من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

در میانه‌ی جنگ

شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۴، 17:35

حالا که خبرهایی از زدن شهرهای اطراف می‌شنوم، جنگ را نزدیک‌تر از هر زمان دیگر میبینم.

راستی تا به اینترنت دسترسی پیدا میکنم، می‌آیم و اینجا می‌نویسم. معتاد بلاگفا شده‌ام.

این چند روز اخیر که اینترنت قطع بود، دوستانی حالم را پرسیدند که هیچ انتظار نداشتم.

حتی دیروز عصر به اشتباه خبری به گوش ا رسیده بود و پیام داده بود که خوبی؟ دو پیام پشت سر هم.

فکر نمیکردم پیامک بدهد. بماند دوستان دیگری هم داشتم که این روزها دیدن نامشان روی گوشی، نوری را در قلبم روشن میکرد که نگاه کن: هنوز زندگی ادامه دارد. دوستی، مهربانی و گهگاهی عشق جریان دارد.

حالا در این روزها که آقای ح نیست، راحت‌تر نبودنش را قبول کرده‌ام. انگار وقتی در روزهای سخت کسی نباشد بهتر میتوانی قبول کنی که نیست‌. وقتی اسمش روی گوشی‌ام نمی‌افتد، وقتی حالم مهم نیست دیگر چیزی برایم مهم نیست. نبودن را پذیرفته‌ام. سخت ولی پذیرفته‌ام.

+ امیدوارم خوب باشید و سالم

کاش این روزها زودتر تمام شوند. جنگ چه چیز مزخرفی است آخر!

ما را چه به جنگ؟ انسان نهایتاً ۸۰_۹۰ سال عمر کند، مگر ارزش دارد اخر؟

: )

دل شکستگی، راه درست

جمعه سی ام خرداد ۱۴۰۴، 10:22

جنگ همچنان ادامه دارد. چقدر عجیب است وقتی دستت روی نشانه‌های ج ن گ می‌نشیند. جنگ!

پر از اضطراب و نگرانی هستم. آینده پوچ شده است و گاهی پر‌انرژی می‌شوم و گاهی هم کنار می‌کشم و میگذارم زمان بگذرد.

در این میان جنگ، دارم از آقای ح مووان می‌کنم. حقیقت این است دلم شکست وگرنه مووان کردن به همین آسانی نبود‌.

اتفاق آنچنانی نیفتاده است ولی گاهی آدم حتی با یک جمله کوچک هم ترک برمیدارد. و من ترک برداشتم و ناگهان دیدم شکستم.

ریزه‌های این شکستنی زیر پایم بود‌، جز به جلو راه رفتن، راهی نداشتم.

دلم شکست و فکر که می‌کنم می‌گویم این دل‌شکستگی باید اتفاق می‌افتاد وگرنه جدایی نشدنی به نظر می‌آمد‌‌.

انگار این شکستن چشمم را هم باز کرد.

من دوستش داشتم اما خودم را هم دوست دارم. ذره‌ای دلم‌نمی‌خواهد این شکستنی‌ها وارد بدنم شود و عذابم بدهد.

حالا دیگر می‌دانم من خوب و کافی‌ام‌. میدانم، قرار نیست دو انسان خوب به همدیگر برسند. می‌دانم زندگی ادامه دارد حتی در جنگ و یاجود خاموش شدن آخرین شعله‌های دوست داشتن!

زندگی عزیز است و ارزشمند. دوستش دارم. امیدوار بودن را هم دوست دارم. این که فکر کنم تغییر ایجاد خواهد شد، تلاش خواهم کرد و به قول الیاس علوی

خدا کند انگور‌ها برسند

جهان مست شود

تلوتلو بخورند خیابان‌ها

به شانه‌ی هم بزند

ریئس جمهور‌ها و گداها

مرزها مست شوند

و ...

: )

جنگِ واقعی!

سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۴، 16:52

امروز ساعت حدود سه ناخودآگاه بیدار شدم. موبایلم را چک کردم و دیدم صمیمی‌ترین دوستم نوشته که: این نزدیکی را زدند!

سرم را چرخاندم و نور موبایل خواهرم را دیدم. از او پرسیدم‌.او هم تایید کرد و گفت صدا و لرزش وحشتناکی را تجربه کرده است.

خوابم نبرد و با دوستم صحبت می‌کردم که دفعه دوم را این بار من هم حس کردم. افتضاح بود.

به تک‌تک کسانی که می‌شناختم پیام دادم و حالشان را پرسیدم. نمی‌دانستم این لعنتی کجا برخورد کرده است.

همه خوب بودند خداروشکر. کسی کلاً گویا آسیب جانی ندیده بود.

همه چیز سریع و ترسناک به وقوع پیوست.

تنها کاری که من در انفجار دوم انجام دادم بستن کیفی بود از قرص‌های آرام بخش و ضدتهوعم بود و چند عدد وسایل بهداشتی.

مادرم میگفت این همه دارو ؟

گفتم دخترت از ا ضطراب نمیرد بهتر است.

هر چند که استفاده‌مان نشد و دوباره برگشتم خوابیدم.

به این روزها که فکر می‌کنم موهای تنم سیخ می‌شود. جنگ را داریم تجربه می‌کنیم و بیشتر از هر وقت دیگر معلوم نیست این نفس آخرمان است یا نفس دیگر هم می‌کشیم.

این چند شب من کمی برافروخته بودم و هر شب‌اش را تقریباً با آقای ح بحثم شد. بسیار مضطربم، نگرانم و همه چیز در ابهام است.

پریودم هم دیر شده است و مزید بر علت شده است.

دیشب دیگر طاقتش طاق شد و گفت

بد باهام حرف میزنی و حوصله‌م‌ نمی‌کشه به همچین چیزی.

از طرف تو انتظارش رو ندارم.

راست میگفت. حق هم دارد. چرا باید بهانه‌های الکی مرا تحمل کند؟

انگار من هم منتظر همین جمله بودم تا بفهمم نباید نزدیک‌اش شوم.

حقیقتش را بگویم، حق با او بود. اما من اکنون دست خودم نیست پس بهتر است دور و برش نباشم.

چه غم‌انگیز‌. البته کلا بی‌حوصله‌ام و کم‌انرژی. نمیدانم چکار کنم. زندگی مختل شده است و برای همه همین است.

راستش را بگویم جدای همه این‌ها، دلم از دست آقا ح شکست.

جدی دلم شکست و هر بار یادآوری‌اش ناراحتم میکند و می‌تواند چشمانم را پر از اشک کند.

