من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

آرامش

چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴، 0:45

قصد داشتم با خواهرم قهر کنم ( صحبت نکردن میشه قهر؟) و خیلی هم جدی بودم ولی از بس باهام حرف زد نشد جوابشو ندم.

آدم قهر کردن نیستم ولی واقعا ناراحت بودم از دستش‌.

من کلا یک بار توی زندگی‌م قهر کردم و اون هم با همین خواهرم بود که به مدت یک هفته در آرامش بودم.

این بار خواهرم تصمیم گرفت نذاره به یک هفته برسه و هی حرف زد و حرف زد‌، منم شل کردم.

خودمم از قهر خوشم نمیاد ولی بین آسایش روانم و بحث کردن، خب آسایش روان با صحبت نکردن رو انتخاب میکنم.

مامانمم واقعا باید زودتر برگرده، برنامه درسی‌م بهم خورده و خیلی افتضاح شدم. اصلا راضی نیستم این جور

__

میدونم بهتر میتونم بخونم، بهتر هستم و شرایط الان نمیذاره خودمو نشون بدم.

دوست نداشتم ماه اول درست درس خوندنم این جور بشه

خب ولی زندگی دست ما نیست.

_

به بابام سپردم انباری، که انباری نبود و اتاق بود رو تمیز کنه و من برم اونجا درس بخونم.

ساعات خواب و بیداری‌م گاهی هماهنگ نیست با اعضای خانواده و راحت نیستم.

پدر به حرف من گوش خواهند داد؟ با ما باشید!

___

امسال یک هدف دارم که هدف بزرگیه و دلم میخواد تا اخرین توانم براش تلاش کنم.

یادم نیست خواستن به این شدت رو تا حالا لمس کرده باشم.

یک خواستن شدید، شبیه ویار یک زن حامله.

امیدوارم تلاش بسیار کنم برای رسیدن بهش و از تلاشم لذت ببرم.

__

ادامه مطلب ..
: )

کشمکش‌های خواهرانه

سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴، 14:25

هر موقع که قرار باشه با این خواهرم تنها بمونم خونه، واقعا از مرخصی گرفتن پشیمون میشم.

بی‌مسئولیت، متوقع و طلبکاره

باز بحثم شد باهاش. فکر میکنه فقط خودش وجود داره و جالبه برام که اصلا بقیه براش موضوعیت ندارن.

یک هفته و نیمه دارم غذا درست می‌کنم هیچی نگفتم، دو روز غذا درست کرده و ظرف شسته برای من قیافه میاد.

که البته من از هیچ‌کدوم نخوردم.

الانم اعلام کردم، دستپخت خوبت رو بذار برای خودت، من برای خودم میتونم غذا درست کنم. از من بکش بیرون

آخرین چیزی که در این دنیا میخوام توی این وضعیت بحث با همچین آدم بی‌منطقیه.

واقعا امیدوارم قهر بمونیم. اصلا حوصله ندارم حرف بزنه

+ من خیلی کنار میام با آدم‌ها و واقعا وقتی کسی بتونه من رو عصبانی و ناراحت کنه یک کار خارق‌العاده انجام داده.

توی محیط کاری هم همیشه وقتی میخواستن بگن کسی دیگه خیلی داغونه میگفتن: سوسن هم از دستش عاص شده.

بعد این خانم راه به راه روی اعصابم راه میره.

__

اصلا حوصله‌شو ندارم و یک هفته دیگه باید تحملش کنم.

اه

: )

ارزش

دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴، 16:19

یک چیزی که متوجه شدم اینه آدم وقتی خودش کار میکنه قدر پول رو بیشتر میدونه و جدی جدی میدونه هر هزارتومن چه ارزشی داره.

یکی از دوستام که خیلی هم عزیزه و من نمی‌تونم باهاش ارتباط بگیرم برای بیرون رفتن، سر همینه.

خیلی سرخوش و بدون اهمیت خرج میکنه. اینجور که خب عه فلان چیز بیخود دو تومنه بریم حالا امتحان کنیم.

بعد من اینجورم که خب عزیزم این چیه؟ الان چرا این رو باید انتخاب کنیم بریم: : (((

تازه من واقعا ولخرج محسوب میشم و حوصله حساب کتاب ندارم اما این واقعا ارزش پول رو نمیدونه.

تا الان بالای سه بار باشگاه ثبت نام کرده و پول کامل داده و نرفته.

خیلی هم دوستش دارما و خوش میگذره بهم باهاش ولی بی‌فکر بودنش رو نمی‌تونم هضم کنم.

البته گاهی اوقات برای تعویض روحیه میرم باهاش بیرون و اون موقع حتی نباید موجودی بگیرم : )))) آگاهانه میرم بیرون باهاش چون میدونم رفتن همانا و خالی شدن حسابم همانا.

حالا گیر داده بیا بریم کنسرت فلانی و میگم خب شب کجا بمونیم؟‌میگه سوییت میگیریم.

من مرحوم شجریان هم بیاد این کار رو نمی‌کنم.

تازه الان که مرخصی بدون حقوقم و اون امنیت مالی رو ندارم اصلا همچین حرکتی رو نمیزنم.

جدی شما بودید برای یک کنسرت میرفتید شهر دیگه هزینه رفت و امد، بلیط و مکان و بعد هم برگردید خونه؟ مسافرت نباشه‌ها. یک روزه فقط برای کنسرت.

بهش گفتم نمی‌تونم بیام. جدای بحث ارزش نداشتن، این که این روزها بیشتر از هر وقت دیگه زمانم رو نیاز دارم.

دوست ندارم یک روزم بیخود و بی‌جهت بره سر همچین چیزی.

کنسرت هم تا الان رفتم به اندازه کافی و دلم الان فقط یک ذهن آروم میخواد. بدون عذاب وجدان

شاید زمستون انتخابم این باشه همچین کاری رو انجام بدم ولی الان که پر از اضطرابم، نه!

نه.

: )

غرق در قطره‌های آب.

دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴، 12:24

بالا سر قابلمه برنج بودم که ببینم دم گرفته یا نه و زل زدم به قطره‌های آب بخار گرفته روی در قابلمه برنج.

۸ ساله‌ هستم و کلاس سوم دبستان، معلم نحوه تشکیل ابر و باران رو توضیح میده.

دستمو میارم بالا و میگم: خانم مثل تشکیل بخار آب روی در قابلمه برنجه. آب داخل قابلمه بخار میشه بعد می‌شینه روی در، قطره که بزرگ بشه مثل یک قطره بارون می‌افته داخل برنج!

چهره معلم یادم نیست، فقط یادمه گفت: چه کدبانویی هستی!

بیست و چند سال گذشته و واقعا در مقایسه با خواهرم، چه کدبانویی هستم.

مامانم دو هفته‌ست خونه نیست، خواهرم آزمون داره و رفته کمک که بچه‌ش رو بگیره.

نهار رو مثلا تقسیم بندی کردیم. یک روز من، یک روز خواهرم و گاهی هم پدر.

خواهرم جمعه مثلا سه نوع غذا درست کرد. عدسی، برنج و سوپ و یک سس قرمز. در نهایت شب که شد من دیدم دارم از گرسنگی تلف میشم و سالاد ماکارونی درست کردم.

هیچ دقت و ظرافتی توی آشپزی به کار نمیبره. من عاشق درست کردن طعم‌های مختلف و ریزه‌ کاری‌های آشپزی‌م. این که مثلا یکم سیر اضافه کنی، یکم ادویه یا هر چیز دیگه.

اما خب من آشپزی رو دوست دارم. نه به عنوان کار روزمره یه عنوان تفریحی که هر یه مدت بتونم غذای جدیدی رو امتحان کنم.

قبلا که زمان داشتم، رسپی‌های مختلف رو در می‌آوردم و از یوتیوب درست کردن غذاها رو نگاه می‌کردم.

دوست داشتم ببینم چه ادویه یا روش پخت دیگه‌ای توی غذا درست کردن هست که ما انجام نمیدیم.

آشپزی تقریبا یک چیز ارثیه. مامانت رو نگاه میکنی و دستور رو از اون میگیری و درست می‌کنی.

وقتی آشپزی رو از کار رومزه و عادت هر روزه برای سیر کردن شکم جاا کنی می‌بینی، آشپزی جدای کار روزمره یک هنره، هنر یافتن طعم‌های مختلف و خلاقیت ترکیب اون‌ها.

حالا امروز خودم عدس پلو گذاشتم و دوباره زل زدم به قطره‌های روی در قابلمه. همون سوسن ۸ ساله‌م که معلم گفت: چه کدبانویی!

پ.ن: البته الان در جایگاه معلم فکر میکنم تعریف دیگه‌ای هم میشد بده کنارش. یک تعریفی که دقت کردنم رو تشویق کنه.

: )

اندر عجایب دنیا

یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴، 14:44

دیروز یکی از خانم‌های در حال طلاقِ آشنا، تماس گرفت که تو وقتی پریود نمیشدی، پیش کی رفتی؟ چکار کردی؟

گفتم: فلان دکتر رفتم و بتا هم دادم.

گفت اوکی.

امروز پیام داده که مدارکت رو میفرستی؟ بتا رو میخوام.

گفتم مدارکم رو ندارم کامل، سونو رو دارم فقط.

اصرار که بگرد دنبال بتا.

منم مستقیم بهش گفتم مگه به خودت شک داری؟ برو آزمایش بده و اصلا بتا رو نفرستادم. بماند که واقعا هم ندارمش

حالا اصل داستان چیه؟

شوهر این خانم بسیار بددهن، خسیس، خودشیفته و دست بزن داره.

از همون اول که اومد طلاق بگیره، من یکی دوباره با خانم صحبت کردم و متوجه شدم جدی نیست توی تصمیمش.

