من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

درخت تا زندگی

جمعه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۵، 20:56

تازه از حمام درآمده‌ام و روی مبل دراز کشیده‌ام. پاهایم را روی هم گذاشته‌ام و سعی دارم توجه نکنم که مبل از موهایم خیس خواهد شد.

امروز کمی بی‌حوصله بودم و هستم. نه خسته‌ام و نه غمگین، بی‌حوصله‌ام و کمی هم دلتنگ شاید.

ظهر به خانه مادربزرگ رفتم و آش دوغ خوردیم. آش دوغ غذای موردعلاقه خواهرم است. راستش تنها غذایی است که خوب آن را میپزد.

مدت‌ها بود در جمع‌ها حضور پیدا نمی‌کردم. توانایی شلوغی را نداشتم اما امروز پا بر روی این میل کنج نشینی گذاشتم.

مادربزرگ تازگی به این خانه آمده است و قسمت محبوب خانه‌اش برای من باغچه کوچکی است که چند متری از آن خالی است و در کنار دیگرش دو درخت کنار هم روییده. هوش مصنوعی میگفت: درخت انجیر هستند.

قول دادم پاییز که زمان داشتم بیایم و به این باغچه بیچاره سر و سامانی بدهم.

من از خانه‌هایی که درخت در حیاط دارند بسیار خوشم می‌آید. یادم است خانه‌ی‌دوست صمیمی‌مان نزدیک خانه ما بود و من شیفته دو درخت پرتقال خانه‌شان بودم. همیشه چند دقیقه‌ای را در حیاط می‌گذراندم تا درخت‌ها را ببینم بعد به داخل خانه بروم. درخت برای من نمود زندگی و آرامش است.

درخت‌ها را رها کنم.

ظهر هم خانه‌ی مادربزرگ ماندم. ظهرها نمی‌خوابم و امروز که درس نخوانده‌بودم نخواستم ظهر بخوابم و شب خوابم نبرد و همه برنامه‌هایم خراب شود.

پسرخاله‌ی کوچک ۶_۷ ماهه‌ای دارم که ناز و بامزه است. وقتی وارد اتاق شدم خودش را به من رساند و آرام سینه‌خیزکنان کنار آمد. من هم با او سرگرم شدم. آرام بازی می‌‌کردیم و برایش شعر می‌خواندم. هیچ گاه آدم پر سر و صدایی نبودم. اول فکر کردم بچه بیچاره با من و آرامش همیشگی.ام حوصله‌اش سر می‌رود و هیجان می‌خواهد. مدتی که گذشت دیدم همانطور ساکت با من کنار آمده است.

خاله‌ام هم این فرصت را غنیمت شمرد و گفت می‌خواهم بخوابم.

یک ساعتی با پسرخاله سرگرم بودم. می‌گذاشتم آرام سینه خیز ببرود و گاهی بغل‌اش می‌کردم و شعر می‌خواندم. او هم آرام با من هماهنگ شده بود. آخر سری کمی گریه کرد و خاله‌ام بیدار شد و تا بغل مادرش رفت، خوابید.

خاله‌ام می‌گفت: با آرامشِ تو بچه‌ام هم آرام شده وگرنه در خانه دهنش باز است.

انگار که همیشه بچه‌ها به هیجان هم نیاز ندارند!

کمی بعدتر دیدم برنامه امتحانی منتشر شده است. هیچ حسی ندارم. نه نگرانم و نه خیال جمع. امسال آنقدر بلا سرمان آمده و می‌‌آید که غصه خوردن برای امتحانات آخرین چیزی است که امروز حداقل می‌خواهم.

وضعیت بدی ندارم. آنچنان وضعیت خوبی هم ندارم ولی به نظرم می‌توانم خوب باشم.

زندگی این روزها خیلی شلوغ است. هر جا سرت را می‌چرخانی خبر می‌بینی و خستگی. من هم مستثی نیستم. با این تفاوت که گاهی حس می‌کنم باری سنگین‌تر هم روی دوشم بوده است. بار تصمیم خودم

در کل حالم خوب است. حال خوبی که نه در شرایط عادی بلکه در این شرایط می‌شود گفت خوب.

دلم هم برای آقای ح تنگ شده است. دلتنگی هم چیز عجیبی است. بهانه میگیرم و دقیقاً نمی‌دانم این بهانه‌ها یعنی چه!

شاید تفسیر تمام بهانه‌هایم این باشد کمی بیشتر 'باش'. بودن بیشتر.

همین

: )
© من نوشت