من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

نوشته‌ها

یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳، 1:43

دیشب نوشت:

دلم با کلماتت روشن می‌شود! مثل چراغی که بی‌نفت بوده و حالا روشنایش گرما می‌بخشد و نور!
برایت خواهم نوشت. نقدا شبت بخیر!.

چه زندگی عجیبی، نه؟

امشب برنامه میریختم یه آخر هفته شاید بتونم برم ببینمش‌. البته من نرم هم اون میاد.

نمیدونم. دلم کمی عوض کردن حال و هوا هم می‌خواد.

کاشکی زمان مناسب‌تر بود. من مناسب‌تر بودم. زندگی مناسب‌تر بود: ))

فعلا از نوشته‌ها لذت ببریم تا بعد.

: )

عجب

پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳، 17:48

من تا حالا ح رو استاک نکرده‌بودم. بهش فکر نکرده‌بودم یعنی.

امروز به سرم زد استاکش کنم.

الله اکبر

خداوندا این همه طرفدار؟ چقدر ازش تعریف میکردن: /

_ آقای ح خیلی خوب مینویسید بیشتر بنویسید ( گمشید اونور)

_ آقای ح چقدر خوبید ( اه به تو چه که اون خوبه)

_ آقای ح از اون آدم‌های صمیمی هستی که با کلمات آشنان ( درد)

و هزاران جمله تعریفی ناز دیگر.

اه اه چیه این همه تعریف؟ خودمونیم اون لاس نزده‌بود. وای اما اینا چی بودن من دیدم؟ : (( یعنی چی.

نگا کنید واقعا مورد خاصی دیده نشد ولی حسودیم شد که بقیه هم باهاش حرف زدن. از این که دختری دور و اطرافش بوده سوختم : )))

نکه حالا من خودم کم پسر دورم بوده. وای خاک به سرم

دارم یاد کارنامه خودم می‌افتم و عقب نشینی میکنم

وسط استاک کردن یکهو شک کردم. گفتم نکنه از ایناست که ادبیات خونده دخترا رو گول میزنه؟ از بس این هنریا و ادبیاتی اسمشون بد رفته وگرنه تقصیر من نبود این فکر.

خلاصه به یه جایی داشتم میرسیدم که میخواستم برم بدون دلیل از همه جا بلاکش کنم. نفس عمیق کشیدم و گفتم اون بدبخت رو چکار داری؟ اون که کاری نکرده! کلی هم منتت رو کشیده تا باهاش باشی. این حرکات چیه.

هیچ‌وقت استاک نکنید. استاک عنه. اه

: )

ثبت احساسات

پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳، 12:37

تصمیم دارم لحظات بودن با ح عزیز رو ثبت کنم. هر چند کوتاه باشند ولی دلم می‌خواد ردپای احساسات رو داشته‌باشم و بعدها فراموش نکنم‌.

گفتگوی دیروز این‌جور شروع شد که گله کرد. گله که چرا من پیام نمیدم.

ح:
جدی چی میشه که بهم پیام نمیدی

بار قبل هم منتظر موندی تا من پیام بدم.

کمی حق باهاش بود. راست میگفت من‌ دوری کرده‌بودم ولی من فکر میکردم من همیشه حالشو پرسیدم : ))) ضایع شدم.

مجبور شدم اعتراف کنم که بله حق با اونه.

البته هیچ وقت حق تماماً با یک‌ پسر نیست. در ادامه دلیلم برای پیام ندادن رو بهش گفتم. گله کردم که یکهو وارد لاکش می‌شه و من رو گیج می‌کنه.

بهم اطمینان داد که همچین قصدی نداره و خواست که هر وقت دور میشه من نزدیک‌تر بشم. منم واقعا این ازم بر نمیاد. امان از تجربه‌ها و تجربه‌ها

در رابطه قبلی، وقتی_ ر_ دور شد منظورش کات کردن بود‌. یه حس بد از دور شدن دارم دیگه. تا الان که نتونستم مدیریتش کنم.

