من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

تند تند بنویسم و برم

جمعه سی و یکم مرداد ۱۴۰۴، 9:36

توی یکی از پست های قبل احساس ناکافی بودن می کردم. واقعا هم همه چیز به هم پیچیده بوده بود. اعصابم به شدت خراب بود.

چند روز که گذشت و آرام شدم نشستم با خودم فکر کردم و گفتم خب مشکل چیه؟

اولین مشکل این بود که من زیاد میخوابیدم! هر جور هم که میخواستم تقصیر دارو نندازم نمیشد. یعنی چرا میشد و مقاومت میکردم و خودم رو مقصر میکردم. شده بودم یک خود سرزشنگر عالی!

مشکل دوم هم مرخصی بود. که بسیار معلق بود. هنوز هم این مورد معلقه.

در نهایت سه شنبه خیلی ناگهانی دکتر رفتم. قرار نبود دکتر برم و میخواستم توی واتساپ ازش سؤال بپرسم. دیدم حضوری بهتر میتونم حرفم رو بزنم.

قبل از این که نوبتم شود در اتاق انتظار نشسته بودم و منشی های دکتر من را می شناسند. با آن ها دوست شده ام. یک آقای محترم و میان سال هم منتظر بود که نوبتش شود. از منشی پرسید کی نوبت من می شود؟ منشی گفت بعد از آقای فلانی و سوسن شما نویت شما ست!

آقای محترم هم حواسش نبود. گفت بعد از سوسن نوبت من است؟ منشی جوان بازیگوش کناری با خنده گفت آقای ... شما دیگر چرا؟ سوسن یعنی چه؟ شما چرا می گویید سوسن؟

بیچاره آقای میانسال هم سرخ شد و گفت به لکنت افتاد. منشی دیگر گفت خب من گفتم سوسن. منشی جوان کرم میریخت و میگفت: خب شمت گفتی سوسن، از ایشون بعیده که میگن سوسن! و میخندید.

آقای میانسال هم من را نگاه کرد و عذر خواهی کرد. گفتم مشکلی نیست!

من را همه به اسم می شناسند. انگار سوسن بودن در تمام سلول هایم است. فکر میکنم سوسن اسم راحتی است و نوستالژی شاید! به هر حال .

رفتم یقه دکتر را گرفتم دارو خواب آورم را قطع کرد. راستش خواب شبم الان خوب نیست و در طول شب بارها بیدار می شوم اما صبح با خستگی بیدار نمی شوم. راحت بلند می شوم و به کارهایم می رسم. حداقل حس بد ندارم.

میخواستم این را هم تعریف کنم

مادرم را به کلاس شنا فرستادم. همیشه دوست داشت شنا یادبگیرد. نیرویی مانع میشد.

شاید اضطراب؟

نگفتم! من اولین نفر از خانواده بودم که به روانپزشک مراجعه کردم. به هیچ کس هم نگفتم. بی‌خبر رفتم و نمی خواستم کسی مرا از این کار بازدارد. یک سال از قبلترش سعی کرده بودم با تراپی و یوگا سر کنم و زندگی‌ام جهنم بود.

بعد از یکسال مصرف دارو، خواهر دهن لق عزیزم به خانواده ام گفت که من به روانپزشک میروم.

بعدها مادرم و اطرافیان در رفتار من ریزتر شدند و دیدند من حتی با سوسن قبل از تصادف هم فرق کرده ام و از اضطرابم خبری نیست.

من همیشه فعال بودم. کلاس زیاد میرفتم اما اضطراب هم همراهش داشتم و از یک هفته قبل همه کارهای بیخود و باخود را میکردم. حالا میدیدند چقدر راحت کارهایم را میکنم و با مسایل برخورد میکنم.

همه این ها را گفتم که بگویم مادرم هم کمی وسوسه شد به دکترم مراجعه کند. مادرم به اندازه من مضطرب نیست ولی رگه هایی از آن را دارد. و بیشتر اضطراب از همان تصادف و حوادث پس از آن نشات میگیرد.

و خلاصه دارو را مصرف کرد. اضطرابش کنترل شد و حالا کلاس آموزشی شنا را تمام کرد و شنا هم یاد گرفت.

مادر من 50 و خورده ای سال دارد. هیچ شنا هم بلد نبود. و من به او افتخار میکنم. دلم میخواهد بارها بروم و ببوسمش. بارها...

دوستش دارم که یادگرفت. روزهای اول کمی میگفت نه من نروم. این سن دیر نیست؟ اگر یاد نگیرم چه؟

گفتم مادر من برو. دیوانه ام نکن.

رفت و حالا شنا می کند. کرال را بلد است. دوچرخه و شیرجه.

خودش هم معتقد است داروها بی تاثیر نبوده است. چرا که همیشه شنا کردن را دوست داشته است اما اضطراب زیادی را حمل میکرده است.
مادر عزیز من!

دوست های دبیرستانم در استخر مادرم را میبینند و با من تماس میگیرند.

فکر میکنند که مادرم قبلا شنا بلد بوده است. با افتخار میگویم مادرم تازه یادگرفته است.

مادرم با استعداد است و من به او رفته ام. مادرم عزیز من است.

همین

: )

بین دو شکست عشقی!

چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴، 21:0

دیشب ساعت دوازده شب، دوست صمیمی‌ام ویس داد.

ویس را که باز کردم، داشت گریه میکرد و شکایت از شکست عشقی‌اش می‌کرد‌.

که نکند من کافی نبودم، نکند اشتباه کردم، نکند زیاد متوقع بودم و داشت گریه میکرد.

من همان موقع وارد تلگرام شدم، تنها جایی که آقای ح را دارم، یک نگاهی کردم، آهی کشیدم، صفحه را بستم‌.

ویس دادم به دوست صمیمی‌ام که : آخر گلِ من تو چرا کافی نباشی؟ پسر برای تو چه کرد؟ دقیقاً از چه زد؟ چه تلاشی کرد؟

حقیقتاً آقایی که با دوستم بود خیلی آقای اشتباهی بود. اشتباه که می‌گویم از هر جهت. از نظر شغلی، رفتاری، شخصیتی، سنی و هر چیزی!

نه این که من این چیزها را مشخص کنم، نه. واقعا فرد مناسبی نبود و خود فرد هم برای سازگاری تلاشی نمیکرد.

دوست صمیمی‌ام از رابطه‌ام با آقای ح خبر نداشت. من کمی درونگرا هستم و دوست ندارم از همه‌ چیزم بگویم آن هم وقتی چیزم مهمی نیست. ( جنبه دیگر هم این است: دوست صمیمی‌ام تک فرزند است و با مادرش مشورت می‌کند و ترجیح میدم خریت‌هایم را مادرش نداند)

دوستم گریه می‌کرد و من همزمان داشتم فکر می‌کردم عجب آدمی هستم، پسر مردم را از اینستاگرام بلاک انبلاک کردم، توییترم را پرایوت کردم و اگر بعضی‌ها ترمزم را نمی‌کشیدند شاید پروفایل تلگرام را هم می‌بستم.

ناراحت هم هستم و دو قورت نیمم باقی است.

تازه دوستش هم داشتم. واقعا دوست داشتن هر کس دنیای متفاوتی دارد.

مثلا من چون دوستش دارم وحشی شده‌ام= )))) به هر حال.

این دوست من هی گریه کرد، من هم دیگر داشت گریه‌ام در می‌آمد.

هر چقدر سر داستان خودم گریه نکردم، سر دوستم داشت جگرم میسوخت.

قدمت دوستی‌م با این دوستم به بیست سال میرسد. یک دوستی قدیمی و جانانه‌. فکر می‌کنم دیگر نمی‌شود به این گفت دوستی!

دوست؟ رفیق. همراه. خواهر.

خیلی ناراحتم که با بهم خوردن رابطه‌اش این گونه ضربه خورده است

البته که سوگواری کاملا عادی است و درک می‌کنم. من نوشته‌های خودمم را از یاد نبرده‌ام و هنوز هم ناراحتم.

اما دوست ندارم احساس ناکافی بودن بکند. دوستم خیلی کافی و زیبا ست. چرا آخر یک آدم بیاید به کسی دیگر همچین حسی بدهد؟

و حقیقتاً هم بد کات کردند. پسر خر، توضیح درستی نداد و این بدترین نوع کات کردن است. بی‌تربیتِ خر.

راستی برای دوستم کادوی تولد خریدم.

خیلی کادوهایش را دوست دارم. واقعا زییا هستند و حس خوبی میدهند.

شاید همان چیزی که می‌گویند انرژی زنانه در این کادو‌ باشد.

در ادامه عکس‌ها را می‌گذارم.

ادامه مطلب ..
: )

استرس کجاست؟

یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴، 17:11

من خب بعد از یکسری اتفاقات اضطرابم به شدت بالا رفت. به حدی که پارسال یک ماه تمام غذا نمیتونستم بخورم و حالت تهوع داشتم و فهمیدم از اضطرابه.

مجبور به مصرف دارو شدم.

حالاااااا، حالااااااا من دارو میخورم و واقعا همه چی به تخمدونم شده. خیلی ریلکسم. اصلا درس، زندگی همه چی رو رها کردم.

جدی میخوام برم دکتر بگم باشه دکتر جون گفتم اضطراب دارم ولی یکم استرس هم بد نیستا؟

من این جور دارم از دست میرم.

باید ببینید منو. از اون سوسن بی‌نهایت مضطرب که همه ش تو حالت آماده باش بود و بدو بدو میکرد حالا لم میدم، یواش یواش کارامو میکنم به بقیه با لبخند نگاه میکنم.

بابا زنننن چته، یه تکونی بخور.

درس خوندنمو باید ببینید:(((( یک صفحه با آرامش. اصلا نه انگار این همه منبع رو باید تموم کنم. با آرامش هر کلمه، خب کلمه بعدی صد ساعت بعد.

الله اکبر.

امروز فقط دارم حرص میخورم از دست خودم.

د زن یکم بجنب چته؟ باید هولم بدین، هووولللللل.

نه به اون موقع که از یک ماه قبل کارامو میکردم و آماده می‌نشستم و نه به الان که تا دقیقه نود که چه عرض کنم دقیقه صد هم برام مهم نیست.

یه سرچ کردم دیدم عوارض داروهاست. از طرفی اونقدری اضطرابم بالاست که جرئت قطع کردن هم ندارم.

