خوبی؟
هیچ قصدی برای نوشتن نداشتم.
برای گفتن حرف زیاده ولی حوصلهای ندارم.
دیدم رز کامنت گذاشته خوبی؟
تصمیم گرفتم که بنویسم.
خب در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه و الان متاسفانه
یکم داره بد میچرخه. همین بد چرخونده که اجازه نمیده
بنویسم. هر وقت نمینویسم یعنی غرق شدم.
احساساتم به شدت قر و قاطی شدن
شبیه یه کلاف سردرگم شدم. پر از گره و پیچیدگی.
بدترین قسمت این روزا اینه باید قبول میکردم
افسردگی گرفتم و اضطرابم به شدت بالا رفته.
افسردگی رو نمیخواستم قبول کنم ولی حقیقت رو چه
قبول کنی چه نکنی باقی میمونه.
حالا من موندم و اندک انرژی و رمقی برای اصلاح خودم
هی پا میشم و هی زمین میخورم.
و سر کار هم افتضاح پیش میرم، افتضاح به معنای واقعی.
شکست پشت شکست و میدونم بیشترین تقصیر متوجه این
افسردگی سگه.
توی تمام ارتباطاتم هم گند زدم. حوصله ندارم
نمیتونم گوش بدم و فرار میکنم.
باور نمیشه من که همیشه از شنیدن لذت میبردم الان ناگهان
وسط حرف بقیه غیبم میزنه، فرار میکنم و نمیخوام بشنوم.
این من جدید متفاوته و من رو متعجب میکنه.
منی که عاشق تعریف کردن روزم بودن الان هیچی نمیگم
هیچی.
انگار که هیچ اتفاقی نمیافته یا همه چیز بیاهمیته.
اما مشاور رم رو دوست دارم فکر میکنم میتونه کمکم کنه.
یعنی امیدوارم. به نظر علمی میاد.
اه خدایا.