نه مصمم بود و نه حتی ناراحتی و دلگیری عمیقق به خاطر کتک‌ خوردن‌ها و تمام تحقیر‌ها داشت. به دنبال راه تغییر و پیشرفت هم نبود.

فهمیدم ایشون طلاق بگیر نیستن و همه رو اسکول کردن.

هفته‌های پیش صحبتی مبنی بر این بود که گویا قرارهایی با شوهرش میذاره و خب به نظرم همین یعنی تمام.

با این که خونه باباشه ولی خیر! خیر بزرگ!

چه دلیلی داره اصلا من آزمایش منفی خودمو رو برای کسی دیگه بفرستم؟ : ))))

صد سال.

حالا ممکنه حامله هم نباشه ولی کل حرکاتش مشکوکه.

تا ۹ ماه دیگر با ماه همراه باشید.

: )

آشفتگی‌ها

جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴، 13:31

ذهنم آشفته ست. نظم و ترتیب نداره و حس می‌کنم شبیه یک کیف شلوغ پلوغ شده که هزارتا چیز بی‌ربط داخل کیفه.

تقریباً حدس میزنم که این آشفتگی از چیه، نقطه‌ی اصلی رو پیدا کردم ولی انگار عادت کردم بهش.

عادت کردم به آشفتگی.

باید قدم به قدم حذفش کنم. میتونم، مگه نه؟ میتونم.

خواستن همراه با عمل!

این چند روز که هدفم برام خیلی مشخص‌تر شده، ریز جزئی‌تر به مسائل نگاه میکنم و دارم متوجه میشم چه اشتباهاتی دارم می‌کنم.

اشتباهات حل میشن، مگه نه؟ حل میشن. درست میشن و فقط زمان میخوان.

دلم می‌خواست توی این آشفتگی بهم اطمینان بدن که میتونم از پسش بربیام ( با این که به کسب نگفتم، چیزی شبیه به علم غیب)

گاهی یادم میره از پس خیلی چیزا میشه بر اومد.

هوف.

دلم میخواد یکم بخوابم و بیدار شم جمع و جور کنم. هم خودمو هم اتاقمو که توی این هفته شبیه ذهنم بوده

: )

خواب‌آلود و خسته

پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴، 22:9

امروز روی مرز امید و ناامیدی قدم میزدم. گاهی یک قدم میرفتم سمت ناامیدی و لحظه بعد برمیگشتم به امیدواری.

فکر می‌کنم سوسن کمالگرایی که مدت‌ها پنهان شده بود دوباره باز داره برمیگرده. توی این موقعیت نمیدونم خوبه یا بد! میتونه کمکم کنه و میتونه ناامیدم کنه.

روی مرز قدم زدن رو دوست ندارم. دلم می‌خواد وارد محوطه امیدواری بشم، راحت و آسوده کارام رو انجام بدم.

توی انجام دادن یکسری کارها ناامید کننده شدم و باید خودم رو جمع و جور کنم.

دارم باز لفت میدم کارامو.

__

خیلی خوابم میاد امشب و دارم فکر می‌کنم الان بخوابم و بیدار شم بخونم یا بخوابم و فردا رو خوب شروع کنم؟

احتمالا امشب رو تا یازده دووم بیارم و یازده بیهوش بشم.

دلم برای کتاب خوندن تنگ شده، داستان عربی، جمیز جویس رو قبل خواب می‌خونم.

___

دخترخاله‌م امروز تماس گرفت و گفت: سوسن اکس‌هات با هم میرن بیرون!

گفتم: کی؟ کدوم اکس؟

گفت: ممدحسن و سید : ))))

گفتم: وا؟ چطور؟ یعنی چی؟

_ اینا هم‌مدرسه‌ای بودن قبلاً. و الان یکهو همو پیدا کردن و با هم میرن بیرون و هر شب بساط دارن.

حالا اکس که جهت مزاحه‌. ممدحسن که زیاد ازش گفتم ولی سید، سید میشه دوست صمیمی شوهر دخترخاله‌م.

از همون اول شوهردخترخاله‌م اصرار داشت این پسر خوبیه و بیا آشناتون کنم.

طبق لایف استایل و صحبت‌هایی که شنیده بودم میدونستم سید رضا در علاقمندی‌های من نخواهد بود.

در نهایت من برای شوهردخترخاله سایت فروشگاهی راه اندازی کردم و و به طبع ارتباطمون بیشتر شد. تا خود ش.د کوتاه اومد و گفتن: سید بیشعوره واقعا بهت نمیخوره بیخیال.

اما خب سید هم از وجود من، اسم من و کلیات من خبر داشت.

حالا هم هر شب با ممدحسن بیرونن. اکس‌هام همه با همن، اوفیش اوفیش = ))))

اکس= ))))) اکس بامزه‌ست. این میشن پیش اکس؟ یا نرسیده به اکس؟

___

امروز بالاخره جواب آزمایش پدر رو گرفتم. از یکشنبه آماده بود و نمی‌رفت بیاره آزمایشش رو.

کلا دوست داره من رو حرص بده منم هیچی بهش نگفتم.

امروز خودم آزمایش داشتم و رفتم همون آزمایشگاهی که بابام رفته، جواب رو هم گرفتم

خوب بود! نمیدونید چقدر خداروشاکرم. تازه میتونم راحت نفس عمیق بکشم، نفس عمیق با خیال راحت.

___

هر بار تمرین رقص می‌کنم از خودم ویدیو میگیرم و واقعا به نظرم یکسری حرکات برای قد بلند نیست‌. مثلا طرف دستاشو باز میکنه یکم تاب میده، خب اوکی، من دستمو یکم باز کنم میره تو صورت کناری‌.

واقعا خنده‌دار میشه.

اما بقیه حرکات رو دوست دارم. یکساعت که نه ولی حدود نیم ساعت تمرین میکنم و روحیه‌م عوض میشه، البته تا قبل از دیدن ویدیو تمرینات.

نه ولی حالا جدی خوبه و حس خوبی میده. دنبال نتیجه نیستم و این یکی رو توی روزهای شلوغم تنها برای دل خودم انجام میدم و خیلی لذت بخشههههه که رقص اصولی باشه: ))))

___

چقدر روابط سخت شدن.

دوستام هر کسی میره طرفشون واقعا مشکلی دارن. یا یارو همون اول کاری رابطه میخواد یا این که کلا سیچوئشن شیپ زاده ست یا ضد زنه یا بدتر از همه خسیسه.

به دوستام میگن من امسال راهبه‌م. توی هیچ شبکه‌ و جایی نیستم که کسی بیاد طرفم‌. بیاید بالاغیرتا شما هم راهبه شید یکسال.

واقعا من این جور روابط رو نمی‌پسندم. اصلا کسی که شجاعت پیشنهاد دادن نداشته باشه با بقیه رابطه چکار میخواد کنه؟ رابطه‌ی دونفره‌ی که مسیرش باید پر از شجاعت و دلگرمی باشه!

یا ضد زن بودن.

خط قرمز من این یکیهههه. واقعا متاسفم برای پسر دیشبی که دوستم پیامای من رو فرستاد براش و کنسل شد.

طرف هنوز رابطه‌ای شکل نگرفته، استوری گذاشته زنان توی همه چی برتری میخوان الا خرج کردن.

یه مانیفست براش نوشتم، خانم دوبووار تو قبر برام دست زدن.

البته من داشتم جایگاه زن رو برای دوستم توضیح میدادم و یکسری ابهامات رو رفع میکردم، اونم همه پیاما رو کپی کرد و توی کانالاش گذاشت.

پسرای عزیز ضد زن متاسفم، دور دوستای من نگردید. مثل شیر دورشون میچرخم.

____.

برم یکم بخونم و بیهوش بشم

: )

لغزش‌ها

پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴، 1:8

بعد از مدت‌ها دوباره نشانی ازش دیدم. البته اون هستش، منم که نیستم.

خب امروز یک جایی، یک پستی ازم لایک کرد. دیدن اسمش روی گوشی حس عجیبی بهم میده اونم وقتی که تمام‌ جاهای ممکن دسترسی‌ش رو بسته‌م.

وضعیت جوری داره پیش میره انگار که من خوشحالم از نبودنش و سنگدلم. این جور نیست حقیقتاً

من فقط دوست ندارم دوباره ببینم توی چشم کسی به جای آرامش باعث ناآرومی شدم. من باعث ناآرومی بودم و این چیزی نیست که بخوام انکارش کنم و خیلی ناراحتم میکنه.

هیچ وقت همچین چیزی رو تجربه نکرده‌بودم. اکثر اوقات توی روابط من آرامش میدم و یکهو دیدم ای بابا ، چی شد؟

کاری هم از دستم بر نمی‌اومد و نمیاد. فقط بودنم داشت ارزشش رو از دست میداد.

بگذریم.

حالا هم که اونقدر درگیرم که دلم نمیخواد دست به کار جدیدی بزنم. دست به کار جدید؟ خریت!

دارم فکر می‌کنم که چطور بازده‌م رو ببرم بالاتر. میتونم بهتر باشم و اینبار حتی شک هم ندارم.

برای بهتر شدن باید کمی بیشتر حواسم به خودم باشه و عادت‌هایی رو تغییر بدم.

یکسری کار توی ذهنم هست باید روی کاغذ بیارمشون و انجامشون بدم.

: )

خواستن از ته دل

سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴، 12:4

برای اولین بار در زندگی‌م چیزی رو از ته دل می‌خوام. همیشه خواستنم در حد خواستن بوده ولی این بار میل شدید قلبیه، یک هدف درست و حسابی.

از دیشب یکهو این خواستن توی ذهنم اومد و تا الان یقه من رو سفت چسبیده. این حسِ خواستن رو دوست دارم. خواستن واقعی و با دلیل

تازه دارم میفهمم وقتی میگن یک چیزی رو از ته دل میخواستیم یا آرزوشو داشتیم یعنی چی. یعنی سلول به سلول بدنت همکاری میکنه و مغزت میگه عزیزم وقتشه تمام انرژی‌ت رو براش بذاری.