جدی جدی میخوام برم بشینم جلوی دکتر بگم من نمیدونم یک راهی جلوم بذار. من دارم دیوونه می‌شم این چه سوسنیه تحویل من دادی؟

: )

نامتوازنی هورمون‌ها!

یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴، 12:37

باز من گیر کردم توی پی‌ام‌اس. باز افتادم توی دوره من خوب نیستم، من کافی نیستم.

خداوندا این پی‌ام‌اس چیه؟

هر ماه من دو سه روز قبلش یکی دو تا نوشته دارم با این عنوان که وای من بدبختم وای من افتضاحم.

الان هم که توی غم غرقم و تنها چیزی که حس می‌کنم نجاتم میدم گریه کردن و یا بیرون رفتنه و هوا جوری گرمه که هیچ کدوم رو حاضر نیستم انجام بدم.

گریه کنم که سر درد میگیرم. بیرون هم که سگ نمیره که تو این گرما.

دو تا گربه توی حیاط خونمون لونه کردن و این قدر گرمه که حتی ما رو هم آدم حساب نمیکنن، مهمون میاد، ما میریم و میایم و ... اصلاً. و ابدا از جاشون تکون نمیخورن و خونگی هم نیستن‌. دیگه ببینید هوا چقدر گرمه که این بیچاره ها هم تصمیم گرفتن ریسک کنن دراز بکشن که آیا ما بهشون آزار میرسونیم یا نه!

من ولی جدای همه اینا حس میکنم اعتماد به نفسمو توی درس خوندن از دست دادم.

نمیدونم اون قبلی کی بود چی بود که درس میخوند ولی من نبودم. یک مو فاصله دارم که زیر همه کتابا بزنم و بگم مرسی من درس نمیخونم.

: )

شکست خورده‌ی این بازی!

یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴، 10:21

چه عنوان زشتی!

اما از ته دلم این رو نوشتم. این روزها به مثال خرس قطبی می خوابم و حتی نمی دونم اثر قرصامه که بهم خورده یا خودمم! داروی ضد اضطراب که میخورم واقعا بیخیال دو عالم شدم و در حالی که میدونم دارم گند میزنم لبخند به لب ادامه میدم. چه زندگی شده بخدا.

این چند روز واقعا غمگینم. از هر جهت ناراحتم. برنامه هام بهم ریخته. تابستون اونجوری که میخوام درس نمیخونم، خوابمم افتضحاح شده، تنها چیزی که توش خوب بودم، درس خوندن، اون رو هم دارم گند میزنم، از رابطه م اومدم بیرون و انگار نه انگار وجود داشتم!

شبیه یک سوسن شکست خورده شدم!

حتی مطمین نیستم این سوسن بتونه یک مرخصی یکساله بگیره و درس بخونه. اگر مرخصی بگیرم و این جور بخوام پیش برم، به نظرم برم سرکارم خیلی بهتره.

اه

کاشکی حداقل وجود داشتم.

پ.ن : دلم میخواد قرصامو قطع کنم ولی آخرین باری که درس خوندنم و تحت قشار بودم یک ماه تمام داشتم می اوردم بالا. اخر سری فهمیدم از شدت اضطراب بالا این جور شدم. چه گیری کردم واقعا

: )

چون جمعه ست و دل تنگم!

جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴، 18:31

جمعه‌ها هر چقدر بدویی انگار خاطرات زودتر از تو به تو میرسن و گیرت میارن.

جمعه‌ها دلتنگی موفق‌تر از توست حتی اگر کل هفته خودت را عاقل نشان داده باشی.

دل‌تنگ شدم و انکارش نمی‌کنم.

رمز هم از رمز‌های قبلی است که اگر ندارید یا فراموش کردید بگید میدم:

ادامه مطلب ..
: )

از دوست داشتن تا نداشتن!

پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴، 1:15

داشتم فکر میکردم این پست را چگونه شروع کنم.

از دوست داشن بگویم، دوست داشتن آقای ح که هر چقدر انکارش کنم باز هم رگه‌هایی از آن را به راحتی را می‌توانید در میان حرف‌هایم پیدا کنید یا از دوست داشتن کادوهای تولدم بگویم! کادوهای تولدی که دوست‌های نادیده عزیزم فرستادند.

فاطمه دوست قدیمی من از فضای مجازی است، سال هاست همدیگر را میشناسیم، سال ها که می‌گویم منظورم حدود 7 سال است.

در روزهای سخت زندگی کنار هم بوده‌ایم. روزهای بعد از تصادف من مدت زیاد را روزه سکوت گرفتم، نمیتوانستم حرف بزنم و یادم نمیرود که فاطمه بارها و بارها بذون توجه به بی‌محلی من پیام میداد و اصرار میکرد حرف بزنم. می‌گفت چرا چیزی نمی‌گویم؟ چرا حرف نمی‌زنم؟

دوست روزهای سختم بود. روزهایی که کسی حواسش نبود. روزهای شاد کمی هم با هم نداشتیم.

یا حتی یادم است یکبار او تماس گرفت و زد زیر گریه. دقیق یادم نیست چرا. برای من خیلی عجیب بود که برای دوستی نادیده این قدر احساسی شده ام و ناراحت شده‌ام. فکر کنم من هم با او نشستم گریه کردم!