در نهایت گفت که قصد داره بیاد ببینتم و منتظر فرصته که بتونه بیاد.

از اون جایی که من بنده و عاشق کلماتم برام نوشت:

برای س عزیز:
روزها شلوغند. پر حادثه. همراه با شک. درگیری و هزار چیز دیگر. پی‌وی‌ شما امن است ولی. از گذشته‌ها همین بود! حتی اگر ماهی صحبت نکرده بودیم می‌دانستم که می‌توانم بیایم و با همان صمیمت سابق در آغوش مصاحبتت آرام بگیرم. حالا که دیگر پرده‌ها افتاده! می‌توانم بگویم در آغوش موهایت آرام بگیرم و فرض کنم می‌بوسمت...

گفته‌بودم که حس می‌کنم هر وقت دنبال آرامشه بیشتر به من پناه میاره. گویا واقعا همینه. عاشق نوشته‌هاشم: ))) اخ خدایا

_: یه نکته مهم توی روابط که به نظرم مهم‌تر از همیشه اومده، گفتگو کردنه. بارها تونستیم سوتفاهمات رو رفع کنیم با حرف زدن. حالا یاد روابط نصفه قبلم می‌افتم که چقدر به خودم ظلم کردم. بی‌تربیتای گفتگونکن.

_ راستش الان فکر می‌کنم که این تجربه رو بپذیرم. حتی اگر نشدنی باشه و نقطه اتصال نداشته‌ باشیم. کی میدونه که ایا باز هم من بتونم همچین رابطه‌ای رو تجربه کنم یا نه؟

از لحظات لذت ببرم‌.

: )

ماجرای من و درس‌هام

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳، 23:40

نمیدونم دارم با درس‌هام‌ چه غلطی می‌کنم.

میخونم بهتر از چند تا پست قبلی ولی افت کردم و خسته‌م.

امشب داشتم فکر می‌کردم فردا صبح کتاب‌هامو اتیش بزنم بعد تا اخر تابستون استعفا بدم و بشینم شوهر کنم : )))

راه زندگی واقعا پرپیچ و خمه. برای بهتر شدن‌باید هزار بار زمین بخوری و هزار با پاشی. نتونی درست راه بری ولی ادامه بدی.

ای انسان، ای!

دنبال یه انرژی برای درس خوندن باید بگردم. یه چیزی که هولم بده. جدای اون انگیزه درونی یه نتیجه فوری میخوام.

یه چیزی که جا در جا بهم نشون بده نتیجه تلاش چیه.

جدی چرا نمیشه جلبک شد؟ مثلا من الان یکهو تصمیم گرفتم که انسان بودن بسه و میخوام جلبک بشم و قلوپ قلوپ. اما نمیشه.

راستی فردا تعطیل شدیم. مرسی از این تعطیلیا. مرسی آرامش.

: )

اشتباه شیرین

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳، 20:43

من الان تقریباً مطمئنم رابطه‌م با ح عزیز اشتباهه : ))) جدی هر جور حساب میکنم هیچ نقطه‌ی اتصالی نیست. هر دومون گیج شدیم.

البتخ از اولم میدونستم اشتباهه این کار ولی نمیدونم چرا ادامه دادم. دیروز برام سوال شد ما چطور به این نقطه رسیدیم؟

پیام‌ها رو از تابستون نگاه کردم. هیچی ندیدم. نقطه‌ای که بگم آها از این نقطه بوده ما نزدیک شدیم، نه ! نبود.

تازه تابستون تا اوایل مهر هم من همه‌ش خواب بودم و یکی درمیون وسط پیاماش خوابیدم. اون بیچاره‌ هم هی گفته نمیشه ما یه وقت صبحت کنیم که وقت خوابت نباشه؟ و من گفته بودم نه: ))) من توی طول روز گوشی دستم نیست. یعنی یارو هر چی نخ میداده من مثل خنگا رد میکردم.

نمیدونم چطور افتادم وسط این رابطه غلط.

