من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

بازگشت بی‌شکوه

سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳، 0:13

کمی حالم بهتر شده

چشمم از اون حالت افتضاح و باد کرده

به یکم باد کرده تغییر کرده

ولی خب هنوزم یه گلوله قرمز بزرگ روی چشممه

و روی اعصابمممم

___

درس خوندنم به شدت کند شده

دور بودن از درس همیشه همین طوره

وقتی شروع می‌کنی دوباره

جونتو میگیره.

من دهنم سرویس شد توی این راه

و هی امیدوار و ناامید شدم ولی همچنان

دارم ادامه میدم.

البته کمی ناامیدم. از خودم و شرایطم

نسبت به خودم خیلی متزلزل و نامطمئنم

هیچ حس خوبی به خودم ندارم

و این مریضی‌ها هم بیشتر از قبل

منو عقب انداختن.

آخ خدای من.

کاش دوباره میتونستم مرخصی بگیرم

و به خودم ثابت کنم که من هنوزم خوبم

خوب و کافی.

اما الان ناکافی‌م و افتضاح

____

امشب پر از تاریکی‌م

نسبت به ح عزیزم هم مرددم

نکنه من زیاد میذارم؟

نکنه اون کم میذاره؟

نکنه اشتباه می‌کنم؟

از شانس امشب هم ازش خبری نیست

و حقیقتش من هم نمیخوام خبری بگیرم.

فکر می‌کنم من به اندازه کافی بودم.

اصلا شاید نکته اصلی ماجرا اون بدبخت نیست

منم که امروز به شدت بدقلقم.

اه اه

از این که متوقع باشم بدم میاد.

نمیدونم چقدر میتونم توقع داشته‌باشم

و چقدر نمی‌تونم.

چه توقعی اصلا؟

خودم رو دوست ندارم امروز‌.

چقدر روزهایی که آدم خودشو دوست نداره، بدن.

کاش میتونستم کاری کنم برای خودم

برای دوست داشتن خودم.

هوف

____

دلم تنگ شده

دلم تنگ شده

و دلم تنگ شده.

احساساتم رو هم نمی‌پذیرم.

من سرشار از انکارم

انکار.

__

: )
© من نوشت