جوونه‌های امید رو آب یاری می‌کنم و امید دارم. جوونه‌های امید همیشه نوربخش زندگی بودن!

__

: )

درهم برهم

یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴، 20:8

داشتم فکر می‌کردم با چی شروع کنم. ذهنم کاملا به ریخته است.

یکسری موضوع به شدت خودشون رو به دیواره‌های مغزم می‌کوبن و از طرفی موضوعات دیگه‌ای هم هستن که با این که ساکت نشستن ولی مهمن.

می نویسم ببینم ترتیب‌ها چطور میشن

اول این که آزمون اول رو خوب ندادم. انتظاری هم نداشتم و میدونستم خوب نمیدم ولی اشکالات راهم برام عیان شد.

فهمیدم چه کارهای اشتباهی دارم میکنم و از طرفی فهمیدم یک سری دروس رو هم به راحتی می‌تونم بفهمم!

انگار که متوجه شدم: ( کار نشد نداره.) حداقل توی مرحله اول همچین چیزی رو به دست آوردم.

دیروز نتایج اومد و آیا به نظرتون من کسی هستم که برم از ممدحسن بپرسم چی قبول شده؟ صد سال سیاه.

این صد سال سیاه، نه از روی حسادت بیشتر از این جهت بود که هفته‌ی پیش توی اوج تلاش کردنم صداش توی ذهنم می‌اومد که بهم میگفت: اینجور خوندن فایده نداره.

به قدری حس ناکافی بودن توی همون دو ماه به من تزریق کرده که حتی حالا که نیستش هم گاهی صداش برام پخش میشه.

متوجه شدم پزشکی قبول شده. مامانم گفت بهش تبریک بگو.

گفتم من خبر ندارم چی قبول شده و تبریک نمیگم

مامانم گفت خیلی آدم غد و لجبازی هستی، مگه چکارت کرده؟

گفتم اول که ضد زنه دوم این که خودشیفته ست و سوم این که اون به من آسیب زده و قیافه هم گرفته. من حاضر نیستم به هیچ عنوان رابطه‌ای با این فرد داشته باشم.

به نظرم مامانم بدش نمی‌اومد دوست پسر، دخترش دانشجوی پزشکی باشه ولی متاسفم مامان.

راستی میدونید زیر عکس قبولیش چی نوشته بود؟ اینو نوشته بود:

سختی، مادر بی‌رحمی است که تنها او می‌تواند فرزندش را به اسطوره تبدیل کند.

اسطوره-_- مرد بیا پایین. میگم من این خودشیفته ست. خیلی خودشو جدی گرفته!

درس خوندن رو دوست دارم. کاشکی تا آخرش همینجور پیش برم و پیشرفت هم کنم.

روز به روز بهتر و بهتر بشم.

امروز بالاخره کادوی حسن دستش رسید. وای من خیلی کادوشو دوست دارم. یکی از کادوهایی بود که تک‌‌تک چیزهایی که جور کرده بودم بافکر بود.

تراول ماگی که خریده بودم به این دلیل بود که بهم گفته بود توی مسیر رفت و آمده و با خودم گفتم همچین چیزی به دردش میخوره توی ماشین یا حتی روی میز کنار دستش.

بعد رفتم یه بگ گرفتم. راستش انتخاب بگ خیلی سخت بود، بگ کاغذی خریدم، بگ اولی که انتخاب کردم طرح مربع بود و بگ دوم طرح گل. اول گفتم شاید بهتر باشه مربع رو بفرستم، گل شاید دخترونه باشه. بعد هر طور نگاه کردم دیدم نه، ترجیحم بگ گل‌داره.

بعدددد رفتم سراغ کارت پستال، نشستم یکی یکی کارت پستالا رو خوندم و اونی که نزدیک ترین حالت به حسن داشت رو انتخاب کردم. اونی که میگفت از لحظات زندگی‌ت لذت ببر.

کاغذ کادو رو هم همین قدر با ریز نگاه کردن انتخاب کردم.

خوشم میاد از کادو دادن. ردپامو رو کادوها دوست دارم.

تا اینجا گفتم و نوشتم که برسم به این جای متن.

من امروز گریه کردم.

ظهر رفتم پایین و مامانم گفت که معاون، پسرخاله‌ت رو ۵ سیلی زده.

باورم نشد. سر چی؟ سر بردن خوراکی غیرمجاز.

حالم بد شد. یاد پارسال افتادم که مدیر جلوی من سه_ چهار تا از بچه‌ها رو سیلی زد و من که اصلا انتظار همچین چیزی نداشتم هیچ واکنشی نتونستم بدم.

حتی نتونستم برم جلوشو بگیرم. تا همین امروز خودم رو بابت اون صحنه سرزنش میکنم. این که بچه‌ها جلوی من سیلی خوردن و من فریز شدم. ( البته بارهای بعدی به هیچ عنوان نذاشتم این اتفاق بیفته و جلوی مدیر ایستادم. تمرین کردم بارها توی خلوت که باز اتفاق افتاد چکار کنم و موفق بودم! نذاشتم دیگه کسی رو بزنه)

امروز که شنیدم پسرخاله.م سیلی خورده همون صحنه یادم اومد و گریه‌م گرفت. مامانم در حالی که سعی داشت پرهاش رو جمع کنه گفت: چی شدی؟

گفتم من هنوز بابت پارسال که جلوی من بچه‌ها کتک خوردن و کاری نکردم ناراحتم‌. یادم میاد قلبم فشرده میشه

مامانم چی گفت خوبه؟ گفت: ممدحسن از دستت راحت شد.: ))) کی تو رو با این روحیه حساس ناناز جمع کنه.

بعد من اشک‌هامو پاک کردم. آب خوردم. زنگ زدم خاله‌م پرسیدم چکار کردن برای این اتفاق.

گفت رفتن مدرسه و مدیر و معاون خیلی رفتار خوبی نشون ندادن. معاون توی ویسی که برای خاله‌م فرستاده بود بهش گفته بود که اره بچه‌ت رو زدم. توی مدرسه هم انکار نکردن ولی معذرت خواهی هم نکرده بودن

به خاله‌م گفتم اگر تو نمیری بازرسی اداره، من میرم. واقعا برام مهم نیست میخواید چکار کنید ولی من میرم بازرسی که این خانم جرئت نکنه دیگه دست روی بچه‌ای که نمیتونه از خودش دفاع کنه بلند کنه.

خاله‌م گفت منم میام باهات

شوهر خاله احمق و بی‌لیاقتم تماس گرفت که نرید اداره، مدیر اداره دوستم بهش میگم. چه کاریه و فلان. گفتم تو میتونی از دوستت پیگیری کنی، منم کار خودمو انجام میدم. اصلا نظرت برام مهم نیست.

+ واقعا نظرش برام مهم نبود.

این کتک زدن بچه‌ها انگار روح منو خراش میده. نمیدونم چطوره ولی هر بار شنیدن و دیون همچین چیزی من رو تا مرز فروپاشی روانی میبره.

در نهایت با خاله‌م رفتم بازرسی اداره، مدیر مدرسه رو اوردم اونجا. بعد هزار و صدبار معذرت خواهی و توبیخی رهاش کردم.

البته من اصلا به این سطح راضی نبودم و دست من بود تا خود اداره کل میرفتم. چرا که مدرک کافی بود که پسر خاله من سیلی خورده، هم دوربین‌ها هم ویس اون خانم و شهادت بچه‌ها.

خاله‌م نخواست بیشتر کشدار بشه و البته مدیر هم محترمانه برخورد کرد.

بازم به نظر من کافی نبود.

هنوز با یادآوری کتک خوردن بچه‌ها حالم بد میشه.

اه.

من همیشه سوسنم و همین قدر روحیه نازک نارنجی.

پارسال هم همکارا مخالف این بودن که من نمیذاشتم مدیر بچه‌ها رو بزنه و میگفتن دخالت نکن.

جای من اونجا نبود. من اشتباه بودم.

همین

: )

دونده دوی سرعت این روزها

پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴، 13:5

برخلاف گذشته که در انجام دادن کارهایم، انسان بسیار سخت‌گیری بودم، آسان‌گیر شده‌ام.

کارهایم راحت انجام میدهم و تصمیم میگیرم تمام تلاشم را کنم و ببینم نتیجه چیست‌. گاهاً حتی نتیجه را هدف نهایی نمی‌گیریم و تلاش را بیشتر از قبل، ارزشمند می‌دانم.

بر همین اساسِ ارزشمند دانستن تلاش، کارهایم را در اوج ناامیدی هم انجام می‌دهم.

مثلا دیروز من تا راه‌آهن حدود ده دقیقه فاصله داشتم و باید در ۷ دقیقه خودم را می‌رساندم به ایستگاه.

با خودم گفتم: سوسن، احتمالا به قطار نمیرسی ولی امتحان کن. چیزی نمی‌شود.

رفتم به ایستگاه و سرباز دم در بدون آن که وسایلم را بخواهد در دستگاه بگذارم، گفت بدو خانم میرسی.

تشکر کردم و دویدم تا در خروجی که به خط‌ها میرسند، حراست آن جا هم در را باز کرد و گفت خانم هنوز قطار حرکت نکرده است، تا می‌توانی بدو، میرسی.

تمام خط را تا رسیدن به قطار دویدم و اتفاقاً چند نفر دیگر هم مرا دیدند و میگفتند: خانم بدویی رسیدی: )))

احساس می‌کردم، علی در بچه‌های آسمان هستم که در گوشش صدای بدو بدو تکرار می‌شد.

در نهایت به عنوان آخرین نفرو در نیم صدم ثانیه تا بسته شدن درب قطار وارد قطار شدم.

رسیدم.

