من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

بالا آوردن هر آن چه هست و نیست

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳، 0:33

سه روزه هر شب حالت تهوع دارم

و گاها استفراغم میکنم.

نه استرس دارم و نه مریض شدم. نمیدونم

چم شده.

سه روزه غذا نمی‌تونم بخورم و خسته‌ شدم.

درس هم نخوندم این سه روز‌. نمیدونم چرا

این جور شدم. اولش سرگیجه داشتم و الان

حالت تهوع و تهوع. اه

___

دلم می‌خواد ح رو پاره کنم. دو روز گذشته خبر داشت

من مریض شدم و امروز هیچ حالی نپرسید.

بی‌اهمیتی کردن واقعا منو بهم می‌ریزه.

تازه الانم نوشته، سین کردن و جواب ندادن داشتیم؟

نه عزیزم الان میام ازت تقدیر میکنم

بوستم می‌کنم.

فکر کنم کمی حساس هم شدم. یعنی حق دارم

عصبانی بشم ولی مریضی کم‌تحملم هم کرده

و راستش حوصله ندارم.

اعصابم ندارم و متاسفانه خودشو در معرض گذاشته.

اه اه.

___

کاشکی فردا خوب باشم.

خوب.

پ.ن: متاسفانه ح پیام داده حالم خیلی خوش نیست.

فکر کن از پاره کردنش دارم نازشو میکشم://

یه بار خواستم با یکی دعوا کنما. اه

: )

من، درس و زندگی

سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳، 1:42

​​​​​​خب... از کجا شروع کنم؟

اوم، اول بگم که این سه هفته خوب پیش رفتم. حقیقتش مهر و آبان فکر می‌کردم خنگ شدم و درس خوندن برای من نیست. درسته مرخصی رو به سختی گرفتم و دهنمم احتمالا بعدش سرویس بشه ولی می‌ارزید.

هیچ ایده‌ای راجع به کنکور ندارم. فقط دارم میخونم که بشه. به نظرم مهم اینه من تمام تلاشمو کنم و بدونم که میتونم. میتونم، نه؟ راستش وضعیت درسی‌م خیلی جالب نیست ولی قصد ندارم جا بزنم. برای اولین بار کمالگرایی رو گذاشتم کنار و دارم سعی میکنم.

دیگه جز درس، ح عزیز واقعا عزیزه. امروز پیامک دادم بهش که حرف بزنیم؟ و بهش زنگ زدم.

گفت چه خبرا؟ چی شد زنگ زدی؟

منم گفتم حوصله م سر رفته بود گفتم با تو حرف بزنم: )))

گفت بلهههه بلهههه، من اسباب بازی‌تم، اسباب تفریحححح، ملیجکککک : )))))) مردم زنگ میزنن میگن دلمون تنگ شده، خانم میگه حوصله‌م سر رفته بذار به ملیجک زنگ بزنم.

یه جور بامزه‌ای اینا رو میگفت که مردم از خنده. گفتم حالا من زنگ میزدم میگفتم دل تنگ شدم که سوژه‌م میکردی: )) اصلا باورت میشد؟ میخندیدی بهم.

در نهایت آخرشم گفت منت سر ملیجک گذاشتید، امری فرمایشی ندارید؟ : )))

هیچ وقت فکر نمیکردم با ح این مکالمات رو داشته‌باشم‌. ما سال‌هاست دوستیم ولی دوست دور. حالا نزدیک شده اونقدر نزدیک که لاس میزنم باهاش.

تازه من با هیچ کس لاس نزده‌بودم الان ح موتورمو روشن کرده و نخ لاس رو میتونم بگیرم و ادامه بدم.

خلاصه جدی جدی دیدنش یکی از اهداف تابستانه‌م شده.یه برنامه میریزم که ببینمش حتما.

__

خب جونم براتون بگه من هفته اینده باید پاشم برم سرکار و دلم نمیخواد برم : (((( بخدا این قدر خوب درس میخوندمممم. تازه بازم بهتر میتونستم ولی خب اینم خوب بود.

راستی بچه‌هامم ویس میفرستادن خانم کی میای؟ این خانم جدیده تکلیف زیاد میده. ما بلد نیستیم درسا رو. چطور درس رو بفهمیم .