هر چه از فاطمه بگویم کم گفته‌ام. برایم یک گوی زیبا فرستاد. گوی شب تاب می‌گویند؟ روشن‌اش که می کنم خیلی زیبا است. دوستش دارم. واقعا عاشق همچین کادوهایی هستم.

حسن! حسن عزیز. دوست ناگهانی من.

رشته دوستی ما با ادبیات و نویسنده موردعلاقه‌ام آقای همینگوی بافته شد و با معرفت و مهربانی محکم‌تر شد.

حسن تنها دوست من است که خودم وبلاگ را به او دادم و گفتم نوشته ها را هر وقت خواستی بخوان.

حس امنیت میدهد، مهربانی و گرمای محبت. انگار هر جا که گیر کنی، درمانده شویی و حس کنی گند تر از این نمی‌شود میتوانی به او پیام بدهی و او البته دلداری‌ات نمیدهد و گاهی حتی بدتر هم میکند اوضاع را ولی حضور دارد و حضورش امنیت دارد.

کادوی حسن عزیز کتاب بود

. چیزی که امسال جای خالی‌اش را بسیار حس می‌کردم. من بدون ادبیات ناقصم. شبیه یک نقاشی بدون رنگ هستم و حسن کسی ست که هر بار به من یادآوری می‌کند یادم نرود چگونه باید زنده باشم، نه فقط نفس بکشم.

کتاب دوبلینی جمیز جویس را برایم خرید و جدی خوشحالم.

محبت را حس کردن خیلی می‌چسبد!

حالا که از خوبی ها گفتم بگذارید بگویم که قلبم دارد خونریزی می‌کند.

دوست نداشتم یکهو بگویم ولی آقای ح را بلاک و انبلاک کردم و رسما از اینستاگرامم به بیرون پرتابش کردم.

برایم خیلی سخت بود، خیلی. مخصوصا این که در سرشت من این بود که اول به خودش بگویم همدیگر را انفالو کنیم بهتر است و بعد دیدم کاملا کار احمقانه ای است.

دوباره بروم که حرف بزنیم؟ حرف بزنیم؟ به هیچ عنوان!

من دیگر بکشنم هم حاضر نیستم بروم و حرفی بزنم.

برخلاف عقیده همیشه مودبانه ام و دموکراسی گونه‌ام اینبار کاملا دیکتاتورانه از طرف هر دو تصمیم گرفتم که انفالو کنم.

فکر نمیکنم اهمیتی هم داشته باشد. ما کات کردیم دیگر.

بود و نبود مان در یک اکانت مسخره چه اهمیتی دارد وقتی قرار نیست در زندگی هم باشیم؟ واقعا مسخره است.

خلاصه حالا باز هم من هستم. باز هم تصمیم عاقلانه. باز هم تنهایی در جنگ با خودم شکست خوردم.

پایان.

: )

آخرین تیر در قلب!

چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۴، 18:48

امشب قلب از خواب قصد دارم آخرین تیر را در قلبم فرو کنم و آقای ح را از اینستاگرام آنفالو و ریمو کنم.

کار بسیار سختی برای من است، بسیار بسیار سخت.

دقیقا شبیه این است که خودم را در معرض تیر تیزی قرار بدهم و خودخواسته بگویم بله عزیزم بفرما در قلبم فرو برو!

این کار را راستش از این جهت می‌کنم که دیروز فاطمه یادآور شد باید زودتر آقای ح را آنفالو کنم و امروز هم حسن در خلال حرف‌هایش گفت: زن حسابی تو هنوز او را فالو داری‌‌.

خب باشد. کاری ندارد. من او را انفالو میکنم و بعد ریمو. البته قبل از آن قرص خوابم را می‌خورم که فقط بیهوش بشوم و وقت فکر کردن نداشته باشم.

صبح هم که بیدار شوم گوشی را توی طاقچه می‌گذارم و در کتاب‌هایم می‌لولم.

من در این نبرد هی شکست میخورم. خوش به حال آقای ح، بیخیال نشسته است و من هی از خودم شکست میخورم و پیروز می‌شوم.

به هر حال این مرحله را هم طی می‌کنم.

چیزی که باید اتفاق بیفتد را بیشتر از این عقب نمی‌اندازم

+ باید بیایم از حسم نسبت به کادو حسن و فاطمه هم بگویم. کادوهای دوست داشتنی‌ام.

: )

گفتن از در و دیوار

سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴، 12:44

این چند روز دختر خانه‌داری شده‌بودم. این از من بعید است. من هیج وقت از خانه‌داری خوشم نمی‌آمده است.

یخچال را تمیز کردم. آشپزخانه را تکاندم و شستم و حتی کل خانه را جارو زدم. اتاقم را تماماً جمع کردم.

هر گاه به این درجه از جمع کردن میرسم از یک مرحله دلتنگی عبور می‌کنم. انگار با تمیز کردن، خودم را هم تمیز می‌کنم.

اتاق را هم کامل جمع کردم. جوری جارو کشیدم و جمع کردم که اگر وسایل اتاق میتوانستند حرف بزنند حتما میپرسیدند که امروز چندم است؟ به عید نوروز نزدیک هستیم؟

و من جواب میدادم که راستش بیشتر دارم خودم را می‌تکانم!

