من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

مه شبگاهی

جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵، 0:54

چند روزی بود که سرم شلوغ بود. همونطور که این جا نوشته بودم و درگیر دکتر و اداره و ... بودم. وقت نمی‌کردم زیاد با آقای ح صحبت کنم، هر جایی که می‌شد ویدئومسیج میدادم البته و گزارش کوتاهی اعلام می‌کردم.

امروز ولی حس بدی توی دلم افتاد. من سرم شلوغ بود و اون هم کمی درگیر اما واقعاً نمی‌شد یکم بیشتر ارتباط گرفت؟ این درحالیه که درک می‌کنم آدم درونگراییه و گاهاً در شرایط سخت میل به تنهایی داره اما این جا خیلی متفاوته واقعاً.

من هم این روزها، روزهای خوبی رو نمی‌گذرونم و از چندین جهت تحت فشارم. به معنای واقعی دهنم سرویس شده و جدای نمرات و کنکور و تلاشی که بر باد رفته احساسش می‌کنم، اضطراب کشیدن این دندون رو هم دارم. هر لحظه هی فکر می‌کنم خدایا من اینو هفته بعد بکشم؟ هفته بعدتر؟ نمیشه ولش کنم؟ عصب صورتم آسیب نبینه؟ و ...

از صبح که اعلام کردم بهش ازش ناراحتم سعی کرد شرایط رو آروم کنه اما الان براش نوشتم:

اگر منظورت کات کردنه، همین الان موقعیتشه. نمرات نهایی میاد و ناراحتم باشم کسی چیزی بهم نمی‌گه.

برای من راحت نیست همچین حرفی رو زدن ولی بیش‌تر از هر چیز عزت نفس دارم. نمی‌شه که این جور.

میگم منو فاکتور گرفتی، میگی این چه حرفیه، من تو رو در همه ابعاد زندگی‌م ضرب کردم. احتمالا ضرب در صفر شدم که دارم غیب می‌شم کم‌کم.

من که دیگه بلد نیستم منظور دیگه‌ای از این رفتار بگیرم.

حالا تا فردا یا با غم کات بلند میشم یا با همیم.

منتظر هستیم.

: )

کمی آرام.

چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵، 20:51

صبح رفتم اداره. دو تا از همکارام رو دیدم. گفتن: وا ابلاغ نداری؟ جایی نمونده که‌ جز اون روستای دور افتاده که باید با مینی‌بوس بری.

خندیدم گفتم: بله حتماً میرم. همون ماه اول زوارم در میره و میرفتم مرخصی با حقوق.

پیش کارشناس مربوطه که رفتم گفت باید بری پیش معاون اداره. اون هر جایی که بگه من تو رو میندازم.

رفتم پیش معاون اداره و دورش شلوغ بود. سال اولی‌ها اومده بودن ابلاغ بگیرن. هر چقدر صبر کردم دورش خلوت نشد، راه خودمو باز کردم و رفتم جلو.

در این بین باید بگم معاون اداره کیه. معاون اداره یک آدمیه که دوران تصادف من سمت دیگه‌ای داشت و به شدت اذیتم کرد. شاید به جرئت بشه گفت اولین جرقه‌ی نموندن توی اداره رو این آدم برای من زد. دورانی که من به سختی می‌تونستم بشینم و راه برم، هزار و صد بار من رو کشوند اداره در حالی که پرونده پزشکی من کمیسیون رفته بود و تایید شده بود.

حالا این فرد شده بود معاون و من باید با کابوس و ترومام روبرو می‌شدم. رفتم جلو و خودم رو معرفی کردم. گفتم: فلانی هستم که در جریانات من بودید‌. پارسال هم مرخصی بدون حقوق بودم. الان اومدم ابلاغ بگیرم.

سرش رو توی برگه‌ها کرد و گفت: باشه.

بعد از سی ثانیه سرشو دوباره اورد بالا و دقیق نگاهم کرد. گفت خانم فلانی شمایی؟ چقدر تغییر کردی.

مرد هیز. بله من خیلی تغییر کردم. و خیلی‌ها بهم میگن که تغییر کردم [و احتمالاً خوشکل‌تر شدم.]

