خواهرم اومده پیشمون و حالا بیشتر
از هر وقت دیگه میفهمم
روزهای سخت چطورن.
نمیدونم چطور بگم ولی انگار از دید
یک انسان دور از محیط که ببینی بدتر
میشه یا واقعیتر.
دراز که کشیدهبودم فهمیدم
واژه درست این روزها، ورشکست شدنه.
ما ورشکست شدیم. خیلی سادهست
ولی همینه.
اسمش رو روز سخت گذاشتهبودم ولی
نه، روزهای ورشکستی یا شروع زیر صفر
مناسبتره.
نمیتونم توی این اوضاع خودمو مقایسه نکنم
و خیلی بده.
تازه الان فهمیدم به همین حالات من میگن افسردگی.
افسردگی شاخ و دم که نداره.
درسته مثل اون اوایل توی قعر تاریکی نیستم
ولی تاریکه دیگه.
خواهرم میگفت چرا این قدر توانت اومده پایین؟
صبح دیر پا شدی، ظهر خوابیدی و یازده نشده
چشمات قرمزه.
همیشه فکر میکردم حس خودمه اینجوره و نمود
بیرونی نداره. خودم دارم تلقین میکنم ولی نه
یه دفعه انرژیم تموم میشه. یه دفعه تموم میشم.
داشتم میگفتم اون بالا،
توی این اوضاع نمیتونم خودمو مقایسه نکنم ولی
حقیقتش الان اینجوره که تلاشای من به درد فاضلاب
میخورن. میخوردن.
درس خوندنم فایدهای نداشت که یا حداقل
فایدهی آنچنانی نداشت. الان من به چی رسیدم؟
به افسردگی=)
حالا. واقعا به چی رسیدم. هر جور خودمو توی کفه
ترازو میذارم میبینم کم وزنم.
کاشکی ترازو بشکنه.
__
نمیتونم با دوستام درد و دل کنم
از این که بگم توی چه وضع بدی گیر کردم
متنفرم.
خیلی حس بدی بهم میده.
حتی دخترخالهم هم که توی همه لحظات زندگیمون بوده
و میدونه هم دوست ندارم بدونه ولی خب اون در جریانه.
حس بدیه.
واقعا کم شدم اونم من که همیشه کافی بودم.
کافی نیستم. هیچ جوره کافی نیستم.
خیلی خستهم و واقعا دلم میخواد نباشم.
از بودن خستهم. با بودنم چکار میکنم
کنم؟ هیچ. نبودن بهتر نیست؟
___
با ا حرف نمیزنم. تلاشش برای ارتباط برقرار کردن
هر بار به بنبست میخوره.
ریلز میفرسته و انگار داره تلاس میکنه بگه منو فراموش
نکن.
ولی فراموش شده. مدتهاست فراموش شده
و من حتی در حد رفیقی که بتونم دردودل کنم نمیبینمش.
دلم براش تنگ شده اما میدونم پیامم بدم چیزی
نمیتونم بگم. من از نگفتن خستهم.
دلم میخواد بتونم بگم و نترسم که قضاوت بشم
یا بگن برو روانپزشک و شناس.
کاشکی حرف زدن برام آسون بود.
به هر حال نمیتونم حالشو بپرسم
نمیخوام حالشو بپرسم.
هوف..
چطور با این همه تلاش، با این همه دویدن
باز هم من کمترم؟
__