دارم! دوستت دارم؟ چقدر این جمله دوره.

میگه توی دو ماه نفهمیدم هدفش موقت بودنمه یا جدی بودن.

پسره شاغل نیست و به نظرم عادیه حتی آدم توی دو ماه ندونه طرف مقابل رو چقدر مبخواد؟ خواستنی که کل تفکرات، تجربه‌ها و نقایص رو در برمیگیره.

دوست داشتن از نظر من پیچیده‌تر از اونیه که توی دو ماه اتفاق بیفته. میشه از کسی خوشت بیاد ولی دوست داشتن از ته قلب زمان بیشتر نیاز داره.

به دوستم گفتم: سعی کن بشناسیش. اختلافاتتون رو ببیین. تکلیف خودت رو با خودت روشن کن. اول ببین با این شرایط اصلا میخوای به این پسر فکر کنی یا نه. تو خودت هنوز نمی‌شناسیش و با یکسری از عقیده‌هاش هم مشکل داری. مثلا این که خرج 50-50 باشه. در قدم دوم سنگاتو وا بکن.

رابطه داشتن چقدر سخته. الان که بهش فکر میکنم نمیتونم سنگینی‌ش رو بپذیرم. شاید چون وزنه‌های سنگین دیگه دستمه.

----

دیشب خیلی بد خوابیدم. خواب بدی هم دیدم ولی شبیه دیدن فیلم سینمایی بود. من فقط بیننده بودم و هیچ کسی رو هم نمی‌شناختم.

توی خواب یکی بقیه رو یواش یواش می‌کشت. این که میدیدم بقیه رو حذف میکنه و هیچ کاری نمیتونم بکنم اذیتم میکرد.

حتی نمی‌تونستم از خواب بیدار شم.

-----

یک احساس مزخرف حذف شدگی دارم. حذف شدن و نبودن.

---

باید برم.

شاید هم بهتره که برم

: )

قول‌های شکسته

چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴، 16:55

_ قول می‌دم امروز جوری بچینم و استراحت کنم که بتونی بخوابی‌

صبح وقتی می‌خواستم بیدار بشم به خودم همچین قولی دادم. بیدار شدن خیلی سختم بود و انگار به تخت چسب زده بودن.

قولم هم واقعی بود و برنامه روزانه رو که چیدم برای استراحت طولانی که بتونم یک ساعت بخوابم زمان جدا کردم. طبق قانون نوشته‌ای که هر بار قول میدم به خودم استراحت بیشتری کنم، مهمون اومد.

این قانون همیشه کار میکنه. من قول میدم به خودم و طبیعت میگه: مهمان‌ها حرکتتتت.

مهمان اومد کمی کمک کردم به مامان و رفتم توی اتاقم. فکر کردم: خب هنوز هم می‌تونی بخوابی!

مهمان اومد بره خونشون و نوازدش شروع کرد به گریه. نزدیک‌ترین اتاق به در خروجی، اتاق منه. اجازه گرفت وارد اتاق شد گه به بچه‌ش شیر بده بعد چون شیرش کم بود، شوهرشم اومد داخل اتاق که شیر خشک درست کنه.

کتاب‌های درسی‌م پخش و برگه‌ها هم به ترتیب کنارم چیده شده.

تیر آخر وقتی زده شد که شیرخشک هنوز گرم بود و نشستن تا شیر سرد بشه و بعد برن خونه؛ این یعنی کنسل شدن قولی که به خودم دادم.

سوالی که این روزها ازش متنفرم رو هم‌ پرسیدن: امسال مدرسه نمیری؟

(نه نمیرم و با این کتاب‌ها مشخصه چرا نمیرم!) دوست ندارم راجع به این برنامه صحبت کنم. دوست دارم برنامه شخصی‌م واقعا شخصی باشه که زهی خیال باطل. حساسیتم رو باید کم کنم نسبت به این موضوع.

در اخر هم اون قدر کم‌انرژی بودم که الان زیر پتوام. با این که کلا برنامه‌م روی هوا میشه اما خسته‌م خیلی.

احساساتم هم قر و قاطی شدن و یکراست اپ period calendar رو باز کردم. حدسم درست بود، شروع پی‌ام‌اس!

دختر بودن هم بامزه ست، احساساتت قاطی میشه و یکراست تقویم رو چک می‌کنی. جواب پیدا میشه و حالا باید سعی کنی توجه زیادی به این احساسات غلیظ شده نشون ندی.

حالا کمی استراحت کنم. همین

: )

امن

سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴، 0:41

دوستم گفت: تو دوست امنی هستی برای همینه که اکثر روابطتت پایدار میمونن و آدم دلش می‌خواد باهات حرف بزنه. حرف زدن باهات امنیت داره.

من از این تعریف خوشحال نشدم.

با خودم فکر کردم این امن بود احتمالا جلوی انتخاب شدنم رو میگیره. البته نه انتخاب شدن از روی انفعال.

توضیحش سخته ولی مدتیه فکر می‌کنم که از امن بودن خوشم نمیاد.

شاید چون فکر می‌کنم توی موقعیت‌هایی خواستم بیشتر از یک دوست امن باشم ولی.

سخته گفتن و نوشتن.

امن بودن، امن میمونم؟

: )

کمی دور از روال سابق

دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴، 21:15

مامان دیروز گفت: امشب میریم خونه مادربزرگ.