گفتم بله خودمم.

در همون شلوغی توجه‌ش جلب شد. متاسفانه اون قدر گیج نیستم که متوجه نگاه آدم‌ها نشم.

یک مدرسه پیشنهاد داد و همه‌ی کلاس‌هاش پر بود. مدرسه‌ی دیگه‌ای هم نزدیک باشه و به شرایط من بخوره نبود یا نخواست بگه! احتمالاً نخواست بگه وگرنه اون سال با تمام کج بودنم بسیار مایل بود من رو بفرسته به دورترین نقاط و شلوغ‌ترین مدارس.

من هم درخواست معاونت دادم. مردک گفت: احتمالا باهات موافقت می‌کنم.

به خانم کارشناس گفتم: علاقه ندارم معاون مدیر قبلی‌م بشم. از نظر روانی هم خل و چل بشم.

خانم کارشناس این قدر خندید. گفت اون مدیر قبلی شما واقعاً انسان رو از نظر روانی دچار مشکل می‌کنه. نمیذارم اونجا بذارنت.

در نهایت من هنوز ابلاغ هیچ جا رو ندارم. ممکنه فکر کنید همه چیز خوب پیش رفته ولی خیر.

این اداره ما بی‌در و پیکره یکهو میبنید منو انداختن سرمرز و مجبور شدم بیتوته کنم. منم خسته‌م و حوصله ندارم باهاشون بحث کنم. می‌خوام چند روزی استراحت کنم و بعد ببینم چکار کنم.

همکارام میگفتن: وا چقدر ریلکسی!

ریلکس نبودم و نیستم اما دارم یادمیگیرم که بابت اداره حرص نخورم. جایی که قدر بودن من رو نمیدونن موندن نداره و منم نمی‌مونم.

حالا امسال، سال دیگه یا هر وقت.

حالا فعلاً می‌خوام برم یکم آروم باشم. فکر کنم ببینم اول برم دندونم رو بکشم یا برم چکاپ چشمم یا هیچ کدوم حتی و فقط برم استخر.

حوصله درگیری ندارم.

خونه هم بد نمی‌گذره و دارم تمیز کاری می‌کنم. یکمم فتنه دارم میندازم چون این خونه کار درست و درمون می‌خواد و بابام هم هی از زیر کار درمیره.

فعلا دارم لباسشویی رو از خونه میندازم بیرون که ببرن سرویسش کنن.

فقط مشکل اینه قوانین فیزیک در جابه‌جا کردن ماشین لباسشویی کمک کننده نیست و سنگینه. فعلا مرحله اول رو گذرونم و لوله‌ها و پیچ‌ها رو باز کردم.

مرحله دوم نیازمند یکی از این فک و فامیل عزیزه که کمک کننه منو اینو بندازم توی حیاط و بابا در عمل انجام شده قرار بگیره.

مرحله سوم هم فکر کنم اینه به زودی شوهرم میدن که راحت بشن= )))

__

این نمره‌ها هم چقدر دلهره آور شدن. نمیدونم دلم می‌خواد بیان یا نیان.آه

: )

شهریور شلوغ

سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵، 10:11

دیروز قرار بود برگردم به خونه. در یک ترافیک وحشتناک گیر کردم و نرسیدم.

نزدیک مجمتع پزشکان پیاده شدم و دکتر فک و صورتی که میگفتن کارش قابل اعتماده رو پیدا کردم. خوشبختانه مطب خلوت بود و ویزیت شدم.

عکس دندون‌های عقل پایینم رو که دید گفت: اوه حتما دکتر عمومی هم رفتی و گفته کارش نیست کشیدن این دندون‌ها؟

گفتم اتفاقاً رفتم و اصلاً نگفت که کار من نیست. گفت چهار تا رو می‌کشم. خودم‌ شک کردم.

حقیقت داستان اینه که این اواخر از بس دکتر رفتم و در هر حیطه‌ای پزشک دیدم دیگه از نوع صحبت کردن و حالات چهره می‌تونم متوجه بشم که کدوم کاربلد و حاذقه و کدوم حرف الکی میزنه و من رو دستگاه عابربانک می‌بینه نه بیمار و یک انسان که سلامتش مهمه.

