ترسهای بهجا و نابهجا
جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵، 20:40
الان بغض کردم و واقعاً دلیلش جالب نیست.
ظهر با دوست صمیمیم صحبت میکردم و گفتم: خسته شدم. کاش این راه رو نمیاومدم
برام نوشت: من بهت ایمان دارم. واقعاً دارم میگم از ته دلم بهت ایمان دارم
یکم پیش هم داشتم با آقای ح حرف میزدم. گفتم: من میخوام فلان رشته رو برم ( رشته دیگهای که اگر برم یه دوست عزیزی بسیار خوشحال میشه، در حیطه زبان و فلان)
آقای ح هم جواب داد:
چیزی نمیشه که، باز هم تویی و فلان
ولی میدونم به چیزی که میخوای میرسی، نگران نباش.
بخدا حس خر تو گل گیر کرده دارم. همه به من اعتماد دارن جز خودم!
راستش از این اعتماد هم دارم میترسم. میترسم همه راه رو اشتباه اومده باشم و اصلا من اشتباه باشم
وای بغض بازم.
: )