دوباره دارم کمحرف میشم. ۶ماه تموم دویدم که از اون حس و حال مزخرفم در بیام حالا دوباره.
من هیچ ایدهای دیگه راجع به شاد کردن خودم ندارم. نمیدونم وقتی محیط شاد نیست من چطور میتونم شاد باشم؟ نه که نخوام، چرا، اتفاقا خیلی تلاش کردم از این کلاس به اون کلاس رفتم، بیرون میرم و حتی کلیپ رقص گذاشتم روی تیوی. ولی گاهی نمیشه انگار. باید زمان بدم شاید؟
استرسهایی که این روزها داره بهم وارد میشه زیاده و من دارم انکارشون میکنم. مثلا که اهمیتی ندارن یا خب اتفاقی نیفتاده ولی اینجور نیست. شب که میشه همه چیز سنگین میشه و اوار میشه روی سرم. توی این اوار این قدر خودمو سرزنش میکنم که امیدم برای زنده مون نزدیک به صفر برسه و حقیقتش نمیدونم چه وضعشه. لعنت.
راستش حالم از کارم بهم میخوره از این که توی این روزهای پراسترس زندگیم مجبورم به دهن به دهن شدن با این ابلهها فکر کنم خستهم. شش ماه پیش هر جور تونستن اذیت کردن ولی گفتم کینه برای چی؟ ببخش که بره. حالا دوباره همون جریانات. جدی چرا نمیفهمن کسی که ۴جا شکستگی لگن داشته یکسری محدودیتا داره؟ حتی کار خاصی هم ازشون نمیخوام. هیچ وقت از کسی از ته دل اینقدر متنفر نبودم، اما الان ازشون متنفرم و نفرین، نمیدونم. اما سگ تو روحشون که این روزهای پراتفاق و پراسترس رو اینقدر سخت میکنن، در صورتی که لازم نیست. اه.
از این که هر کسی موبایلمو میبینه میگه چرا عوضش نمیکنی هم متنفرم. جدا چرا فکر میکنن من دوست ندارم این کوفتی رو عوض کنم؟ لعنتیا حقوقمو درست نمیدن که بتونم عوضش کنم. شاید ماه دیگه معوقاتمو بدن و بتونم یه کاری کنم.
من جدی خستهم و از این خستگی هم خستهم. دلم میخواد خودمو پاک کنم. بهم ریخته و کمصبر شدم.
حداقل تو دوستم داشتهباش. شاید دوست داشتنت یه نور باشه.