این چهارمین دندونپزشکیه که در این دو روز دیدم. اولی که اصلا نگفت کشیدن این دندون کار من نیست. در حالی که من پرسیدم دکتر مطمئنی این کشیدنی که میگی، جراحی نیست؟ و کاملاً ریلکس گفت نه جراحی نیست.[ منم گاوم و نمیدونم دندون نیمه نهفته جراحی میشه نه کشیده]

دومی گفت جراحی می‌خواد ولی مشکله و سومی گفت: پیش متخصص باید بری. متخصصی که معرفی کرد هم با تمام تشخیص درست‌ش ولی اعتمادم رو جلب نکرد.

این دکتر گفت: اصلا این دندونا رو نمیشه اونا بکشن. هر دو دندونت روی عصب فک صورتته. توی عکس نگاه کن! من هم حتی بدون تعهد این کشیدن رو انجام نمیدم. نه این که قرار باشه آسیب ببینی ولی خب به هر حال روی عصبه. احتمال آسیب خیلی کمه.

اگر جرئت کنم و دندونم رو بخوام بکشم، پیش همین دکتر خواهم رفت. هر دندون هم یازده میلیون تومن کشیده میشه! این فقط فک پایینم میشه و فک بالا هم داستان دارم و اون باید دندونپزشک متبحر پیدا کنم.

دیروز پشت تلفن پیش مامان غر میزدم و میگفتم: این چیه. من می‌‌خواستم یکم‌ نفس بکشم. به هیچ کدوم از کارام هم توی شهریور نمیرسم با این وضع.

مامانم از برق کشید منو و گفت: سالمی و خداروشکر. مهم سلامتیته.

من ناراحت نیستم. دندون عقل همیشه بی‌عقل بوده ( برای اکثر انسان‌ها) و خب منم جز این که خودم حساسم، بدنم هم حساسه و داستان در میاره همیشه.

اما واقعاً خسته‌م. ظرفیت روانی ندارم و خیلی شکننده شدم. شبیه یک تکه یخ نازک شدم.

دکتر رفتن رو هم دوست ندارم. هیچ کس دوست نداره ولی برای من یادآور دوره فشرده‌ایه که هر روز یک جام درد می‌کرد و خودم خودم رو باور نداشتم. دردم رو باور نداشتم. بگذریم

زندگی بدون برنامه و امید چطور پیش بره؟ هیچ برنامه‌ای نمی تونم بریزم و امید. امید واژه گم بلااستفاده این روزها.

امیدم رو به چی گره بزنم؟ زمزمه می‌کنم: امید رو به چی گره بزنم.

نمیدونم حقیقتاً. امید رو باید پیدا کنم.

× دیروز در حالی که شبیه اسب از این مطب به اون مطب رفته بودم و به ایستگاه قطار نرسیده بودم و دکتر گفته بود به به چه دندونایی، توی پیاده‌رو سه تا بچه رو دیدم که کنار خانمی که داشت با تلفن حرف میزد کنار جدول خیابون نشسته‌ن.

از دور بچه‌ها فریاد میزدن: سلااااااااامممممم

دور بودم هنوز که اولین بچه دستش رو اورد بالا برای مسخره بازی که دست بده و سلام کنه.

نزدیک‌تر که شدم دوباره گفت سلاااام

منم لبخند زدم و گفتم سلام و سرعتمو کم کردم و دستمو دراز کردم. با تعچب و شعف نگاهم می‌کرد. گفتم مگه نگفتی سلام و خواستی دست بدی؟ دست بده دیگه.

از کنارش رد شدم و دست داد بهم. از ته دلش خندید و دومین بچه رو هم در همون حال گذر گفتم دست بده تو هم. اونم دست داد. سومی خجالتی بود.

واقعاً بچه‌ها نازن. خیلی خوشحال شدن و منم لحظه‌ای فکر کردم دنیا با همین خنده‌ها رنگیه و یا حتی شاید پایه‌های زندگی همین خنده‌هان..

