همچنان بوی خون میپیچد.
اگر همین جور پیش بره راضیام. دوباره دارم برمیگردم به خودم و چیزی که انتظار داشتم.
البته خوابیدن و بیدار شدن توی ایران هر بار با شگفتی روبروت میکنه. این بار شاید برخلاف هر بار که خودم رو نادیده می گرفتم و سالهای بعد به اون موقعیت فکر میکردم و از خودم تشکر میکردم، احتمالا این بار توی همین لحظه از خودم تشکر کنم. تشکر بابت ادامه دادن حتی در روزهای تعلیق و کم تمرکز!
دیروز پس از این که هزارتا خبر که اکثرشون غرضورزانه بود رو نگاه کردم و نفهمیدم چی به چیه، رفتم سراغ خبرگزاری سابقاً محبوبم. گزارشهای اونو خوندم و یک چیزهایی دستم اومد.
این امشب میزنن، امشب میزننهایی که میگن به این سادگی نیست. ممکنه حتی هدف نهایی زدن انچنان که باید و شاید هم نباشه، یک چیز کوچک و فشار برای توافق!
از انتخابات کنگره و مخالفت مردم و نمایندهها با جنگ، تا بیثباتی یادآورنده خزان عربی، مخالفت کشورهای حاشیه به دلیل همون بیثباتی، نبود جانشین دارای مقبولیت عمومی، هزینهی بالای مالی و جان و دلایل دیگه رو از علتهای این دست دست کردن دونسته بودن. که شاید دست دست هم نباشه در واقعیت و تنها یک تهدیدی باشه برای توافقات.
نمیدونم در نهایت چی میشه. سیاست هیچ وقت رو بازی نکرده و پشت پرده خیلی متفاوته با اونچیزی که به خورد ما میدن. امیدوارم در نهایت هر چیزی که بشه این خشم عمومی، سوگواری و ناامیدی که همهی ما رو دربر گرفته، تسکین بده.
تسکین؟ تسکین. خوب شدن. آه
باورم نمیشه وارد اسفند شدیم. همیشه زمستون برای من طولانی بود و باکیفیت دیگهای میگذشت ولی امسال زمستون رو ندیدم. زندگی رو هم ندیدم.
هوای این جا رو به گرمی رفته و دیگه باید لباس سبک پوشید. هوای گرم که اذیت کننده ست ولی من از دست اگزما راحت شدم. از بس کرم به خودم مالوندم خسته شده بودم.
پنج شنبه نوبت دارم و دلم برای قدم زدن کنار رود تنگ شده. اگر خواهرم چهارشنبه عصر یا شب شیفت نباشه میتونم با اون برم قدم بزنم اما حتی اگر شیفت هم باشه نیاز دارم به دیدن رود و میرم.
یک جور برنامه رو میچینم که بتونم قدم بزنم و بشینم لب ساحلی( امیدوارم بو نده ).
یادم باشه گوشواره هم بخرم. مدتهاست گوشواره توی گوشم ندارم. چند وقتی گوشواره ها رو در اوردم از گوشم و بعد هم یکهو دیدم یکی از غدد لنفاویی کمار لاله گوشم بزرگ شده. دلیلی نداشت و بعد دو هفته هم خوب شد اما بهتر بود گوشواره نذارم.
و این که
خواهر از تو لپلپ دراومده همچنان کیس داره. جدی انگار یکهو از توی لپلپ درش اوردن.
فک وفامیل در این بین به منم اشاره کردن که مامانم هر بار داره خنثیشون میکنه. مامانم قویه:
مامان و بابام معتقدن اونی که من میخوام رو یا خودم باید پیدا کنم یا هیچی. چند باری در باب ازدواج و آنچه که برام مهمه صحبت کردم و در نهایت گفتن: خودت هر کاری خواستی بکن ، دخالت نمیکنیم. ( به عبارتی بشین تا اونی که مدنظرته پیدا بشه )
حداقل توی این آشفتگی مجبور نیستم انسانهای عتیقه رو ببینم و ذهنم درگیر بشه.
هوای این روزها بهاریه ولی سنگینه. شبیه بهار پر از شکفتن نیست. غم بین مردم راه میره و این ناراحت کننده ست. غم بین همهی ما داره زندگی میکنه جز اونایی که مسبب همچین چیزی بودن.
چطور میتونن خون رو فراموش کنن و بخوابن؟ خواب خون نمیبینن؟ آب که میخورن بوی خون نمیده؟
نمیده لابد دیگه یا سازگار شدن.
همین فعلا.