دیروز به قدری درمانده و پر از حس بد بودم که بیشتر از حس بیچارگی، درماندگی و عدم کنترل متعجبم کرده بود. شبیه این بود که یک ساحل آروم رو یکهو سونامی دربربگیره و همه چیز رو خراب کنه. همه چیز رو هم خراب کرد.
صبح تا ظهر یک کلمه هم نشد بخونم، حتی در حد یک کلمه هم تمرکز نداشتم. کتابم جلوم بود و کلمات به جای وارد شدن به ذهنم از کنارم میگذشتن و زبون هم در میآوردن.
به نظر نمیاومد درس برای اون زمان گزینه مناسبی باشه. دراز کشیدم و سعی کردم فکر کنم چه احساساتی دارم و چرا؟
بعد از مدتی دراز کشیدم برخلاف میلم گریهم اومد و شروع کردم گریه کردن بابت چی؟ نمیدونم. بیشتر شبیه رها شدن از موجهای سهمیگن و تخریبگر سونامی بود. من از گریه استقبال نمیکنم چرا که بعدش همیشه چشم درد و سردرد میگیرم، اینبار استقبال من مهم نیست.
روی زمین هم دراز کشیدم، توی این مواقع تخت آرامش بهم نمیده. زمین و حس کردن زمین انگار به آروم شدنم کمک میکنه.
عصر کمی درس خوندم، خیلی کم.
با کسی صحبت کردم که همیشه صحبت کردن باهاش خوشاینده، حتی اگر بدونم دارم اشتباه میکنم و مرز رو میشکنم یا خریت میکنم.
صحبت مثل همیشه پر از حس خوب و خنده بود.
و امروز
امروز نوبت دندونپزشک داشتم و صبح به جای بلیط همیشگی گفتم بیشتر میخوابم و بلیط دیرتر رو میگیرم. بلیطی که یک ساعت و نیم دیرتر بود رو خریدم و با پدرم رفتم ایستگاه راه آهن. بابام مثل همیشه با من موند و منتظر بود که قطار برسه و در کمال خجالت قطار یک ساعت و نیم دیر کرد.
بابام هیچ وقت در این موارد بداخلاقی نمیکنه. کنارم بود و یک ساعت و نیم رو به بحث درباره سیاست و آینده اختصاص دادیم. این قدر بحث کردیم که بابام گفت: دیگه تمام دنیا رو بررسی کردیم چرا نیومد؟
و ایستگاه قطار به معنای واقعی بیابون بود. مامور هم نبود. بابام گفت رفته خوابیده.
بالاخره بعد از پیگیری و فلان با تاخیر فراوان رسید. بماند که معذب بودم برای یک ساعت خواب بیشتر بابام رو کله سحر از کار بیکار کرده بودم و با من بود.
تا نوبت دکترم حدود سه ساعت زمان داشتم. به آقای اسنپی گفتم که هر جا که میشه کنار ساحلی نشست، پیادهم کن.
کنار رود پیاده شدم و پارک و سرسبزی رو نفس کشیدم. آب رو دیدم، روشنی رو احساس کردم و زندگی.
فکر کردم با خودم زندگی جریان داره. آب میگذره و همه چیز در گذره.
همه چیز رو رها کردم برای مدتی و توی سایه و زیردرخت نشستم.
بعد بلند شدم توی سبزهها قدم بزنم و رفتم جلوتر نشستم و یک آقای کارگر صدا زد خانم خانمممم، در این مواقع من مطمئنم با من هستن و جدی هم با من بود. گفتم بله؟ گفت این کیف شماست؟ جا گذاشتید.
خیلی جدی کیفم که کوچک هم نیست جا گذاشته بودم. تقصیر خواهرمه، یک نایلون اضافی وسیله به من داده بود و من خودمم به زور جا نمیذارم. بلند که شدم به نظرم عادی میاومد، اصلا احساس سبکی نکردم.
کارگر مهربون کیفم رو بهم داد. من در وسیله جا گذاشتن توی پارکها ید طولانی دارم. شیراز هم عینکم رو جا گذاشتم و یک خانمی بعد از حدود ۴۵ دقیقه که خیلی هم دور شده بودم عینکم رو پس داد.
جالبه اکثر اوقات هم وسیلههام برمیگردن. شاید هر چیزی برمیگرده سرجاش؟ یا هر چیزی نظم داره؟
بعد روی پل رفتم و آب زیر پام جریان داشت. هوا هم بسیار خنک و نسیم میوزید. همه چیز مهیا بود تا حال آدمی خوب باشه و به این که توی ایرانه فکر نکنه. نه به بودن ترامپ نه اینورایا و نه هیچ کس دیگه.
البته جای خیلیا خالی بود. کسایی که میدونستم اونجا بودنشون احوالاتم رو بهم نمیزنه و براشون ویدیومسیج فرستادم. دوستایی که قدر آب، سرسبزی و روشنی رو میدونستن.
فکر کنم حسهای بد رو به آب سپردم و هر چیزی بود رو گذاشتم بگذره.
دو تا گوشواره خریدم و یک انگشتر. به قول به خودم عمل کردم و گوشوارههای قشنگی رو خریدم.
سبک و با حس خوب رفتم دندونپزشک. به دکتر گفتم: من جای دندونام رو گم کردم.
گفت یعنی چی؟ دوباره بگو.
گفتم: من نمیدونم دندونام رو کجا باید بذارم روی هم.
کلی خندید و گفت با این همه سابقه دفعه اوله همچین چیزی میشنوم.
گفتم دکتر برای هر چیزیی دفعه اولی نیازه. بخدا گیج شدم
گفت؛ برات سورپرایز دارم. این کشها رو هم به دندون بالا و پایین وصل کن که کلا دیگه ندونی دندونات رو کجا بذاری : )))
جدی نمیدونم چطور آدمها تا حالا بهش نگفتن. وقتی کش میذاری جای قرار گیری دندون ها عوض میشه و خیلی عجییه. من میدونم دندونم کجا قبلا قرار میگرفته ولی الان به خاطر جابهجایی جای جدید میذارم. نه که مشکل داشته باشم ولی حس گیجی میکنم.
و درنهایت الان هم دارم برمیگردم خونه.
با دختر کناریم صحبت کردم و گفت: سال اخر دبیرستانی؟ گفتم: من؟ گفت اره؟
گفتم نه من تموم کردم. ۲۶ سالمه. گفت وای چقدر بیبی فیسی اصلا بهت نمیخوره. پزشکی میخونی؟ خیلی بهت میخوره.
گفتم نه معلمم. و شما سال چندمی؟
خندید گفت: من سال اخر دبیرستانم و میدونم بهم نمیخوره.
بهش نمیخورد. دهه هشتادی بود دیگه، شبیه بعضی از هم نسلاش: موهای رنگ کرده، لب تزریقی، دماغ عمل کرده و آرایش زیبا.
زییا هم هست. با تمام این کارها زیبا بود هنوز.
به سال اینده فکر کردم. به این که ممکنه من چند تا از این کارها رو انجام داده باشم؟ فکر کنم فعلا هیچ کدوم. مانعی نبوده هیچ وقت ولی من سوسن رو این جور دوست دارم. نمیدونم بعدها دلم بخواد تغییر ایجاد کنم یا نه ولی الان نه
همین .
برم کمی بخونم و خوب باشم.