امروز و دیروز و فردا
بهار که میشه مگه میشه حال آدم بد باشه؟
این روزها رو در جنگ با اضطراب هستم.
خوبم بهتر هم میشم.
از ته قلبم خوشحالم که عید شده
و تعطیلاته. از روزهای سرکار رفتن
خسته شدهبودم.
_ ا مثل آدمای سمی رفتار میکنه
و بیاید رو راست باشیم
من هم میایستم. چشمامو میبندم
فکر میکنم نیستش و نادیده گرفتمش
یکهو نیش میزنه. چرا از این نیش
خوشحال میشم؟
امان از دل انسان.
_
کار دومم رو دوست دارم
با این که هنوز متوجه نشدم بیگاریه یا میارزه.
از بیرون که نگاه کنی نکته مثبتآنچنانی نداره
چرا البته، نسبت به بقیه جاها حقوق بالاتری داره
اما این بالاتر انچنان بالاترم نیست.
لذتی که میبرمو میخوام نگه دارم.
چه اشکال داره. لذت میبرم و خب عالی.
___
دز دارومو دکتر برده بالا
کمکم دارم متوجه میشم زندگی
بدون اضطراب چطوره.
هنوز کلی راهه ولی تا اینجا متعجبم که
زندگی با اضطراب کم هم وجود داره
و لازم نیست انسان همهش نگران و هوشیار باشه.
__
من آدم خوشخوابی هستم و خوب میخوابم
یا فکر میکردم خوب میخوابم!
اون یکی دارو که دکتر داده
خوابآوره و عمیق میخوابم.
دیروقت بیدار نیستم و یکی دو هفتهست
ساعت دوازده و نیم شب رو هم ندیدم.
راضیم
___