من حرف خاصی نزدم. حتی در بهانه‌گیرترین حالت ممکن هم حواسم هست که چگونه صحبت می‌کنم.

من از او خواستم امشب فقط باشد، بدون انجام کاری.

او برگشت گفت: بودن نصفه من چه به درد میخورد.

گفتم: بودن همیشه حرف زدن نیست.

گفت: این حرف خودت بود که مرا نصفه نمی‌خواهی.

اینجا قلبم شکست. من اصلا از او نخواستم نصفه باشد یا چه. پرتوقع بودم احتمالا که خواستم در بی‌پناهی‌ام آن شب پناه باشد.

تکیه‌گاه موقتی می‌خواستم تا اضطرابم را بگذرانم و اشتباه کردم.

آدم از اشتباهاتش درس میگیرد.

حالا با دل شکسته راحت‌تر می‌توانم دور بشوم.

آدم دلش که بشکند، ریز ریز می‌شود زیرپایش و راحت میفهمد یک قدم برگردد عقب، تیزی شکسته قلبش در پایش فرو می‌رود.

اخ عزیزم، اخ عزیزم.

جنگ کاش تمام شود زودتر. کاش زودتر برگردیم به روتین عادی و مسخره. اه

: )

دوباره نقطه اول!

دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۴، 12:31

حالا آقای ح به سلامت به خانه رسیده‌است. باز باید دور شویم.

دیروز تا رسیدن‌اش به خانه استرس کشیدم. خیلی دیر حرکت کرد و به راستی زیر موشک بود که داشت به سمت خانه می‌رفت.

امروز صبح هنگامی که به خانه رسید، اطلاع داد. نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم: دوست داشتن چقدر عجیب است. من از چند کیلومتر آن ورتر استرس کسی را می‌کشم که جدا شده بودیم. دلم برایش تنگ شده بود.

اولین باری که در بحبوبه جنگ پیام دادم، آخر شب‌اش بحثمان شد. البته من کاملاً بهانه‌گیر بودم و خل‌اش کردم.

به نظرم ورژن بهانه‌گیرم بامزه است. این ورژن را کسی نمی‌بیند جز آن که واقعا احساس راحتی می‌کنم کنارش.

میدانستم با بهانه‌گیری‌ام قرار نیست اتفاقی بیفتد. این که مطمئن بودم در افتضاح‌ترین ورژن خودم هم باشم و دعوای الکی بکنم باز هم قرار نیست رها بشوم را دوست دارم.

آینده انگار برای من نیست. یا شاید جمله بهتر این باشد: اکنون آینده برای ما نیست.

حیف است. گاهی فکر می‌کنم کاشکی بیشتر حرف میزدم. خواسته‌هایم را می‌گفتم و سکوت نمی‌کردم. اخلاق بدی است که در شرایط حساس یکهو سکوت می‌کنم، یکهو چیزی نمی‌گویم. انگار که زبانم به سقف دهانم می‌چسبد و هیچ کلمه‌ای را یارای آن نیست که بیرون بیاید.

نمی‌دانم شاید هم حرف میزنم و انتظارم زیاد است.

به هر حال، من حالا نشسته‌ام و دارم خط تحریری تمرین می‌کنم. کار عجیبی است، نه؟

به طرز عجیبی در استرس‌دارترین موقعیت‌های زندگی‌ام به این کار پناه میبرم. درگیر کشیدن درست حروف می‌شوم. تلاش پشت تلاش می‌کنم تا به طرز درست نوشتن دست پیدا کنم.

زندگی را در میانه جنگ پیدا کردن، جالب است. باید از زیر موشک‌ها در حالی که به زنده ماندن خودت و عزیزانت فکر میکنی، به آینده فکر میکنی، زندگی را بیرون بکشی و نگهش داری. مراقبت کنی و حواست باشد به موقع آبش بدهی و نازش کنی.

زندگی ارزشنمد است.

: )

موشک‌های نزدیک!

یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۴، 16:58

دیشب من زود خوابم برد. صبح دوستم تماس گرفت از دیشب نیستی؟ گفتم: قرص خوردم خوابم برد.

گفت: تهران رو بیشتر زدن.

پیام دادم آقای ح، گفتم برنامه‌ت چیه؟ گفت: دراز کشیدم.

همین موقع من میخواستم بزنم تو سر خودم. دراززززز کشیدم آخهههه.

نفس عمیق کشیدم، یه تایم مشخص کردم که زنگ بزنم بهش و قانعش کنم زودتر بزنه بیرون از تهران.

همون تایمی که من مشخص کردم، سر کوچه‌شون بمب زدن. وای وای من داشتم میمردم.

پیام داد خوبم و دارم حرکت میکنم پیش دوستم که با هم بریم سمت شهرمون.

توی همین حین هم مشت سر هم انفجار رخ میداد. مردم، مرددددم واقعاً.

اونم هی اطلاع رسانی میکرد، من اینجام خوبم، من اونجا رسیدم.

برای اولین بار توی عمرم، دو تا قرص ضد اضطراب خوردم و با این وجود پیام دادم که شماره دوستت و خانواده‌ت رو بده.

قشنگ مووان رو قورت دادم و یک آبم روش‌‌.

مووان کشکه؟ الان من تنها چیزی که برام مهمه سالم برسه.

باید برسه، تصویری زنگ بزنم و واقعا فحشش بدم‌.

پر از اضطرابم. فلج شدم از نگرانی

+ جنگ چه زهرماری بود آخه؟ جنگ آخه؟ کلمات رو نمیتونم کنار هم بچینم. لعنت، لعنت و لعنت...

: )

بازنده این جنگ منم!

شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۴، 2:10

تا امروز خودم را نگهداشتم. حرفی نزدم، نزدیک نشدم و وانمود کردم قوی هستم.
عصر بیدار شدم و دیدم تهران حمله شده است، باز. دیگر نتوانستم صبر کنم و پیام بدهم. یکراست شماره‌اش را گرفتم و پرسیدم: تهرانی؟
گفت: اره. صدایش کم جان و نگران بود.
من پشت تلفن سکوت کردم. چه باید می‌گفتم؟ چه چیزی در این مواقع می‌گویند؟
نمیدانم. الان که ساعت‌ها گذشته است هم نمیدانم. گفتم از حالت باخبرم کن.
هر چند ساعت با پیامک میگفت که خوب است و وضعیت چگونه است.
و من شکست خوردم. نتوانستم دور بمانم. نمیدانم شکست نامیدن درست است یا غلط! اما مگر می‌شود دوست داشتنم یکهو خاموش شود؟ من بشنوم جایی که هست موشک میزنند و بگویم مهم نیست؟
نمی‌شود. بخدا نمی‌شود.
حالا ولی دلم تنگ‌تر است. حالا ولی فکر میکنم باز من جلو رفتم.
فکر می‌کنم دوست داشتنمان متفاوت است. دوست داشتن من از صمیم قلب است، دوست داشتنی عمیق.
او هم دوستم داشت، اما از صمیم قلب؟ نه واقعا. او دوست داشتن‌اش عادی بود.
کاری نمی‌شود کرد‌‌. می‌شود کسی را به زور مجبور کرد تو را دوست بدارد؟
می‌شود گفت مرا از صمیم قلب دوست بدار؟
نمی‌شود دیگر. نمی‌شود.
حالا هم ناراحت نیستم که از حالش باخبر شدم. من در جایگاه خودم که دوستش داشتم نمیتوانستم از او بی‌خبر بمانم.
جایی که من هستم فعلا آرام است. نمیدانم شاید اگر جایمان فرق میکرد او هم حالم را ... . نه فکر نمیکنم.
فکر کن در میانه جنگ، در میانه زنده بودن و نبودن، باید خودت را به دوست داشتن مشغول کنی. فکر نکنی فردا زنده خواهی بود یا نه.
فکر نکنی که آینده پوچ شده است. به هیچ چیز فکر نکنی.
این هم مغز آدمی است. میگردد دنبال فرعی‌ترین اصل موضوع تا بقا پیدا کند. تا فکر نکند زندگی روی هواست. تا فکر نکند در جنگ دارد نفس می‌کشد.
راستی دوست داشتن من از صمیم قلب این قدر سخت است؟ یا دوست نداشنتی است؟ حالا یک قدم دیگر برمیدارم و سعی می‌کنم بپذیرم دوست داشتنمان متفاوت بود. جنس دوست داشتنمان یکی نبود.
خدای من.
+ سالم باشید. دلم نمیخواهد از اضطراب جنگ بگویم. نمی‌خواهم آینده‌ای که نیست را یادآور شوم.
فکر کنیم دنیا همین است. دور دوست داشتن و نداشتن میچرخد. ساده‌انگاری ابلهانه کنیم و نفس بکشیم.

: )

زیر سایه جنگ!

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴، 16:8

صبح زود بسیار تشنه بودم و از خواب بیدار شدم. کمی با خودم کلنجار رفتم و سعی کردم تشنگی را انکار کنم اما نشد‌. تشنه‌تر از آن بودم که بتوانم خودم را گول بزنم.

موبایلم را گرفتم که ساعت را ببینم، دیدم خبرهای تلگرامی ( جنگ شد، تهران زده شد و ... ) است. تلگرام منبع خوبی برای جنگ نیست. یکم بیشتر که تمرکز کردم دیدم یا خدا واقعا جنگ!

پنج صبح، در تنهایی به اخبار نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم چه می‌شود؟

شش خواهرم بیدار شد به دستشویی برود. به او نگفتم جنگ شده.

خودش موبایل را چک کرد و گفت چرا قیمت طلا این قدر بالا رفته است؟

گفتم جنگ شده.

جنگ_ چه کلمه پر خونی است. جنگ. هر بار تکرارش می‌کنم پر خون‌تر و قرمزتر می‌شود.

دیگر خوابم نبرد. سرشار از اضطراب و استرس بودم.

حالا خبرهای زیادی را خوانده‌ام. مرگ‌های زیادی را گفته‌اند‌.

آینده هیچ کس مشخص نیست. آینده؟ بیشتر از قبل پوچ است.

باید نفس عمیق کشید. سعی کرد آرامش را حفظ کرد.

راستی می‌دانستید جنگ بر روی دلتنگی تاثیری ندارد؟

من حتی میان جنگ هم به او فکر کردم. خواستم حالش را بپرسم و عقب کشیدم.

همین.

: )

آخر شب‌ها، اوج.

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴، 0:54

اوج دلتنگی من همین ساعت است، یعنی نزدیک یک شب.

در جنگی نابرابر و ناعادلانه با خودم به سر میبرم که دلتنگی ولی نباید پیام بدهی.

نباید برویی و بگویی: حالت خوب است؟ چرا تو دلتنگ نمی‌شویی؟

باید حرف‌ها را بخورم، قورت بدهم و هضم؟ نه، هضم نمی‌شوند.

دوباره فردا همین حرف‌ها را بالا می‌آورم و دوباره و دوباره.

دلم‌تنگ است.

دلتنگی یک طرفه هم بد چیزی است. چرا من این قدر دلتنگم که دستم روی اسمش می‌لغزد ولی او نه؟

من عاشق تر بودم؟ بودم. بودم احتمالاً. هستم.

من در ستیز و پیکاری نابرابرم.

چقدر دلتنگ سخت است. چقدر دوری تلخ است و چقدر من. من؟ نمیدانم.

من میروم به ادامه جنگ. کاش حداقل وسط جنگ بیهوش شوم و نروم یکهو بگویم:

سلام.

که البته سلام و درد.

: )

دل در گرو یار!

پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۴، 13:34

دیشب فیلم (( شب‌های روشن)) رو تا نصفه دیدم. قبلاً فکر می‌کردم به آقای توی فیلم شبیه‌ترم ولی حالا فهمیدم من دختر توی فیلمم.

دوست داشتن رو حس کردم و براش قدم برداشتم.

دیشب کمی ناراحت شدم. فیلم انگار داستان خود من بود با تغییراتی.

یک جایی هانیه توسلی گفت: من و تو اگر الان از هم جدا شیم، محبت و احتراممون سرجاشه.

خیلی این دیالوگ برام ناراحت کننده بود. جدا شدن، محبت و احترام. اخ اخ

فیلم رو همین جا رها کردم. سر خودم رو گرم کردم تا قرص خوابم اثر کنه. ممنونم از قرص عزیزم

البته که دفعه اول نبود این فیلم رو میدیدم، چندین باره این فیلم رو میبینم و هر بار تجربه، دیدم رو تغییر داده.

امروز م.ح پیام داد. هنوز امید داره به من. ناراحت میشم اینجور‌. من دلم الان پیش کسی دیگه است، حتی با وجود تموم شدن اون رابطه.

کاشکی خودش بود و من نیازی نبود پسر دیگر رو حتی نزدیک خودم ببینم. خب من کسی رو نزدیک خودم اجازه نمیدم بیاد.

کسی که بدونم به من نظر داره رو نمیتونم نزدیک خودم تحمل کنم.

برای تسکین این مسیری که رفتم زمان نیاز دارم.

تسکین؟ نمیدونم واژه درستش چیه. اما تسکین بهترینه فکر کنم.

