میانه جنگ، پناهگاه همیشگی
دیشب درجستجوی نمو را دیدم. برای این که زنده بمانم به رنگها و احساسات نیاز داشتم، رنگهایی که زندگی را یادآور شوند. در انیمیشنها میتوانم رنگهای پررنگ و جاری بودن زندگی را پیدا کنم.
در جستجوی نمو را دوست داشتم و ته قلبم میگفت کاش آبرنگی بود و میشد نقاشی از نمو را بزرگ بکشم.
در ادامه هم لئو شیر جنگل را دانلود کردم. این را کمتر دوست داشتم ولی همان قدر زنده بود.
لئوی عزیز و نمو! هر دو دستم را گرفتند و من را از چاه عمیقی که هر لحظه حفره آن عمیقتر میشد نجات دادند.
امروز برگشتم به خوردن دو قرص پوکساید در روز و حالم بهتر است.
شروع کردم به درس خواندن هر چند دست و پا شکسته و ناعادلانه.
با مریم صحبت کردم و شمال گویا هیچ خبر خاصی نیست. زندگی عادی در جریان است و این جا ما جنگ را حس میکنیم.
برایم کمی سنگین بود پذیرفتن این که در این کشور که اکثرجاهایش را فتح کردهاند، گوشهای مردم زندگی عادی دارند و این جا من از شدت اضطراب عادیترین اتفاق زنانهام، پریود، تغییر کرد.
هنوز آینده پر از ابهام است ولی راهی را که شروع کردم باید درست تمام کنم. دوست ندارم روزی، زمانی، موقعی حتی اگر یک در صد آزمون برگزار شد خودم را سرزنش کنم.
میخوانم میخوانم تو خواندن منی!
معنای این روزهای زندگی پر از لغزش است. پیدایش میکنی و ناگهان مثل ماهی از دستت لیز میخورد.
معنا را هر روز باید بسازی. هر روز معنا ساختن!
امروز حس میکنم بهترم و از فوران احساسات به دور.
نمیدانم چقدر موقتی است اما هر چه است بهتر است از حال بد روزهای قبل.
هیچ کس به من یاد نداده بود در میان جنگ چطور باید زندگی کرد، چطور باید معناها را پیدا کرد و یا چطور اضطراب را مدیریت کرد.
این جا هر شب سر و صدا میآید و اگر تلاش کنم احتمالا به درجه، فرض کن این موشکها ستارهاند میرسم.
همه چیز نگران کننده است.
آینده، ما، بمبها و عزیزان!
راستی آدمی در این روزها همراهی و بودن انسانها بسیار خوب است. تنها بودن آدم را دیوانه میکند ولی همین که حال دوستی را میپرسی، حالت را میپرسند چند قدمی از دیوانگی دور میشویی.
+ از سر شانس وصل شدم و حتی نمیدانم پست بعدیام را کی میتوانم بگذارم یا زنده خواهم بود یا نه!
زندگی در ایران، ایران عزیز!