شهریور شلوغ
دیروز قرار بود برگردم به خونه. در یک ترافیک وحشتناک گیر کردم و نرسیدم.
نزدیک مجمتع پزشکان پیاده شدم و دکتر فک و صورتی که میگفتن کارش قابل اعتماده رو پیدا کردم. خوشبختانه مطب خلوت بود و ویزیت شدم.
عکس دندونهای عقل پایینم رو که دید گفت: اوه حتما دکتر عمومی هم رفتی و گفته کارش نیست کشیدن این دندونها؟
گفتم اتفاقاً رفتم و اصلاً نگفت که کار من نیست. گفت چهار تا رو میکشم. خودم شک کردم.
حقیقت داستان اینه که این اواخر از بس دکتر رفتم و در هر حیطهای پزشک دیدم دیگه از نوع صحبت کردن و حالات چهره میتونم متوجه بشم که کدوم کاربلد و حاذقه و کدوم حرف الکی میزنه و من رو دستگاه عابربانک میبینه نه بیمار و یک انسان که سلامتش مهمه.
این چهارمین دندونپزشکیه که در این دو روز دیدم. اولی که اصلا نگفت کشیدن این دندون کار من نیست. در حالی که من پرسیدم دکتر مطمئنی این کشیدنی که میگی، جراحی نیست؟ و کاملاً ریلکس گفت نه جراحی نیست.[ منم گاوم و نمیدونم دندون نیمه نهفته جراحی میشه نه کشیده]
دومی گفت جراحی میخواد ولی مشکله و سومی گفت: پیش متخصص باید بری. متخصصی که معرفی کرد هم با تمام تشخیص درستش ولی اعتمادم رو جلب نکرد.
این دکتر گفت: اصلا این دندونا رو نمیشه اونا بکشن. هر دو دندونت روی عصب فک صورتته. توی عکس نگاه کن! من هم حتی بدون تعهد این کشیدن رو انجام نمیدم. نه این که قرار باشه آسیب ببینی ولی خب به هر حال روی عصبه. احتمال آسیب خیلی کمه.
اگر جرئت کنم و دندونم رو بخوام بکشم، پیش همین دکتر خواهم رفت. هر دندون هم یازده میلیون تومن کشیده میشه! این فقط فک پایینم میشه و فک بالا هم داستان دارم و اون باید دندونپزشک متبحر پیدا کنم.
دیروز پشت تلفن پیش مامان غر میزدم و میگفتم: این چیه. من میخواستم یکم نفس بکشم. به هیچ کدوم از کارام هم توی شهریور نمیرسم با این وضع.
مامانم از برق کشید منو و گفت: سالمی و خداروشکر. مهم سلامتیته.
من ناراحت نیستم. دندون عقل همیشه بیعقل بوده ( برای اکثر انسانها) و خب منم جز این که خودم حساسم، بدنم هم حساسه و داستان در میاره همیشه.
اما واقعاً خستهم. ظرفیت روانی ندارم و خیلی شکننده شدم. شبیه یک تکه یخ نازک شدم.
دکتر رفتن رو هم دوست ندارم. هیچ کس دوست نداره ولی برای من یادآور دوره فشردهایه که هر روز یک جام درد میکرد و خودم خودم رو باور نداشتم. دردم رو باور نداشتم. بگذریم
زندگی بدون برنامه و امید چطور پیش بره؟ هیچ برنامهای نمی تونم بریزم و امید. امید واژه گم بلااستفاده این روزها.
امیدم رو به چی گره بزنم؟ زمزمه میکنم: امید رو به چی گره بزنم.
نمیدونم حقیقتاً. امید رو باید پیدا کنم.
× دیروز در حالی که شبیه اسب از این مطب به اون مطب رفته بودم و به ایستگاه قطار نرسیده بودم و دکتر گفته بود به به چه دندونایی، توی پیادهرو سه تا بچه رو دیدم که کنار خانمی که داشت با تلفن حرف میزد کنار جدول خیابون نشستهن.
از دور بچهها فریاد میزدن: سلااااااااامممممم
دور بودم هنوز که اولین بچه دستش رو اورد بالا برای مسخره بازی که دست بده و سلام کنه.
نزدیکتر که شدم دوباره گفت سلاااام
منم لبخند زدم و گفتم سلام و سرعتمو کم کردم و دستمو دراز کردم. با تعچب و شعف نگاهم میکرد. گفتم مگه نگفتی سلام و خواستی دست بدی؟ دست بده دیگه.
از کنارش رد شدم و دست داد بهم. از ته دلش خندید و دومین بچه رو هم در همون حال گذر گفتم دست بده تو هم. اونم دست داد. سومی خجالتی بود.
واقعاً بچهها نازن. خیلی خوشحال شدن و منم لحظهای فکر کردم دنیا با همین خندهها رنگیه و یا حتی شاید پایههای زندگی همین خندههان..
همین.