بازگشت بیشکوه
کمی حالم بهتر شده
چشمم از اون حالت افتضاح و باد کرده
به یکم باد کرده تغییر کرده
ولی خب هنوزم یه گلوله قرمز بزرگ روی چشممه
و روی اعصابمممم
___
درس خوندنم به شدت کند شده
دور بودن از درس همیشه همین طوره
وقتی شروع میکنی دوباره
جونتو میگیره.
من دهنم سرویس شد توی این راه
و هی امیدوار و ناامید شدم ولی همچنان
دارم ادامه میدم.
البته کمی ناامیدم. از خودم و شرایطم
نسبت به خودم خیلی متزلزل و نامطمئنم
هیچ حس خوبی به خودم ندارم
و این مریضیها هم بیشتر از قبل
منو عقب انداختن.
آخ خدای من.
کاش دوباره میتونستم مرخصی بگیرم
و به خودم ثابت کنم که من هنوزم خوبم
خوب و کافی.
اما الان ناکافیم و افتضاح
____
امشب پر از تاریکیم
نسبت به ح عزیزم هم مرددم
نکنه من زیاد میذارم؟
نکنه اون کم میذاره؟
نکنه اشتباه میکنم؟
از شانس امشب هم ازش خبری نیست
و حقیقتش من هم نمیخوام خبری بگیرم.
فکر میکنم من به اندازه کافی بودم.
اصلا شاید نکته اصلی ماجرا اون بدبخت نیست
منم که امروز به شدت بدقلقم.
اه اه
از این که متوقع باشم بدم میاد.
نمیدونم چقدر میتونم توقع داشتهباشم
و چقدر نمیتونم.
چه توقعی اصلا؟
خودم رو دوست ندارم امروز.
چقدر روزهایی که آدم خودشو دوست نداره، بدن.
کاش میتونستم کاری کنم برای خودم
برای دوست داشتن خودم.
هوف
____
دلم تنگ شده
دلم تنگ شده
و دلم تنگ شده.
احساساتم رو هم نمیپذیرم.
من سرشار از انکارم
انکار.
__