همین.

: )

پسا پست

دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵، 1:32

راستش قبل از گذشتن از همه‌ی اتفاق‌ها دلم یک بغل می‌خواد. یک بغل محکم که بهم بگه، نه هیچی نگه.

بغلم کنه و من فکر کنم برای لحظاتی وزن زندگی تقسیم شده.

: )

ظرف پر شده

دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵، 1:29

عالی این متخصصه گفت هر دو تا ریشه دندون عقل‌ت تا نزدیک عصبه و احتمال این که به عصب آسیب برسه زیاده.

لبت رو ممکنه تا مدتی حس نکنی و سنگین باشه. بین یک هفته تا یکسال میانگین ممکنه این اتفاق برطرف بشه.

یاد اون خانم بازیگر سریال مهران مدیری افتادم. جوزانی؟ همچین چیزی. کج شده بود بعد از دندونپزشک

به مامانم زنگ زدم گفتم دکتر این جور گفته. گفت وا تو چته پس؟ ما هنوز چشم‌ت رو درگیریم که.

امشب خودم داشتم فکر می‌کردم این بدن من خیلی حال نمی‌کنه انگار باهام. بیا با هم مهربون باشیم عزیزم.

فردا هم دو سه تا دکتر دیگه میرم ویزیت بشم.

همه چیزم بهم ریخته. این جور که پیش میره شهریور بعید میدونم بتونم پامو بیرون بذارم از اینجا بیرون.

دندون‌های عقلم هم درد می‌کنن. وگرنه اصلاً نمیرفتم سمتشون. برام عجیب بود دندونم درد می‌کنه چون من زود به زود میرم دندونپزشکی و چکاپ می‌کنم. تا فهمیدم این درد از دندونای عقله.

راستش بالای دندون عقل فک بالام یک دندون دیگه هم دارم که دکتر میگفت توی جراحی اونم در میاد.

وقتی فکر می‌کنم ۵ تا دندون باید جراحی کنم تن و بدنم میلرزه. البته دکتر گفت پایینی‌ها توی اولویتن.

من ترسو‌ ام. از دندونپزشک میترسم و

فکر کنم الان دارم چند تا چیز رو بلند می‌کنم. نتایجم، اداره‌ و ابلاغ، چکاپ چشمم و جراحی‌ این دندون‌ها!

یگی یکی ازشون عبور می‌کنم. همه چیز میگذره. اینا هم به خودی خودی شاید چیز آنچنانی نباشن ولی گاهی ظرف آدم‌ پره.

همین.

فقط یک ظرف پر شده

: )

شلوغ و خسته

یکشنبه یکم شهریور ۱۴۰۵، 19:4

درود خدا بر من و شهریور

صبح داشتم پست می‌نوشتم و گفتم: دندون‌های عقلم کشیدن می‌خواد ولی قسمت خوشحال کننده‌ش اینه که جراحی نمی‌خواد. ( توی لیوان شاشیدن و سعی می‌کنه از نیمه خالی لیوان چیز خوب در بیاری)

الان عصره و رفتم یک دکتر دیگه و گفت: چه غلطا. چهارتاشون جراحی می‌خواد.

اونوقت من این روزها خیلی خسته‌م و حالمم خوب نیست. واضحاً خوب نیستم. نیاز به زمان دارم که بتونم دوباره خودمو جمع کنم و مسیرم رو مشخص کنم.

برنامه مسافرت هم می‌خواستم بچینم ولی با این وضع ترجیح میدم هزینه رو بدم چهاتار جراحی رو انجام بدم تا این که وسط مهر با فلاکت و اخم و تخم مدیر برم جراحی کنم و دهنم صاف شه.

به معنای واقعی انرژی‌م ته کشیده و دلم اتفاق خوب می‌خواد. حتی نتونستم برم زیدی رو ببینم. نمرات نهایی هم دیگه میترسم بیان و تیر نهایی بر پیکرم باشه.

این وسط مشاورم هم گیر داده بیا چک کن ببین درصدای کنکورت چنده. کدوم درصد زن؟ من اصلا درصدی دارم؟ سرخوش.