امروز با خودشم صحبت کردم اونم گیج شده‌بود. دو تا گیج : )))

شاید بهش بگم خودش بیاد اینور. من که الان برام مقدور نیست برم اون بیاد تفریح این سمتا. قبلا هم گفته بود دوست داره بیاد. بیاد دیگه. حداقل یکبار ببینمش بعد ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم.

البته که از دور پسر خوبیه اما ببخشید همه از دور خوبن . منم خوبم حتی. کی از دور بده اخهههه.

خلاصه من موندم و این رابطه غلط دوست داشتنی. دوست داشتنی چون برای خودم این میزان احساسات برای بار اوله که داره اتفاق می‌افته.

____

امروز باز صداش کردم تا بگه جان

دفعه اول گفت جان

دفعه دوم این : ))) فرستاد

گفتم من صدات میکنم که بگی جان. این چیهههه

گفت آخه جان پشت گوشیه. داره اسممو تایپ میکنه

بله بله. لاس لاس لاس. لاس خوب

_____

درس خوندنم هم خوب شده. از اون حالت گیج و کند در اومدم: ))

مرسی خدایا.

__

: )

این روزها، تلو تلو

شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳، 21:21

فکر کنم اگر محمدحسن رو بلاک کنم روزهای زندگیم بی‌استرس‌تر میشه. نمیدونم خدا این چی بود گذاشت سر راهم.

شایدم مشکل خودمم و نداشتن دیدی واقع‌گرایانه به خودم.

من وقتی شروع کردم به درس خوندن، تابستون بود و قرص خواب‌آور مجبور بودم استفاده کنم. یک روزهایی ۱۲ ساعت میخوابیدم و احتمالا نوشته‌های سرتاسر سرزنشم اون پایین‌تر وجود داشته‌باشه. به قول مشاورم خمار بودم همه‌ش : )) به هر حال با هر بدبختی بود من درس خوندم و خودمو به یه جایی رسوندم. از مهر سر کار رفتم و درس خوندن به شدت سخت شد برام.

حالا نکته کجاست؟

این آقای محمدحسن هم با من شروع کرد درس خوندن و خب بدون مشکلات من. تابستون رو به خوبی خوند و یک روز کمتر از من سر کار میره و یک ماه هم الان تعطیله.

از این که دو نفر تو شرایط مشابه همیم ولی من عقبم ناراحت میشم. میدونم که شرایط من فرق داشته و تلاش در هر صورت ارزشمنده ولی ناراحت شدن از این جا موندن به نظرم کاملا عادیه. این که من هنوز دارم تلاش می‌کنم ولی نمیرسم ناراحتم می‌کنه. از این عقب بودن غمگین میشم.

اینم هر چند هفته یکبار میاد سلامی میکنه و داغ دل من رو تازه میکنه. گمشو سگ. من با تو حرفی ندارمممم. با توی خرخون که از من جلوترییییی : (((

البته براش آرزوی موفقیت دارما. من فقط دلم می‌خواد خودمم به نقطه اون برسم. همین.

_____

این روزها رو لبه راه میرم. ناامید میشم و امیدوار.

هنوز ادامه میده. هنوز میخونم و هنوز مصمم‌ هستم. پروو ام در اصل.

___

ح عزیز همچنان عزیز و دوست داشتنیه. همین.

: )

جان

پنجشنبه بیستم دی ۱۴۰۳، 19:17

جدی وقتی اسمشو صدا میکنم و میگه جان یه چیزی درون قلبم به پرواز درمیاد. یا حتی شاید مثل این باشه که یه بادکنک پر از آب یکهو میترکه و خالی میشه.

نمیدونم چرا این قدر از جان گفتنش خوشم میاد.

بارها الکی اسمشو صدا کردم تا فقط بگه جان : ))

حتی این جان گفتن رو تایپ هم کنه من لذت میبرم.

وای خدایا چرا این جور شدم؟ این قدر برای خودم عجیبه که الله اکبر.

هیچ وقت فکر نمیکردم احساسی شدن اینجور باشه.

