آشفتهها
ذهنم آشفتهست.
نمیدونم میخوام چکار کنم.
به شدت از جایی که هستم ناراضیم.
هیچ پیشرفت و ایندهای نداره برام.
کارنامههای دوران تحصیلمو نگاه میکردم
و الان اونقدر برام عجیبه که این همه
نمره بالا میگرفتم.
الان که سوال طرح میکنم
قدر خودمو میدونم.
خیلی سردرگمم و این سردرگمی
داره عزت نفس و اعتماد به نفسمو
کور میکنه.
خیلی خستهم. جایی که هستم
خستهم میکنه.
میترسم. اگر راهمو عوض کردم
و دیدم من همیشه خستهم چی؟
لوزر بودن تا کجا؟
همه اینا رو فاکتور بگیریم
این که نمیتونم رابطه احساسی
رو شروع کنم و مشخصا
مشکل دار شدم هم بسیار ناراحتم میکنه.
گاهی فکر میکنم نکنه دوست داشتنی نیستم؟
ولی اخه اینجور نیست. دلیلی نیست برای دوست نداشتنم.
نمیتونم ارتباط بگیرم و این شده چاله زندگیم.
باید یادبگیرم ایجاد رابطه رو.
شدم یه لوزر در تمام زمینه ها.
از طرفی کارایی که مدت ها دوست داشتم
انجام بدم رو دارم انجام میدم. نایستادم
حرکت میکنم ولی خیلی زمین میخورم.
دلم برای امیر تنگ شده و میدونم اشتباهه.
دلم تنگ شده چون رابطه دیگه ای ندارم.
دل تنگ نشدم، از نبود ادم یادش افتادم.
دوست داشتنو باید تمرین کنم
دوست داشتن خودمو
دوست داشتن بقیه
دوست داشتن.