اصلا زیربار نرفتم و نمیخوامم زیربار برم. همون موقع درصدم رو می‌بینم و غمش رو هضم می‌کنم. از الان ببینم که چی بشه؟

من دلم چیز خوب نیست. یک چیز خوب، یک اتفاق خوب.

حال هیچ کس هم خوب نیست. جامعه با این وضع چقدر دووم میاره؟ تقریباً دو روزه میرم بیرون و هر بار دارم دعوا می‌بینم. آستانه تحمل مردم خیلی پایین اومده.

تا کی می‌خوان این جور ما رو فدای چیزهایی کنن که حتی نمیدونم اگر انتخاب دستم بود انتخاب می‌کردم یا نه!

___

کل فامیل رو تونستم دهنشونو ببندم ولی دامادمون بدجور رو مخم رفته

امروز میگفت: من اگر این قدر درس می‌خوندم رتبه سه می‌شدم.

گفتم: خب بخون. دو سال هم بهت زمان میدم و اسمم رو عوض می‌کنم اگر چیزی شدی.

بعد هی گیر داده بود که یعنی چی میگی خوب ندادم امتحان رو؟ هر چقدر من سعی می‌کردم مهربون باشم و بگذرم از این بحث ول کن نبود.

گفتم: امین عزیز شما درس نخوندی من هر چقدرم توضیح بدم متوجه نمی‌شی ولم کن.

بعدش ولی پشیمون شدم که بهش گفتم درس نخوندی. یعنی درس خونده‌ها، بی‌سواد که نیست ولی درسش خوب نبوده و اصلا ذهنیتی راجع به چیزهایی که توضیح میدم نداره.

نمیدونم چرا اصلا من باید توضیح بدم؟ بابا زندگی خودمه و تصمیم خودم. به هیچ کس کوچک‌ترین ضرری هم نرسوندم.

__

دوست پسر خواهرم در رقابت با آقای ح هستن. الان خواهرم زنگ زد و اون گوشی رو گرفت گفت دیدی فلان کار که زیدی کرده بود برات منم برای خواهرت کردم.

عالیه. اونوقت من از دلتنگی دارم پاره میشم. اینم سرکه ریخت روی زخمم

__

جراحی به کجا خواهد رسید؟

: )

یغمای انرژی

شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵، 9:9

جدی انگار افسردگی پس از زایمان گرفتم.

خیلب صحبت نمی‌کنم، نیستم و حتی نمیدونم دارم‌ چکار می‌کنم و می‌خوام چکار کنم.

بدجور گیج شده‌ام از بابت همه چیز.

حوصله‌ی بیرون رفتن هم ندارم به معنای واقعی. تا قبلش دنبال مسافرت رفتن بودم و دوست داشتم با دوستام هماهنگ کنم که بریم ولی الان هیچ انرژی ندارم مثل یه لاک‌پشت بی‌حوصله افتادم گوشه خونه.

قیافه‌مم خیلی نزار شده، البته این رو نمی‌دونستم. دیشب رفته بودیم در یک مهمانی خانوادگی و وقتی دیدم فامیل سعی داره دلداری‌م بده فهمیدم: اوه اوه!

چون من توی حرف‌هامم ناراحتی رو سعی می‌کنم انتقال ندم و بیشتر می‌گم:

آدم تلاش می‌کنه و راه‌های زندگی زیادن. گاهی نمیشه ولی من هنوز هستم و تلاش می‌تونم بکنم.

جدی هم به همین اعتقاد دارم ولی نمی‌تونم ناراحت هم نباشم.

امروز اداره هم نرفتم. خیلی خسته بودم و احساس کردم توانایی روبرو شدن با انسان‌های اداره و بحث راجع به جایی که بهم میدن رو ندارم.

در نتیجه درب و داغون‌ترین رو قبول می‌کنم و میره تو پاچه‌م.

امروز زنگ میزنم اول به معاون قدیم و همکارا ببینم اگر جای خالی سراغ دارن که برم همونو بگیرم اگر نه هم حداقل انسان‌های سمی رو برام لیست کنن. نرم الکی دهنم صاف بشه. منم آدم بحث و تنش نیستم.

