من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

هر چیزی و هر موضوعی

یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵، 1:47

مامان تقریباً بیش‌تر از قبل قربون دست و پای بلوری من میره ( و حتی گاهی خواهرا).

دنبال نتیجه خاصی از کنکورمم دیگه نیست انگار‌.

این متن رو ادامه دادن سخت بود. نمی‌خواستم پیک‌می باشم و جوری جملاتم چیده می‌شد که حس پیک‌می بودن یا همچین چیزی میداد‌.

می‌خواستم بگم مامان ( و حتی بابا) از این که زندگی بدون حاشیه‌ای رو انتخاب کردیم خوشحالن. اوج خواسته‌شون شده بی‌حاشیه بودن.

در گذشته تا پرفسور نمی‌شدی مادر و پدر خوشحال نمی‌شدن ولی جدیداً و به لطف اینستاگرام همین که جز انسان های مسخ شده با اینستاگرام نباشی کافیه تا موفق محسوب بشی‌.

من همچنان بلاتکلیفم.

هیچ چیزی هنوز مشخص نیست فقط امشب به این فکر کردم که:

دختر! تو در ۲۶ سالگی که اوج هر چیزی محسوب میشه خونه نشینی رو انتخاب کردی و هر چند نتیجه تلاش‌هات رو نگرفته باشی اما تک‌تک ثانیه‌هایی که گذروندی باارزش بودن.

دارم یادمیگیرم ارزش دادن به یک چیز رو جدای نتیجه ببینم.

__

دلم برای آقای ح هم بدجور تنگ شده. من چند باری خواستم برنامه بریزم که دیدنمون اتفاق بیفته ولی حس کردم برنامه‌های اون جور نمیشه‌.

خیلی هم خسته و بلاتکلیفم.

پریشب من یک سوال ساده ازش خواستم بپرسم و نمی‌تونستم. شب ویس رو گرفتم و فرستادم و پشیمون شدم.

فردا دوباره بهش گفتم سوال دارم و سختمه بپرسم. شرایط رو مهیا کرد که من بتونم بپرسم.

اخرشم این جور بود که بابا این سوالی نبود چرا سختت بود؟

من سخت حرف میزنم. راجع به خودم و چیزهای متفرقه راحت صحبت می‌کنم ولی در درخواست داشتن خوب عمل نمی‌کنم.

مثلا اگر الان راحت بودم واقعاً باید میرفتم مستقیم بهش می گفتم: جور کن تا قبل از مهر این جا باشی. من ماه های سختی رو گذروندم و به شدت هم دلتنگتم و هم نیاز دارم بهت.

اما بلد نیستم برم اینا رو مستقیم بگم. توی صد تا جمله غیرمستقیم پیجوندم و خیلی ملو گفتم. میدونم باهوشه و جنلات رو میگیره ولی کاشکی من هم یادبگیرم درخواست‌هام رو بگم.

نمیدونم تا قبل از مهر میشه همو ببینیم یا نه ولی میدونم نشدنش بدجور توی ذوقم میزنه

___

چقدر نادانسته‌ها و بلاتکلیفی‌های این روزهام زیاده. کاش حداقل دیدار برام قطعیت داشت.

___

همین.

: )
© من نوشت