من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

دلتنگی و بلاتکلیفی

سه شنبه دهم شهریور ۱۴۰۵، 23:6

چند روزی به نمراتم نگاه می‌کردم و غمگین بودم.

حساس شدم و بلاتکلیفی موجود حساس‌ترم کرده. کل زندگی‌م تقریباً روی هواست. برای هیچ چیزی نمی‌تونم دقیقاً تصمیم بگیرم و این ناراحتم کرده‌.

امروز استخر بودم و آب همچنان روشنی و سبکی هدیه میده اما این بار نتونست غسل تعمیدم بده و از بار بعضی چیزها کم کنه.

دیروز هم با دوست سفرهام بیرون رفتم. ازدواج کرده و تمایل بسیار داشت با هم بریم بیرون. دور خوردیم در بازار، وانمود کردیم خریداریم و کافه رفتیم.

توی کافه از نمرات خواهرش گفت که اون هم کنکوریه. گفت:( نمرات خواهرش خوب نیست.) من فکر کردم خوبی که نمی‌گه مثل نمرات خودمه ولی فهمیدم خیر. وضعیت یکم بدتره و معدلش به ۱۸ نمی‌رسه.

پارسال با پسرخاله همین دوستم یک دوره کوتاه مشاوره داشتم البته قبل‌تر از اون هم دوست بودیم و البته موردتنفر دوستام.

رتبه‌ش که خوب شد ازش خواستم یکم کمکم کنه. نمی‌دونم من آدم جزئی‌نگر و حساسی هستم یا به خاطر معلم بودنم بود، به هر دلیلی که بود شاید دو ماه هم باهاش نتونستم پیش برم. برچسب ‌میزد بهم. این که تو درست نمی‌خونی، تنبلی و یا فلان.

من میدونم اگر کار راهنمایی هر کسی رو قبول کردی باید کمک کنی پیشرفت کنه نه این که برچسب بزنی و ذهنش رو به اون عادت سوق بدی.

شبیه این میمونه من شاگرد ضعیف کلاسم رو تنبل بگم و تکرارش هم کنم و انتظار پیشرفت هم داشته باشم ازش.

البته اشکال بزرگ دیگه‌ای هم که در ایشون دیدم ضدزن بودنش بود. به نظرش زن‌ها انسان‌هایی بودن که مظلوم‌نمایی می‌کردن و ... .

در یک بحث خیلی نرم و آهسته محترمانه بهش گفتم: هم زن ستیزه و هم افکار افتضاخی داره.

به دوستم گفتم با پسرخاله‌ت نساختم و جزئی‌تر توضیح دادم. اولش گفت: پسرخاله‌م عقاید خاصی داره خب

گفتم میدونی منم عقاید خاصی دارم؟ به پسرخاله‌ت گفتم زن ستیز

خندید و چهره‌ش شادی نشون میداد اما تنها گفت: بهترین و محترمانه‌ترین فحش رو بهش دادی: ))

اینم از پسرخاله دوستم و مشاور ناکام.

در نهایت امسال سال سختی بود برای همه ولی من استان‌های جنوبی و هم‌استانی‌های خودم رو بیشتر درک می‌کنم. این که تا خود روز امتحان نگران جون باشی و امنحان بدی اصلا تمرکزی باقی نمی‌گذاشت. این ناعادلانه بودن دنیا بیشتر برام قابل لمس بود امسال.

حتی الان که کارنامه استا‌ن‌های مختلف رو می‌بینم هم ته ذهنم اینه که آیا شب فلان امتحان سخت من کجا بودم؟ اونا کجا؟

به هر حاال.

روزهام رو خوب نمی‌گذرونم. نمراتم نه اون قدر خوبه که امیدوار باشم و نه اونقدر بد که ناامید مطلق. از طرفی سر کنکور هم حالم خوب نبود و به اون امید چندانی ندارم.

کتاب‌هام رو هنوز دست نزدم. نمی‌تونم تصمیم بگیرم این راه رو دوباره میرم یا نمیرم.

البته امشب هم باز دوباره انگار خبرایی هست. نمیدونم چقدر جدیه یا چی.

اما می‌دونم صبح با آقای ح داشتم صحبت می‌کردم که ایشون بیاد این جا و ته دلم خوشحال بود. من الان اصلا و ابداً تمرکز و توانایی تصمیم‌گیری ندارم. خیلی دوست دارم کنار هم باشیم ولی مغزم اورلود شده. همه کارام معلیق شدن و تصمیم گیری خیلی برام سخت.

با این وضعی که دوباره پیش اومد اصلا دلم راضی نیست بیاد این جا. من نمیدونم بمب بدی کدوم قبرستونی می.خواد فرود بیاد. اه

و حقیقتاً دلم برای زیدی خیلی تنگه، خیلی. دلم برای ساکت نشستن کنار همدیگه و فارغ از دنیا بودن تنگ شده. این که هیچ کار خاصی نکنیم و حوصله‌مون سر نره، حرف خاصی نزنیم و فکر نکنیم که وقتمون الکی داره میگذره.

کیفیت عجیبی داشت دیدار با آقای ح. دنیا می‌ذاره دوباره و دوباره و بارها تکرارش کنیم؟

بیشتر هم می‌خواستم بنویسم ولی نقطه ثقل متن شد، دلتنگی بی‌‌کران برای آقای ح.

پس تا این جا همین.

: )
© من نوشت