من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

امان از بی‌کفایتی

دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳، 23:56

از خودم راضی نیستم و دارم دیوونه می‌شم از دست خودم. ناامید کننده شدم. کاش میتونستم خودمو عوض کنم. مثلا اگر میشد حتما خودمو به یک درخت تبدیل می‌کردم. سبز و قشنگ و سرسبز بدون نگرانی برای آینده. ولی حالا انسانم و شدیدا نگران آینده و هراسان‌.

میدونید چی ناامیدم می‌کنه؟ این که شبیه تصوراتم نیستم. یکجور دیگه از خودم انتظار دارم و جور دیگه دارم برخورد می‌کنم. اه اه.

نمیدونم مشکل از کجاست! اما این من نیستم. من اینجور نبودم. چطور خودمو پیدا کنم؟

: )

بگذارید این بار خودم را زیر ذره‌بین بگذارم.

جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳، 18:19

شاید مهم‌ترین نکته این باشد: خوب پیش نمی‌روم.

من این مسیر را می‌خواهم. نه از آن خواستن‌های الکی، خواستن واقعی. اما خوب پیش نمی‌روم. نمی‌دانم چرا!

شبیه کسانی شده‌ام که فقط حرف میزنند و عمل نمی‌کنند. هنوز نتوانسته‌ام مدیریت روزهایم را دستم بگیرم و ناغافل می‌بینم تمام روز را بیهوده طی کرده‌ام. چند راهی را امتحان کردم. مثلا به پسر خوشگله سپردم زیر نظرم بگیرد. چند روز خوب بود تا ناگهان دوباره پنچر شدم. پسر خوشگله مشوق من است. می‌گوید بخوان تا رها شویی. من هم می‌خواهم ولی نمیدانم چرا نمی‌شود.

( در پرانتز از پسر خوشگله بگویم. خیلی عجیب است که با همدیگر لاس میزنیم. به جد مکالمه‌های عجیبی را رقم میزنیم و جوری از هم تعریف می‌کنیم و هندوانه زیر بغل هم میگذاریم که الله اکبر! به تازگی فهمیدم تک پسر است پس به او گفتم: یکی یه دونه، خل و دیوونه: ))) استقبال کرد.) برگردیم به اصل موضوع.

حالا من مانده‌ام و راهی که خودم درست کردم و گِل‌هایی که ناگهان جلوی پایم دیده شدند و من در آن‌ها گیر کردم. از این گل‌ها چطور می‌توانم بیرون بیایم؟ سوال این روزهای من این است.

گاهی خودم را به جد سرزنش می‌کنم. می‌گویم تو فقط حرف میزنی و عمل نمی‌کنی یا تو آدم درس خواندن نیستی، تو موفق نمی‌شویی و هزاران سرزنش بدتر. با این سرزنش‌ها بهتر شدم؟ خیر. ولی راهی دیگر سراغ دارم؟ خیر.

همین چهارشنبه با یک تراپیست صحبت کردم. راستش به جای واضح شدن مسیر، افتادم در مه. حالا دیگر هیچ چیزی برایم مشخص نیست. البته جلسه اول بود و باید منصف باشیم. تمام جلسه من صحبت کردم و آشنایی دادم. خودم را سعی کردم برایش به تصویر بکشم. وسط حرف‌هایش یکبار گفت، کمالگرایی و وسواس داری. من ولی مخالف هر دو هستم. تنها دلم میخواهد راهم را عوض کنم.

راستی برای عوض کردن راهم کلی سوال پرسید و من آچمز شدم. به سوال‌هایی که پرسید فکر می‌کنم و سعی می‌کنم جواب درست را برایشان پیدا کنم.

من این راه را نمی‌خواهم، چرا؟ مشخص است چرا. خانم خودم نیستم. اصلا در تخیلات من هیچ وقت همچین مسیری نبوده است. راه پیشرفت را بسته می‌بینم و از زیر نظر بودن متنفرم. چرا باید کسی دیگر راجع به پوشش من نظر بدهد؟ اصلا به حقوقش فکر کنیم. این حقوق کفاف زندگی را می‌دهد؟ به جوانی فکر کنیم. آیا بهترین سال‌های جوانی این گونه باید بگذرند؟ باز هم فکر کنم. تغییر مکان، من همیشه عاشق تغییر محیط بوده‌ام و دیدن انسان‌ها متفاوت ولی حالا محیط نمی‌بینم.

تراپیست گرامی اول فکر کرد میخواهم از خانواده فرار کنم. گفت آزادی نداری؟ گفتم من اول تابستان با یکی از دوست‌های دخترم به شیراز رفتیم. خانواده مخالفتی نکردند. تنها در شیراز گشت و گذار کردیم و لذت بردیم. محدودیت آنچنانی ندارم.

تعجب کرد. فکر می‌کرد من را در خانه گذاشته‌اند و در را رویم بسته‌اند و من هوس پرواز کرده‌ام. نمی‌دانست من از ازل پرنده‌ بوده‌ام و پرواز تمام زندگی‌ام.

من پرواز خواهم کرد. میدانم.

: )

نوک پیکان مشکلات، من

دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳، 10:49

درس خوندن حقیقتا سخت شده و من ناامید نیستم! هر جور شده می‌خونم ولی این که احساس بی‌کفایتی می‌کنم اذیتم میکنه. همه‌ش حس می‌کنم این منم که دارم کم میذارم.

شاید واقعا این من باشم که دارم کم میذارم!

مشاورم دختر خیلی خوبه. اونقدر خوب که من نیستم. گاهی خودمو جاش میذارم و میبینم چقدر سرشار از همدلیه و من؟ من حداقل با خودم هیچ همدلی ندارم. به بدترین شکل ممکن خودم رو سرزنش میکنم. ( شاید مستحق سرزنش هستم).

آه آدمیزاد، آدمیزاد.

دلم می‌خواد یکی بغلم کنه و بگه عزیزم تو حق داری ولی درستش میشه. خودم به خودم که بگم باورم نمیشه. دلم میخواد کسی دیگه بهم بگه.

چرا من خوب نیستم؟ : (

کاش خوب بودم. خوب بودم و کافی.

: )

استرس

پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳، 9:59

نمی‌دونم استرس چی رو دارم. مدت‌ها بود استرس نگرفته‌بودم ولی حالا مضطریم و دلم می‌خواد گریه کنم. حتی نمی‌دونم گریه برای چی!

دیروز روز شلوغی بود و اتفاقات مختلفی افتاد، فکر کنم هنوز توانایی مدیریت اتفاقات گوناگون رو ندارم و بهم استرس میدن. فکر می‌کردم خوب شدم. اما نشدم. در نهایت اتفاقات و زمانی که روز تموم میشه من منبع دراز کشیده‌ای از کورتیزول میشم.

میدونم نباید برای اتفاقات نیفتاد نگران باشم ولی نمیتونم مدیریتش کنم و نگرانم.

: )

مدرسه

سه شنبه سوم مهر ۱۴۰۳، 14:16

شاگردای پارسالم واقعا از دیدنم خوشحال میشن. کلاسشون جفت کلاس خودمه و زنگ تفریح که می‌خوره میپرن بغلم می‌کنن. بعد اینجوریه که یه طرفم رو دانش آموزای امسالم گرفتن و طرف دیگه دانش آموزای پارسالم و هر لحظه احتمال سقوطم هست: ))))

محبت بچه‌ها واقعا دلنشینه و راستش درس دادن بهشون رو دوست دارم. با این که دارم تمام تلاشم رو می کنم که شغلمو عوض کنم ولی خواستن در عین نخواستنه.

: )
© من نوشت