من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

گم نشده‌ها

پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴، 15:16

از قطار داشتم پیاده میشدم و دیدم خیلی سبکم. هی فکر کردم خدایا یعنی چی جا گذاشتم؟

برای بار دوم در امروز، کیفم رو جا گذاشته بودم.

کل مسیر رو بدو بدو برگشتم و صندلی‌مو پیدا نمیکردم.

یه پسره از اول مسیر هی نگاه می‌کرد و منتظر بود لبخند بزنم سر صحبت رو باز کنه که من حوصله‌ نداشتم. همونو علامت گذاری گونه پیدا کردم و با تعجب نگاهم کرد.

من صندلی اون سمتی‌ش می‌نشستم. گفتم کیفم رو جا گذاشتم.

کیفم افتاده بود زیر صندلی.

پسره به قدری خندید که فکر کنم توی دلش هم گفت خدایا شکرت که لبخند نزد: ))))

نمیدونم این اپشن جا گذاشتن وسیله‌ها و پیدا کردنشون کی میخواد از من برداشته شه.

: )

گذر از سونامی

پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴، 13:14

دیروز به قدری درمانده و پر از حس بد بودم که بیشتر از حس بیچارگی، درماندگی و عدم کنترل متعجبم کرده بود. شبیه این بود که یک ساحل آروم رو یکهو سونامی دربربگیره و همه چیز رو خراب کنه. همه چیز رو هم خراب کرد.

صبح تا ظهر یک کلمه هم نشد بخونم، حتی در حد یک کلمه هم تمرکز نداشتم. کتابم جلوم بود و کلمات به جای وارد شدن به ذهنم از کنارم میگذشتن و زبون هم در می‌آوردن.

به نظر نمی‌اومد درس برای اون زمان گزینه مناسبی باشه. دراز کشیدم و سعی کردم فکر کنم چه احساساتی دارم و چرا؟

بعد از مدتی دراز کشیدم برخلاف میلم گریه‌م اومد و شروع کردم گریه کردن بابت چی؟ نمیدونم. بیشتر شبیه رها شدن از موج‌های سهمیگن و تخریبگر سونامی بود. من از گریه استقبال نمی‌کنم چرا که بعدش همیشه چشم درد و سردرد میگیرم، اینبار استقبال من مهم نیست.

روی زمین هم دراز کشیدم، توی این مواقع تخت آرامش بهم نمیده. زمین و حس کردن زمین انگار به آروم شدنم کمک می‌کنه.

عصر کمی درس خوندم، خیلی کم.

با کسی صحبت کردم که همیشه صحبت کردن باهاش خوشاینده، حتی اگر بدونم دارم اشتباه می‌کنم و مرز رو می‌شکنم یا خریت میکنم.

صحبت مثل همیشه پر از حس خوب و خنده بود.

و امروز

امروز نوبت دندونپزشک داشتم و صبح به جای بلیط همیشگی گفتم بیشتر میخوابم و بلیط دیرتر رو می‌گیرم. بلیطی که یک ساعت و نیم دیرتر بود رو خریدم و با پدرم رفتم ایستگاه راه آهن. بابام مثل همیشه با من موند و منتظر بود که قطار برسه و در کمال خجالت قطار یک ساعت و نیم دیر کرد.

بابام هیچ وقت در این موارد بداخلاقی نمی‌کنه. کنارم بود و یک ساعت و نیم رو به بحث درباره سیاست و آینده اختصاص دادیم. این قدر بحث کردیم که بابام گفت: دیگه تمام دنیا رو بررسی کردیم چرا نیومد؟

و ایستگاه قطار به معنای واقعی بیابون بود. مامور هم نبود. بابام گفت رفته خوابیده.

بالاخره بعد از پیگیری و فلان با تاخیر فراوان رسید. بماند که معذب بودم برای یک ساعت خواب بیشتر بابام رو کله سحر از کار بیکار کرده بودم و با من بود.

تا نوبت دکترم حدود سه ساعت زمان داشتم. به آقای اسنپی گفتم که هر جا که میشه کنار ساحلی نشست، پیاده‌م کن.

