داشتم فکر میکردم با چی شروع کنم. ذهنم کاملا به ریخته است.
یکسری موضوع به شدت خودشون رو به دیوارههای مغزم میکوبن و از طرفی موضوعات دیگهای هم هستن که با این که ساکت نشستن ولی مهمن.
می نویسم ببینم ترتیبها چطور میشن
اول این که آزمون اول رو خوب ندادم. انتظاری هم نداشتم و میدونستم خوب نمیدم ولی اشکالات راهم برام عیان شد.
فهمیدم چه کارهای اشتباهی دارم میکنم و از طرفی فهمیدم یک سری دروس رو هم به راحتی میتونم بفهمم!
انگار که متوجه شدم: ( کار نشد نداره.) حداقل توی مرحله اول همچین چیزی رو به دست آوردم.
دیروز نتایج اومد و آیا به نظرتون من کسی هستم که برم از ممدحسن بپرسم چی قبول شده؟ صد سال سیاه.
این صد سال سیاه، نه از روی حسادت بیشتر از این جهت بود که هفتهی پیش توی اوج تلاش کردنم صداش توی ذهنم میاومد که بهم میگفت: اینجور خوندن فایده نداره.
به قدری حس ناکافی بودن توی همون دو ماه به من تزریق کرده که حتی حالا که نیستش هم گاهی صداش برام پخش میشه.
متوجه شدم پزشکی قبول شده. مامانم گفت بهش تبریک بگو.
گفتم من خبر ندارم چی قبول شده و تبریک نمیگم
مامانم گفت خیلی آدم غد و لجبازی هستی، مگه چکارت کرده؟
گفتم اول که ضد زنه دوم این که خودشیفته ست و سوم این که اون به من آسیب زده و قیافه هم گرفته. من حاضر نیستم به هیچ عنوان رابطهای با این فرد داشته باشم.
به نظرم مامانم بدش نمیاومد دوست پسر، دخترش دانشجوی پزشکی باشه ولی متاسفم مامان.
راستی میدونید زیر عکس قبولیش چی نوشته بود؟ اینو نوشته بود:
سختی، مادر بیرحمی است که تنها او میتواند فرزندش را به اسطوره تبدیل کند.
اسطوره-_- مرد بیا پایین. میگم من این خودشیفته ست. خیلی خودشو جدی گرفته!
درس خوندن رو دوست دارم. کاشکی تا آخرش همینجور پیش برم و پیشرفت هم کنم.
روز به روز بهتر و بهتر بشم.
امروز بالاخره کادوی حسن دستش رسید. وای من خیلی کادوشو دوست دارم. یکی از کادوهایی بود که تکتک چیزهایی که جور کرده بودم بافکر بود.
تراول ماگی که خریده بودم به این دلیل بود که بهم گفته بود توی مسیر رفت و آمده و با خودم گفتم همچین چیزی به دردش میخوره توی ماشین یا حتی روی میز کنار دستش.
بعد رفتم یه بگ گرفتم. راستش انتخاب بگ خیلی سخت بود، بگ کاغذی خریدم، بگ اولی که انتخاب کردم طرح مربع بود و بگ دوم طرح گل. اول گفتم شاید بهتر باشه مربع رو بفرستم، گل شاید دخترونه باشه. بعد هر طور نگاه کردم دیدم نه، ترجیحم بگ گلداره.
بعدددد رفتم سراغ کارت پستال، نشستم یکی یکی کارت پستالا رو خوندم و اونی که نزدیک ترین حالت به حسن داشت رو انتخاب کردم. اونی که میگفت از لحظات زندگیت لذت ببر.
کاغذ کادو رو هم همین قدر با ریز نگاه کردن انتخاب کردم.
خوشم میاد از کادو دادن. ردپامو رو کادوها دوست دارم.
تا اینجا گفتم و نوشتم که برسم به این جای متن.
من امروز گریه کردم.
ظهر رفتم پایین و مامانم گفت که معاون، پسرخالهت رو ۵ سیلی زده.
باورم نشد. سر چی؟ سر بردن خوراکی غیرمجاز.
حالم بد شد. یاد پارسال افتادم که مدیر جلوی من سه_ چهار تا از بچهها رو سیلی زد و من که اصلا انتظار همچین چیزی نداشتم هیچ واکنشی نتونستم بدم.
حتی نتونستم برم جلوشو بگیرم. تا همین امروز خودم رو بابت اون صحنه سرزنش میکنم. این که بچهها جلوی من سیلی خوردن و من فریز شدم. ( البته بارهای بعدی به هیچ عنوان نذاشتم این اتفاق بیفته و جلوی مدیر ایستادم. تمرین کردم بارها توی خلوت که باز اتفاق افتاد چکار کنم و موفق بودم! نذاشتم دیگه کسی رو بزنه)
امروز که شنیدم پسرخاله.م سیلی خورده همون صحنه یادم اومد و گریهم گرفت. مامانم در حالی که سعی داشت پرهاش رو جمع کنه گفت: چی شدی؟
گفتم من هنوز بابت پارسال که جلوی من بچهها کتک خوردن و کاری نکردم ناراحتم. یادم میاد قلبم فشرده میشه
مامانم چی گفت خوبه؟ گفت: ممدحسن از دستت راحت شد.: ))) کی تو رو با این روحیه حساس ناناز جمع کنه.
بعد من اشکهامو پاک کردم. آب خوردم. زنگ زدم خالهم پرسیدم چکار کردن برای این اتفاق.
گفت رفتن مدرسه و مدیر و معاون خیلی رفتار خوبی نشون ندادن. معاون توی ویسی که برای خالهم فرستاده بود بهش گفته بود که اره بچهت رو زدم. توی مدرسه هم انکار نکردن ولی معذرت خواهی هم نکرده بودن
به خالهم گفتم اگر تو نمیری بازرسی اداره، من میرم. واقعا برام مهم نیست میخواید چکار کنید ولی من میرم بازرسی که این خانم جرئت نکنه دیگه دست روی بچهای که نمیتونه از خودش دفاع کنه بلند کنه.
خالهم گفت منم میام باهات
شوهر خاله احمق و بیلیاقتم تماس گرفت که نرید اداره، مدیر اداره دوستم بهش میگم. چه کاریه و فلان. گفتم تو میتونی از دوستت پیگیری کنی، منم کار خودمو انجام میدم. اصلا نظرت برام مهم نیست.
+ واقعا نظرش برام مهم نبود.
این کتک زدن بچهها انگار روح منو خراش میده. نمیدونم چطوره ولی هر بار شنیدن و دیون همچین چیزی من رو تا مرز فروپاشی روانی میبره.
در نهایت با خالهم رفتم بازرسی اداره، مدیر مدرسه رو اوردم اونجا. بعد هزار و صدبار معذرت خواهی و توبیخی رهاش کردم.
البته من اصلا به این سطح راضی نبودم و دست من بود تا خود اداره کل میرفتم. چرا که مدرک کافی بود که پسر خاله من سیلی خورده، هم دوربینها هم ویس اون خانم و شهادت بچهها.
خالهم نخواست بیشتر کشدار بشه و البته مدیر هم محترمانه برخورد کرد.
بازم به نظر من کافی نبود.
هنوز با یادآوری کتک خوردن بچهها حالم بد میشه.
اه.
من همیشه سوسنم و همین قدر روحیه نازک نارنجی.
پارسال هم همکارا مخالف این بودن که من نمیذاشتم مدیر بچهها رو بزنه و میگفتن دخالت نکن.
جای من اونجا نبود. من اشتباه بودم.
همین