دارم هر مرحله را میگذرانم. از این که می‌توانم مراحل را طی کنم از خودم ممنونم.

من عاقل نیستم. برخلاف نظر بقیه، دوستانم و هر کسی که به من می‌گوید: عاقل، نه من عاقل نیستم! من تنها عزت نفس دارم و خودم را دوست دارم.

دو دستی عزت نفسم را چسبیده‌ام و می‌گویم: عزیزدلم رهایم نکن.

عاقل بودن؟ چه چیز مسخره‌ای! عقل!

درس هم می‌خوانم و خودمانیم این قدر میزنم توی سر خودم که ساعت مطالعه‌م درست شود که وقت نمی‌کنم به چیز دیگر فکر کنم

درس خواندن عجب چیز عجیبی است.

من خیلی هرتکی درس میخواندنم

هربار از روش‌هایم برای محمدحسن می‌گویم پرهایش یکبار میریزد و دوباره رویش میکند.

می‌گوید تو رو خدا امسال از این کارها نکن : )))))

من واقعا میدانستم که خدایی بود تا الان معدل ۱۹ بوده‌ام. جدی جدی نمیدانم چطور کل سالهای تحصیل چه مدرسه چه دانشگاه معدل ۱۹ بوده‌ام.

خیلی راحت و پا روی پا درس میخواندم.

در حالی که مادرم فیلم میدید. پدرم فوتبال میدید. خواهرم با تلفن حرف میزد و خودمم در بحث‌ها شرکت میکردم، درس می‌خواندم.

واقعا خودم هم وقتی نمره‌ها می‌آمد تعجب میکردم و میگفتم وا؟ چطور ممکن است.

محمد حسن ازم درخواست کرد این یکسال نروم وسط خیابان درس بخوانم.

بیچاره کارنامه درسی‌ام را دیده بود و فکر کرده بود بح بح با کسی طرف است، حتماً ۱۲ ساعت فیکس درس میخواند و برد کرده است.

نمیدانست با چه کسی طرف است.

فعلا دارد میزند توی سر خودش که مرا از کارهای عجیب و غریبم بازدارد. البته من خودمم کاملا مایل هستم.

چون میدانم میتوانم بهتر نتیجه بگیرم.

بروم .فعلا

: )

بازگشت شکوهمندانه

شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴، 14:42

یک هفته نبودنم را بسیار دوست داشتم. نبودنم را به خودم یادآور شدم.

مهم‌ترین چیزی که در این هفته فهمیدم این است که آدمی باید روابط بسازد و خودش را در یک رابطه محدود نسازد.

تولدم را دوست داشتم و راستش فکر می‌کردم حالا که از یک رابطه دوست داشتنی بیرون آمده‌ام شاید تولدم کمی برایم غم‌انگیز باشد.

این گونه نبود!

از خانواده کسی خبر ندارد که من چنین نبردی از پیش باخته‌ای را از سر گذرانده‌ام، ولی محبتشان را به من نشان دادند.

دوستانم هم بسیار خوشحالم کردند.

امسال عجیب محبت دریافت کردم. پیام‌های محبت آمیز بسیار، کادو‌ها و بودن!

من هیچ‌گاه تولد خاصی نداشتم. هر سال خودم برای خودم کیک می‌خریدم، خودم بادکنک میخریدم و تولد کوچک میگرفتم و تمام می‌شد. هر سال همین برنامه بود.

سوپرایز یا کادوی خاصی در کار نبود!

یکی دو باری پیش آمد ولی آنچنان تولدی نبود. آخر برای خودم هم مهم نبود. برای من همیشه تولد یک مناسبت عادی بود. مثل پنج‌شنبه‌های هر هفته که بودنشان عادت کرده‌ایم.

امسال اما سرزنده‌تر بودم. حس می‌کردم شاخه‌ای نو رسته‌ هستم و تولدم مهم است.

و خب گویا این مهم بودن تولد به بقیه هم سرایت کرد که تبریک و سوپرایز و ... دریافت کردم.

و در انتهای همه‌ی این تبریک‌ها و کادوها، مهم‌ترین چیز این است ک

بودن خودم را حس کردم.

خودم به خودم یادآوری شدم.

حتی با وجود این که آقای ح تبریک نگفت!

نمی‌دانم انتظار داشتم تبریک بگوید یا نگوید‌، با وجود این که یک روز قبل از تولدم، یک توییتم را لایک کرد و فهمیدم با وجود این که قرار بود همدیگر را انفالو کنیم همچنان من را استاک میکند.

به هر حال تبریک نگفت و حالا از او ممنونم.

چیزی که تموم شده را به هیچ عنوان نباید دوباره به هر بهانه بیخودی شروع کرد!

بگذریم.

همیشه برای تبریک عید‌ و تولد به دیگران خودم پیام تبریک می‌نویسم. چند خطی از خاطرات خوب و ویژگی‌های مثبت‌شان را می‌نویسم. لذت بخش است به نظرم.

دوستانم هم عادت کرده‌اند که چند خطی برایم بنویسند.