کنار رود پیاده شدم و پارک و سرسبزی رو نفس کشیدم. آب رو دیدم، روشنی رو احساس کردم و زندگی.

فکر کردم با خودم زندگی جریان داره. آب می‌گذره و همه چیز در گذره.

همه چیز رو رها کردم برای مدتی و توی سایه و زیردرخت نشستم.

بعد بلند شدم توی سبزه‌ها قدم بزنم و رفتم جلوتر نشستم و یک آقای کارگر صدا زد خانم خانمممم، در این مواقع من مطمئنم با من هستن و جدی هم با من بود. گفتم بله؟ گفت این کیف شماست؟ جا گذاشتید.

خیلی جدی کیفم که کوچک هم نیست جا گذاشته بودم. تقصیر خواهرمه، یک نایلون اضافی وسیله به من داده بود و من خودمم به زور جا نمیذارم. بلند که شدم به نظرم عادی می‌اومد، اصلا احساس سبکی نکردم.

کارگر مهربون کیفم رو بهم داد. من در وسیله جا گذاشتن توی پارک‌ها ید طولانی دارم. شیراز هم عینکم رو جا گذاشتم و یک خانمی بعد از حدود ۴۵ دقیقه که خیلی هم دور شده بودم عینکم رو پس داد.

جالبه اکثر اوقات هم وسیله‌هام برمیگردن. شاید هر چیزی برمیگرده سرجاش؟ یا هر چیزی نظم داره؟

بعد روی پل رفتم و آب زیر پام جریان داشت. هوا هم بسیار خنک و نسیم می‌وزید. همه چیز مهیا بود تا حال آدمی خوب باشه و به این که توی ایرانه فکر نکنه. نه به بودن ترامپ نه اینورایا و نه هیچ کس دیگه.

البته جای خیلیا خالی بود. کسایی که میدونستم اونجا بودنشون احوالاتم رو بهم نمیزنه و براشون ویدیومسیج فرستادم. دوستایی که قدر آب، سرسبزی و روشنی رو میدونستن.

فکر کنم حس‌های بد رو به آب سپردم و هر چیزی بود رو گذاشتم بگذره.

دو تا گوشواره خریدم و یک انگشتر. به قول به خودم عمل کردم و گوشواره‌های قشنگی رو خریدم.

سبک و با حس خوب رفتم دندونپزشک. به دکتر گفتم: من جای دندونام رو گم کردم.

گفت یعنی چی؟ دوباره بگو.

گفتم: من نمیدونم دندونام رو کجا باید بذارم روی هم.

کلی خندید و گفت با این همه سابقه دفعه اوله همچین چیزی می‌شنوم.

گفتم دکتر برای هر چیزیی دفعه اولی نیازه. بخدا گیج شدم

گفت؛ برات سورپرایز دارم. این کش‌ها رو هم به دندون بالا و پایین وصل کن که کلا دیگه ندونی دندونات رو کجا بذاری : )))

جدی نمیدونم چطور آدم‌ها تا حالا بهش نگفتن. وقتی کش میذاری جای قرار گیری دندون ها عوض میشه و خیلی عجییه. من میدونم دندونم کجا قبلا قرار میگرفته ولی الان به خاطر جابه‌جایی جای جدید میذارم. نه که مشکل داشته باشم ولی حس گیجی می‌کنم.

و درنهایت الان هم دارم برمیگردم خونه.

با دختر کناری‌م صحبت کردم و گفت: سال اخر دبیرستانی؟ گفتم: من؟ گفت اره؟

گفتم نه من تموم کردم. ۲۶ سالمه. گفت وای چقدر بی‌بی فیسی اصلا بهت نمیخوره. پزشکی میخونی؟ خیلی بهت میخوره.

گفتم نه معلمم. و شما سال چندمی؟

خندید گفت: من سال اخر دبیرستانم و میدونم بهم نمیخوره.

بهش نمی‌خورد. دهه هشتادی بود دیگه، شبیه بعضی از هم نسلاش: موهای رنگ کرده، لب تزریقی، دماغ عمل کرده و آرایش زیبا.