اگر زمان دیگر بود، مثلا دو سال گذشته، میگفتم نمیرسی، ندو. آن قدر دور هستی که نمی‌شود.

حالا اما تلاش برایم بسیار محترم است. دوست دارم حتی در اوج ناامیدی هم دنبال راه حل باشم.

_

دیروز برای دخترخاله‌ام بالاخره کیفی که مدنظرش بود را گرفتم. به نظرم دوستش داشت. دفترچه زیبایی هم برایش خریدم که تا لحظه آخر میگفتم خودم دفترچه نبرم؟

واقعا دفتر زیبایی بود.

یکی دو هفته‌ای هم هست برای حسن، کادویی را مد نظر دارم و هی میگفتم بخرم؟ شاید دوست نداشته باشد؟ نکند خیلی زودتر باشد؟

بالاخره دیروز بعد از گشتن مغازه‌ها آن چیزی که مد نظرم بود را پیدا کردم.

سر رنگ آنچه که خریده‌بودم خیلی مردد بودم. گفتم نکند تم دخترانه داشته باشد؟ بعد از سرچ‌های فراوان فهمیدم هیچ ربطی به دخترها ندارد.

چرا رنگ‌ها باید جنسیت داشته باشند؟ چه مسخره.

امروز هم رفتم بسته را ارسال کردم.

_

برای کتابخانه رفتن برنامه جدید ریخته‌ام.

از صبح میروم تا ساعت ۱۲_۱۳ با کوله بار سبک، برمیگردم نهار میخورم و کتاب‌هایم را عوض میکنم و برمیگردم کتابخانه.

کتابخانه از خانه‌مان دور نیست، شاید پانزده دقیقه راه باشد. از بی‌تحرکی هم در می‌آیم و نور خورشید را هم میبینم.

همین که راه بروم و آفتاب را لمس کنم، حالمم خوب می‌شود.

هفته. آینده سعی می‌کنم اجرایش کنم و ببینم چطور می‌شود.

در زمانی که کتابخانه هستم هم، نمیخواهم این گوشی را ببرم. واقعا حواسم را پرت می‌کند.

واتس‌اپ را حذف نکرده‌بودم ولی الان تصمیم گرفتم واتس‌اپ رو پاک کنم.

همکاران مدرسه در واتس‌اپ پیام میدهند و چیزهایی تعریف میکنند که ذهنم را مشغول می‌کند.

دوست دارم ارتباطم در این یکسال محدود به کسانی باشد که میدانم گفتگوهایمان عمیق، دوست داشتنی و به دور از مشغله ذهنی است.

چیزهای اضافی را نمیخواهم نگه دارم.

__

سانس ازاد شنا هم بالاخره باز شد. سعی می‌کنم هفته‌ای یکبار شنا بروم.

آب برای من معجزه است، پا در آب که می‌گذارم دوباره متولد می‌شوم، نو می‌شوم و همه چیز رنگ میگیرد.

__

پدرم بالاخره آزمایش دادند. یکشنبه جوابش می‌آید و کمی نگران هستم. کاشکی جوابش زودتر آماده می‌شد.

نگرانی؟ آه. نگرانم دیگر.

البته که به چیزی که اتفاق نیفتاده فکر نمی‌کنم.

__

تا این جای روز همین

: )

دلتنگی آخر شب؛ کارهای درست دردناک

چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴، 0:37

به فاطمه میگم دلم برای ح تنگ شده.

میگه مشخصه.

آه، هر بار که یک جایی که دسترسی داره رو پرایوت می‌کنم داغ دلم تازه میشه ( زمزمه های خوندنم
وسوسه های موندم
با تو هم اندازه می شه
قد هزارتا پنجره
تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم؟
نمی دونم، نمی دونم
این روزا دنیا واسه من از خونم کوچیک تره) یکهو در ادامه حرفم این آهنگ نامجو رو یادم اومد.

داشتم میگفتم، این پرایوت کردن‌ها و بستن دسترسی‌ها واقعا اذیت کننده‌ست برام و از طرفی دوست ندارم حتی یک درصد فکر کنم احساساتم خونده میشه.

من همیشه احساساتم رو بدون روتوش میگم و راحتم. اما اگر حس کنم چشمی پنهانی داره منو میپاد دیگه نمی‌تونم.

ذهنمم این روزها خیلی نیاز دارم و هر کاری می‌کنم که آزادتر باشه.

از طرفی واقعا همین کارها مثل خنجر فرو میره تو قلبم، کارهای درست دردناک!

دوستم میگفت: خیلی لجبازم هستی.

من لجبازم؟

جدی من لجبازم؟ کجای من لجبازه. من فقط دلم نمیخواد کسی باشم که به چیزی نشدنی اصرار میکنه و یا حرکاتش جوری برداشت بشن که انگار به این رابطه تمایل داره.

زمانی که من چیزی از اون نمیخونم، دلمم نمیخواد اون از من اطلاعاتی داشته باشه.

اصلا این اطلاعات چه به درد میخوره؟ هیچی، هیچی.

این کارهای پنهانی از سر شجاع نبودن رو دوست ندارم.

هوف

+ به نظرم بهتره حتی در سنگین‌ترین حالت ممکن هم برم کتابخونه، میشینم خونه بیشتر دلتنگ میشم.

دلتنگی تا کی ادامه داره؟ مووان چقدر داستان داره، اه.

: )

چینش کلمات

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴، 14:54

روزهایی که کتاب‌هایم سنگین هستند به کتابخانه نمی‌روم.

هیچ ایده‌ای ندارم که کتاب‌ها را در چه کیفی بگذارم و اصلاً چرا کتابخانه کمد ندارد.

در عوض روزهایی که میدانم کوله بارم سبک‌تر است بیشتر در کتابخانه می‌مانم.

محیط کتابخانه را دوست دارم. همه آدم‌ها ساکت کنار هم نشسته‌اند و هیچ کس به دیگری کاری ندارد.

در عین حال که کسی به کسی کار ندارد ولی گرما ادم‌ها را هم حس می‌کنی. این که اگر وسیله‌ای خواستی، شارژرت فراموش شده بود یا هر چی، می‌توانی درخواست کنی و قرض بگیری.

من بنده سکوتم، سکوتی که از سر معذب بودن نباشد. سکوتی که بدانی هستی، هستند اما در خودت غرق باشی.

__

حکم بدون حقوق بودنم رسماً وارد سایت شده و دیگر کارمند محسوب نمی‌شوم تا ۱۲ ماه دیگر!

کارمندی! آه امیدوارم مسیری که انتخاب کرده‌ام برایم پر از لذتِ راه باشد و تلاش برای رسیدن و در نهایت رسیدن.

__

امروز بعد از چندین ماه از طریق سایت وارد اکانت اینستاگرامم شدم.

دایرکت داشتم و خب اول برایم عادی بود و فکر کردم دوست‌هایم هستند.

کمی که دقت کردم دیدم دو پسر از همه جا بی‌خبر، سعی داشته‌اند مخ من را بزنند. خنده‌ام گرفت. من اصلا در آن اکانت نبودم که بخواهید تلاش کنید.

اولی که ریلزهای دختر پسر طور فرستاده بود و خنده و قلب.

دومی که سلام کرده بود و نوشته بود خسته نباشید. و بعد از جواب نگرفتن، ادامه داده بود به فرستادن یکی دو پست غیرمستقیم.

اما به نظر شما چرا من باید خسته باشم؟ :))) بینوا. خسته نباشید؟

خنده‌ام گرفت.

مخ من زدن ندارد. کلا مخی ندارم که بخواهید تلاشی کنید، آن هم در این موقعیت. بماند انتخاب من از میان آدم‌ها هیچ گاه رندوم نبوده.

همیشه نقطه اشتراکی وجود داشته و بعد دوست‌تر شدیم.

آه.

وقتی کسی تلاش می‌کند سر صحبت را با من باز کند، غمی در دلم می‌نشیند. غم این که می‌توانم فرصت بدهم. فرصتی که دلم نمیخواهد بدهد. ( البته الان هیچ کس فرصتی ندارد‌. اما کلش همین است دیگر، بقیه حالا فرصت دارند و این برایم غم‌انگیز است‌.)

__

از دیشب آهنگ The Fate of Ophelia را گوش میدهم و لذت میبرم.

مدت‌ها بود تیلور سوییت گوش نمیدادم. حقیقتش جز خواننده‌های موردعلاقه‌ام نبود.

دو سه تا آهنگ قدیمی‌اش را فقط دوست دارم اما این آهنگش از این که ارجاع به اوفلیا دارد، دوست میدارم.

اوفلیا را همیشه دوست داشته‌ام. دختری که قربانی عشق شد و زمانی که گل می‌چید خودش را درون رودخانه انداخت.

البته که داستان هملت طولانی است ولی اوفلیا همیشه در قلب من بوده است.

آن جایی که عشق دیرینه اش تغییر حالت میدهد و قاتل پدرش شده است دچار فروپاشی روانی می‌شود، همیشه قلبم را می‌فشارد.

تیلور در آهنگ چند بار اشاره می‌کند که فرد جدیدی که با اوست او را از سرنوشت اوفلیا دور می‌کند و نجات میدهد.

ارجاع به ادبیات همیشه برایم زیباست

___

از این که هر بار پیچک‌های وابستگی را من باید ببرم، من باید چاقو به دست بگیرم و ببرم، دلسرد شده‌ام.

پیچک؟ دیگر پیچکی نیست. هر چه بود را بریدم

___

امروز چه رنگ است؟ صدای پرندگان را می‌شنوم که جیک جیک می‌کنند. صدای زندگی است، نه؟ پس شاید امروز سبز باشد سبز همچون جوانه تازه شکوفا شده.

: )

یک جور دیگر

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴، 1:43

قصد داشتم اگر امشب دست به نوشتن ببرم برای تعریف کردن روزم باشد اما حالا ساعت یک و نیم، نیمه شب است.