خلاصه که امروز نرفتم اداره و الان هم دراز کشیدم و از تخت نمیام بیرون

عااا راستی یخچال رو برای مامانم برق انداختم، بررررررق.

مامان این یکسال دست تنها بود.

منم که فعلا افسردگی پس از زایمان ( امتحان) دارم تصمیم گرفتم به خونه دستی بکشم.

امروز فریزر رو تمیز می کنم.

کتابامم هنوز روی زمین پخش و پلاست و بابام اعتراض کرد. اونا رم اگر میلم کشید جمع می‌کنم

ادامه مطلب ..
: )

همیشه وولف، ویرجینیا وولف

جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵، 15:44

بعد از مدت‌ها، حدود یکسال و بیشتر دیگه دیشب نیاز نبود آلارم رو روشن بذارم. حتی نیاز نبود زودتر بخوابم و توی ذهنم یک دور دیکه دو دو تا جهارتا بکنم تا ببینم چطور برنامه بریزم که فردا استفاده بیشتری بکنم.

دیشب دیر خوابیدم، حول و حوش ساعت دو. صبح ساعت ۹ بیدار شدم و نیاز نبود که از تخت بلند شم. از تخت بلند نشدم و خودم رو به افکارم سپردم. گاهی اون بین چرت هم میزدم.

ساعت یازده برای آقای ح ویدیومسیج فرستادم و زیرش با شادی نوشتم: لازم نیست از تخت بیام بیرون و به مباحث مونده فکر کنم.

آقای ح نوشت: نبینم ناراحتی‌ت رو.

فکر نمی‌کردم توی ویدیومسیج مشخص باشه، یعنی خب تمام سعی‌م این بود که یک ویدیومسیج بامزه باشه از کسی که یک سال و اندی زودتر از ۹ بیدار شده اما این جور نبود.

ناراحتی؟ اومم. ناراحتم؟ نمیدونم. هستم. دروغ نمی‌گم. هر چقدر که می‌گذره و غم با بلاتکلیفی سنگین‌تر می‌شه. این وزنه بیشتر روی دوشم سنگینی می‌کنه. دقیقاً نمیدونم می‌خوام با آینده‌م چکار کنم.

شاید چند وقتی هم لازم نباشه به این سوال فکر کنم و همین که ایرانی هستم رو کافی بدونم و بقیه سوالات رو پاک کنم. سعی می‌کنم همچین کاری کنم اما تا الان موفق نبودم.

از توی کتابخانه کتاب دراوردم. کتاب سال‌های ویرجینیا وولف.

نویسنده موردعلاقه من وولفه. از این که وارد ذهن شخصیت‌ها می‌شم و همراه ذهنشون میشم نه کردارشون لذت میبرم. مثلاً : از یک مرد میگه که توی جمع خانوادگی نشسته و داره با خانواده‌ش گفتگو می‌کنه ولی همزمان داره به فلان مبلغی که به مستر بهمان قرض داده فکر می‌کنه.

توی ذهن دیگران بودن رو دوست دارم.

از این منتظر بودن بیزارم، از انتظار و بلاتکلیفی‌

بدترین اتفاق می‌تونه همین بلاتکلیفی مسخره باشه.

خواهرم این هفته میخواد بره تهران میگه تو هم بیا. راستش حوصله ندارم. میدونم بیام زیدی هم صدی نود میاد و می‌بینمش و حالم بهتر هم میشه ولی واقعاً الان ناتوانم.

حوصله هیچ چیزی رو ندارم، هیچی.

: )

تلاش جواب نگرفته

پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵، 19:8

کنکور رو خوب ندادم.

از قبل گفته‌بودم، چیز جدیدی نیست.

کنکور زبان هم که ظهر دادم سخت‌تر بود.

شاید اگر من مسئول بودم توی این جنگ و بدبختی سوالات رو این جور طرح نمی‌کردم. میشد جوری طرح کرد که هزارتا رتبه یک نداشت ولی این جور هم سخت و ناامید کننده نبود.

