بیسر و ته گفتهها
میخوام آسوده خاطر غر بزنم.
اول این که هر چی نزدیکتر میشیم به زمان آزمون بیش تر میترسم و جالبه برام که من اولین باری که امتحان دادم نصف اینم بلد نبودم. واقعا یادمه چقدر داغون بودم. البته با همون داغون بودن نتیجه گرفتم. شاید هم من همیشه فکر میکنم داغونم، نمیدانم.
داشتم میگفتم این سری بهترم و میبینم بلدم اما پر از ترسم. ترس.
از این که یکسال زندگیم رو روی هوا گذاشتم میترسم. از خودمم میترسم. از همه چی میترسم. از نشدن، از نتیجه، از خودم، از استرسی که حس میکنم داره زیاد میشه. یک ترس هستم که دست و پا دراورده.
این چند روز نتونستم درست هم درس بخونم. ساعت مطالعه افتضاح بود. فلج شده بودم. حس بد و حس بد، پشت سر هم.
با دوستهامم که حرف میزنم بیشتر میبینم چطور زندگی رو من ایستادوندم در حالی که بقیه دارن زندگی میکنن.
دیروز دوستم رفته بود موهاشو رنگ کرده بود، امروز دوست دیگهم یه سر بهم زد و موبایلش رو عوض کرده بود و اون یکی هم... بماند.
حالا من از همیشه هم بیشتر حس زشت بودن دارم. لباس جدید هم مدتهاست نگرفتم. همونا که پارسال گرفتمم نو موندن. بیرون نمیرم که بپوشم.
لحظهای دلم خواست بار این روزها رو زمین بذارم. فکر کنم به لباس خریدن و عوض کردن گوشیم. یا نه اصلا کتاب بگیرم دستم و کتابهای بعدی رو لیست کنم.
این لحظه ولی خوشحالم نمیکنه توی این زمان. الان دوست دارم برنامههام درست پیش بره و برگردم روی ریل قبلی. ریلی که از دستم در رفته.
هم ترسیدم و هم کمی دلم میخواد میتونست بار این روزها رو روی دوش کسی بذارم و خودم بشینم.
نمیشه دیگه.
و با تمام این حرفها از مسیرم پشیمون نیستم و هزار بار دیگه هم بشه همین راه رو میرم. حسی که در طول مسیر دارم رو دوست دارم. زندهم و یاد میگیرم و مباحث جدیدتر هم کشف میکنم. این خودش به تنهایی زیباست.
دوست داشتم کسی بود و نزدیک و کنار هم سکوت میکردیم. مینشستم و چیز خاصی نمیگفتم. بودن و نگاه کردن و سکوت.
دوستهام رو دارم ولی سکوت نمیکنن. تا تمام داستانهای این مدت رو تحویل من ندن ولم نمیکنن. باید چسب بزنم رو دهنشون و با خودم ببرمشون فضای سبز، طبیعت یا پارک.
کمی ناامید کننده هم شدم. این یکی دو هفته درجا زدم و بدجور پیش رفتم. خالی شدم یکهو.
الان بهترم. از دیروز دارم بهتر میشم.
زندگی توی ایران و معلق بودن و غم و رنجش رو هم اضافه کنید.
وای راستی امروز فکر کردم اگر جواب اون خواستگار اردیبهشت رو داده بودم الان به معترضین میگفتم اغتشاشکران. بلا به دور.خوبه یه جو عقل تو کلهم دارم.
همین.