زیاد نوشتن و نوشتن
دوست دارم امشب کلمات را پشت سر هم بنویسم. پشت سر هم حرف بزنم و ذهنم را که شبیه یک کمد بهم ریخته شده است، تمیز کنم.
کلمات، نجاتدهندههای همیشگی من.
این چند روز بدترین حال و احوالات خودم را داشتم. حتی نمیتوانستم با دوران تاریک زندگیام مقایسهاش کنم. بیشتر از آنچه که مشخص بود بهم ریخته بودم.
نور واقعا نبود. نور که همیشه حتی کمسو و کم جان دیده میشد اینبار نبود. یکهو فروریختم.
فروریختم از این همه بوی خونی که همه جا را ریخته شده است. نفس که میکشیدم فقط بوی خون می.آمد.
مگر این موقع سال نباید کمکم به فکر بهار میافتادیم؟ مگر مغازهها از اواسط بهمن کمکم نو نوار نمیشدند؟ حالا ولی همه چیز قرمز است.
هنوز هم تکه پارههایم پخش و پلاست. سعی کردم یک جارو بگیرم و خودم را جمع کنم. هر بار یک قسمت تیز وارد دستم هم شد. جمع شدنی سخت.
در تمام این وقتها، در تمام دقیقههای فروپاشی، به یک چیز فکر میکردم: زندگی ادامه دارد.
مسخره است. بارها حتی همین جمله را هم زیر سوال بردم. زندگی ادامه دارد؟ به چه بابت؟ برای چه؟
بعد ولی باز هم دلم خواست زندگی ادامه داشته باشد. نور را من باید پیدا میکردم.
من بلد نیستم بدون نور زنده بمانم.
به هر طریقی بود دوباره به طناب زندگی چنگ زدم و بلند شدم. نور را سعی کردم خودم با کبریت روشن کنم. کبریت را که زدم دستم سوخت. سوخت و باز هم یادم آمد بوی خون... بوی خون چه؟
به هر حال با همان کبریت شمع کمجانی را روشن کردم. کنارش نشستم. نورش فقط تا چند سانتیمتری دید میدهد و گاهی هم یکی دو بند انگشت را گرم میکند. بهتر از خاموشی، تاریکی و سردی است.
تکههای چسب خورده خودم را محکم نگهداشتم و باز دوباره به خودم فکر میکنم. گاهی حتی احمقانه به آینده روشن هم امید دارم.
دوستم را نمی توانم متوجه کنم چرا من طناب زندگی را رها نمیکنم. حتی شاید شما را هم نتوانم متوجه کنم ولی من یک بار طناب زندگی از دستم رها شد. رها شد و گم. دیدم زندگی برای بقیه ادامه پیدا کرد و دیدم که نمیتوانم دوباره طناب را پیدا کنم. دیدم که گم شدم و جز خودم هیچ کمکی نیست. هزاران بار زمین خوردم و اشتباه آویزان شدم تا طناب زندگی را پیدا کردم.
پیدا کردن طناب زندگی چیزی نیست که دوباره بخواهم تجربه اش کنم آن هم زمانی که گم کردنش کمکی نمیکند.
نور کم جان شمع را با دستانم محافظت میکنم. باد می خورد به خاموشی میرود ولی سعی میکنم نگهش دارم.
دیشب، همان دقایقی که یک قسمت تیز از خودم در دستم فرو رفته بود و سعی داشتم آرام جدایش کنم، آقای ح برایم سهتار زدند و فرستادند. دوستش داشتم. سهتار را دوست دارم.
با یک آهنگ آرام، تکه هم راحتتر جدا شد. گفتگوی طولانی نداشتم.
اما در انتهای صحبت گفت:
خوب نبودی هم یادت باشه یه گوشهای نور رو خواهی دید. چون خودت از جنس نوری
مواظب خودت باش
شاید راست میگفت. شاید هم من تنها ققنوسم که هزاران بار میسوزم و باز بلند میشوم، نمیدانم.
کاش بهار امسال بهار باشد. بهاری که لبخند را حتی کمجان به لب بنشاند.
پن:
+دیشب که صحبت کردیم فکر کردم آقای ح عزیز که دور ولی نزدیک است.
این چنین که دور از همیم جز گه گاهی که حریم یک دیگر را معذب میشکنیم، ارتباط دیگری نداریم اما باز به اسفند که فکر کردم دوست داشتم بگویم اسفند را اینجا باش. یک روز یا دو روز حداقل. من اسفند اینجا را دوست دارم و حیفم میآید در این زندگی کوتاه که هر بار میبینم ارزش ثانیههایش زیاد است، تو را اسفند اینجا نبینم.
اما نگفتم. نگفتم چرا که دوریم. چرا که آن قدر دوریم که با زدن همچین حرفی دو گوش دراز روی سرم در خواهد آمد و یا حتی شاید این جمله را من نباید بگویم. [ حقیقت این است وقتی من در آینده نیستم در حال هم نباید باشم. یا اسفند که در آینده است او را جای ندهم. ولی آدم میتواند خیال کند و به خیالاتش شاخ و برگ بدهد. حتی گمان کند اتفاق میافتند یا. ]
گفتنیها را من گفتهام. گفتهام من خواستم و انجام دادم و توی هم اگر میخواستی انجام میدادی.
این هم همان است. خواستن و انجام دادن.