بقیه میگن صبر کن تا نتایج و خیلی به نظرم مسخره ست همچین حرفی! من‌میدونم‌ امتحانم رو چطور دادم و نیازی ندارم صبر کنم یا فکر کنم‌قراره معجزه رخ بده!

در عین حال که ایستادم و همچنان پاها وزنم رو تحمل می‌کنم به تمام‌تصمیمات زندگی‌م فکر می‌کنم. به شدن‌ها و نشدن‌ها

دلم می‌خواست جایی باثبات بیشتر تلاش می‌کردم. جایی که میدونستم تلاش ثمربخشه.

به هر حال، همچنان راه‌های من باز هستند و بعد از کمی استراحت دوباره به مسیر پیشرو نگاه خواهم کرد.

شنبه هم با تمام‌سخت بودن و فروریختن برنامه‌ریزی‌ها، میرم اداره و ابلاغ یک مدرسه‌ای میگیرم. با توجه به این که دیر دارم میرم احتمالاً سر یکی از مرزها قراره خدمت کنم.

اماااا از اونجایی که امسال دهنم سرویس شد و دیدم زندگی عجیب و غریب‌تر از اون‌چیزیه که بخوام‌ غصه همچین چیزی رو بخورم، فعلاً رها کردم.

خدا میدونه پاییز وضعیت چطور خواهد بود. نرمال که نخواهد بود.

جالبه ما این جا تقریباً هر روز آب خونه‌مون قطع میشه و دیگه از بس تکرار شده بود این قطعی فکر کردیم لوله‌کشی خونه آسیب پیدا کرده و خیر. همسایه‌ها هم گفتن آب ندارن!

دیگه جونم‌ بگه براتون

هنوز کتابا رو از وسط خونه جمع نکردم. زورم میاد چون جمع بندی نکردم و همه‌ش نصفه موند. واقعا ناعدالتی بدی بود.

گاهی با خودم میگم‌ دوباره همین راه رو میرم و گاهی هم عقب می‌کشم. باید به خودم زمان بدم.

_

تنها خوبیه آزمون امروز دیدن دوست عزیزی بود که مدت‌ها توی فکرش بودم و از بقیه حالش رو میپرسیدم و هیچ کس ازش خبر نداشت. بعد از حدود ۸ سال دیدمش.

بعد از تموم شدن دبیرستان کلا غیب شده بود.

صندلی من نزدیک در نمازخانه بود و تا وارد شد اول شک کردم و بعد صداش کردم. جا خورد. گفت توییی؟؟

بِغلش کردم. گفنم خیلی از بقیه حالتو پرسیدم کسی خبر نداشت ازت.

گفت آره از همه دور شدم.

بعد از اتمام آزمون چند دقیقه‌ای علاف بودیم توی سالن تا برگه‌ها رو بشمارن از مراقب اجازه گرفتم و رفتم بهش گفتم برو اونورتر کنارت بشینم. خودم رو روی صندلی تک نفره‌ش جا کردم و کلی حرف زدم و کلی هم حرف ازش کشیدم.

شماره.ش رو گرفتم و گفتم دیگه انسان گریزی فایده ندارهههه ندارههههه پیدات کردم.

همکارمم هست. معلم ورزش شده.

جز آدم‌های خوب دوران مدرسه بود. با هم جور بودیم ولی صمیمی نبودیم آنچنان.

خوشحالم از دیدن دوباره آدم‌های زندگی‌م.

___.

در نهایت با همه اینا از خراب کردن کنکورم حس فلاکت هم دارم‌. ته قلبم از نتیجه نگرفتن میسوزه، هر چند باهاش کنار اومده باشم و پذیرفته باشم گاهی محیط دست بالا رو داره اما قلبم بابت تمام دقایقی که به جای مسخره‌بازی و گذروندن‌های دیگه به درس خوندن گذشت میسوزه.

البته همچنان اون نظریه معتقدم که این تلاش حتی اگر الان و در این موقعیت جواب نداده جای دیگه، حتی شاید بی‌ربط‌ترین قسمت‌ زندگی‌م خودش رو نشون میده

از صبح ساعت ۵و نیم بیدارم و دارم میمیرم از خواب.

