دل شکستگی، راه درست
جنگ همچنان ادامه دارد. چقدر عجیب است وقتی دستت روی نشانههای ج ن گ مینشیند. جنگ!
پر از اضطراب و نگرانی هستم. آینده پوچ شده است و گاهی پرانرژی میشوم و گاهی هم کنار میکشم و میگذارم زمان بگذرد.
در این میان جنگ، دارم از آقای ح مووان میکنم. حقیقت این است دلم شکست وگرنه مووان کردن به همین آسانی نبود.
اتفاق آنچنانی نیفتاده است ولی گاهی آدم حتی با یک جمله کوچک هم ترک برمیدارد. و من ترک برداشتم و ناگهان دیدم شکستم.
ریزههای این شکستنی زیر پایم بود، جز به جلو راه رفتن، راهی نداشتم.
دلم شکست و فکر که میکنم میگویم این دلشکستگی باید اتفاق میافتاد وگرنه جدایی نشدنی به نظر میآمد.
انگار این شکستن چشمم را هم باز کرد.
من دوستش داشتم اما خودم را هم دوست دارم. ذرهای دلمنمیخواهد این شکستنیها وارد بدنم شود و عذابم بدهد.
حالا دیگر میدانم من خوب و کافیام. میدانم، قرار نیست دو انسان خوب به همدیگر برسند. میدانم زندگی ادامه دارد حتی در جنگ و یاجود خاموش شدن آخرین شعلههای دوست داشتن!
زندگی عزیز است و ارزشمند. دوستش دارم. امیدوار بودن را هم دوست دارم. این که فکر کنم تغییر ایجاد خواهد شد، تلاش خواهم کرد و به قول الیاس علوی
خدا کند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابانها
به شانهی هم بزند
ریئس جمهورها و گداها
مرزها مست شوند
و ...