تسکین، آرام کردن.

خوش به حالش که راحت می‌تونه دور باشه. راحت؟ ناراحت؟ هر چی اما می‌تونه.

منم می‌تونم اما این تونستن انرژی ازم میبره. من فقط می‌تونم چون دلم نمی‌خواد زخم بخورم. از زخمی شدن میترسم. از زخم خوردن عزت نفسم میترسم. از هر چیزی که باعث آسیب به من بشه میترسم و دوری می‌کنم.

تازه خودم رو کشیدم بالا.

بگذریم.

دوباره می‌خوام برم استخر‌. توی این استخر پارسال یکی خودش مقصر بود و فوت کرد. اولش حس بدی داشتم و نمیخواستم برم، بعد گفتم ولم کن. تهش اینه میمیرم منم.

دلم آب میخواد. استخر و شنا.

زندگی رو دوست دارم. با همه‌ی اتفاقاتش اما دوستش دارم و دلم می‌خواد براش تلاش کنم.

همین.

: )

آخرین خبر

چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۴، 15:24

استوری گذاشتم و لایک کرد.

منم عصبانی شدم: )))) جدی عصبانی. اینجور بودم توی دلم که الان میزنمتتتت برای چی لایک کردی. کاری به من نداشتهههه باششش.

( با پس زمینه آهنگ من تویییی زندگی‌تممم؟ نقشی ندارم اصلا...)

بعد نفس عمیق کشیدم.

گفتم ول کن. تو که دیگه استوری نمیذاری. اینستا هم نخواهی رفت.

پی‌ام‌اسم و همه چی رو مخمه.حتی خودم.

: )

خواهرانه‌ها

چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۴، 12:32

هفته پیش من در حمام بودم که دو خواهر بزرگترم با هم دعوایشان شد. صدایشان را می‌شنیدم ولی با نهایت آرامش داشتم موهایم را با شامپو می‌شستم.

مثل این بود که زیر دوش آب، به یک قسمت مهیج داستان گوش می‌دادم.

قصد دخالت کردن نداشتم. به دلیل ویژگی ذاتی آرام بودن یا صلح‌ دهنده‌ام همیشه مرا در بحث‌ها و کشمکش‌ها وارد می‌کنند‌.

آشتی دادن یا آرام کردن را بر عهده من می‌گذارند. راستش از این نقش خسته‌ام. استعفا میدهم.

در نهایت دیدم بحث دارد بالا میگیرد، فقط داد زدم یکی از طرفین لطف کند به روبرویی بگوید: خفه شو‌‌. و بحث را تمام کنید.

گویا بحث خیلی جدی‌تر از شنیدن یک قسمت از داستان بود. بحث الکی که کشدار شده بود.

خواهر دومی، آخر شب به من گفت خواهر بزرگتر را بلاک کرده است.

یک هفته از این داستان گذشت.

خواهر اولی تازه پریشب متوجه شد که خواهر دومی بلاکش کرده است. به قدری قضیه خنده‌دار بود که آشتی کردند.

خواهر دومی گفت یعنی تو یک هفته نگفتی استوری‌های من کجایند؟

خواهر اولی گفت: خیر : ))) امروز هم پیام دادم دیدم تیک نمیخورد فکر کردم اینترنت را روشن نکرده‌ای.

واقعا خواهرانه‌ها جالبند.

دیروز به دیدار خواهر اولی هم رفتم.

گفتم: با آقای ح کات کرده‌ام. چشم‌های خواهرم چهارتا شدند. گفت تمامِ تمام؟ گفتم: بله. گفت خب چرا؟ نمیشد کمتر حرف بزنید ولی باشد؟

گفتم: نه واقعاً. کار ما از حرف گذشته.

گفت: ای لاسوها : ))

گفتم: بله و من امسال به خاطر تصمیمی دارم کل زندگی‌ام را ریسک می‌کنم. دوست ندارم میانه راه بفهمم که میخواهیم کات کنیم یا چه.

واقعا تصمیم دیگرم برای مهم است.

در گوشی به شما می‌گویم ( من از تجربه اسفند پارسال زخم خورده‌ام. درس میخواندم. اصلا به چیزی فکر نمی‌کردم. یکهو آقای ح تصمیم گرفت کمتر باشد و من هم به خیال خودم کار دارد و فلان.

آخر داشتم درس میخواندم و به چیزی فکر نمیکردم.

ناگهان فهمیدم حالا که نیست، دارد به من و رابطه‌اش با من فکر می‌کند. صحبت کردیم‌. تنها تصمیم نگرفت. منصف باشیم.

اما از این که حدود یک ماه داشت فکر میکرد و من ساده‌لوحانه و به دلیل مشغله‌ام فکر میکردم سرش مثل خودم شلوغ است، بسیار حس بدی گرفتم.

هنوز هم وقتی فکر میکنم، زخمم تازه می‌شود.

نمی‌خواستم دوباره این تجربه تکرار شود. آدم یکبار از یک سوراخ گزیده می‌شود، مگر نه؟)

خلاصه این که، نه!

تازه چند روز است وارد مرحله خشم مووان شده‌ام : ))) مراحل را چک میکنم. دیروز و امروز بیشتر از ناراحتی، عصبانی بودم.

عصبانی هستم واقعاً. عصبانی و دلگیر.

می‌دانم زمان باید بدهم. ته دلم اما ...

هیچی.

همین‌‌ها فقط.

: )

نوسانات حسی

سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴، 15:32

دلگیرم واقعاً، دلگیر.

: )

ذهن بیدار باش

سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴، 8:8

ساعت ۷ و نیم است و من در پارک نشسته‌ام. علیرضا قربانی می‌خواند: خنده‌های تو مرا باز این فاصله کشت ...

این آهنگش را بسیار دوست دارم. تنها در پارک نشسته‌ام پس با خیال راحت آهنگ را روی تکرار می‌گذارم و بلند بلند همراهش می‌خوانم.

محاسباتم برای رسیدن به مطب دکتر اشتباه در آمده است. زودتر از موعد رسیده‌ام، بسیار زودتر.

چشم‌هایم از خواب باز نمی‌شوند. دیشب ساعت سه خوابیدم و پنج بیدار شدم اما سرحال هستم. در عین این که پر از خوابم ولی سرحالم.

زودتر رسیدن، زمانی را برای فکر کردن به من هدیه داده‌است. این چند روز که مشغول تغییر دکوراسیون بودم، دوستم گفت: نکنه داری فرار میکنی؟

خودم هم شک کردم. حالا در آرامش نشسته‌ام روی سبزه‌ها و بالای سرم چتری از برگ درختان قرار دارد. فکر می‌کنم: به خودم، به آقای ح، رابطه، دلگیری و اتمام.

