من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

سیاهی می‌بلعد.

شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵، 3:20

سه شب بیدار شدم و مثل خررر اضطراب گرفتم بابت امتحاناتم.

خر اضطراب میگیره؟ نمیدونم.

ولی من اضطراب دارم، زیادی هم دارم. یاد تمام حرف‌های خانواده و امیدواری دادنشون می‌افتم و حس می‌کنم خیلی کمتر از اون‌ چیزی‌م که تصور می‌کنن. به معنای واقعی حال خراب.

هر جور هم می‌خوام به این فرآیند نگاه کنم که واقع بینانه باشه یا حداقل کمی خوشبینانه نمی‌تونم.

نصفه شب غرق در حس فلاکت و بدبختی‌ام.

نصفه‌شب‌ها حس فلاکت و بدبختی خیلی غلیظ‌تره، خیلیییییی. با سیاهی شب امیخته میشه و میبینی یه لقمه چپت کردن.

صبح بیدار شم و سعی کنم امیدمو تا لحظه آخر حفظ کنم.

: )
© من نوشت