چند تبریک بسیار دوست داشتنی دریافت کردم که یکی‌شان را بیشتر از بقیه دوست داشتم:

سلام سوسن
میدونم این روزا واست کلی آرزوی موفقیت و خوشبختی و کلی چیزای دیگه میکنن
ولی من میخوام تولدت رو بهونه ای کنم واسه تشکر از وجودت، از اینکه تو اینهمه بی‌نظمی تو دنیا یه دختر منطقی‌و آرومی
خوب گوش میکنی، خوب حرف میزنی ،خوب مینویسی،
میفهمی و مهربونی.
تولدت مبارک سوزی❤️🥰

خوب هندوانه زیر بغلم گذاشته بود. لذت بردم.

این یکی دو روز خیلی لوسم کردند. باید کم‌کم خودم را جمع کنم.

واقعا خیلی لوسم کردند. همه دست به دست هم دادند و یک سوسن بسیار لوس از من ساختند.

حالا برگردم به دنیای واقعی. دنیای صورتی و پرنسسی تمام شد.

حیف شد. کلی این مدت تحویلم گرفتند.

رمز هم از رمز‌های قبلی است، که مناسبتی بود.

ادامه مطلب ..
: )

حرف بزنیم

پنجشنبه نهم مرداد ۱۴۰۴، 14:19

حرف بزنیم. مسئله خاصی مد نظرم نیست. دوست دارم مثل دوست‌های قدیمی کنار هم بشینیم و حرف بزنیم یا سکوت کنیم.

دلم دوباره برای نبودن تنگ شده.

دوره‌های از زندگی‌م، کمرنگ شدن رو انتخاب می‌کردم. اکانت‌های شبکه‌های اجتماعی‌م رو محدود می‌کردم و میرفتم. حالا باز هم دارم به همون نقطه برمیگردم.

فکر می‌کردم حالا که پررنگ‌تر از وقت دیگه‌ای بودم و آبی پررنگ بودم قرار نیست آبی کمرنگ بشم اما این جور نیست.

دوست دارم باز تنها باشم و زمانی رو برای خودم بگذرونم. از بودن خسته شدم. از بودنی که همه جا باشم.

این مدت هم با تمام گذر کردن از اتفاقاتی که سخت بودن خسته شدم. خستگی توی وجودم مونده.

ناراحتی شدیدی توی وجودم نیست. غم عمیقی رو حس نمی‌کنم فقط کمی خسته‌م و فکر می کنم زمانش رسیده یه مدت که شاید حتی چند روز باشه با خودم باشم و زمان بدم به خودم. به خودم برسم و با خودم تنها باشم.

از کسی ناراحت نیستم، از خودمم یا حتی آقای ح. همه چیز برای من شفافه‌ و شبیه یه آب زلال میبینم همه چیز رو. واقعاً ناراحت نیستم و خیلی خوشحالم که می‌تونم در تجاربم توی قسمت درست ماجرا قرار بگیرم.

درس خوندن یا نخوندنم رو هم باز نمی‌کنم. نمی‌خوام راجع بهش صحبتی کنم. این مسئله رو میخوام مسکوت بذارم.

اما یه چیزی الان به ذهنم اومد؛

توی طول روز چقدر زمان میدیم به تنهایی با خودمون؟ تنهاییِ تنهایی! تنهایی که گوشی هم نباشه.

برای من این عدد کم شده. کم و خیلی کم. حتی اگر تنها هم باشم ذهنم پیشم نیست. حضور کامل ندارم.

دیروز از استخر که برگشتم، توی بازار پیاده شدم و دنبال یک گوشی ساده می‌گشتم. یک گوشی ساده مثل نوکیا یازده دو صفر قدیمی

بماند که چقدر پیدا کردنش سخت بود.

در نهایت هم پیدا نکردم و توی سایتی پیدا کردم و قیمتش کم بود و تا اخر شب ترسیدم بخرم. حس کردم قیمتش کمه و پنیر مفتی توی تله موشه.

اخر شب خواهرم اومد گفت که پتو رو براش جا به جا کنم‌. نوک انگشت خواهرم شکسته. منم فرصت رو غنیمت شمردم. گفتم در صورتی پتو رو جا به جا میکنم که یک گوشی به درد نخور برام جور کنی. ( مردم ایفون میخوان، من چی! )

خواهرمم گفت داریم که. نوکیای قدیمی یازده دو صفر.فقط شارژر پیدا کن ببینم روشن میشه یا نه

و خیلی ناباورانه روشن.

حالا من میتونم این تلفن هوشمند رو جمع کنم. اخر شب‌ها سراغش بیام. کمی برای اینترنت لپ تاپ به مشکل برمیخورم اما حلش می‌کنم.

نمیخوام توی طول روز این گوشی دستم باشه.

دلم برای خودم خیلی تنگ شده، خیلی.

: )

برانگیخته و برافروخته، چرا؟

چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴، 16:23

از دیروز به شدت آشفته‌ام. آشفته که می‌گویم بی‌نظم‌ترین حالت ذهنی بخوانید‌. انگار که من شده‌بودم تنبل‌ترین شاگرد دنیا! نه فقط در درس خواندن در همه‌ی کارها و چقدر حس بد داشتم.

همه چیز برایم سخت بود. احساس می‌کردم دانش‌آموز دبستانی هستم که آخر شب یادش آمده فردا املا دارد و برگه املا نخریده است یا نمی‌دانم بدتر از آن‌.

