من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

از مراسم تا عینک

سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵، 0:43

امروز مراسم ختم همسایه قدیمی‌مون رفتم. مراسم آروم و شیکی بود. شیک از این نظر مثل آدم نشسته بودن و گه‌گاهی گریه می‌کردن.

رفتاره اگزجره نداشتن و ناراحت هم بودن جدی.

توی مراسم وقتی که خانم جلسه‌ای عزیز شروع کرد به روضه خوندن داشتم فکر میکردم این چه چیزیه میخونه؟

وای یتیم شدن دخترات. بدبخت شدنننن، رفتی کجا تنها شدیم. فلان بهمان

ادامه روضه هم بهتر نشد. صحنه‌های کربلا رو با بزرگنمایی ۱۰۰۰ تصویرسازی می‌کرد. دست فلان شد، پا اونجور

در این جا من تصنیم گرفتم یک جز دیگه از قرآن رو یخونم که روی کلمات این خانم دقت نکنم. وقتی یک جز دیگه از قرآن رو برداشتم حس کردم نگاهی روم هست، سرمو اوردم بالا دیدم مامانمم و خاله‌م دارن پچ پچ میکنن و با تعجب منو نگاه میکنن.

هیچ وقت فکر نمیکردن من رو در حالی که دارم دو جز برای کسی میخونم ببینن: ))) خنده‌شون گرفته بود.

در ادامه هم خانم جلسه‌ای عزیز به قدری سوتی داد که نمبدونستم ناراحت باشم یا خنده‌م بگیره.

در قسمتی به جای مراسم ختم، گفت مراسم جشن.

در جای دیگه داشت یه چیزی میخوند و من هر چقدر به ریتم و کلمات توجه کردم حس کردم مولودیه ولی گفتم شاید از بس نرفتم این جور فکر مبکنم اما برگشتم خونه و فهمیدم بقیه.ی اعضای خانواده هم همین حس رو داشتن و گویا جدی مولودی میخونده.

من زودتر از بقیه بلند شدم و وقتی طرف خواهرم رفتم، دست خواهرم خورد به عینکم و عینکم به سه تکه تبدیل شد.

البته گویا من از صبح بیخود تصمیم داشتم که این عینک رو نگه دارم.

صبح که بیدار شدم پایین فرم شکست ول محل ندادم. در نهایت هم عصر کاملا متلاشی شد.

بعد از مراسم رفتم عینک جدید خریدم.

جالبه من عینکم دستم بود و مشخص بود انتخابی جز خرید فرم ندارم اما فروشنده اولی به قدری نچسب بود که از مغازه‌ش بدون خرید اومدم بیرون و مغازه بعدی خیلی راحت فرم رو خریدم.

چقدر بعضیا نچسب و رفتار بدی دارن. با این که هیچ چیزی نگفت ولی عدم تمایل یا همچین چیزی رو کامل میشد توی صورتش دید

خلاصه امروز درس تخوندم

مراسم ختم شرکت کردم و تصمیم گرفتم وصیت کنم مراسمم رو با سکوت برگزار کنن.

عینک جدید هم خریدم.

خیلی بیشتر و جزئی‌تر اما همین فعلا

ادامه مطلب ..
: )
© من نوشت