زییا هم هست. با تمام این کارها زیبا بود هنوز.

به سال اینده فکر کردم. به این که ممکنه من چند تا از این کارها رو انجام داده باشم؟ فکر کنم فعلا هیچ کدوم. مانعی نبوده هیچ وقت ولی من سوسن رو این جور دوست دارم. نمیدونم بعدها دلم بخواد تغییر ایجاد کنم یا نه ولی الان نه

همین .

برم کمی بخونم و خوب باشم.

: )

غمِ خفیف امروز

چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴، 14:53

امروز یکهو از پرتگاه سقوط کردم مطمئن نیستم سقوط کردم یا دستم رو به شاخه‌ای بند کردم، نمیدونم.

ولی احساس اولیه پرت شدن رو دارم.

امروز دارم خودمو میبرم زیر سوال، تک‌تک کارها و تصمیماتم. از خودم هیچ چیزی باقی نمونده جز انبوه سوالات تحقیر آمیز.

دارم سعی می‌کنم‌ تمرکزم رو حفظ کنم و موفق نبودم.

فکرم جمع نمیشه.

دیشب هم خواب راحتی نداشتم و دیر بیدار شدم. فکر کنم بهتره برم کمی بخوابم و استراحت کنه ذهنم.

پر از نرسیدن و نشدن و خواسته نشدم، مجموعه‌ای از احساسات ( ناراحتی، حسادت، کمبود).

اه

: )

کوتاه

سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴، 1:3

با دوستم صحبت می‌کردم گفت: انگار مهره مار داری، دل کندن ازت سخته، نه پسرها، کلا میگم.

گفتم: این جور نیست. من شبیه این شعرم که:

ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رُستَنی نبینی، بر گورِ من گیاهی

اگر حتی دل کندن سخت باشه زمانی متوجه میشن که از دست رفته باشم.

مهره‌مار هم احتمالا به جای یکی از مهره‌های کمرم استفاده شده و کاراییشو از دست داده. فقط گاهی که زیاد میشینم درد میگیره.

: )

یک شوخی: سلامت روان

دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، 13:36

داشتم نهار می‌خوردم و شبکه ای‌فیلم سریال پایتخت، قسمتی که با داعش درگیر میشن رو نشون میداد و فهمیدم در جدیدترین ورژنم توانایی و تحمل دیدن همچین چیزهایی رو هم دیگه ندارم.

با این که دلم می‌خواست ادامه احمقانه این سریال رو ببینم و به سناریوها بخندم اما نمی‌تونستم. احساس می‌کردم یک چیز سنگین توی گلومه.

صدای تلویزیون رو بسته‌م و نهارم رو تموم کردم و بلند شدم.

حساسیتم نسبت به هر گونه خشونت، چه واقعی چه چه در فیلم بیش‌تر از قبل شده.

احتمالا از این به بعد هر فیلمی که نوشته بود تماشای این سریال برای کودکان پیشنهاد نمی‌شود یا اون قسمت یه +۱۵ گذاشته بود باید خودم رو در گروه همون افراد بدونم و صحنه رو ترک کنم.

سلامت روان در ایران یک پاردوکس.

: )

همچنان بوی خون می‌پیچد.

یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴، 17:6

اگر همین جور پیش بره راضی‌ام. دوباره دارم برمیگردم به خودم و چیزی که انتظار داشتم.

البته خوابیدن و بیدار شدن توی ایران هر بار با شگفتی روبروت می‌کنه. این بار شاید برخلاف هر بار که خودم رو نادیده می گرفتم و سال‌های بعد به اون موقعیت فکر می‌کردم و از خودم تشکر می‌کردم، احتمالا این بار توی همین لحظه از خودم تشکر کنم. تشکر بابت ادامه دادن حتی در روزهای تعلیق و کم تمرکز!

دیروز پس از این که هزارتا خبر که اکثرشون غرض‌ورزانه بود رو نگاه کردم و نفهمیدم چی به چیه، رفتم سراغ خبرگزاری سابقاً محبوبم. گزارش‌های اونو خوندم و یک چیزهایی دستم اومد.