می‌توانم بدون مشغله تامل کنم. پرده‌ها را کنار بزنم و ببینم چه چیزی را پنهان کرده‌‌ام.

هر چه میگردم چیزی را پیدا نمی‌کنم. طبق شواهد و قرائن فرار نکرده‌ام.

پذیرفته‌ام که اگر کسی با من آینده نمی‌بیند، هر چقدر برایم سخت باشد، هر چقدر دوستش داشته باشم، از او دور شوم.

برایم آسان نیست این دور شدن. راهی ندارم. من دلم نمی‌خواهد خودم را به زور در زندگی کسی وارد کنم. فرار کردن ندارد.

دوست داشتنش را هنوز هم حس می‌کنم. هنوز هم اسمش را که می‌بینم دلم می‌لرزد. هنوز هم برای من جلوه‌ی دوست داشتن است.

خوددارتر شده‌ام.

خواستن در عین نخواستن. کاش خواستن بود و خواستن. یا کاش کنار کلماتم نبود.

حیف است در میان این سبز‌ها و درختان از کاش‌ها بگویم. بگذار به صدای آب که سبزه‌ها را آبیاری می‌کند گوش بدهم.

کاش‌ها را رها کنم. ببینم زندگی این بار برایم چه چیزی را به ارمغان خواهد آورد. من به اتفاق افتادن بهترین‌ها اعتقاد دارم.

پ.ن: در نهایت: دلم برایت تنگ است عزیزِ من

نبودنت را تمرین کردن، کار من نیست. دارم تلاش می‌کنم و هر بار هم زمین می‌خورم. تلاش می‌کنم فقط تلاش.

همین.

: )

امروز

دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۴، 19:23

امروز بیشتر از دیروز احساس دلتنگی کردم. دلتنگی را قورت دادم و حالا با دلدرد ناشی از هضم نشدن این دلتنگی دارم آماده می‌شوم که بیرون بروم.

همین که آدمی خودش مسئولیت قانع کردن خودش را برعهده دارد بسیار سخت است.

راستی خیلی مسخره از هوش مصنوعی پرسیدم:

پسرها هم دلتنگ می‌شوند؟

سوال الکی بود اما باید میپرسیدم. کاشکی هوش مصنوعی میگفت منظورت پسر واقعی یا پلاستیکی است؟ چون پسر نوعی آدمیزاد است که احساس هم دارد : )))

باید بروم. کلمات را کوتاه کنم و دلدردم را بی‌توجه رها کنم. انگار که وجود ندارد.

: )

سرخوشی: )))

یکشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۴، 20:34

حدود دو ماه دیگه تولد منه و من از الان پلن تولدم رو چیدم.

عکسایی که دلم میخواد بگیرم رو انتخاب کردم.

حالا تا سال‌های پیش تولد برام شوخی بود و این جور بودم که وا حالا تولدته چته. البته عقیده‌ام این بود که این روز خاصه و تنها روزیه که کلا برای خود آدمه ولی این که از دو ماه پیش برنامه بریزی نداشتم: ))

_ نیلوفر عزیز کامنت خوبی توی پست قبلی گذاشتن.

من خودم نخواستن توی رابطه بی‌سرانجام بمونم چرا زمین بازی به سمت قربانی بودن داشت تغییر میکرد؟

نخواستم دیگه. خودم نخواستم وگرنه میشد همینطور هم ادامه داد.

: )

شاد نیستم!

یکشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۴، 15:31

امروز دوستم گفت: برای شکست عشقی، زیادی خوشحالی!

این جمله را خواندم. چندین بار خواندم.

من برای شکست عشقی زیاد خوشحالم؟ نه واقعاً. من خوشحال نیستم. فقط نمی‌دانم چکار کنم.

دوستش داشتم و دارم‌ اما نمی‌توانم جای او تصمیم بگیرم. دیشب بسیار دلتنگ بودم.

راستش را بخواهید قرص خوابم را زودتر میخورم که شب‌ها فرصت فکر کردن نداشته باشم. هر چه هست از تاریکی و سکوت شب می‌آید.

اتاقم هم بسیار بهم ریخته است. لباس‌هایم را تازه چیدم و هنوز هم کلی وسیله روی زمین است. من ناراحت هستم ولی اگر کتاب‌هایم را جمع نکنم و یا درس خواندن را شروع نکنم، تغییری ایجاد می‌شود؟ خیر.

گاهی که فرصت می‌کنم این فکر پلید غول وارانه سرم آوار می‌شود: _ من به اندازه کافی خوب نبوده‌ام که برای داشتنم تلاش کند.

بعد می‌نشینم و با خودم می‌گویم: آخر تو چه اشکالی داشتی؟ به اندازه کافی یعنی چقدر؟

غول را به سختی کنار میزنم و به خودم یادآور می‌شوم که در عشق شجاع بودم. در عشق دادن و عشق ورزیدن.

من این بار بسیار خسته‌ام. خسته‌تر از آن که فکرش را بکنند‌.

دل دادم و جای خالی دلم را هنوز حس می‌کنم. چاله‌‌ای درون قفسه سینه‌ام است که با هیچ چیز پر نمی‌شود یا حداقل زمان می‌خواهد پر شدنش.

آدمی که دل می‌دهد، دلش را پس میگیرد؟ دل جدیدی می‌بافد؟ یا به جای خالی دلش عادت می‌کند؟

من که نمی‌دانم اما حفره درون قفسه سینه‌ام را کامل می‌شود لمس کرد.

در میانه روز یکهو یادم می‌آید که تمام شده، یک لحظه نفسم میرود و باز که برمیگردم سخت‌تر نفس می‌کشم.

نبودن سنگ بزرگی شده است روی قفسه سینه‌ام. سنگ را با خودم حمل می‌کنم و سعی می‌کنم وزنش را تقسیم کنم. وزنش را با چیدن کتاب‌هایم، با مرتب کردن لباس‌هایم، با تغییر دکوراسیون اتاق و یا حتی با یادآوری لحظات خوبی که داشتیم، کم میکنم.

زندگی را ادامه می‌دهم. دلم می‌خواهد جدای رابطه عاطفی‌ام، آینده‌ام را خودم بسازم. باز هم بخوانم، سبز باشم و فکر کنم که شکوفه‌ها دوباره جوانه می دهند.

: )

بیش‌فعالی شکست عشقی!

شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴، 18:4

بزرگسالی جالب این گونه است. صبح بیدار شدم اولین‌چیزی که یادم آمد این بود شکست عشقی خورده‌ام. دوربین جلو را باز کردم و دیدم چش‌هایم ورم کرده است.