کمی بخوابم

فعلاً

: )

واپسین ساعات رهایی

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵، 9:58

داشتم فکر می‌کردم واقعاً رهایی؟ واژه به واژه گشتم و نتونستم چیزی جز رهایی پیدا کنم.

حداقل موقتاً رهایی.

من آدم درس نخونده‌ای نیستم و اتفاقاً همیشه و در هر مرحله زندگی‌م درس خوندم و میدونم درست درس خوندن چه شکلیه!

امسال هم من اشتباه درس نخوندم و تنها جای اشتباهی که ایستادم این بود که در این مکان و زمان به دنیا اومدم. در هر حالتی ادامه دادن و جنگیدن رو امتحان کردم و حتی وقتی میدونستم برای جمع‌بندی یک ۵ روز کمه جا نزدم ولی الان خسته‌ام.

شاید باید همون ۵ روز پیش جا میزدم و میگرفتم می‌خوابیدم. نمیدونم. خب میدونم اونم توی ذات من نیست. من خواستم تا آخرین لحظات تلاش کنم و تلاش کردم. هر چند دست و پا شکسته و با افتادن‌های فراوان.

با خودم فکر می‌کنم من چیزی از دست دادم؟ از دست دادن. نه من چیزی از دست ندادم. برای چیزی که خواستم تا آخرین لحظه تلاش کردم و خواستم که توی مسیر باقی بمونم.

اونقدری زورم اومده که از دانسته‌هام نمی‌تونم کامل استفاده کنم که گاهی فکر می کنم شاید به خاطر خونده‌هایی که نتونستم ازشون استفاده کنم یا خونده‌هابی که میدونم برای یادگیریشون چقدر زمان و انرژی گذاشتم و نمی‌تونم استفاده کنم، دوباره مسیر رو طی کنم.

مسیری که نه تنها دهن خودم بلکه دهن بقیه رو هم باهاش صاف کردم.

آدمی همینه؟ تجربه کردن و فراموش کردن دردها؟

نمیدونم بازم.

الان هم دراز کشیدم و اضطراب فراوان دارم. حوصله صحبت کردن با کسی رو ندارم. جزوه حفظیات فیزیک رو دارم مرور می‌کنم و فکر می‌کنم که جبر جغرافیایی، که جبر جغرافیایی، چی؟ که خیلی معنای وسیع‌تری داره و این معنا چطور وارد یک زندگی آدم میشه.

در همبن حین که درد خودم رو می‌پذیرم به دردهای دیگران هم فکر می‌کنم. دردهایی که همین امسال به آدم‌ها وارد شد، از ورشکستگی‌ها و بیکار شدن آدم‌ها گرفته تا جنگی که جز بدبختی چیزی نداشت.

امروز خسته تر از اونی‌م که بخوام بابت اداره غصه بخورم و اتفاقاً در این لحظه به نظرم کار آسونی میاد که من برگردم و در اون موقعیت قرار بگیرم و باز هم فکر کنم که چطور میشه قدمی فراتر رفت.

__

خواهر بزرگه شب‌کاره. دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم و گریه کنم بابت تمام چیزهایی که تلاش کردم و نشد.

منتظر میمونم بیدار بمونه و بعد زنگ میزنم یک دل سیر گریه می‌کنم.

__

حالم خوبه یا بد؟ بد نیستم ولی خوبم نیستم.

انگار که این سال‌های اخیر بیشتر از همیشه فهمیدم که بیش از چطور بودن حال آدمی، بلند شدن و ادامه دادن مهمه. حال بده؟ اشکال نداره حق داری ولی بلند شو و به ادامه مسیر فکر کن. حالت خوبه؟ بلند شو و ادامه راه رو برای خودت ترسیم کن.

اخ اخ از این پاهایی که همیشه باید وزن ما و اتفافات رو تحمل کنن.

اخ

اخ از اتفافاتی که جور دیگه برنامه ریزی کرده بودی.

: )
© من نوشت