امروز ساعت حدود سه ناخودآگاه بیدار شدم. موبایلم را چک کردم و دیدم صمیمیترین دوستم نوشته که: این نزدیکی را زدند!
سرم را چرخاندم و نور موبایل خواهرم را دیدم. از او پرسیدم.او هم تایید کرد و گفت صدا و لرزش وحشتناکی را تجربه کرده است.
خوابم نبرد و با دوستم صحبت میکردم که دفعه دوم را این بار من هم حس کردم. افتضاح بود.
به تکتک کسانی که میشناختم پیام دادم و حالشان را پرسیدم. نمیدانستم این لعنتی کجا برخورد کرده است.
همه خوب بودند خداروشکر. کسی کلاً گویا آسیب جانی ندیده بود.
همه چیز سریع و ترسناک به وقوع پیوست.
تنها کاری که من در انفجار دوم انجام دادم بستن کیفی بود از قرصهای آرام بخش و ضدتهوعم بود و چند عدد وسایل بهداشتی.
مادرم میگفت این همه دارو ؟
گفتم دخترت از ا ضطراب نمیرد بهتر است.
هر چند که استفادهمان نشد و دوباره برگشتم خوابیدم.
به این روزها که فکر میکنم موهای تنم سیخ میشود. جنگ را داریم تجربه میکنیم و بیشتر از هر وقت دیگر معلوم نیست این نفس آخرمان است یا نفس دیگر هم میکشیم.
این چند شب من کمی برافروخته بودم و هر شباش را تقریباً با آقای ح بحثم شد. بسیار مضطربم، نگرانم و همه چیز در ابهام است.
پریودم هم دیر شده است و مزید بر علت شده است.
دیشب دیگر طاقتش طاق شد و گفت
بد باهام حرف میزنی و حوصلهم نمیکشه به همچین چیزی.
از طرف تو انتظارش رو ندارم.
راست میگفت. حق هم دارد. چرا باید بهانههای الکی مرا تحمل کند؟
انگار من هم منتظر همین جمله بودم تا بفهمم نباید نزدیکاش شوم.
حقیقتش را بگویم، حق با او بود. اما من اکنون دست خودم نیست پس بهتر است دور و برش نباشم.
چه غمانگیز. البته کلا بیحوصلهام و کمانرژی. نمیدانم چکار کنم. زندگی مختل شده است و برای همه همین است.
راستش را بگویم جدای همه اینها، دلم از دست آقا ح شکست.
جدی دلم شکست و هر بار یادآوریاش ناراحتم میکند و میتواند چشمانم را پر از اشک کند.
من حرف خاصی نزدم. حتی در بهانهگیرترین حالت ممکن هم حواسم هست که چگونه صحبت میکنم.
من از او خواستم امشب فقط باشد، بدون انجام کاری.
او برگشت گفت: بودن نصفه من چه به درد میخورد.
گفتم: بودن همیشه حرف زدن نیست.
گفت: این حرف خودت بود که مرا نصفه نمیخواهی.
اینجا قلبم شکست. من اصلا از او نخواستم نصفه باشد یا چه. پرتوقع بودم احتمالا که خواستم در بیپناهیام آن شب پناه باشد.
تکیهگاه موقتی میخواستم تا اضطرابم را بگذرانم و اشتباه کردم.
آدم از اشتباهاتش درس میگیرد.
حالا با دل شکسته راحتتر میتوانم دور بشوم.
آدم دلش که بشکند، ریز ریز میشود زیرپایش و راحت میفهمد یک قدم برگردد عقب، تیزی شکسته قلبش در پایش فرو میرود.
اخ عزیزم، اخ عزیزم.
جنگ کاش تمام شود زودتر. کاش زودتر برگردیم به روتین عادی و مسخره. اه