خواهرم صدایم کرد بلند شو آمده‌اند چوب‌ها را برش بدهند.‌ پس شکست عشقی را عقب زدم و بلند شدم.

از چند پست پیش گفتم که در حال تمیزکاری‌ام.

کتابخانه‌ام را چیدم. همه‌ی کتاب‌ها تمیز کنار هم قرار گرفتند.

یکی از میزهایی که نیاز نداشتم را باز کردیم و تخته‌هایش را در کمد لباس‌ها قرار دادیم. کمد لباس خواهر بزرگه را کاملا قفسه بندی کردم برای وسایل‌هایم. به کمد لباس‌ خودم و خواهر² هم دو تا قفسه اضافه کردیم تا چیدن راحت‌تر باشد.

اتاق الان، شبیه اتاق جنگ‌زده‌ها است اما نمیدانید چقدر خوشحالم و چه باری از روی دوشم برداشته شد.

باید اتاق را بچینم و نفس راحت بکشم. مدت‌ها بود این فکرها در ذهنم بود اما عملی نمی‌شدند.

_

حالا دراز کشیده‌ام. خسته شدم، آقای نجار، شوهرخاله‌ام بود و پا به پایش کار کردم. اندازه گیری کردم و چوب‌ها را کمک کردم برش بزند.

دراز ‌کشیده‌ام و دارم فکر می‌کنم که هیچ وقت جایی نمانم که برنامه‌‌ای برای نگه داشتنم ندارند. دوست ندارم روزی چشم باز کنم و ببینم من شبیه لیوان آبی بودم که همیشه در دسترس بوده است و هیچ کس برای نگه‌داشتنش برنامه نداشته است.

آدم برای ماگ‌هایش ارزش قائل است اما لیوان آب؟ نه.

باید بپذیرم تمام این تجربه با خوبی‌هایش با عشق و دوست داشتنی که داشت اما اندازه من نبود، کوچک بود.

ناراحتم که اندازه‌م نبود، همانند لباسی که در کودکی خریده‌ای و دوست داری اما با بزرگ‌تر شدنت اندازه‌ات نیست. با تمام دوست داشتن باید بپذیری مناسبت نیست.

حقیقتش الان هم دوست ندارم بپذیرم که اندازه‌ام نبوده. برای این قسمت نیاز دارم زمان بیشتری داشته باشم.

حواسم باشد بگذارم این روند به خوبی طی شود. دلتنگی‌ها را تاب بیاورم و با احساساتم صادق باشم‌.

بله، زندگی همین است.

: )

پیام‌‌های آخر

شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴، 10:51

دیشب دیگر تمام شد. تمام که می‌گویم منظورم تمامِ تمام است.

چشم‌هایم را در دوربین سلفی که نگاه کردم، ورم کرده‌بودند.

آخر دیشب با خواندن پیامش، انگار خنجری در قلبم فرو کرده بودند.

با این که پیام خداحافظی را اول من داده بودم اما باز هم خداحافظی، خداحافظی است.

اخ اخ

در ادامه پیام خداحافظی را گذاشتم. بودنشان اینجا باعث می‌شود فراموش نکنم خداحافظی کرده‌ایم.

ادامه مطلب ..
: )

درددل با خود!

جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴، 19:26

امروز بیدار که شدم، هنوز اثرات جدایی دیشب را حس می‌کردم.

بلند شدم رفتم توی پذیرایی و پدرم را دیدم دراز کشیده است. مثل همیشه رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم.

توی دلم با خودم فکر کردم من چقدر خوشبختم که در ۲۶ سالگی هم هنوز میتوانم به خانواده ابراز احساسات کنم.

مادرم را در آغوش بگیرم و کنار پدرم بخوابم. این تکه‌ای از زندگی من است که نباید فراموش کنم.

اینبار که قلبم از نشدن عشق به درد آمده بود به پدرم پناه بردم. خواستم از او نوازشم کند و خودم را به پوست بدنش چسباندم.

گرمای تنش را حس کردم و با خودم گفتم این درد هم تسکین میابد.

نباید فراموش کنم در نهایت آنچه باقی میماند خانواده است.

+ آقای ح جواب پیامم را نداده است. هنوز کات نکرده‌ایم، یعنی من هنوز آن متن بلند بالا را نفرستادم.

تا شب اگر جواب نداد،متن را میفرستم. تمامش میکنم

از کش دادن و بلاتکلیف ماندن گریزانم.

: )

همدرد روزهای غم؛ کلمات.

جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴، 16:2

روزهایی که غم دارم بیشتر از هر زمان دیگر به کلمات روی می‌آورم. کلمات برای من همانند مسکن عمل می‌کنند. می‌نویسم و می‌نویسم و می‌بینم حالم بهتر است.

حالا این روزها کمی غم دارم و غم‌آلودم.

احساساتم را دارم حلاجی می‌کنم. خواستن و نخواستن را، دوست داشتن و دوست نداشتن را، تلاش کردن و تلاش نکردن را و هزاران حس دیگر.

پررنگ‌ترین حس اکنونم رضایت است. نمیدانم زمان بگذرد رضایت جایش را به نارضایتی میدهد یا نه، اما حس اکنونم این است.

من راضی هستم از خودم و از چیزی که تجربه کردم.

احتمالاً به این دلیل که جمله تکیه‌گاه این روزهایم این است:

شاید تمام زندگی، لذت از مسیر باشد؛ نه رسیدن‌ها و غصه برای نرسیدن‌ها.

ناراحتی در دل ندارم و سبک هستم. دلتنگ می‌شوم، دلم میخواهد دوباره در آغوشم بگیرد یا حتی کنار هم باشیم اما دلگیر نیستم.

میدانید دلگیری فرق دارد. انگار کاری اشتباه انجام شده است.

مثلا اگر شما به دروغ به من بگویید دوستم دارید و من بفهمم دروغ گفته‌اید، دلگیر می‌شوم. اما من به حس او شک ندارم و نداشتم.

پس دلگیر نیستم.

غمگین هستم اما دلگیر نه. غمگین از فاصله و دوری.

حالا باید کم‌کم خودم را جمع کنم. کتاب‌هایم را پهن کنم و دوباره به آینده بیاندیشم.

آقای ح عزیز

باید بپذیرم که دیگر قرار نیست صحبت کنیم. قرار نیست برای کارهایم مشورت بخواهم یا ویدئومسیج بفرستیم.

فاصله را پذیرفتن سخت است. پذیرفتن را باید تمرین کرد.