امروز با هر ضرب و زوری بود پا شدم رفتم شنا.با خودم گفتم حالم بهتر می‌شود و آن جا نزدیک بود با دو نفر دعوایم شود‌.

داشتم شنا می‌کردم، سرم زیر آب بود که یکی‌شان به طرز بدی جیغ کشید و من خیلی ترسیدم‌. سراسیمه سرم را از آب بیرون آوردم و گفتم چه شده؟ دیدم هیچی نشده. بلند گفتم زهرمارررر.

راستش خودم جا خوردم. من معلم ابتدایی هستم و کودکان زیادی زیر دستانم هستم‌. در طول سال تحصیلی کم پیش می‌آید به آن‌ها بگویم زهرمار یا تندی کنم و حالا اینجور به آن دو تا گفته بودم!

یکی از همکلاسی‌هایم گفت به فشار آب برخورد کرده احتمالا که جیغ کشیده است.

شنا کردم و سمت‌شان رفتم، با این که تقصیر خودشان بود اما دوست نداشتم که در ذوقشان زده بودم.

معذرت خواهی کردم و گفتم که ترسیدم یکهو جیغ زدید، منظوری نداشتم.

می‌دانستم من حساس شده‌ام. آژیته‌ام.

بگذریم که تا آخر کلاس هزاران بار نفس عمیق کشیدم که باز چیزی به آن دو نگویم و رفته رفته حالم بهتر شد.

آب معجزه می‌کند.

باید یادم‌ بماند که هر جا کم آورد، هر جا دیدم غم بزرگ‌تر از من است به آب پناه ببرم. آب روشنی است.

_

دلم میخواهد این یک ماه و نیم باقی مانده گوشی‌ام را جمع کنم. یک گوشی ساده بخرم و خودم را آزاد کنم.

احتمالا ذهنم از همه چیز آزادتر بشود.

من نوشتن را خیلی دوست دارم و چندین جا جز این‌جا مینویسم، نوشتن زمان زیادی از من میگیرد. سعی دارم نوشتن را فقط به ساعت انتهایی روزم اختصاص بدهم.

حالا کمتر به آقای ح فکر می‌کنم. فقط جمعه پیش که تولد سوپرایزی برایم گرفتند و آن پیراهن بندی زیبا را پوشیدم دلم خواست آقای ح ببیندش. نمیشد دیگر و اصلا دلم هم به او نزدیک نبود که نشانش بدهم.

دوست نداشتم همچین لباسی را کسی ببیند که به من نزدیک نیست. با این که لباس خاصی نیست، با این که من مذهبی نیستم اما میدانید بعضی چیزها دلی است. دلم نزدیک نیست و دوست ندارم وقتی دلم نزدیک نیست حتی در اینستاگرام یا پروفایلم ببیند.

راستی گفتم اینستاگرام!

از اینستاگرام انفالو نکردم اما چیزی هم نمی‌گذارم. پیجم را می‌بیندم برای مدتی. سال پیش هم پیجم بسته بود. دیگر جایی نیست!

چقدر انسان‌ها مسخره‌اند. یک روز بسیار نزدیک اند و یک روز این قدر دور.

باز انگار خودم را پیدا کرده‌ام. باز خودم را دوست دارم. باز همانی‌ام که تلاش می‌کند‌‌‌. باز میخواهد درس بخواند‌. باز میخواهد تمام زورش را بزند که تغییر ایجاد کند.

بگذریم.

: )

قدم به قدم‌ !

یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴، 9:36

دارم نظم مورد نظرم را پیدا می‌کنم و تازه فهمیدم توی بعضی کارها انسان عجولی هستم. آخر چرا این قدر عجله می‌کنم؟ مهلت بده دختر!

درس خواندن را دوست دارم. هر چند ته چشم همه‌ی اعضای خانواده و همه‌ی دوست‌هایم، چه آدم احمقی نهفته باشد. البته گاهی این نگاه روی مخم می‌رود و آن روی دیده نشده‌ام را نشان می‌دهم.

زمان زنده ماندنمان آن قدری طولانی نیست که بخواهیم علاقمندی‌هایمان و آرزوهای قلبی‌مان را نادیده بگیریم. ته‌ این تصمیم من چه می‌شود؟ در بدترین حالت! هیچ! برمیگردم بر مسیر قبلی‌ام و با همان انرژی قبلی ادامه می‌دهم.

دیگر این که

کلی تلاش کردم صبح زود بیدار شوم. موفق هم بودم. اما خانواده صبح‌ها خواب است و خانه خیلی ساکت و خواب‌آور است. در راه خدا یکی‌شان حتی ۹ هم بیدار نمی‌شود.

من بیدار می‌شوم و واقعا سخت است. تصمیم این شد که شاید شب‌ها چند ساعتی دیرتر بخوابم. آخر شب آدم نمی‌گوید وای بقیه خوابند من هم بخوابم اما صبح، مغز آدم بدجور لج می‌کنددددد.

نکته دیگر

مالکیت گروهی که با آقای ح داشتم را به او واگذار کردم و از گروه لفت دادم. چقدر غم‌انگیز بود ولی در یک لحظه انجام دادم و مثل یک شیر توانستم: )))

رمز :

رمز نوشته رمز قبلی نه قبل‌تری ست.