کمی دلتنگ آقای ح هستم. می‌گویم کمی چرا که پذیرفتم رابطه بدون سرانجام به درد من نمی‌خورد.

آدم کارهای بی‌سرانجام نیستم.

اما دلتنگی این حرف.ها سرش نمی‌شود. دلم گاهی برای صحبت کردن و آرامش درون مکالمه تنگ می‌شود.

در طول روز به قدری درگیرم که وقت نمی‌کنم دلتنگ باشم اما آخر شب، امان از آخر شب.

هزاران دلیل منطقی را کنار هم می‌گذارم و میدانم چه شد که تصمیم گرفتم/گرفتیم دیگر ادامه ندهیم. اصلا ادامه دادنی نداشت.

دلتنگی را چکار می‌کنند؟ قورت میدهند؟ می‌جوند؟

نمیدانم. چقدر آدم در دلتنگی تنهاست.

حالم خوب است البته. یک دلتنگِ حال خوب هستم.

: )

کلمات، نجات دهنده

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴، 0:1

امشب دوست دارم بیام حرف بزنم.

بیام از همه چی بگم، از اوفلیایی که خیلی نزدیک حسش کردم یا از این که بین درس خوندن میرم بیرون کتابخونه قدم میزنم و یک کت و دامن چشمم رو گرفته بود، پروو کردم و الکی الکی نقش مدل رو برای خانم مغازه دار بازی کردم و فیلم و عکس گرفت برای پیج اینستاش.

اگر خواهرم عکس رو ببینه کله‌م رو میکنه: ))) من به خاطر درس خوندنم به خواهرم گفتم وقت نمیکنم مدلت بشم.

اما جدی کار بامزه‌ایه و منم شیفته لباسم.

برگردیم سر درس.

شاید اخر شب وقت کنم بیام چند کلمه بیشتر بگم.

کلمه‌های عمیق‌تر از خودم، از احساساتم و حتی مووانی که هنوز دار طی میکنم.

: )

ملایم و پرخاشگر

یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴، 23:33

برنامه درس خوندنم منسجم‌تر شده ولی پرخاشگر و بی‌حوصله شدم.

جدی جدی کم‌حوصله شدم و تحریک پذیر

دوست ندارم کسی سر به سرم بذاره یا حرف اضافی بزنه، دلم فقط آرامش میخواد.

تقریباً درس‌ها رو افتادم روی دور و اگر انسان باشم میتونم خوب ببندمشون.

از صبح ( نه خیلی زود) میرم کتابخونه ساعت ۶ برمیگردم و بعد استراحت میخوابم و دوباره یک مقدار میخونم و میخوابم تا فردا.

البته برنامه هر روزم نیست ولی کلیت کار همینه.

کمی غمگینم و کم‌تحمل‌

نمیدونم دقیقاً چرا همچین حسی دارم. اونقدرم هورمونان قاطی پاتی شدن که حتی دلیل هورمونی هم نمی‌تونم بیارم.

آه راستی، جوش هم زدم توی صورت و کمرم. از اینم ناراحتم

صورتم صاف و خوب بود ولی الان چند تا فاکتور هست:

۱_ به شیر حساسیت نشون دادم؟

من کلا شیر نمیخوردم و این مدت برام عادت شده بود شیر بخورم ممکنه حساسیت به لبنیات باشه

۲_ ممکنه بهم ریختگی هورمونی باشه. با توجه به تزریق پروژسترون اینم از ذهن دور نیست

۳_ اضطراب. با این که خوب پیش میرم ولی کلیت کار استرس‌آوره برام.

اطمینان ندارم به خودم.

در نهایت فعلا یک سوسن بی‌حوصله هستم که فقط دلش میخواد بره بشینه توی فضای سبز.

هوف

: )

در میان خاطرات

جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴، 23:18

امروز بحث فروش ماشین شد. ماشین قبلی‌مان که با آن تصادف کردیم، زمانی که درستش هم کردیم پدرم دیگر از پارکینگ درش نیاورد، مانده و خاک می‌خورد.

داشتیم داماد را راضی می‌کردیم که این ماشین را که شده مثل یک سنگ در گلو، ببرد و بفروشید.

اصلا بحث پولش هم نیست. ماشین سالم است. پدر همه‌ی خط خوردگی‌ها و صافکاری‌ها را انجام داد ولی دیگر دل دیدن این ماشین را ندارد.

سراغ ماشین نمی‌رود و حتی نمیفروشدش.

خواهرم¹ یک لحظه نگاهم کرد و گفت یادت است چقدر درد می‌کشیدی؟

گفتم: من چیزی یادم نمی‌آید. فقط یادم است میپرسیدید درد داری؟ و من جواب میدادم نه. ده دقیقه بعد مخدر بعدی به من تزریق میشد.

خواهرم¹ گفت: اه . میدانی چطور بود؟ من به تو زنگ زدم. پشت خط ماندم و شنیدم مردم به هم میگفتند حال دو دختر خراب است. حالم بد شد. فکر کردم مردید.

این جا من خندیدم، گفتم: نمیدانستی زنده میمانیم و دهنت را سرویس میکنیم؟

گفت: نه واقعا. من فقط صداهای مختلف را می‌شنیدم و البته هفته‌های اول هم وضعیت‌تان خوب نبود. خواهر² بیمارستان بستری بود و تو هم تکان نمی‌توانستی بخوری.

گفتم: ولی گذشت. حالا هم من خوبم.

خندید گفت خوبی البته اگر در نظر نگیریم که هنوز درگیری و حتی چشم‌هایت معلوم نیست چه عملی نیاز دارد!

خندیدم. گفتم: یادم نبود. این هم حل می‌شود. مهم این است گذشت و حالا کنار هم هستیم. به نظرم تنها راه این است ماشین را شوهرت بفروشد و این را از دوش پدر برداریم. بدجور سنگینی می‌کند.

شوهرت هم می‌داند که ما آدم‌هایی نیستیم که بگوییم چرا این قیمت فروخت و چرا این جور و فلان. فقط این ماشین برود.

قرار شد ماشین را بفروشید.

یک ساعتی گذشت و احساس کردم تمام خاطرات سه سال گذشته روی دوشم است.

تمام آن شب‌ بیداری‌های از درد، آن تکان نخوردن‌ها و دیگر هیچ.

حالا نشسته‌ام و فهمیدم نزدیک سالگرد تصادف هستیم. سالگرد تروما.

چیزی از آن رنج را روی دوشم ندارم. ناراحتی هم ندارم، آخر با آن پرتاب من واقعا شانس آوردم سالم هستم و بی‌هیچ مشکلی راه می‌روم.

جوری که هنوز دکتر می‌روم و می‌گویم چهار شکستگی لگن دارم و ازم می‌خواهند حرکت کنم و می‌بینند عادی راه می‌روم تعجب می‌کنند.

بیشترشان می‌گویند: وزن پایین‌ت کمک کرده وگرنه داستان داشتی!

حالا که می‌توانم تلاش کنم، حالا که خاطرات را عقب زده و از رنج برای تلاش استفاده کردم میتوانم کمی بی‌تفاوت.تر به این سانحه نگاه کنم.

اگر این سانحه نبود، امسال هم نمی‌توانستم دوباره بنشینم در خانه تلاش کنم و از تلاش کردن بنویسم.

رنج مقدس نیست اما رنج را تلخ‌تر نکردن چرا!

هوف.

دوست ندارم بیشتر راجع به این مسئله بنویسم. واژه‌ها سنگین‌اند.

+ پ.ن بی.ربط:

در کانال تلگرام چیزی نمی‌گذارم این روزها کمی درگیرم و بیشتر دلم می.خواست ذهنم آزاد باشد.

کانال را پرایوت کردم. دوست ندارم حس کنم کسی پنهانی مرا نگاه می‌کند.

حالا از همه پاک شده‌ام. البته پررنگ وجود دارم.

همین.

: )

جمعه، روز آزادی

جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴، 14:29

برخلاف این که دیشب نتونستم کل برنامه رو اجرا کنم و امروز هم درگیر درس خواهم بود، اما باز هم جمعه روز آزادی محسوب می‌شود.

امروز دیرتر بیدار شدم و کمی در تخت خواب ماندم. کاری که این چند وقت نمی‌توانستم انجام بدهم.

کمد لباس‌هایم یک لباس تکانی اساسی می‌خواهد. امروز را به کمد لباس‌هایم اختصاص دادم.

راستش از لباس‌هایم جدیدا خیلی خوشم می‌آید و البته دوستانم هم موافقند.

با دوست‌هایم که صحبت می‌کنم اکثر اوقات ویدیو یا ویدیو مسیج میفرستم و کوتاه چیزی را تعریف می‌کنم و خب مقداری از لباس هم مشخص است و آن‌ها هم میپرسند لباست را ببینیم؟

آخر از تی‌شرت و شلوار کم‌کم دارم فاصله میگیرم. پیراهن‌های کوتاه، شلوارک و هر چه که کوتاه‌تر و راحت‌تر باشم را می‌پوشم.

دو روز زنده‌ام حداقل زیبا و راحت باشم.

حالا کمد لباس‌هایم تجلی از من است. قبل‌ترها کمتر اهمیت میدادم چه لباسی در کمدم است اما حالا اگر از بیرون بیایید و بخواهید حدس بزنید که کدام کمد لباس من است، به راحتی می‌تواند تشخیص بدهد.

از این که یک چیزی شخصی شده است لذت میبرم.

عطرم شخصی است، لباس‌هایم نشانه‌ای از من دارند یا شاید حتی کتاب‌هایم.

همیشه فکر می‌کردم اگر روزی نباشم می‌شود ردپایی از من وجود دارد؟

ردپاها را دوست دارم. ردپای زنده بودن و زندگی.

