خب... از کجا شروع کنم؟
اوم، اول بگم که این سه هفته خوب پیش رفتم. حقیقتش مهر و آبان فکر میکردم خنگ شدم و درس خوندن برای من نیست. درسته مرخصی رو به سختی گرفتم و دهنمم احتمالا بعدش سرویس بشه ولی میارزید.
هیچ ایدهای راجع به کنکور ندارم. فقط دارم میخونم که بشه. به نظرم مهم اینه من تمام تلاشمو کنم و بدونم که میتونم. میتونم، نه؟ راستش وضعیت درسیم خیلی جالب نیست ولی قصد ندارم جا بزنم. برای اولین بار کمالگرایی رو گذاشتم کنار و دارم سعی میکنم.
دیگه جز درس، ح عزیز واقعا عزیزه. امروز پیامک دادم بهش که حرف بزنیم؟ و بهش زنگ زدم.
گفت چه خبرا؟ چی شد زنگ زدی؟
منم گفتم حوصله م سر رفته بود گفتم با تو حرف بزنم: )))
گفت بلهههه بلهههه، من اسباب بازیتم، اسباب تفریحححح، ملیجکککک : )))))) مردم زنگ میزنن میگن دلمون تنگ شده، خانم میگه حوصلهم سر رفته بذار به ملیجک زنگ بزنم.
یه جور بامزهای اینا رو میگفت که مردم از خنده. گفتم حالا من زنگ میزدم میگفتم دل تنگ شدم که سوژهم میکردی: )) اصلا باورت میشد؟ میخندیدی بهم.
در نهایت آخرشم گفت منت سر ملیجک گذاشتید، امری فرمایشی ندارید؟ : )))
هیچ وقت فکر نمیکردم با ح این مکالمات رو داشتهباشم. ما سالهاست دوستیم ولی دوست دور. حالا نزدیک شده اونقدر نزدیک که لاس میزنم باهاش.
تازه من با هیچ کس لاس نزدهبودم الان ح موتورمو روشن کرده و نخ لاس رو میتونم بگیرم و ادامه بدم.
خلاصه جدی جدی دیدنش یکی از اهداف تابستانهم شده.یه برنامه میریزم که ببینمش حتما.
__
خب جونم براتون بگه من هفته اینده باید پاشم برم سرکار و دلم نمیخواد برم : (((( بخدا این قدر خوب درس میخوندمممم. تازه بازم بهتر میتونستم ولی خب اینم خوب بود.
راستی بچههامم ویس میفرستادن خانم کی میای؟ این خانم جدیده تکلیف زیاد میده. ما بلد نیستیم درسا رو. چطور درس رو بفهمیم .
گوگولیا. گفتم خودم برمیگردم درستون میدم. آرامش خودتون حفظ کنید.
__
اخ اخ. این وسط محمد حسنم هر دو سه هفته پبام میده قرار تنظیم میکنه برای بعد کنکور ببینمش. البته که ایشون بسیار نزدیکه و دیدنش راحته. اما حس لاشیا رو گرفتم. حالا در واقعیت نه با ح رابطهای دارم نه با محمدحسن. ولی یه جوریه! میدونید چی میگم؟
_
خب همین فعلا.