شاید مهمترین نکته این باشد: خوب پیش نمیروم.
من این مسیر را میخواهم. نه از آن خواستنهای الکی، خواستن واقعی. اما خوب پیش نمیروم. نمیدانم چرا!
شبیه کسانی شدهام که فقط حرف میزنند و عمل نمیکنند. هنوز نتوانستهام مدیریت روزهایم را دستم بگیرم و ناغافل میبینم تمام روز را بیهوده طی کردهام. چند راهی را امتحان کردم. مثلا به پسر خوشگله سپردم زیر نظرم بگیرد. چند روز خوب بود تا ناگهان دوباره پنچر شدم. پسر خوشگله مشوق من است. میگوید بخوان تا رها شویی. من هم میخواهم ولی نمیدانم چرا نمیشود.
( در پرانتز از پسر خوشگله بگویم. خیلی عجیب است که با همدیگر لاس میزنیم. به جد مکالمههای عجیبی را رقم میزنیم و جوری از هم تعریف میکنیم و هندوانه زیر بغل هم میگذاریم که الله اکبر! به تازگی فهمیدم تک پسر است پس به او گفتم: یکی یه دونه، خل و دیوونه: ))) استقبال کرد.) برگردیم به اصل موضوع.
حالا من ماندهام و راهی که خودم درست کردم و گِلهایی که ناگهان جلوی پایم دیده شدند و من در آنها گیر کردم. از این گلها چطور میتوانم بیرون بیایم؟ سوال این روزهای من این است.
گاهی خودم را به جد سرزنش میکنم. میگویم تو فقط حرف میزنی و عمل نمیکنی یا تو آدم درس خواندن نیستی، تو موفق نمیشویی و هزاران سرزنش بدتر. با این سرزنشها بهتر شدم؟ خیر. ولی راهی دیگر سراغ دارم؟ خیر.
همین چهارشنبه با یک تراپیست صحبت کردم. راستش به جای واضح شدن مسیر، افتادم در مه. حالا دیگر هیچ چیزی برایم مشخص نیست. البته جلسه اول بود و باید منصف باشیم. تمام جلسه من صحبت کردم و آشنایی دادم. خودم را سعی کردم برایش به تصویر بکشم. وسط حرفهایش یکبار گفت، کمالگرایی و وسواس داری. من ولی مخالف هر دو هستم. تنها دلم میخواهد راهم را عوض کنم.
راستی برای عوض کردن راهم کلی سوال پرسید و من آچمز شدم. به سوالهایی که پرسید فکر میکنم و سعی میکنم جواب درست را برایشان پیدا کنم.
من این راه را نمیخواهم، چرا؟ مشخص است چرا. خانم خودم نیستم. اصلا در تخیلات من هیچ وقت همچین مسیری نبوده است. راه پیشرفت را بسته میبینم و از زیر نظر بودن متنفرم. چرا باید کسی دیگر راجع به پوشش من نظر بدهد؟ اصلا به حقوقش فکر کنیم. این حقوق کفاف زندگی را میدهد؟ به جوانی فکر کنیم. آیا بهترین سالهای جوانی این گونه باید بگذرند؟ باز هم فکر کنم. تغییر مکان، من همیشه عاشق تغییر محیط بودهام و دیدن انسانها متفاوت ولی حالا محیط نمیبینم.
تراپیست گرامی اول فکر کرد میخواهم از خانواده فرار کنم. گفت آزادی نداری؟ گفتم من اول تابستان با یکی از دوستهای دخترم به شیراز رفتیم. خانواده مخالفتی نکردند. تنها در شیراز گشت و گذار کردیم و لذت بردیم. محدودیت آنچنانی ندارم.
تعجب کرد. فکر میکرد من را در خانه گذاشتهاند و در را رویم بستهاند و من هوس پرواز کردهام. نمیدانست من از ازل پرنده بودهام و پرواز تمام زندگیام.
من پرواز خواهم کرد. میدانم.