خدایا شکرت. چه چیزا توی این دنیا ندیدم.

: )

حوصله

چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳، 12:44

حوصله کار ندارم و متاسفانه سرکارم.

: )

هیچ چیز جدیدی نیست!

سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳، 20:32

فقط دلم خواست بنویسم، حرف جدیدی ندارم.

همچنان با خودم درگیرم. دلم می‌خواد همه چیز رو حذف کنم. هر چیزی که ذهنم رو درگیر کرده. از این که ذهنم درگیر چیزای مختلف باشه بیزارم. تصمیماتی که میگیرم محکم نیستند.

دلم می‌خواد یه چند روز رها بشم و بتونم ذهنم رو مرتب کنم. از این همه شلوغ بودن خسته‌م. یه وقتایی شلوغی با نتیجه مثبت همراهه و میدونی تهش خوبه، اینجاست که میگی اوکی و خسته‌م ولی حالم خوبه. متاسفانه من الان توی مرحله‌ای هستم که خسته‌م و حال دلمم خوب نیست. غیرمنصفانه‌ست بگم حال دلم خوب نیست. حال دلم کمی خوب نیست. مشوشه و گیح شده.

کاشکی یکی بیاد دستمو بگیره و بگه نگاه کن اینجور ذهنت مرتب میشه و هر چیزی رو کجا بذاری بهتره.

از این که خودم بخوام مرتب کنم خسته‌م.

ادامه مطلب ..
: )

عقب نشینی

یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳، 20:20

این روزها خسته‌م و کمی ناامید. دوباره مثل اول مهر شدم که خودمو به در و دیوار میزدم و نمیرسیدم بخونم. از این نرسیدن خودمو سرزنش می‌کردم و حالم بد و بدتر میشد‌.

نتونستن ناامیدم می‌کنه. ناامید از خودم، حتی اگر بدونم این ناامیدی درست نیست و هیچ دلیل قانع‌ کننده‌ای برای ناامیدی نباشه.

باید بلند شم. تلاش کنم. خودمو از یاد نبرم. ولی دارم خودمو فراموش می‌کنم. بین انبوه‌ فکر مختلف دارم فراموش می‌شم.

امروز کتاب نامه‌های یدلله رویایی رو در اوردم. کلمات رو دوباره از نزدیک دیدم. کلمات زیبا. بارها از دوست داشتن و حسش حرف زده بود. یک جایی نوشته بود:

امروز در باغ عجیب کنار خانه‌ام، من علف کوچکی را، برای آن که بوی تو را می‌داد، بوسیدم. من تو را می‌بویم و کنار اشیا زیبا می‌گذارم. من ترا در شعرهایم حفظ می‌کنم.

دلم خواست من هم با کسی این قدر ندار باشم و راحت دوست داشتن رو ابراز کنم.

شاید بپرسید، ح چی پس؟

حقیقتش اولین کسی که در این ۲۵ سال زندگی بهش گفتم، دوستش دارم همین آقای ح بود. توی روابط قبلی‌م هیچ وقت دوست دارم رو به زبون نیاورده‌بودم. اصلا مطمئن نبودم دوستشون دارم.

اما بارها و به سادگی تونستم به ح بگم دوستش دارم. شاید چون خودش به راحتی و بدون غل و غش میگه دوست دارم.

من توی حرف زدن و ابراز احساساتم پیچیده نیستم. به راحتی هر چیزی رو که احساس کنم به زبون میارم. اگر ناراحت باشم به آسونی میگم که من‌ناراحتم و یا عاشق باشم، میگم که عاشقم‌.

الان کمی گیج شدم. فکر می‌کنم بودنم زیادیه. ح نقطه‌ی مقابل من نه ولی نقطه‌ای برخلاف منه. گاهی سفت و سخت میشه و وارد لاک خودش میشه. این وارد لاک شدن برای من کمی غیرقابل فهمه‌. چطور توضیح بدم؟ نمیدونم.