گوگولیا. گفتم خودم برمیگردم درس‌تون میدم. آرامش خودتون حفظ کنید.

__

اخ اخ. این وسط محمد حسنم هر دو سه هفته پبام میده قرار تنظیم میکنه برای بعد کنکور ببینمش. البته که ایشون بسیار نزدیکه و دیدنش راحته. اما حس لاشیا رو گرفتم. حالا در واقعیت نه با ح رابطه‌ای دارم نه با محمدحسن‌. ولی یه جوریه! میدونید چی میگم؟

_

خب همین فعلا.

: )

قطعی سرخود و دردسر

چهارشنبه هفتم آذر ۱۴۰۳، 10:18

یه جایی از زندگی با خودم گفتم قرص؟ قرص برای چی؟ ول کن بابا. همین نقطه، نقطه‌ی زوال بنده بود. سر خود قرص‌های روان رو قطع کردم و در حال گسستگی هستم. نباید سرترالین رو قطع میکردم. حالا قطع قطع هم نکردم. یه سه چهار روزه نخوردم ولی همه‌ی اضطرابم برگشته.

مدرسه به شدت بهم اضطراب میده. مدیرمون سمیه و من میخوام درس بخونم و نیاز به زمان و ارامش ذهن دارم و ایشون نمیذاره.

بهتره از این ۲۱ روز استفاده کنم تا ببینم چی میشه! شاید عوض شد کلا، خدا رو چه دیدید. بیاید امیدوار باشیم.

درس میخونم، فکر کنم خوبه ولی به خودم اطمینان ندارم. توی کتابخونه بقیه رو میبینم هی رنگی منگی مینویسن، دفتر دورشونه و بند و بساط دارن، از خودم میپرسم، پس تو چطور درس میخونی؟

من هیچ وقت بلد نبودم از هایلایتر استفاده کنم. همه‌ی کتاب به نظرم مهمه و نمیدونم کجا رو باید هایلایت کرد. یا نکته‌ها، خیلی از نکات به نظرم بدیهی‌ن.

کلا با یه مداد درس میخونم و یه کتاب. شلخته‌م فکر کنم. نیازه منظم بشم. نمیگم بشینم رنگی رنگی کنم ولی مطالب رو دسته بندی کنم حداقل. اه اه

با همین روش از دبیرستان و دانشگاه با معدل بالا فارغ شدم ولی الان شک کردم. شک کردم که شاید اونجور بودن بهم کمک کنه پیشرفت کنم. شایدم مثل اون کلاغ راه رفتن عادی خودم رو فراموش کنم. شاید.

البته بیاید به این فکر کنیم که درس خوندن و نتیجه گرفتن مهمه و درگیر حواشی نباید بشم. حواشی رو دور بندازیم.

یکم از این فرایندی که شروع کردم میترسم. کلاسم رو رها کردم و دارم درس میخونم. اگر از اینور رونده از اونور مونده بشم چی؟ میترسم. از خودم میترسم.

تلاش ارزشمنده مگه نه؟

برم بخونم. شاید راه نجات همین باشه.

: )

توقع

سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳، 11:55

میگم جریان چیه من یک هفته ست مدرسه نرفتم و مادرا نمیپرسن زنده‌ای، مرده‌ای اصلا شاید تو قبر بودم.

البته تو گروهشون پیام میدم یعنی زنده‌م ولی بازممم یعنی چی.

میدونم الکی دارم بهونه میگیرم ولی ولی ولییییی باید به عشق و علاقه‌ای به من که خودمو براشون پاره میکردم واکنشی نشون میدادننن.

سگگگگ

بازم البته توی گروه، معاون که الان میره سرکلاس بچه‌ها،حضور داره و بگن تو رو خدا برگرد، ضایعه‌.

حس میکنم شبیه این زنا شدم که قهر کردن و از شوهرشون انتظار ناز کشیدن دارن=))))

: )

تصمیمات و عواقب

شنبه سوم آذر ۱۴۰۳، 15:52

جالبه واقعا خودمو زدم به در و دیوار که مرخصی بگیرم و الان ذهنم پیش کلاسمه.

نمیدونم کار درست چیه. کلا نرم یا یه روزایی پا شم برم کلاسم.