خلاصه بگویم: دوستت داشتم و دارم.

همین.

: )

زندگی ادامه دارد...

جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴، 10:15

دیشب برایم سخت بود. با یکی از دوستانم‌ صحبت کردم و در نهایت گریه کردم.

اشک‌هایی که ریخته شدند قطره‌هایی بودند پر از دوست داشتن، انکار و پذیرش.

دارم به احساساتم فرصت می‌دهم که خود را نشان بدهند. با احساستم دوست شده‌ام. ما فقط همدیگر را داریم‌.

دیشب به خودم فکر کردم. چندین بار از دوستم پرسیدم: من کافی هستم؟ من کافی نبوده‌ام؟

حقیقت این است من کافی بودم. برای کافی بودن تلاش کردم اما گاهی نمی‌شود که نمی‌شود.

کمی گیج هستم هنوز. انگار یک سنگ بزرگ به سرم برخورد کرده‌است. گیج و منگم.

زمان میخواهم تا درک کنم دیگر روی آقای ح نباید حسابی باز کنم

این که نباید با او حرف بزنم. نباید انتظار داشته باشم باز هم کنار هم بنشینیم و سکوت کنیم‌.

هوف

چه زندگی پیچیده‌ای.

: )

درس امروز زندگی: ساعت نه شب کات نکنید!

پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴، 22:19

بالاخره من و آقا ح صحبت کردیم. صحبت که می‌گویم، صحبت منظورم نیست. تنها کلمه کردن آنچه که میدانستم و در آن صفحه چت نوشته نشده بود، منظورم است.

راه رسیدن نیست. راهی که هر دو آن را بتوانیم انجام بدهیم.

نوشت تصمیم نهایی را تو بگیر.

تصمیم راجع به چه چیزی؟ راجع به نبودن راه؟ راجع به تلاش نکردن؟

از دید انفعال نخوانید. مشکل از طرف ایشون مطرح بود. من نمیتوانستم مشکل او را حل کنم.

من میدانستم به این جا میرسیم. شما هم میدانستید مگر نه؟

بوی جدایی قبل از خودش به مشام میرسید، مانند کباب که قبل از آماده شدن بویش همه جا را میگیرد.

آخرین پیامم را که دادم، گفتم دیگر چیزی نمیخوام بخوانم یا بنویسم. خدانگهدار

او برایم نوشت: من همیشه هستم. بلاه بلاه برای هر چیزی که مفید میدانی.

والا آقای ح شما اکنون فقط ضرر و زیان هستید. بودنتان به درد نمیخورد. بیشتر بنده را اذیت میکند. بودنی که رسیدن نداشته باشد چه فایده دارد؟

در نهایت به نظرم داستان من و آقای ح هم اینجا پایان یافت.

من از دیدار با او خوشحالم. از این که توانستم دوست داشتن را لمس کنم. حالا کمی جای لمس‌ها درد می‌کند.

زمان میبرد دوباره بازسازی شوم.

زمان باید به خودم بدهم.

همین.

پ.ن: ساعت ۹ شب در حالی که کنار مادرم بودم این اتفاقات داشت رقم میخورد. در حالی که چشمانم پر از اشک بود مجبور بودم بگویم:

الان میروم و آشپزخانه را می‌شویم. بله، بله.

ساعت ۹ شب برای جدایی زمان خوبی نیست. باید خودت را نگهداری تا یازده شب. وانمود کنی خوب هستی، به مادرت گوش بدهی و با خواهرت بخندی در حالی که خودم پر از غم هستی.

: )

بیدارباش‌های بی‌دلیل!

پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴، 7:17

چند روزی است خوابم بهم ریخته‌است. صبح زود بیدار می‌شوم و سرحال هم هستم‌. در صورتی که خواب شبانه‌ام کمتر از ۶ساعت شده است.

حالا اگر قرار بود سر کار بروم، مگر بیدار می‌شدم؟ خیر.

یا هفته آینده که قرار است درس بخوانم، ببینم صبح بیدار می‌شوم؟

سحرخیزی هم جالب است. تجربه این که صبح زود بیدار شوم و خوابم نیاید را نداشتم.

ذهنم کمی درگیر مسئله من و آقای ح است.

ادامه مطلب ..
: )

ثبت حضور!

پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴، 1:49

این یکسالی که سعی داشتم درس بخوانم در خانه فعالیت خاصی انجام نمیدادم. گاهی کمک میکردم ولی زمانی نداشتم که حضور فعال خودم را نشان بدهم. مادرم هم نمی‌گذاشت کاری کنم.

امروز که بیدار شدم اول از همه کارهای اتاقم را انجام دادم. دو میز در اتاق داشتم که انداختمشان بیرون و راحت شدم. انگار باری روی دوشم بودند.

کتابخانه هم تکمیل شد و جایگذاری‌اش کردم. تا حدودی کتاب‌هایم را چیدم ولی هنوز مرتب نشده است.

عصر بیهوش شدم. بیدار که شدم دیدم مادرم خانه نیست و آشپزخانه در بدترین حالت خودش به سر می‌برد.

ظرف‌ها را شستم( کاری که از آن متنفرم.) سرجایشان چیدم.

در یخچال را باز کردم و دیدم ای خدا، شیر در یخجال ریخته‌است.

از آن جایی که جوگیر بودم، همه‌ی یخچال را انداختم بیرون و تصمیم گرفتم تمیز کنم.

وسطش دیدم چه خبط و خطائی کرده‌ام. هزاران چیز کوچک هست که من از جمع کردنشان بیزارم. واقعا جمع کردن این خرده ریزه‌ها سخت است. به هر ضرب و زوری بود یخچال را جمع کردم. خواهر بزرگه غر زنان که من خودم کمکی دارم و تو از من کار میکشی، یخجال را پاک کرد و کشوها را شست.

در نهایت یخچال دسته‌گل شد.

برگشتم بالا کتابخانه را تا حدودی چیدم.

راستی هنگام جمع کردن یخچال به آقای ح پیام دادم که من کمی امشب دیرتر می‌آیم.

گفت تا دوازده منتظرم می‌ماند که صحبت کنیم ولی گویا بیهوش شده بود. پیام دادم جواب نداد.

قصد دارم قبل از درس خواندن تغییرات اساسی در اتاق ایجاد کنم.

میخواهم یک آینه قدی هم روی در کمد دیواری‌ام نصب کنم.

باید آینه قیمت کنم.

مدت‌‌ها بود دلم تغییر و تمیزی می‌خواست.

دارم همه چیز را مرتب می‌کنم. از ذهنم گرفته تا محیط زندگی‌ام را.