ردپایی که حس کنم، مثلا روحی باشم از دور نگاه کنم، و بگویم روزی این جا سوسن وجود داشته است.

حالا کم‌کم خود را در اشیا می‌بینم.

باز هم بخواهم بگویم، باز هم کلمات را ببافم از چه می‌توانم بگویم؟

پلن بی زندگی‌ام را می‌خواهم بگویم. یک پلن بی عجیب ولی

مدتی است که کلیپ‌های رقص را از یوتیوب دانلود کردم، روی فلش تلویزیون گذاشتم و تمرین می‌‌کنم.

پلن بی زندگی‌ام این شده اگر که هیچی نشد حداقل یک رقاص خوب شوم. البته خب از صبح چون یک جا نشسته‌ام و تحرک خاصی ندارم این برنامه مفرح را در خانه چیده‌ام.

خیلی هم جالب و قشنگ است. اگر ۱۵۰ روز یک ساعت تمرین کنم، می‌شود ۱۵۰ ساعت تمرین رقص. یک مربی رقص شاید ازم دربیاید.

هر بار پدرم از جلوی تلویزیون رد می‌شود و می‌بیند من جدی دارم قر می‌دهم یک سر با تعجب و تاسف تکان میدهد می‌رود.

در چشمانش این است که خدایا این دختر من سالم بود! صبح با کوله باری از کتاب به کتابخانه فرستادمش، پس چه شد؟

دیگر بافتن را تمام می‌کنم. لباس‌هایم را جمع می‌کنم. برنامه عقب افتاده‌ام را پیش میبرم و امیدم را حفظ می‌کنم

حتی حالا که کشور در التهاب است، آینده نامعین است و همه چیز خاکستری است.

همین.

: )

فینگیلی‌ها

چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴، 11:19

فینگیلی‌های پارسالم پیام میدن و میگن دلشون برام تنگ شده.

نازی

والدین هم باهام تماس میگیرن یا پیام میدن که من کجا درس میدم.

میپیچونمشون.

توی این نارضایتی میگم تهش میدونم معلم همچین بدی هم نبودم حداقل.

بچه‌ها که پیام میدن خیلی خوشحال کننده‌ست، آخه اینا تازه رفتن کلاس سوم و مشخصه با چه تمرکز و سختی کلمات رو کنار هم چیدن و هنوزم غلط دارن : )))

نازی

: )

نارضایتی

چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴، 2:16

یکی از چیزهایی که من هیچ‌وقت از خودم درش راضی نیستم درسه.

برای این چند سال اخیر هم نیست از وقتی یادمه همیشه درس خوندنم با عدم رضایت درونی و اطمینان همراه بوده.

جز امتحانات نهایی که با حس اطمینان بیرون می‌اومدم از سر جلسه، هیچ امتحان دیگه‌ای رو من اطمینان نداشتم و همیشه حس میکردم دارم کم میذارم و کم میخونم و هیچی بلد نیستم.

الان هم باز رسیدم به اون مرحله.

برام جالبه با تمام این که بارها بهم ثابت شده که اون حس غلط بوده و پایه و اساسی نداشته اما هیچ وقت حل نشده.

فعلا دارم این حس رو عقب میزنم و با لذت می‌خونم فقط گاهی صدای اون ممدحسن احمق توی سرم میپچه که میگه چقدر آروم و ریلکسی، این درس خوندن آدم ریلکس نمی‌خواد.

مرتیکه سمی.

یه درس خوندنه که لذت میبردم اونم صدای نحست میاد پس زمینه‌ش و زهرمارش میکنه. مرض گرفته

+ یکم حس خسران دارم. این که سرکار نمیرم هم حس عجیبیه اونم برای منی که این بازه سال حتی اگر سرکار نمیرفتم هزارتا کلاس میرفتم. از درس خوندن پشیمون نیستم و واقعا از هر لحظه‌ش لذت میبرم.

جدی خودمم باورم نمیشه ولی از همچین مباحثی حتی لذت میبرم.

آه

دلم یکم تنگ شده برای خودم، برای حرف زدنم، برای نظر دادنم، کتاب خوندنم یا چه میدونم حتی کل‌کل‌های مسخره‌.

با این که پدر عزیزم از دستم راحت نیستن و تمام کل‌کل‌ها رو روی ایشون پیاده میکنم ولی من دل تنگم امشب

دیگه ssri هم مصرف نمیکنم و نورون آینه‌‌ای که عرض نکنم مغزم آب زلال شده و برگشتم به تنظیمات قبلیم.

راحت اشکم در میاد. من گول خورده بودم و فکر کردم دیگه قرار نیست اشکم در بیاد ولی خیر. کنترل شده ست ولی این که حس میکنم میتونم در هر لحظه بازم گریه کنم فراموشم شده بود.

گریه ناراحتی هم نیست لزوماً و اصلا از این که گریه‌م از سر ناتوانی باشه متنفرم، بیشتر اوقات گریه ناشی از احساساته.

هوف

دیر شد، بخوابم

: )

تند تند و از همه جا

دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴، 16:8

این اتفاق راستش برام خیلی خنده دار بود.

با همین شروع میکنم

محمد حسن رو که می‌شناسید دیگه، مشاوری که گویا منو دوست داشت و روی مخم میرفت و منم گفتم ممنون و خدانگهدار.

یکی از کتاباش پیش من بود که واقعا کتاب نو و تمیزی بود. من استفاده نمیکردم پس از این که کلا خدافظی کردم و با یکی دیگه مچ شدم، مشاور جدیدم گفت که کتابت رو عوض کن و این رو نیاز نداری.

منم به ممدحسن گفتم بیا این رو ببر از سر راهت.

اونم اولش جا خورد و فکر کرد که مثلا چون قهرم دارم این جور میگم

بعدددد باورنکردنیه اما خونه ما سر مسیره و اصلا ممکن نیست از در خونمون رد نشه و تا خود هفته قبلش من میرفتم بیرون هم میدید منو و پیام میداد که عه دیدمت فلان لباس رو پوشیده بودی.

اما حالا که کتابشو گفتم ببره دیگه اقا تصمیم گرفت از خونه نیاد بیرون و دیگه از در خونه ما رد نشه.

منم گفتم بره گمشه بابا. بحث کتابه و خب اگر یکی دیگه استفاده کنه چه اهمیتی داره

امروز رفتم کادوی بچه‌ی دوست صمیمی‌م رو بدم و خونه‌ی ممدحسنم نزدیک بود و بهش پیام دادم بیا کتابت رو تحویل بگیر.

اومد کتاب رو گرفت و توی قیافه بود.

توی قیافه بود. توی قیاااااافهههه بود. جدی انگار شکست عشقی خورده بود.

دادااااااش چکار کردی مگه؟ والا داشتی کمک درسی میکردی که هزینه بهت دادم، کههه اونم که هی داشتی بهم برچسب میزدی و من حس کردم مشکلی چیزی دارم.

مردم چقدر پرووان. واقعا دوست داشتن‌هاشونم خاصه. دوست داشتن بخوره تو سرت.

با این که ساده ست ولی نمی‌فهمم الان یا دندونپزشک میشه یا پزشک در کنارش کارمندم هست و به نظر خودش خیلی عالی و کوله.

خب دیگه چکار من داره؟ من کی باشم در نظر شاهزاده گرامی: ))))

ولی بچه‌ها خیلی بامزه قیافه گرفته بود اونوقت من خجسته رفته بودماااااا، خجستهههه. کاشکی دوربین اونجا بود و صحنه رو میدیدید.

یاح یاح

____

دوست صمیمی‌م بچه‌‌ش شش ماهشه و گفت خواستگار اینا چه خبر؟

من همون موقع کتابای ممدحسن رو پس داده بودم.

توی ذهنم، کتابای ممدحسن، کتابخونه، درس، مرخصی بدون حقوق، ساعت مطالعه، کرنومتر ردیف شدن و لبخند زدم گفتم والا خواستگار خبری نیست. یعنی اونا از در خونمون رد میشن منم ردشون میکنم

تا خودم به ثبات نرسم قصد ازدواج ندارم.

(دوست ندارم از این تصمیم درس خوندنم کسی خبر داشته باشه.)

_

دوست صمیمی دوران مدرسه‌م بچه داشت، بچه. نازی

باورم نمیشه. چقدر مردم بزرگ شدن. الله اکبر

خوبه من بزرگ نشدم هنوز

___

راهبه عزیزتون توی کتابخونه هم ارتباطاتش گسترده شده.

کتابخونه از نظر من تاریک و شبیه دخمه‌است و بین ساعت مطالعه از محیط سربسته کتابخونه میزنم بیرون و هوای آزاد میخورم‌.

نور به چشمام میخوره و آفتاب رو لمس می‌کنم و بعد از پنج دقیقه دوباره برمیگردم به درس خوندن.

امروز بعد از دو بار رفتن و برگشتن، یکی از آقایون کتابدار منو گرفت گفت کی عضو شدی؟ گفتم وا؟ من که عضو بودم ولی یادتون رفته بود تمدید کنید، دوباره تمدید کردم. فلانی‌م و کد ملی‌م ...

گفت عهههه خانم فلانی شمایی؟ لباس عوض کردی نشناختمت.

=)))) من دو نوع لباس دارم، بعضیاشون خیلی خانمانه و بلندن و بعضیاشون رسماً بلوز و شلوارن.

تا الان با اون خانمانه‌ها میرفتن کتابخونه، از امروز با بلوز شلوارا میرم دیگه. اینم به روم اورد. من با لبخند ملیح صحنه رو ترک کردم.

بعد الان می‌بینم دو سه تا پسر میرن میشینن همونجایی که من آفتاب میگیرم. به خداوندی خدا اگر توی این کتابخونه تا الان پسر وجود داشت.

میترسم برم شنا ببینم شنا هم مختلط شده فقط برای این که من ضایع شم.