این امشب میزنن، امشب میزنن‌هایی که میگن به این سادگی نیست. ممکنه حتی هدف نهایی زدن انچنان که باید و شاید هم نباشه، یک چیز کوچک و فشار برای توافق!

از انتخابات کنگره و مخالفت مردم و نماینده‌ها با جنگ، تا بی‌ثباتی یادآورنده خزان عربی، مخالفت‌ کشورهای حاشیه به دلیل همون بی‌ثباتی، نبود جانشین دارای مقبولیت عمومی، هزینه‌ی بالای مالی و جان و دلایل دیگه رو از علت‌های این دست دست کردن دونسته بودن. که شاید دست دست هم نباشه در واقعیت و تنها یک تهدیدی باشه برای توافقات.

نمیدونم در نهایت چی میشه. سیاست هیچ وقت رو بازی نکرده و پشت پرده خیلی متفاوته با اونچیزی که به خورد ما میدن. امیدوارم در نهایت هر چیزی که بشه این خشم عمومی، سوگواری و ناامیدی که همه‌ی ما رو دربر گرفته، تسکین بده.

تسکین؟ تسکین. خوب شدن. آه

باورم نمیشه وارد اسفند شدیم. همیشه زمستون برای من طولانی بود و باکیفیت دیگه‌ای میگذشت ولی امسال زمستون رو ندیدم. زندگی رو هم ندیدم.

هوای این جا رو به گرمی رفته و دیگه باید لباس سبک پوشید. هوای گرم که اذیت کننده ست ولی من از دست اگزما راحت شدم. از بس کرم به خودم مالوندم خسته شده بودم.

پنج شنبه نوبت دارم و دلم برای قدم زدن کنار رود تنگ شده‌. اگر خواهرم چهارشنبه عصر یا شب شیفت نباشه میتونم با اون برم قدم بزنم اما حتی اگر شیفت هم باشه نیاز دارم به دیدن رود و میرم.

یک جور برنامه رو می‌چینم که بتونم قدم بزنم و بشینم لب ساحلی( امیدوارم بو نده ).

یادم باشه گوشواره هم بخرم. مدت‌هاست گوشواره توی گوشم ندارم. چند وقتی گوشواره ها رو در اوردم از گوشم و بعد هم یکهو دیدم یکی از غدد لنفاویی کمار لاله گوشم بزرگ شده. دلیلی نداشت و بعد دو هفته هم خوب شد اما بهتر بود گوشواره نذارم.

و این که

خواهر از تو لپ‌لپ دراومده همچنان کیس داره. جدی انگار یکهو از توی لپ‌لپ درش اوردن.

فک وفامیل در این بین به منم اشاره کردن که مامانم هر بار داره خنثی‌شون میکنه. مامانم قویه:

مامان و بابام معتقدن اونی که من میخوام رو یا خودم باید پیدا کنم یا هیچی. چند باری در باب ازدواج و آنچه که برام مهمه صحبت کردم و در نهایت گفتن: خودت هر کاری خواستی بکن ، دخالت نمی‌کنیم. ( به عبارتی بشین تا اونی که مدنظرته پیدا بشه )

حداقل توی این آشفتگی مجبور نیستم انسان‌های عتیقه رو ببینم و ذهنم درگیر بشه.

هوای این روزها بهاریه ولی سنگینه. شبیه بهار‌ پر از شکفتن نیست. غم بین مردم راه میره و این ناراحت کننده ست. غم بین همه‌ی ما داره زندگی می‌کنه جز اونایی که مسبب همچین چیزی بودن.

چطور میتونن خون رو فراموش کنن و بخوابن؟ خواب خون نمی‌بینن؟ آب که میخورن بوی خون نمیده؟

نمیده لابد دیگه یا سازگار شدن.

همین فعلا.

: )

هذیان قبل خواب

شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴، 0:25

ادامه مطلب چیز مهم برای خواندن نیست، تنها هذیان‌ها و گفتگوی یک ذهن خسته است.

رمز هم رمز همیشگی ست.

ادامه مطلب ..
: )
© من نوشت