درس رو چکار کنم؟ مسئولیت بچه‌ها چی؟

اه. بزرگسالی واقعا پردردسره.

کاش یکی کمکم میکرد که درست تصمیم بگیرم.

باید بگم تا اینجا امروز عالی درس خوندم. تمام مهر و آبان رو فکر میکردم خودم کودن شدم و الان میبینم نه.

: )

پروانه‌ها توی قلب

جمعه دوم آذر ۱۴۰۳، 12:7

اومدم بنویسم که مرخصی رو گرفتم. البته کاملا قانونی ولی ولیییی مدیرمون میدونم دهنمو سرویس میکنه. خدایا منو نجات بده از دستشوننن

_ ح عزیز از واژه‌های متفاوتی استفاده میکنه، بهم میگه : عزیزِجان یا گلکم. کلماتش مخصوص خودشه و قشنگ. لذت میبرم از حرف زدنش و بارها آرزو کردم/ کردیم که فاصله‌ها رو کم کنیم. شاید اگر من تصمیم نمیگرفتم درس بخونم زودتر میدیدمش ولی حالا حتی مشخص نیست دیدار ممکن بشه یا نشه. اخ عزیز من.

دیشب از هم پرسیدیم چی شد که اینجور شد؟ واقعا نمیدونم چی شد که یکهو نزدیک شدیم‌. من همیشه تو روابط حواسم بود که وارد رابطه لانگ نشم و خودمو درگیر نکنم اما چشمامو باز کردم دیدم، ای‌وای وارد رابطه سیچوئشن‌شیپ شدم. زندگی هر لحظه‌ش شگفتیه: )) حس عجیبی دارم از این که لذت میبرم از بودنش. نمیدونم باید بپذیرم این حس رو یا نپذیرم.

_ درس خوندن.

دیروز به مامانم گفتم بیا یه چیز جالب بگم بهتون:

من یک مبحث رو از اول هفته میخوندم و متوجه نمیشدم. دو شب پیش به خودم شک کردم. به درس خوندنم، به هوشم، به تمام نمراتی که توی دانشگاه و دبیرستان میگرفتم. هیچ جوره پیش نمیرفتم و داشت گریه‌م درمیومد.

پنج شنبه بار دیگه تلاش کردم و با آرامش ذهنی شروع کردم به درس خوندن و فهمیدمش.

مامانم: :| گفت فکر کردم ممدحسن پیام داده این قدر خوشحالی.

گفتم مادر مننننن، ممدحسن کجا بود: ))) ول کن زن.

( ممدحسن رو توضیح نمیدم کیه، مهم نیست : ))) )

خلاصه من یک هفته درگیر یک مبحث میشم و اجی مجی هر باررر جمعه و پنج‌شنبه میفهممش. لعنت به مدرسه. کاش نبودش و راحت مینشستم درس میخوندمم.

_ هوای این روزها عالیه. دلم میخواد برم بشینم توی پارک و فقط نگاه درخت‌ها کنم.

برم درس.

: )

سرنوشت، پذیرش یا مقابله؟

جمعه دوم آذر ۱۴۰۳، 0:58

داشتم درس می‌خوندم و یک لحظه خودمو جای همکارام گذاشتم. کارشونو پذیرفتن و تمام فکر و ذکرشون همین کاره. چرا من نتونستم کارم رو بپذیرم و تصمیم گرفتم خودم رو پاره کنم؟

جدی پذیرش هم یه جاهایی خوبه. البته توی موقعیت من هم پذیرش و هم مقابله، هر دو خوبن. به هر حال آدمیزاد برای تلاش به دنیا اومده و من خواستم تلاش کنم. اما میدونید پذیرش شاید راحت‌تر بود. این همه دردسر نداشت. دنبال مرخصی نمی‌بودم. در به در دنبال مرخصی نمی‌گشم و چی؟ و نمیدونم. آسون‌تر میگرفتم همه چی رو.

بیاید صادق باشیم. من الان بیشتر حس زنده‌بودن دارم. با این که مسیرم پر از موانعه و بسیار بسیار نامعلوم. انگار همین که برای تغییر دارم تلاش می‌کنم بهم میگه زنده‌ای!

__

: )
© من نوشت