__

بچه‌ها درس خوندن دهن آدم رو سرویس میکنه.

کسایی که درس میخونن مستحق اینن روزی هزار بار ببوسیمشون

من که اندازه مورچه میخونم و این قدر وول میخورم که هیچ ولی اینا که میشنن ۱۲ ساعت میخونن رو میخوام ببینم و امضا بگیرم ازشون.

امروز رفتم بالشت خریدم که روی صندلی بذارم یکی هم میخوام بگیرم که پشتم بذارم، یک پتوی نازک هم میخوام با خودم ببرم.

رسماً میخوام برم بخوابم= )))

نه حالا واقعا خیلی سفتن میزاشون، چوبی‌ن و دست و بالم اذیته و باد کولر هم هی بهم میخوره نمیتونم. باید یه چیزی روم باشه.

میخوام بار کنم توی کتابخونه.

خواهرم جدی توی دیوار دنبال کمد کوچک میگشت که وسیله‌هامو بذارم اونجا. گفتم بابا کوتاه بیا تو ام.

____

دیگه این که کتابخونه رو دوست دارم. وقت تلفی کمی داره، جز این که نور نداره و انگار دخمه پرفسور اسنیپه بقیه‌شه خوبه.

جدی حس میکنم دارم معجون سازی میخونم.

یه پنجره‌ای چیزی میذاشتید در راه خدا

__

من رفتم درس

بای

: )

وا

دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴، 0:51

یه چیز عجیب

بچه‌ها من امروز زبون زدم به لثه‌م و حس کردم یه چیزی روی لثه‌م هست و بیشتر زبون زدم و گفتم نکنه دندونم خراب شده و فکر میکنید چی بود؟

دندون جدید‌.

دندونننن جدید.

این در حالیه که من برای ارتودنسی همین الانشم ۴ تا کشیدم و الان هیچ ایده‌ای ندارم این یکی چطور و از کجا سر دراورده.

یکی یکی به اعضای خانواده نشون دادم و همه گفتن دندونه واقعا.

اخه چطور ممکنه؟

توی هیچ عکسی نیستش. از کجا دراومدی تو-_-

اصلا به کشیدن دندون فکر میکنم میخوام غش کنم، اخرین بار دکتر بی‌حسی رو زد،من داشتم غش میکردم فرستاد برام ابمیوه گرفتن و شکلات= ))))

از معدود دفعاتی بود که مامانم رو با خودم برده بودم دکتر.

دکتر رو اکثر اوقات تنها میرم.

و واقعا داشتم غش میکردم. کشیدن دندون رو کنسل کرد تا مطمئن شه غش نمیکنم. بعد دیگه خودم گفتم دکتر منو سوراخ که کردی بیا بکشش این دندون رو حاضر نیستم دوباره همچین چیزی رو تحمل کنم.

حالا اینو اگر بگن بکش‌، یک دور دیگه غش می‌کنم پیش پیش.

عقل رو هم هنوز نکشیدم.

بیاید با هم فکر کنیم این دندون نیست، این یک توهمه.

یک توهم شبیه دندان.

من دندان درنیوردم. من توهم دارم.

: )

از همه چی و هیچی

یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴، 21:29

قرار بود عاشقانه‌ها رو داخل کتاب‌ها قایم کنیم و کسی چون کتاب نمی‌خونه ازشون خبردار نشه، مگه نه؟

بر همین اساس دفتریادداشتی که آقای ح برام داخلش چیز میزهای قشنگ نوشته بود رو داخل یکی از کتاب شعرهایی که بهم هدیه داده بود گذاشته بودم.

و با خودم گفتم: کی دست میزنه به کتابخونه؟ هیچ‌کس!

آیا هیچ‌کس جواب درستی بود؟ خیر!

خواهر عزیزم تصمیم گرفت تمام کتاب‌های منو از کتابخونه پرتاب کنه بیرون و لباس‌های بوتیکشو بچینه توی کتابخونه، شاید با خودتون بگید چه کار عجیبی، حق دارید، ولی خواهر من همه چی ازش برمیاد.

و واقعا همین کار رو انجام داد.

تمام کتاب‌های من رو از کتابخونه در اورد و انداخت توی کیسه زباله. سلین عزیز هیچ وقت گمان می‌کردی یکروز بری داخل کیسه زباله؟ متاسفم.

و البته گفت این کتابخونه رو بعدا بندازیم بیرون اون یکی قشنگ‌تره بیاریمش که کاملا باهاش موافقم اما از بحث دور نشیم، خواهرم کتاب‌ها رو از کتابخونه در میاره و من مطمئنم که دفتر یادداشت حاوی سخنان گهربار آقای ح رو دیده ولی چیزی نگفت.

آدمایی که از آقا ح خبردار داشتن زیاد نبود و خب خواهرمم جز اونایی بود که خبر نداشت و البته الان خبرداره دیگه.

ولی خداییش مگه قرار نبود بوسه‌‌ها رو داخل کتابخونه بذاریم یا داخل کتاب، یه همچین چیزی و کسی خبردار نشه؟ چرا اینجور شد؟

( مسئله‌ای نیستا، کاری نکردم: ))) )

پ.ن: لباس‌های بوتیک رو چید که ببینه چی داره و جلوی چشمش باشه ردشون کنه بره.

و کجا بهتر از کتابخونه من؟

البته میگم که منم این کتابخونه رو با این که جدید اوردم بدم نمیاد عوض کنم.

___

اگر درباره پدر گرامی سوال دارید باید بگم هنوز نرفتن آزمایش بدن و من ایشون رو تحویل زنشون دادم.

با من لج کردن و البته من اگر زمان داشتم، بلد بودم باهاش لج کنم. الان یکم حساسم و وقت ندارم نمیتونم مدیریت کنم.

اگر زمان دیگه بود خودم بلد بودم چطور بفرستمش آزمایشگاه و دکتر.

الان از دستم در رفته

__

برای دوست عزیزم، فاطمه، که چند بار این جا راجع بهش نوشته بودم، دست مامانم هدیه و نامه فرستادم.

نامه‌ای که نوشتم براش رو خیلی دوست داشتم. فکر میکردم خطم خیلی داغونه ولی اولین چیزی که بهم گفت اینه که چقدر دستخطت خوبه.

نامه‌م هم خیلی خوب در اومد:

بهش گفته بودم که دوست نادیده‌ی عزیز منی. دیدار با تو توی اولویت‌های منه و امیدوارم شادی مثل زیبای‌ت روز افزون باشه و ....

از این به بعد برای هر کی هدیه بخرم نامه مینوسم.

یکی که اینجا رو چک میکنه اگر لطف کنه دو سه خط رو با چشم نیمه باز بخونه ممنون میشم، باید بگم که احتمالا کادوی تولدش رو زودتر میگیرم.

هفته آینده نوبت دکتر دارم و یه زمان خالی خوبی دارم. قصد دارم یک چیزی که مدتی توی ذهنم هست رو براش بخرم و بفرستم. با این که زودتر از تولدش میشه اما دوست داشتم بخرم.

چند وقتیه توی ذهنمه. اول میخواستم انلاین بخرم بعد دیدم مثل اسکولا اول سفارش بدم بیاد برای من، بعد من ببینمش دوباره پستش کنم برای اون خیلی پت و مت بازیه.

تصمیم گرفتم برم حضوری بخرم و اطمینان کسب کنم که همونه که دلم میخواد.

__

آقای عطری برام کد رهگیری رو فرستاد. عطر بزه وله کارتیه رو خریدم و اگر آب و الکل بهم تحویل نداد معرفی میکنم همه‌مون با هم بریم توی چاه خرید عطر.

من جدی ذوق این عطر رو دارم چون که بر پایه گل سوسنههههه، گل سوووسننننن.

البته باید بگم ۱۰ میل رو فعلا سفارش دادم و ۱۰۰ میلش رو گذاشتم وقتی بو کردم.

عطر قشنگم نزن توی ذوقم.

دنیا چه چیزا داره بخدا. اسمم چقدر جای مانور داره بخدا. عطر هستبر پایه گل سوسن، گل لیلیوم هم هست که در اصل نوعی سوسنه و ...

جدی انتظار دارم کسی اومد جلو ذوق داشته باشه دیگه انتظاراتم رفته بالا.

بی‌ذوق بازیا چیه؟ درست مخ من رو بزنید. اه

__

دیگه جونم براتون بگه

راهبه شدم. از همه شبکه‌ها زدم بیرون، یه توییتر میرم که اونم چون دوست ندارم اکانتم حذف بشه ولی دیگه جایی ندارم.

پسر مسر هم ندارم.

۲۶ سالگی پرشور رو دارم با راهبگی میگذرونم. دیدید جدی جدی مریم مقدس شدم؟

یه کلاس شنا میرم که اونم همه زنن. کتابخونه هم همه زنن

وای کتابخونه هم تعریف کنم بعد میرم درس

من سال‌های تحصیلی تا الان، هر روز صبح یک آقایی رو میدیدم که با ویلچر برقی میرفت سرکار و از دم خونه ما رد می‌شد.

وقتی راهنمایی بودم که کنجکاو بودم و برام عجیب بود که این ویلچر چطور کار میکنه

دبیرستان که رفتم بیشتر برام تحسین برانگیز بود که با این شرایط جسمی هم سرکار میره هر روز و بدون کمک کسی. یک انسان قوی میدیدمش.

البته گاهی هم فکر میکردم نیاز به ماشین نداره و یا سردش نمیشه توی زمستون؟

بعدها فهمیدم که توی کتابخونه کار میکنه ولی هیچ گاه همدیگر رو ندیدیم.

چند روز پیش که رفتم، شیف همین اقا بود و پشت سیستم بود. برای اولین بار من رو دید. داشت اطلاعاتم رو چک میکرد.

وقتی ادرس خونمونو گفتم یه جرقه توی ذهنش زده شد و نگاهم کرد.

