من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

امروز و دیروز و فردا

دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲، 10:42

بهار که میشه مگه میشه حال آدم بد باشه؟

این روزها رو در جنگ با اضطراب هستم.

خوبم بهتر هم میشم.

از ته قلبم خوشحالم که عید شده

و تعطیلاته. از روزهای سرکار رفتن

خسته شده‌بودم.

_ ا مثل آدمای سمی رفتار میکنه

و بیاید رو راست باشیم

من هم می‌ایستم. چشمامو میبندم

فکر میکنم نیستش و نادیده گرفتمش

یکهو نیش میزنه. چرا از این نیش

خوشحال میشم؟

امان از دل انسان.

_

کار دومم رو دوست دارم

با این که هنوز متوجه نشدم بیگاریه یا می‌ارزه.

از بیرون که نگاه کنی نکته مثبت‌آنچنانی نداره

چرا البته، نسبت به بقیه جاها حقوق بالاتری داره

اما این بالاتر انچنان بالاترم نیست.

لذتی که میبرمو میخوام نگه دارم.

چه اشکال داره. لذت میبرم و خب عالی.

___

دز دارومو دکتر برده بالا

کم‌کم دارم متوجه میشم زندگی

بدون اضطراب چطوره.

هنوز کلی راهه ولی تا اینجا متعجبم که

زندگی با اضطراب کم هم وجود داره

و لازم نیست انسان همه‌ش نگران و هوشیار باشه.

__

من آدم خوش‌خوابی هستم و خوب می‌خوابم

یا فکر می‌کردم خوب میخوابم!

اون یکی دارو که دکتر داده

خواب‌آوره و عمیق می‌خوابم.

دیروقت بیدار نیستم و یکی دو هفته‌ست

ساعت دوازده و نیم شب رو هم ندیدم.

راضی‌م

___

: )

نوشتن دوای همیشگی

یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲، 10:58

یادم نیست آخرین بار از چی گفتم.

اها، فکر کنم از برگشت ا گفتم و بهم ریختگی

که برام به ارمغان اورد.

الان کجام؟

خوبم فکر کنم. شاید اینجا هم گفته‌بودم

اضطراب زیادی رو دارم تحمل می‌کنم.

اضطراب باعث میشه همه چیز برام

بزرگ و غیرقابل حل باشه.

آخرین بار یکی از همکارا غش کرد

و به هوش نمی‌اومد‌. به قدری مضطرب شدم

که حد نداشت.

بعد از اون گریه‌های بالاسرش تصمیم

گرفتم که عاقل باشم.

باید قبول می‌کردم اضطراب کنترل من رو گرفته

و من با ورزش و ... نتونستم کنترلش کنم.

با هزاران تردید رفتم روانپزشک.

خب دارو داد. طی صحبت‌ها گفت که

اضطرابت زیاده.

میدونستم خودمم. خلاصه

دارو داد. برای همون دارو خوردن

هم اضطراب دارم. لعنتی.

__

جواب ا رو ندادم. با تمام دوست داشتن

و خاطرات خوب، جوابشو ندادم.

چقدر هم دلتنگشم. اما نبودن بهتر از بودنه

____

سعی می‌کنم زندگی رو پیش ببرم

اما کمی به نظرم منفی نگر شدم.

باید از اول بسازم.

عینکی که زدم منفیه

باید بگردم دنبال عینک مثبت نگری

__

ارتودنسی رفتم.

قراره چهار تا دندون بکشم.

دیروز که تا بی‌حسی زد

حالم بد شد: ))

فشارم افتاد، حالت تهوع گرفتم.

یه وضعی بود.

در نهایت گفتم این همه بی‌حسی تحمل کردم

بذار بکشمش. کشیدم‌. کشیدن درد نداشت.

دکتر ارتودنسی‌م گفت که میکشی یا میخوای توی

عید دندون داشته باشی؟

یکم اینور اونور کردم

دیدم من که خونه‌م بیشترش و

دهنم کوچیکه، اصلا اون قسمت که

دندون ندارم مشخص نمیشه.

الان تو اینه نگا کردم واقعا جای اون دوتا

دندون مشخص نبود.

____

باید یه هزینه برا تفریح جدا کنم.

نمیدونم چه تفریحی

ولی یک سال و نیم بعد از تصادف

همه‌ش دکتر بودم.

از این روند خسته شدم.

___

یه جایی کار میکنم، دور کاری

خیلی دوستش دارم.

هزینه‌ش هم خوبه.

امیدوارم ادامه پیدا کنه همکاری‌مون.

__

: )
© من نوشت