غرق در قطرههای آب.
بالا سر قابلمه برنج بودم که ببینم دم گرفته یا نه و زل زدم به قطرههای آب بخار گرفته روی در قابلمه برنج.
۸ ساله هستم و کلاس سوم دبستان، معلم نحوه تشکیل ابر و باران رو توضیح میده.
دستمو میارم بالا و میگم: خانم مثل تشکیل بخار آب روی در قابلمه برنجه. آب داخل قابلمه بخار میشه بعد میشینه روی در، قطره که بزرگ بشه مثل یک قطره بارون میافته داخل برنج!
چهره معلم یادم نیست، فقط یادمه گفت: چه کدبانویی هستی!
بیست و چند سال گذشته و واقعا در مقایسه با خواهرم، چه کدبانویی هستم.
مامانم دو هفتهست خونه نیست، خواهرم آزمون داره و رفته کمک که بچهش رو بگیره.
نهار رو مثلا تقسیم بندی کردیم. یک روز من، یک روز خواهرم و گاهی هم پدر.
خواهرم جمعه مثلا سه نوع غذا درست کرد. عدسی، برنج و سوپ و یک سس قرمز. در نهایت شب که شد من دیدم دارم از گرسنگی تلف میشم و سالاد ماکارونی درست کردم.
هیچ دقت و ظرافتی توی آشپزی به کار نمیبره. من عاشق درست کردن طعمهای مختلف و ریزه کاریهای آشپزیم. این که مثلا یکم سیر اضافه کنی، یکم ادویه یا هر چیز دیگه.
اما خب من آشپزی رو دوست دارم. نه به عنوان کار روزمره یه عنوان تفریحی که هر یه مدت بتونم غذای جدیدی رو امتحان کنم.
قبلا که زمان داشتم، رسپیهای مختلف رو در میآوردم و از یوتیوب درست کردن غذاها رو نگاه میکردم.
دوست داشتم ببینم چه ادویه یا روش پخت دیگهای توی غذا درست کردن هست که ما انجام نمیدیم.
آشپزی تقریبا یک چیز ارثیه. مامانت رو نگاه میکنی و دستور رو از اون میگیری و درست میکنی.
وقتی آشپزی رو از کار رومزه و عادت هر روزه برای سیر کردن شکم جاا کنی میبینی، آشپزی جدای کار روزمره یک هنره، هنر یافتن طعمهای مختلف و خلاقیت ترکیب اونها.
حالا امروز خودم عدس پلو گذاشتم و دوباره زل زدم به قطرههای روی در قابلمه. همون سوسن ۸ سالهم که معلم گفت: چه کدبانویی!
پ.ن: البته الان در جایگاه معلم فکر میکنم تعریف دیگهای هم میشد بده کنارش. یک تعریفی که دقت کردنم رو تشویق کنه.