امشب زودتر بقیه شبها به تخت خواب اومدم. جمعهها گفته بودم که دست و دلم به خوندن نمیره. بیخود ننشستم پای کتابها و اومدم که بخوابم.
دوست ندارم امشب از روند درس خوندنم بگم واقعا به اندازه کافی فشارش توی طول روز روم هست.
از چی بگم؟
مثلا این که دلم برای نامه نوشتن تنگ شده. توی کانالم گفتم بیاید برام نامه بنویسید و منم جواب میدم. فقط مونده بودم کجا نامه بنویسن؟ تنها جای مناسب جیمیل بود.
نوشتن و نامهنگاری دو طرفه رو دوست دارم. نمیدونم با غریبهها چه حسی خواهد داشت. تا الان برای هر کسی نوشتن نزدیکم بوده و از احوالاتم خبر داشته.
کمی هم مرددم که این کار رو بکنم یا نکنم! اصلا دنبال درگیری ذهنی نیستم. با خودم میگم شاید بهتره با دوستام نامهنگاری کنم و خب بعد عقب میکشم.
نامه نوشتن، چیدن کلمات و جملات پرمعنا. چقدر دلتنگ همچین کاریام.
جدای نامهنگاری، خستگی این روزهام بد نیست. یک خستگی ملایمه. خستگی که انگار آدم رو تشویق میکنه.
تشویق؟ به شوق افکندن، فرهنگ لغت معین اینجور گفته بود.
این روزها نیاز دارم به شنیدن کلمات. کلماتی که به جلو هولم بدن. جملههای ساده هم حتی خوشحالم میکنه. چند شب پیش نوتیف پیام دوستم اومد که نوشته بود:
امروز گفتی دلت میخواد پیشرفت کنی و خوب باشی. خواستم بگم تو الان خوب نه، عالی هستی.
چند لحظهای ته دلم گرم شد. لبخند کمرنگی زدم و برگشتم باز مسیر.
کلمات خیلی قویان. قوی و پرتاثیر.
__
با احساساتم همچنان آشتیم و رصدشون میکنم. این روزها پذیرش کامل شده. دیگه چیزی از حروف نمونده که توی قلبم بنویسم، کامل و خوانا نوشتم: پذیرش.
جالبه اما این پذیرش وسیلهای شبیه به پاککن نیست. کلمهای نیست که انتظار داشته باشی وقتی وارد قلبت شد، احساسات گذشته رو پاک کنه. نه، این جور نیست.
پذیرش شبیه یک مادربزرگ میمونه که کنار احساسات دیگه میشینه و گاهی که میخوان شلوغکاری کنن با آرامش مسیر رو عوض میکنه.
حالا هم با وجود مراقبتهای پذیرش و مرزهایی که برای خودم گذشتم، باید بگم که گهگاهی دلتنگ میشم. دلتنگی حس طبیعیه که قشنگ هم هست. یادآور خاطرات خوبه ولی واقعا گاهی این یادآوریها نیاز نیست. خب دلتنگی همونقدر که قشنگه لجبازم هست.
چارچوب درس خوندن و اضطراب برای آینده، مجالی به این زیبای لجباز نمیدن.
___
از اضطراب گفتم و یادم اومد که خواهر بزرگترم چند روز پیش سر کار رفت.
انتظار داشتم حالش خوب باشه ولی. وقتی تماس گرفت؛ صدایی که شنیدم صدای غم بود و اضطراب. در نهایت هم با گریه کردن خودش رو نشون داد.
خواهربزرگ ترم پناهگاه امن همیشگی روزهام و صد البته مقاوم به مصرف داروهای اضطراب با سرکار رفتن اضطرابش بالا رفته بود.
کارش استرس زا نیست انچنان و خب کار جدیدی هم نیست براش اما چرا گریه؟
جواب این سوال رو نه در کار، بلکه در اتفاقات چند سال اخیر باید پیدا کرد. زمانی که ما تصادف کردیم و پشت تلفن شنید؟ یا زمانی که از شدت فشار این اتفاق زایمان زودرس کرد؟ یا ؟
با تمام این چیزهایی که از سر گذرونده بود، اما دارو؟ هرگز.
پنج شنبه که گریه میکرد قبول کرد حالش بده و نمیتونه همچین حسی رو دیگه تحمل کنه. دکتر رفت و حالا قرصهاشو می خوره یا نه؟ همراه باشید.
+ یه نکته اینه که من وقتی حالم خوب نبود به هیچکس نمیگفتم. اصلا پیش کسی گریه هم نکردم. انگار که بلد نبودم از بقیه کمک بخوام.
خودم تنها رفتم روانپزشک. چند وقت پیشها روی برگهای که دکتر نکات هر جلسه رو کوتاه می نویسه دیدم که نوشته: تنها اومده.
تنها رفته بودم. واقعا اگر زمان برگرده باز هم تنها میرم. هیجکس از شدت اضطراب من خبر نداشت و وانمود میکردم زندگی عالیه و اگر میگفتم میخوام برم دارو بخورم، باورشون نمیشد.
بعد از پنج شش ماه که متوجه شدن تغییر کردم و خواهربزرگتر امن( و اینجا دهن لق) به بقیه گفت که دارو میخورم.
همین هم البته باعث شکستن تابوی روانپزشک شد. یه اضطراب ساده رو وقتی میشه درمان کرد چرا باید ادم خودشو عذاب بده؟
__
شب بخیر