ولی وارد لاک شدن به من این پیام رو داد که عقب نشینی کنم. دیگه نمی‌تونم نزدیک بشم. متاسفانه من زود عقب می‌کشم و با کوچک‌ترین سردی دور میشم.

جا نزدم. هنوز هم هستم ولی نمی‌تونم مثل قبل صاف باشم و به راحتی کلمات رو براش کنار هم بچینم. کلماتم رو از دست دادی.

نمیدونم برنامه‌ی آقای ح چه خواهد بود. شاید بتونه دوباره نزدیکم کنه و شاید هم همین طور خوب باشه.

یه قسمتی از چت رو دادم به هوش مصنوعی و راستش اون بیشتر منو ناراحت کرد: )))) فکر کن هوش مصنوعی بتونه ناراحتت کنه.

البته ناراحت نکرد‌. حقیقت رو گفت. حقیقتی که همین بالا گفتم. گفت که داداش تو احساساتی هستی و پرانرژی. مکالمه رو تو مدیریت می‌کنی. یکم وا بده : )))

اه بیشعور. من خداییش آدم کم‌حرفی‌م. یعنی پررنگ‌ترین ویژگی من همیشه آروم و کم‌حرف بودنم بوده و من تا این سن همیشه توی روابط منطقی و کم‌احساس نام برده میشدم و

توی رابطه با ح مخالفش شدم: ))) اصلا مگه درستی رابطه همین نیست؟ همین که جنبه‌های جدیدی از خودت رو ببینی؟

من خودمم با این جنبه‌های جدید هنوز کنار نیومدم.

حالا ولی دارم به این نتیجه میرسم همون قبلی بهتره. من قبلی.

همون آدم کم‌حرف و آروم.

حالا باید تصمیم بگیرم. چقدر بدم میاد که آدم مجبوره فکر کنه و تعاملاتش رو مدیریت کنه. : )))

: )

شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳، 10:40

دیشب بهم گفت

ح:
خیلی دلنشینی سوسن

قشنگ حل میشی توی دل آدم

من:
شبیه شبیه را حل می‌کند‌

ح:
نه
بذار این خاص تو بمونه

تو دلنشینی و فقط تو دلنشینی.

خدایا کلمات چکار می‌تونن بکنن. جدی جدی کلمات می‌تونن حال آدم رو خوب کنن.

دلنشین: )))

: )

می‌نویسم پس زنده‌ام!

جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳، 1:21

امروز صبح رفتم دندونپزشک

و دندونپزشکم تا دید منو گفت

عه گل‌مژه زدی؟ مشخصه یکی چشمت

زده اونم درست توی چشمت: )))

صدقه بده.

حالا من دقیقا همین حرف‌ها رو به شوخی و

سر مسخره‌بازی درباره مریضی‌م به همه میگفتم تا همین دیروز.

خیلی عجیب بود برام حرفای خودم

به خودم برگشت : )))

البته دکتر هم شوخی میکرد..

___

خیلی خسته‌م

امروز از صبح بیرون بودم تا ساعت شش عصر

سر شب یکم چرت زدم ولی وقتی بیدار شدم

انگار بولدوزر از روم رد شده‌بود.

البته در نظر بگیریم ۳ ساعت رو امروز کامل

توی راه بودم و گسسته شدم

___

یه چیزی راجع به خودم متوجه شدم

که تا الان بهش توجه نمی‌کردم.

من به صورت رندوم و یکهویی ممکنه

از اعضای خانواده بپرسم، دوستم دارید؟

یا بخوام نازم کنن.

محبت رو درخواست می‌کنم و خب دریافت هم می‌کنم.

حالا دقیقا همین رفتار رو توی رابطه‌م با ح دارم به

نحوی دیگه.

اینجورم که خب نازم کن

خب داشتی میگفتی، دوستم داری؟

از روی عدم اطمینان و کمبود محبت نیست

عادت کردم و شنیدنشو دوست دارم.

یا حتی نازم کنن رو خوشم میاد.