ادامه مطلب ..
: )

یاران قدیمی.

شنبه چهارم مرداد ۱۴۰۴، 1:40

امروز رفتم باغ فقط عکس گرفتم و برگشتم درس خوندم.

ساعت مطالعه بالایی نداشتم ولی سعی کردم همون کم رو حفظ کنم

عکس تولد گرفتم

اگر از دوستان قدیمی هستید بگید که رمز بدم.

ادامه مطلب ..
: )

سوپرایز‌های واقعی!

جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴، 14:41

دیروز دخترخاله‌ام اصرار داشت که من زودتر از بقیه با او و شوهراش به ویلا بروم. من هم کمی سست شدم و گفتم خب زود می‌روم و اتاقی برای درس خواندن وجود دارد بقیه که آمدند میروم درس می‌خوانم.

از ویژگی‌های من درس خواندن در شلوغی بدون اهمیت به دیگران است. اگر بخواهم درس بخوانم یا هر کار دیگر انجام بدهم برایم مهم نیست دیگر چه اتفاقی دارد می‌افتد.

ما ویلا رفتیم، هنگام پیاده شدن از ماشین دیدم، ای وای دختر خاله‌ام دارد یک جعبه کیک مانند و کیسه‌ای از شمع و بادکنک در دست را حمل می‌کند.

باور نمی‌شد که ۱۷ روز زودتر تصمیم گرفته است برایم تولد بگیرد ولی واقعا تصمیم گرفته بود برایم تولد بگیرد.

کادو هم خریده بود. واقعا سوپرایز شدم. خیلی عجیب و غیر منتظره بود که ۱۷ روز زودتر برایم تولد بگیرند

عکس‌های تولدم را گرفتم. وزن اضافه کردنم به خوبی در عکس‌ها مشخص است. خوب بود و خوب بودم : )) چه حس خوبی واقعاً

شب به خانه برگشتم.

خواهرم قصد داشت به خانه ما بیاید. من منتظرش بودم تا بیاید که دخترخواهرم را پیش من بگذارد و او هم به ویلا برود.

وقتی آمد دیدم او هم برایم کیک تولد گرفته، این یکی را دیگر باورم نمی‌شد.

دو تولد زود هنگام!

تولد من ۱۷ مرداد است. چه عجیب‌. خیلی حس خوبی دارم. نامنتظره‌ها را دوست دارم. حالا تولدم را بیش از پیش دوست دارم.

شاید امروز عصر رفتم ویلا کنار خانواده، عکس‌های تولدم را گرفتم!

نمیدانم.

باید کمی درس بخوانم‌. دیشب را از دست دادم.

+ راستی من گاهی از آقای ح می‌گویم به این برداشت نخوانید که می‌خواهم برگردم یا سست شده‌ام، خیر!

من پذیرفته‌ام که تمام شده. تمام شدن را با تمام سلول‌هایم پذیرفته‌ام. می‌دانم که نباید چیزی را که می‌خواهد آزاد شود به زور در دست‌هایم مشت کنم و فشار دهم. این رابطه هم ( یا به عبارتی عشق ) سودای آزادی در سر داشت و می‌خواست آزاد باشد. من هم قصد ندارم چیزی را به زور در بند کنم.

من آدم زور نیستم. هیچ وقت، هیچ چیزی را به زور نخواسته‌ام. این یکی را که اصلا و ابداً.

خودمانیم در گوشی بگویم این روزها این قدر به خودم حس خوب دارم و میدانم که دوست داشتنی هستم که دنبال این نیستم کسی مرا دوست داشته باشد. ( +_+)

: )

سرگذشتی که گذشت!

پنجشنبه دوم مرداد ۱۴۰۴، 14:9

آنچه که در ادامه نوشته‌ام، را قبلا خوانده‌اید، پراکنده نوشته‌ام اما دلم خواست جمع شده برای آخرین بار حسم را داشته باشم. شاید روزی برگشتم و خواستم این روزها را بخوابم.

ادامه مطلب ..
: )

خواب آلودگی مرا می‌بلعد.

چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴، 15:46

مدت‌ها بود فراموش کرده‌بودم خواب‌ الودگی چگونه است. این که چرت بزنم روی کتاب‌هایم یا گردنم شل شود.

دیشب داروهایم را که خوردم حس کردم دارم منگ می‌شوم، منگ، مست و پاتیل! واقعا هم منگ بودم.

صبح امروز که بیدار شدم باز هم خوابم می‌آمد، محل نگذاشتم. ۴۵ دقیقه درس خواندم و دیدم خیر فایده ندارد من دارم بیهوش می‌شوم، همان جا برق‌ها را خاموش کردم و سر بیست ثانیه بیهوش شدم.

احتمال میدهم پریود این ماهم خواب آلوده‌ام کرده‌ است. الان هم باز بسیار خواب آلوده هستم. دراز کشیده ام و دارم بیهوش می‌شوم.

انگار ده تا قرص خواب آور با هم خورده‌ام. چه حس مزخرفی است واقعاً‌. مقاومتم شکسته شد و باز دراز کشیده‌ام و میدانم تا ده نشمرده به خواب میروم.

یک، دو ، سه ...

: )
© من نوشت