پرسیدم: چه خبره؟

_ شب یلداست.

من نرفتم. نه که دلم دورهمی نخواد، نه ولی برنامه ریزی روزهام سخت شده. هنوز ساعت خوابم زیاده و جوری برنامه رو می‌چینم که وقت بیداری بیشترین استفاده رو از ساعات روزم کنم.

یکسری تغییرات توی ساعت قرصم می‌خوام بدم و ببینم چطور میشه. جرئت هم ندارم به دکترم بگم دارو رو قطع کنه، پارسال دقیقا دی ماه بود که اضطرابم شدت گرفت و دیگه اسفند زدم زیر همه چیز و گفتم سالم بمونم مهمتره! نمی‌خوام امسال راه پارسال تکرار بشه.

مامان اینا فکر می‌کنن اضطراب ندارم و خیلی راحت پیش میرم. حتی گاهی تیکه‌های ریز راجع به این آروم بودن می‌شنوم. انگار که عادت کردن به دیدن سوسن آشفته و سراسیمه.

به هر حال من خودم درگیرم و قصد ندارم به کسی خودمو اثبات کنم.

---

دیروز ساعت 5 صبح ا پیام داده بود که: دوست پسر پیدا کردی؟

خنده‌ام گرفت. بهش می‌گم پنج صبح این چه سوالیه پرسیدی؟ می‌گه خب دیدم هیچ حال نمی‌پرسی، گفتم لابد دوست پسر داری.

ناخواسته دوستام رو اولویت بندی کردم. مثلا من میدونم جواب فاطمه، دخترخاله، نسترن و حسن رو می‌تونم بدم. خودم هم می‌تونم باهاشون صحبت کنم چون وسط بحث اگر یکهو یادم بیاد وای فلان درس عقبم، می‌تونم به راحتی بگم: خب من باید برم درس، فعلا.

با چند تا از دوستای دیگه‌م نمی‌تونم صحبت کنم چرا که یا نمی‌دونن دارم درس میخونم یا این که واکنش خوبی ندارن نسبت به این که یکهو بگی من باید برم.

یک اولویت بندی ناخودآگاه.

-----

باید ساعت مطالعه‌م رو زیاد کنم. بیشتر از هر وقت دیگه فکرمو به خودش مشغول کرده. دقیقا کجای روزم رو میتونم درست کنم که به اون رضایت برسم؟

---

یکهو یادم اومد از آخرین باری که ویدیو مسیج گرفتم چند وقتی میگذره. ویدیومسیج گرفتن و تعریف کردن یک چیز رو دوست دارم. از این که چهره همراه با صدا باشه لذت میبرم.آخه من با اجزای صورتم صحبت می‌کنم. تعجب، ناراحتی، شادی یا حتی هیجان رو با چشم‌ها و حالت صورتم بهتر میتونم منتقل کنم.

از همین ویژگی‌ هم توی دوستی‌هام استفاده می‌کنم. بعد از یه مدت توی جمع‌های شلوغ فقط با نگاه کردن منظور هم رو متوجه می‌شیم. یک راه ارتباطی شخصی-درونی!

این چند وقت ویدیومسیجی نفرستادم برای این که گوشی رو بعد از یازده شب دستم میگیرم و اون وقت شب هم شبیه کتک خورده‌هام.

-------

آه راستی دوستم برگشت به اون رابطه‌ی سمی.

کاملا هم میدونه که این رابطه سمیه. حتی چت‌جی‌پی‌تی بیچاره هم بهش گفته بود رابطه‌ خوبی نیست.

از اون جایی که میدونه رابطه خوبی نیست و انتخاب کرده فعلا با پسره باشه من دیگه واضح و مستقیم چیزی نمی‌گم و حتی نمی‌پرسم. البته که خودش بهم میگه چه خبره حتی نپرسیده.

به نظرم این نقطه دیگه من کاره‌ای نیستم. هر چه باید رو بهش گفتم.

حتی وقتی ازم پرسید دوستم داره به نظرت؟ بهش گفتم دوست داشتن پسره بر چه اساسیه. این جا دیگه خودش باید نتیجه بگیره. نتیجه گیری‌ها وقتی شخصی باشن ارزش دارن نه این که من هی بگم. یک چیز درونی

---------

فکر میکردم زمستون فصل افسردگیه خب البته شاید قبلا افسردگی فصلی میگرفتم، نمیدونم دقیق. ولی شب‌های طولانی زمستون رو دوست نداشتم. امسال اما زمستون رو دوست دارم حتی شب‌های طولانی‌ش رو.

هفته آینده نوبت دندونپزشکی دارم و احتمالا میشه اولین باری که توی زمستون برم بیرون.

روزهای دندونپزشکی رو دوست دارم. می‌تونم با دوستام بیشتر صحبت کنم. توی ذهنم برای گفتگو دارم برنامه میریزم، گفتگوهای خوب.

----

انگار کمتر وقت دارم بنویسم و این چقدر حیفه!

میام مطلب بنویسم نصفه میمونن و ارسالشون نمی‌کنم.

شاید برنامه‌م درست بشه و بتونم باز هم بنویسم. حتی توی این روزهایی که فقط توی اتاقمم.

-----

: )
© من نوشت