من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

آشفته‌ها

شنبه سی ام دی ۱۴۰۲، 0:17

ذهنم آشفته‌ست.

نمیدونم میخوام چکار کنم.

به شدت از جایی که هستم ناراضی‌م.

هیچ پیشرفت و اینده‌ای نداره برام.

کارنامه‌های دوران تحصیلمو نگاه میکردم

و الان اونقدر برام عجیبه که این همه

نمره بالا میگرفتم.

الان که سوال طرح میکنم

قدر خودمو میدونم.

خیلی سردرگمم و این سردرگمی

داره عزت نفس و اعتماد به نفسمو

کور میکنه.

خیلی خسته‌م. جایی که هستم

خسته‌م میکنه.

میترسم. اگر راهمو عوض کردم

و دیدم من همیشه خسته‌م چی؟

لوزر بودن تا کجا؟

همه اینا رو فاکتور بگیریم

این که نمیتونم رابطه احساسی

رو شروع کنم و مشخصا

مشکل دار شدم هم بسیار ناراحتم میکنه.

گاهی فکر میکنم نکنه دوست داشتنی نیستم؟

ولی اخه اینجور نیست. دلیلی نیست برای دوست نداشتنم.

نمیتونم ارتباط بگیرم و این شده چاله زندگیم.

باید یادبگیرم ایجاد رابطه رو.

شدم یه لوزر در تمام زمینه ها.

از طرفی کارایی که مدت ها دوست داشتم

انجام بدم رو دارم انجام میدم. نایستادم

حرکت میکنم ولی خیلی زمین میخورم.

دلم برای امیر تنگ شده و میدونم اشتباهه.

دلم تنگ شده چون رابطه دیگه ای ندارم.

دل تنگ نشدم، از نبود ادم یادش افتادم.

دوست داشتنو باید تمرین کنم

دوست داشتن خودمو

دوست داشتن بقیه

دوست داشتن.

: )

حالا چطورم؟

سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲، 11:3

از آخرین باری که نوشته‌م روزها میگذره.

خوبم.

این خوبم وابسته به این بود که کارهایی رو میخواستم

انجام بدم رو انجام دادم تا حدودی.

حالا از قعر دراومدم

ولی تلوتلو می‌خورم.

کار کاملاً یکنواخت شده و حوصله‌سر بر!

دلم یه اتفاق جذاب میخواد.

یه دوست داشتن شاید؟

از ته دل دوست داشتن رو فراموش کردم.

ذوق چیزی رو داشتن!

در به در به دنبال احساسات خوبم

احساساتی که بتونه برم گردونه دنیای حس‌ها.

: )

زندگی

جمعه یکم دی ۱۴۰۲، 19:54

عاشق روزای سردی هستم

که میرم تو حیاط و دست و صورتمو

میشورم و میتونم برگردم توی

اتاق و حالا میتونم برم زیر پتو

___

زمستون که میرسه

من از همیشه رقیق‌تر می‌شم.

رقیق و نازک.

___

به خیلی چیزها عادت کردم

و از طرفی بعضی چیزها داره خوب پیش میره

چند روزیه که از کار خسته شدم

تماماً غر میزدم

ولی دیروز جشن خوبی داشتیم

و خانواده‌ها همکاری کردن. دوستم

میگفت این همکاری به خاطر راضی بودنشه

خیلی جدی نگرفتم.

و عصر با یکی از هم دوره‌هام تماس گرفتم

گفت که بازرسی که از کلاست دیدن کرده

هر جا رفته اسمتو اورده و گفته چقدر عالی هستی.

اما خیلی خسته و ناله کن شدم : ))

___

یکی از کارهایی که دلم میخواست

انجام بدم رو این هفته انجام میدم

امیدوارم به خوبی انجام بشه

____

دلم سرگرمی‌های خودمو میخواد.

کتاب خوندن

طراحی کردن

فیلم دیدن

زبان خواندن

ولی به هیچ کدوم درست نمیرسم.

دلم برای خودم، برای خود غرق شده در سرگرمی

تنگ شده.

کم کم باید برنامه‌م‌رو درست بچینم.

___

پارسال من یک دوره افسردگی شدید گرفتم

و الان خوبم.

الان که خوبم نسبتاً باید بگم

هنوز با کارهای کرده و نکرده اون دوران

دارم دست و پنجه نرم می‌کنم.

یه موقع‌هایی بابتش خودمو سرزنش

می‌کنم ولی واقعا من چیزی کم نذاشتم

کلی تلاش کردم تا برگشتم.

این برگشتن به قدری سخت بود

که هزاران بار ممنون خودمم

___​​​​​​

رو یه پسره سر خیابونمون کراش زدم

شماره‌شم دارم

و فقط مونده پیام بدم بهش

بگم داش بیا آشنا شیم تو رو خدا

: )))

بیشعور من به این خوبی

چرا نباید بهم پیام بدی؟

___

​​​​​​​

: )
© من نوشت