توی خونه خیلی جدی من دراز میکشم و میگم

نازم کنید = )))

نه فقط خونه، با هر کسی که راحت باشم

این درخواست رو میکنم.

یکم الان به این رفتارم حساس شدم.

نمیدونم شاید رفتار خوبی نباشه اما خب چرا خوب نباشه؟.

جدی خیلی خوبه یکی آدم رو ناز کنه‌. طرف مقابل اگر نخواد

هم میگه دیگه.

به اطرافیانم که دقت می‌کنم این رفتار رو از هیچ کس ندیدم

فکر کنم لوسم من.

لوس؟ : (( نمیدونم.

ولی بخدا حال میده. ترکش نمیکنم

_____

امشب فکر می‌کنم برگشتم به درس خوندن.

حسم میگه دوباره روی مدار قرار گرفتم.

___

وای راستی

امشب از ح عنوان دقیق پایان‌نامه‌شو پرسیدم

یه عنوان خفنی داشتتتت. اصلا فکر نمیکردم

همچین چیزی رو بخواد بنویسه.

ابیات پراکنده یک شاعر رو میخواد

تصحیح کنه و برای اولین بار منتشر کنه.

مردی چقدر حوصله داره-_-

مرد یه چیز اسون برمیداشتی، چته اخه.

___

و ارزوی حال خوب برای همه.

: )

در نهایت، چه کسی؟

چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳، 18:46

دوست صمیمی‌م رو این چند وقت هر بار دیدم برام یکی دو تا خواستگار تو آستین داشته : ))) خواستگارایی که منو میشناختن و من نمیشناختمشون.

مثلا یکی‌ش یه پسره بود که پنج سالگی با هم میرفتیم مهد و تا اسم منو شنیده گفته عه این دختره تو مهد با من بوده.

یا یکی دیگه که اونم باز عجیب غریب بود.

حالا جالبیش اینه که محمد حسن اونم مطمئنم زیر زیرکی کراش داره روم و حالا محمد حسن هم پسرخاله همین دوستمه.

آخرش به واسطه همین دوستم، شوهر میکنم.

مامانم میگفت دوستت جدی از محمد حسن خبر نداره گویا.

حالا داستان محمدحسنم یکم از پیام بازی اینا فراتره. چرا که خانواده‌شون تحقیق هم کردن از همسایه‌هامون راجع به من، خیلی نامحسوس مثلاً‌. گه‌گاهی هم حضوری میزنه تا آزمونش رو بده و جدی‌تر بیاد جلو. شایدم اصلا ارتباطی شکل نگیره باهاش

ولی سوژه همینه دیگه. زندگی به سوژه‌‌ست: ))

نگاه کنید ولی اینا همه‌ش از برکات درس خوندنه : )))

___

آخرین خبر از دلم هم میگه که پیش ح عزیز گیر کرده.

جدی جدی دلم برای ح داره میره و نمیدونم چکار کنم.

پذیرفتنش سخته. خیلی رابطه عجیبیه بخدا : ((

: )

تحمل ناپذیری امروز

سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳، 22:8

غم امروز مبهم و سنگینه. همه چیز برام سخته و فقط دلم می‌خواد برم‌ زیر پتو.

نمی‌دونم چرا امروز این قدر داره سخت می‌گذره. دلم‌می‌خواد گریه کنم، گریه کنم و گریه کنم.

احساس ناکافی بودن داره دهنمو سرویس می‌کنه. حس می‌کنم به هیچی نمی‌رسم. در هیچی خوب نیستم و واقعا افتضاحم.

چندباری خواستم با بقیه حرف بزنم بلکه بار رو کم کنم ولی نمیدونستم چی بگم. از چی باید میگفتم؟ از این که خودم خوب نیستم؟ خب بگم چکار می‌تونن بکنن؟ هیچ.

حقیقتا دلم گرفته. خسته‌م. انرژی ندارم و دنیا تاریکه. تاریک و سرد‌.

دراز کشیدم، پتو رو روم کشیدم و گوشیم رو روی کتاب گذاشتم و دارم تایپ می‌کنم به امید این که شایدم غمم کم بشه.

