من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

رژیم؛ نخوردن و سکوت.

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴، 21:8

دیشب با مریم حرف زدم و برایش نوشتم: من ترسیده‌ام و مادرم را می‌خواهم!

نوشت: چه شده؟

گفتم: نمی‌دانم. از درس خواندن ترسیده‌ام نه این که حس بدی داشته باشم و بخواهم روند را متوقف کنم، نه. اما ترسیده‌ام.

گفت: چرا؟

جوابم این بود که: احتمالا از تجارب قبلی می‌ترسم.

اما می‌دانید جواب اصلی این نیست. تجربه‌های قبلی من مگر چقدر بد بودند؟ درست نگاه کنم در تجربه‌های قبلی هم بد عمل نکرده‌ام.

جواب درست؟ خب این است که از دیدن عدم اطمیناندر چشم‌های خانواده میترسم. حس می‌کنم به کمین نشسته‌اند تا به زمین بخورم و بگویند: دیدی گفتیم؟

کمی بدبینانه و نامنصافه یا حتی اغراق شده شاید باشد؛ اما باور کنید چشم‌ها دروغ نمی‌گویند. حالا عدم اطمینانشان به من سرایت کرده، مثل یک بیماری مسری.

مریم میگفت: من برای تو جزوه‌هایم را کنار گذاشته‌ام. این حرف‌ها را بنداز دور.

من هم گفتم: باعث امیدواری هستی! راستش این دختر باعث امیدواری اشت اما عدم اطمینان انگار همراه با امیدواری رشد می‌کند. شبیه یک پیچک انگلی که دور یک درخت رشد می‌کند.

چاقو می‌گیرم و عدم اطمینان را در خودم می‌کشم ولی با عدم اطمینان کاشته شده در دیگران چکار کنم؟

نایدیده گرفتن. ( که ممکن هم نیست گاهی ولی تنها را موجود است)

----

دوستم عصر پیام داد که آن بسکوییت کاکائویی که گفتی دخترخاله‌ات آورده و دوست داشتی چه بود؟

گفتم واقعا یادم نیست.

گفت بسکوییت و کیک چه می‌خوری؟

گفتم من واقعا در انتخاب این چیزها افتضاحم. بسکوئیت پتی‌بور کاکائویی می‌خورم.

کوتاه نیامد و باز هم هی پرسید دیگر چه؟

گفتم چت شده؟

باز هم تکرار کرد چه می‌خوری دیگر. با خوشحالی گفتم واییی این رو هم خیلی دوست دارم. سرچ کردم و عکس گرانولای شکلات تلخ را برایش فرستادم.

احتمالا پشت گوشی سر به نشانه تاسف تکان داد برایم چرا که نوشت: احیانا این رژیمی نیست؟

- نمیدانم. تو که می‌دانی سلیقه من رژیمی است.

جدی سلیقه من ناخوادآگاه رژیمی است. دخترخاله هم این را می‌داند که هر وقت می‌خواهد بیاید خانه ما با خود آذوقه می‌اورد. بسکوییت‌های شکلاتی واقعا خوشمزه، کیک و هر چیز به درد نخور و خوشمزه : ))) سلیقه‌اش در این یک فقره عالی است.

من هم قبول کرده‌ام که با پتی‌بور خوشحال می‌شوم : ))) خوشمزه‌است آخر. خسته کننده هم نیست. سبک است؟

به هر حال البته آخرین باری که بسکوئیت خوردم را یادم نیست. در پی همان چاقی توهمی ( به قول خواهرم- چرا که معتقد است تا زمانی که سایزم اس است دهانم را باید ببندم) بیشتر حواسم را جمع می‌کنم که چه بخورم و چه نخورم. جدای آن مزه‌ها خیلی برایم اهمیت دارند.

از مزه گفتم.

تنها چیزی که در این دنیا نسبت به آن کاملا مطمئن هستم، چشایی‌ام است. بی‌بروبگرد مزه‌ی تک تک چیزی‌های روی غذا رو میتواند تشخیص بدهد.

بارها توسط خانواده آزموده شده و هر بار هم سربلند بیرون آمده اما خانواده این جا هم عدم اطمینان را به نوعی دیگر وارد کرده اند.

یک ماه تمام هیچ خورشتی را نمی‌توانسنم بخورم و میگفتم بخدا بو میدهد.

از مادر و پدر انکار و از من نخوردن تمام غذاهای گوشتی.

بعد از یک ماه اعتراف کردند که گوشت بز بوده!

الان هم مطمئنم این گوشت جدید هم گوسفند نیست. همچنان اعتراف نمی‌‌کنند.

------

وضعیت این روزها عحیب است. این لایه‌های زیرین در آخر چکار می‌کنند؟ دیگر سکوت می‌کنم در چنین موقعیت‌هایی. از وقتی بیشتر اوقات در اتاقم هستم سکوت را هم بیشتر تمرین کرده‌ام.

---

همین

: )
© من نوشت