: )

دل را سبک کنیم.

چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۴، 8:53

دیشب حرف‌هایمان نتیجه نداشت. قرار است امشب ادامه بدهیم.

یعنی این قرار را او گذاشت.

این راه پیچیده است و بیشترین مسئولیت پای اوست. اگر میخواهد قبول کند باید کفش آهنین به پا کند. من هم به سهم خودم کفش را پایم خواهم کرد اما حقیقت این است که که کفش او باید محکم‌تر باشد.

ادامه مطلب ..
: )

نیم میلی‌متر تا گریه!

سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۴، 23:45

دوستان بیاید با هم گریه کنیم. من تنهایی حوصله ندارم : )))

شوخی کردم.

واقعیت زندگی رو پذیرفتن هم سخته.

صحبت کردیم و هنوز داریم صحبت می‌کنیم. حداقل تا اینجا راهی نیست.

منم وقتی ناراحت میشم که طنزم میزنه بالا و الان توی اون موقعیتم. که ناراحت و طنازم: ))))

وضعیت گویا بن‌بسته. ادامه دادن نداره و حق میدم بهش.

کاش حق نمیدادم بهش. حق دادن باعث میشه ازش ناراحت نباشم و این سخته.

_

آخرین جمله این شد که فردا راجع بهش فکر کنیم.

هعی و آخ.

اخه من چی بهت بگم آقای ح؟ تو که عزیزم شدی رو چی می‌تونم بگم؟

: )

بیایید دور همدیگر غصه بخوریم: )))

سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۴، 21:26

نتیجه چه شد؟

به نظرم قرار نیست تلاشی صورت بگیرد. حداقل در این مقطع من تلاشی نمیبینم یا در کلمات پیدا نمی‌کنم.

راستش من دلم نمیخواهد کسی را تشویق به تلاش کنم. تلاش؟ ما داریم از تلاشی صحبت می‌کنم که خودخواسته باشد که از دل برخیزد.

اول او صحبت کرد. من حرف‌هایش را که شنیدم دیگر چیزی نگفتم. حتی راه‌ها هم به نظرم کور آمدند. دیگر راهی را نمی‌دیدم و تاریکی بود و تاریکی.

همه راه‌های بسته را شمرد. همه نشدن‌ها را کنار هم گذاشت و من دیگر از شدن نتوانستم بگویم. حرف‌هایم را قورت دادم و نمیخواستم کلمه‌ای بگویم.

به من گفت اگر قرار است راجع بهش حرف بزنیم باید حرف بزنیم.

من واقعا خسته‌ام و نمی‌دانم چه باید بگویم. من هیچ وقت یادنگرفته‌ام در این مواقع باید چکار کنم؟

باید بگذارم و بروم؟

باید حرف بزنم؟

باید بمانم؟

ماندن را که اصلا نیستم. عزت نفسم آسیب می‌بیند و تا همین الان هم خانمی کرده است صدایش درنیامده است.

حالا شاید فقط باید پذیرفتن را تمرین کنم؟

پذیرفتن آنچه که نمی‌شود؟ پذیرفتن تجربه خوب ؟ پذیرفتن به هر حال داشتن یک حس خوب؟

شاید همین‌ها.

: )

پایان چه خواهد شد؟

سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۴، 11:34

این که من بخواهم از آقای ح راجع به آینده سوال بپرسم برایم بسیار سخت بود. تا توانستم از آن دوری کردم اما این سوال با نخی به پاهایم بسته شده بود. من هر چه میدویدم تا از آن بگریزم فایده‌ای نداشت و قدم به قدم همراهم بود.

با خودم چند روزی درگیر بودم. برای آینده‌ام داشتم برنامه میریختم.

حقیقت این است که آقای ح عزیز هم اکنون جزئی از زندگی من شده است. برنامه ریزی بدون در نظر گرفتن ایشون بسیار سخت و حتی نشدنی به نظر می‌آمد.

در نهایت، با تمام سختی که داشت امروز از او سوال کردم که آینده رابطه را چگونه می‌بیند.

راستش ترجیح دادم حالا که هنوز درس خواندن را شروع نکرده‌ام با هر اتفاقی روبرو شوم.

اگر قرار است بدانم رهگذری در زندگی‌اش هستم، الان بدانم بهتر است تا دو هفته آینده.

کش دادن موضوعی که ممکن است اذیتم کند را دوست ندارم. ممکن است به اذیت هم نرسید و صلح آمیز باشد اما شرایطمان آن قدر خاص است که کفه ترازو به سمت اذیت شدن است تا نشدن.

دنیای دوست داشتن بسیار عجیب است. من او را دوست دارم و حتی دلم نمی‌خواهد ذره‌ای ناراحتش کنم یا سنگینی روی دوشش باشم.

دیروز به این فکر کردم که گاهی اوقات با تمام وانمود کردنش باز هم مشخص است که من را به دوش می‌کشد. من که می‌گویم منظورم من همراه با شرایطمان است.

آدم خودخواهی نیستم و می‌دانم تصمیم چقدر سخت است وقتی خیلی چیزها مشخص نیست اما کمی هم به خودم که فکر می‌کنم میبینم برای من هم سخت است.

من آدمی نیستم که بتوانم لنگ در هوا باقی بمانم. از بلاتکلیفی گریزانم. دوست داشتن و گریختن!

آخ آخ، آقای ح عزیز

من قصد نداشتم این سوال را بپرسم اما تو بگو می‌شود با همچین مسئله مهمی جوری رفتار کرد که انگار وجود ندارد؟

می‌شود درس خواند و وسطش درس خواندن به این فکر نکرد که چه می‌شود؟

الان ذره‌ای شک ندارم که دوستم داری. می‌دانم تو هم ذره‌ای شک نداری که دوستت دارم.

شاید تنها راه این باشد واقعیت زندگی را فقط‌ بپذیریم و بدانیم می‌خواهیم برای هم تلاش کنیم یا نکنیم! همین.

پ.ن: هنوز جوابم را نداده است. می‌دانم به این زودی پیامم را باز نخواهد کرد. سوالی که پرسیدم نیاز به زمان دارد. اگر سریع جواب میداد حتما به او و عاقل بودنش شک می‌کردم.

: )

رمزدارِ رمزدار

شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴، 19:14

دوست داشتم درگیری ذهنی اینبارم رو رمزدار بنویسم. رمز همون قبلیه.

از فردا درس خوندن رو شروع می‌کنم و کتابخونه هم خواهم رفت. دلم آرامش میخواد و کتابخونه آرامش رو بهم میده.

ادامه مطلب ..
: )
© من نوشت