چطور غم رو کم می‌کنن؟ این غم مثل یه نخ سردرگم داره دورم میپیچه و من دارم توی دامش گیر می‌کنم. نمی‌تونم سر نخ رو پیدا کنم و خودمو نجات بدم.

آه

ح پیام داد و حالمو پرسید. گفتم گم شدم و اگر شد شب صحبت کنیم. حالا دلم میخواد شب زودتر بخوابم که حرف نزنم.

چطور میشه فردا تعطیل باشه و من فقط زیر پتو باشم؟

میرم زیست بخونم به امید این که یادم بره هستم. بودنم رو فراموش کنم.

: )

بازگشت بی‌شکوه

سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳، 0:13

کمی حالم بهتر شده

چشمم از اون حالت افتضاح و باد کرده

به یکم باد کرده تغییر کرده

ولی خب هنوزم یه گلوله قرمز بزرگ روی چشممه

و روی اعصابمممم

___

درس خوندنم به شدت کند شده

دور بودن از درس همیشه همین طوره

وقتی شروع می‌کنی دوباره

جونتو میگیره.

من دهنم سرویس شد توی این راه

و هی امیدوار و ناامید شدم ولی همچنان

دارم ادامه میدم.

البته کمی ناامیدم. از خودم و شرایطم

نسبت به خودم خیلی متزلزل و نامطمئنم

هیچ حس خوبی به خودم ندارم

و این مریضی‌ها هم بیشتر از قبل

منو عقب انداختن.

آخ خدای من.

کاش دوباره میتونستم مرخصی بگیرم

و به خودم ثابت کنم که من هنوزم خوبم

خوب و کافی.

اما الان ناکافی‌م و افتضاح

____

امشب پر از تاریکی‌م

نسبت به ح عزیزم هم مرددم

نکنه من زیاد میذارم؟

نکنه اون کم میذاره؟

نکنه اشتباه می‌کنم؟

از شانس امشب هم ازش خبری نیست

و حقیقتش من هم نمیخوام خبری بگیرم.

فکر می‌کنم من به اندازه کافی بودم.

اصلا شاید نکته اصلی ماجرا اون بدبخت نیست

منم که امروز به شدت بدقلقم.

اه اه

از این که متوقع باشم بدم میاد.

نمیدونم چقدر میتونم توقع داشته‌باشم

و چقدر نمی‌تونم.

چه توقعی اصلا؟

خودم رو دوست ندارم امروز‌.

چقدر روزهایی که آدم خودشو دوست نداره، بدن.

کاش میتونستم کاری کنم برای خودم

برای دوست داشتن خودم.

هوف

____

دلم تنگ شده

دلم تنگ شده

و دلم تنگ شده.

احساساتم رو هم نمی‌پذیرم.

من سرشار از انکارم

انکار.

__

: )

حال خوب و بد

یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳، 0:3

چشمم دوباره ورم کرده

و درد هم میکنه.

قبل از اومدن به چشم پزشک

پریود هم شدم و الان یک مجموعه هستم

از حالت تهوع و درد !

از بودنم توی این دنیا پشیمونم

چون هزار تا حس بد همزمان دارم.

ضعف کردم و دلم درد میکنه

و پلک هم که میزنم چشمم درد میگیره.

اه دلم یک استراحت طولانی و بدون استرس میخواد.

نفس کشیدن

: )

دوست داشتن

شنبه هشتم دی ۱۴۰۳، 13:46

دوست داشتن رو پیدا کردم.

شب‌ها قبل از خواب کوتاه صحبت می‌کنیم

هر دومون آرومیم.

فکر کنم حتی اون از من هم آروم‌تر باشه.

پریروز صحبت‌مون کمی پرتنش شد

و بهم گفت که

ما دوستتون داریم خانم...
باقی‌اش رو جدی نگیرید

این اولین بار بود که دوست دارم رو می‌گفت

به طور جدی.