خندیدم و گفتم من تمام سالهای تحصیلم شما رو میدیدم و البته این سالها که معلم بودم هم شما رو میدیدم. از دم خونمون رد میشدیدم

خندید گفت اره.

اون هم من رو میدیده. گفت من دیگه دارم بازنشست میشم.

مرد مسنی نیست. میان ساله ولی یکی از دوستام گفت که ایشون سالم بودن و با یک بیماری اینجور شدن. باز هم برام تحسین برانگیز بود.

آقایی که هر روز ۷ صبح میدیدمش بالاخره با هم همکلام شدیم و این روزها که میرم کتابخونه با لبخند ناشی از دیدار یک آشنای دور بهم خوش آمد میگه.

آشنای دوری که مدت.های طولانی همدیگر رو میدیدن

_

همین

من برم بخونم

: )

کوتاه و مختصر

جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴، 22:0

بابام دیشب زنگ زد خواهر¹ و شکایتمو کرد. گفت این خواهرت دیوانه‌م کرده. هی برو سونوگرافی، برو آزمایش بده و فلان. ولم نمیکنه

خواهر¹ از همه جا بی‌خبر بود. چرا که آزمون دکترا داره و من نمی‌خواستم تمرکزش بهم بریزه. گفت خب پیگیرته! چه اشکال داره.

حالا آزمایش چی هست؟

گفتم: هیچی. آزمایش روتینه. کبدش چربه و پیگیری نمیکنه.

خواهر¹ هم اونقدر ذهنش درگیره که برای اولین بار گیر نداد آزمایش‌ها رو بفرست ببینم. منم خودمو زدم به اون راه و گذر کرد

خواهر² رو هم نگفتم ولی خودش آزمایشات رو چک کرده بود و متوجه شده بود پیگیری نیازه.

در نهایت خلاصه بگم. بابام همکاری نمیکنه. تازه از منم شاکیه.

منم عقب کشیدم.

زنش شنبه از مسافرت برمیگرده و من عقب نشینی کردم. واقعا کار من نیست‌. من از همه چی نزدم این مورد رو مدیریت کنم وقتی لج میکنه‌.

از روز دوشنبه من هی به طور غیرمستقیم گفتم برو آزمایش بده. سر راهته فلانه بهمانه و هر بار منو پیچونده. انگار که برای من آزمایش میخواد بده.

مردها سر مسئله سلامتی‌شون رو اعصاب آدم راه میرن.

__

از شنبه صبح میرم کتابخونه، از ۷:۳۰. تمرکزم بیشتره اونجا.

برای میان وعده هیچ ایده‌ای ندارم. دارم سرچ می‌کنم ببینم چی ببرم با خودم.

گوشیم رو هم دیگه میتونم عوض کنم

احتمالا این گوشی رو بذارم و شبا بیام در آغوش فضای مجازی

__

شنا هم رفتم. سری قبل تعریف کردم رفتم شنا رفتم و هی میخواستم نفس‌گیری انجام بدم و نمی‌تونستم؟

از استخر که اومدم بیرون، فهمیدم کش‌های ارتودنسی توی دهنم هستن و دهنمو که باز میکنم خود به خود بسته میشن :)))) اصلا ربطی به من نداشته.

حالا این سری رفتم و دیدم بله نفس گیری رو کامل بلدم.

شنا رو میرم برای این که باید بتونم زمان و روحیه‌م رو مدیریت کنم

___

این ماه آخرین ماهی بود که حقوق گرفتم و به نظر میاد که پولی نخواهد موند.

کامل مشخصه.

چاپگر خریدم. جزوه و سوالاتی که چاپ میکنم بسیار زیاد بودن و نمیشد هی برم چاپ کنم. در نهایت چاپگر خریدم و خیلی راضی‌م اما خب خرج افتاد روی دستم.

باید یکم دست و بالمو جمع کنم و بیخود خرج نکنم.

هر چند توی خرید چاپگرم بابام نصفشو دادم. قرار نبود بابام حساب کنه. من گفته بودم خودم میخرم و حساب کتاب رو هم درمیون گذاشته بودم.

اونجا که نصف هزینه رو حساب کردم بابام کارتشو در اورد و گفت بقیه هزینه رو از این کارت بکشید.

( قیافه خر تیتاب خورده)

__

بچه‌ها توی این بی‌پولی من یک خریت کردم و رفتم یک عطر اورجینال خریدم که بر پایه گل سوسن هست. تنها به این دلیل که برپایه گل سوسنه و به نظرم اومد من نیاز دارم امضا خاص خودم رو داشته باشم-_-

شاید بپرسید توی خونه چه نیاز به عطر داری؟

درست میگید. ولی جوابی ندارم. من خرید کردم و خوب کردم.

فقط کاش اخرین خرید احمقانه‌م باشه.

و راستش خریتش اینجاست که حتی مطمئن نیستم یارو کلاهبرداره یا نه: )))))))))))

به روم نیارید تو رو خدا. اولین باره همچین ریسکی کردم.

___

در نهایت برم بخونم.

امروز راستی زندگی چه رنگی بود؟

برای من آبی و نارنجی بود.

نارنجی چرا که گاهی حس میکردم شور و هیجان داره.

: )

ننوشتن، بعد از مدت‌ها

چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴، 1:3

برای اولین بار بعد از مدت‌ها به قدری روز بدی داشتم که حتی دلم نمی‌خواد تعریف کنم و از تلاش بگم.

فقط این که یک جایی آزمایش بابام رو به دکتر نشون دادم و چیزی گفت بهم که نتونستم به خواهرام بگم و مامانمم مسافرته.

من موندم و پیگیری همچین چیزی. اه

چند تا چیز دیگه هم باهاش پیش اومد که نمیگم و اصلا دوست ندارم حتی حرف بزنم راجع بهشون.

فقط برای اولین بار توی زندگی‌م زمانی که داشتم با دخترخاله‌م صحبت میکردم یکهو گریه‌م گرفت و اون متوجه نشد. هی میگفت الو الو؟

و منم بی‌صدا گریه می‌کنم. فکر کرد خطا خرابه قطع کرد و دوباره زنگ زد.

بعد چند ثانیه آروم گفتم: وایسا یکم.

اونم نه گذاشت نه برداشت، گفت: داری گریه میکنی؟ خاک تو سرت : )))) من سه ساعته فکر کردم گوشی خرابه. خاک تو سرتتتتت

لحنش بامزه بود و من خندیدم یادم رفت گریه کنم.

گریه کردن هم فایده نداشت.

قشنگ امروز از دماغم در اومد.

فردا هر جور شده میرم استخر. دلم آب میخواد و شنا

: )

جینگولای من

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴، 11:23

به نام خدا

دلتنگ دانش‌آموزام شدم.

خدانگهدار

+ ویدیو‌هایی که با بچه‌ها دارم رو نگاه می‌کنم و بغضی میشم. راستش من خیلی باهاشون بهم خوش میگذشت.

خوب بودیم با هم و راحت.

کلاس دوم بودن ولی من خیلی جاها مدیریت رو به خودشون واگذار کرده بودم و حتی توی مسائل کلاس هم نظر میدادن.

در اصل دو نوع روش مدیریت کلاس هست: معلم رهبر باشه یا راهنما.

من راهنما بودم.

اگر قرار بود املا یا امتحانی بگیرم پیش می‌اومد که نظر بدم خانم فلان زنگ بگیر یا فلان جور بگیر بهتره و اگر حرفشون عقلانی بود گوش میدادم و انجام میدادم.

خیلی برای خودم عجیب بود که بچه‌‌های کلاس دومی رو اگر بهش فرصت بدی چقدر میتونن خلاق باشن و کمک کننده‌

حقیقتا بسیار کمک کننده من بودن. البته من بدون ترس بهشون میدون داده بودم، ترسی که بقیه همکارا داشتن این بود که نکنه بچه‌ها پروو بشن.

بارها و بارها پروو شدن رو مجبور شدم برای خودم بازتعریف کنم تا بببینم کجا باید سختگیر باشم و کجا نباشم.

تجربه‌ای که از کلاس داشتم رو دوست داشتم.

با وجود دلتنگی عاشق مسیری هستم که الان دارم طی می‌کنم.

یک آرامش بسیار زیادی دارم‌ و این که دارم تلاش می‌کنم مشکلاتم رو درست کنم و بیفتم روی راه رو دوست دارم.

امیدوارم مسیری که انتخاب کردم در نهایت بهم بهترین نتیجه رو بده. هر چند من از مسیر هم لذت خواهم برد.

اخ اخ ولی هنوز ته دلم دوست دارم شاگردای پارسال و پریسالم رو ببینم.

شاید اگر فرصتی پیش اومد وسط سال هماهنگ کنم با مدرسه. و برای تعویض روحیه خودم یک سری بهشون بزنم.

___

دیشب یک فایل از اکانت تلگرامم میخواستم وارد شدم و دیدم امیر نوشته: با من قهری سوسن؟

فکر کردم که جالبه توی این روزها اون کسی که من دوست داشتم کلا نیست شده و جمله‌هایی که باید از اون میشنیدم رو از بقیه میشنوم.

با امیر قهر نبودم. من کِی با کسی قهر کردم که این دفعه دومم باشه آخه؟ فقط ما خیلی وقته صحبت نمیکنیم چون اصلا من وقت نمیکنم و راستش حوصله هم ندارم.

جدیدا کمی بی‌حوصله‌م و اگر حس کنم طرف مقابل شنونده خوبی نیست حرف نمیزنم.

به هر حال ولی واقعا قهر نبودم باهاش.

من با کسی دیگه قهرم این بدبخت بیخود به خودش گرفته بود.

___

داروهام رو کم کردم و حالم خوبه.

فکر میکردم تا ابد مجبورم برای این اضطراب کوفتی دارو مصرف کنم.

___

همین

: )
© من نوشت