البته یک بار دیگه هم گفته‌بودم

(دوستت داریم) ولی من جدی نگرفته‌بودم.

اون شب ولی سه بار دیگه تکرار کرد.

این بار باورم شد انگار.

حس می‌کنم دیدگاهش به من

یه انسان آرام و پر آرامشه.

نمیدونم چطور بگم و توضیح بدم

ولی حس می‌کنم هر وقت دنبال آرامشه بیشتر

به من پناه میاره.

دیشب وقت خدافظی اینو گفت:

ولی خب... خانم برنامه‌ات رو به هم نمی‌ریزم
شب بخیر از طرف ح. خدمت خانم... که همیشه دلپذیر بوده و باعث لذت و آرامش :))

عالیه، داره دلمو میبره.

نمیدونم ناگهان از کجا پیدا شد و چطور

تونست دلم رو ببره.

____

دو سال پیش همین آقای ح یکهویی برای من

توی روز تولدم کتاب فرستاد

با یک نامه زیبا.

اونموقع دوستی خاصی بین‌ ما نبود. گه گاهی

حال همدیگر رو میپرسیدیم.

کتابی که فرستاده‌بود رو دوست داشتم

و صد البته نامه پرمهری که نوشته‌بود.

امسال بالاخره من هم کتاب براش فرستادم

همراه با نامه.

نامه من البته کمی رنگ و بوی

واضح‌تری از عشق میداد.

گفت که جواب نامه رو اینجور نمیدم.

کاری در شان انجام میدم.

چکار میکنه یعنی؟

نامه دیگه در انتظاره؟

منتظرم : )))

____

درس خوندنم سخت شده.

حالت تهوعم خوب شد ولی

چشمم ورم کرده و درد میکنه.

عصر دوباره باید برم چشم‌پزشک

آخ انسان، آخ انسان.

___

: )

زیر نمودار

چهارشنبه پنجم دی ۱۴۰۳، 18:9

نمیدونم این چه ویروسیه که

یک هفته‌ست دهن منو سرویس کرده.

هر روز حالت تهوع دارم و غذا خوردن

برام عذاب بود‌.

الان کمی بهترم. نمیدونم فکر کنم بهترم.

___

چشمم انگار گل‌مژه زده یا التهابه.

هر چی هست هنوز از اون حالت تهوع نجات پیدا نکردم

گیر این افتادم.

این قدر دلم می‌خواد بگم که چشم خوردم

: ))))

خیلی بامزه‌ست. من چشم خوردم.

آخه من یه دونه‌م و همه چشم‌ها به منه‌.

حیف اعتقادی ندارم: )))

___

مزیت توی ارتباطات گوناگون قرار گرفتن

اینه که آدم متوجه میشه چه رفتاری رو ترجیح میده

و یا حتی کدوم رفتار خودش بده.

آدمی توی ارتباط با دیگرانه که خودش رو می‌شناسه.

ارتباط با ح رو دوست دارم

چند روز پیش بحث‌مون شد و من مقصر بودم

اونقدر عاقلانه برخورد کرد که منی که

نمیخواستم قبول کنم مقصرم، دیدم نه واقعا

جای انکار ندارم.

گاهی پیام میده که موقعیت صحبت کردن داری؟

و آخر همون شب، برام مینویسه که چقدر از

صحبت باهام لذت میبره.

من مدت‌ها بود یادم رفته بودم کسی می‌تونه از

صحبت‌ باهام خوشحال باشه

و یا منتظر تماس من باشه.

آدم توی شلوغی روزهاش چه چیزهای

کوچک ولی پراهمیتی رو فراموش می‌کنه.

___

زندگی در جریانه

همچنان من مصر به درس خوندن هستم

و همچنان این مسیر سخت و پر از چاله‌ست.

نمیدونم موفق میشم یا نه

ولی میخوام انجامش بدم

با تمام سختی‌ها و ناامیدی‌ها‌.

بیاید امیدوار باشیم

امیدوار به شدن

به روزهای بهتر و زیباتر

.

​​​​​​​

: )
© من نوشت