من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

پاییز شاید بهار باشد

یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲، 20:0

صبر کردن سخت ترین کار دنیاست.

تنها چیزی که این روزها مجبورم بهش گره بخورم صبر کردنه.

هیچ جور دیگه ای نمیتونم به زندگی گره بخورم.

برای عادت کردن به این تغییر شرایط نیاز به زمان هست

و این واقعا مسخره ست. نمیدونم باید به چی عادت کنم.

از این تعلیق برای همه کارام خسته شدم

انگار قرار نیست هیچ وقت برسم.

شده توی نرسیدن غرق بشید؟ یه همچین چیزی

نوی واقعیت میگم خب میرسی. الان یکم وضعیت قاطی و بد شده

همیشه اینجور نمیمونه. کلا هم دلبستگیم همین شعر حافظه

دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور

خیلی این روزها دوست داشتنی نیستند. انگار توی مسیر سربالایی

رسیدن به قله دارم قدم میزنم. حالا تهش قله باشه یا نباشه رو نمیدونم

ولی این حرکن کردن واقعا انرژی میگیره.

حداقل امیدوارم این فرایند وزن گرفتنم درست پیش بره

انگیزه و امید بگیرم. تا الان خوب بود.

: )

دوستی در قلب

پنجشنبه نهم شهریور ۱۴۰۲، 3:4

چند شب پیش با دوستی صحبت کردم و

فردا شبش حس عجیبی بهم دست داد.

نگرانش شدم و نمیخواستم بهش پیام بدم

آخه تازه صحبت کرده بودیم، چی میگفتم بهش؟

در نهایت پس از کشمکش‌ها پیام دادم و گفتم

نمیدونم چرا نگرانت شدم. تازه صحبت کردیما

ولی یهویی نگرانت شدم.

دوستم عکس فرستاد که بیمارستان بستری شده‌بود

و چقدر تعجب کرد.

من تعجب نکردم. اکثر اوقات توی دوستی‌ها من پیوندی

عمیق تشکیل میدم. اونقدر عمیق که ناراحت بودنشونم رو

هم متوجه میشم. بارها پیش اومده.

حالا با همه این‌ها، این روزها دلم خواست

کسی با من هم همینطور باشه‌.

: (

+هیچ وقت زندگی این قدر سخت نبوده.

هر لحظه‌ش سخته و باید چشمامو ببندم

و بعضی چیزها رو نبینم و نشنوم.

دلم گرفته این روزها چرا که همه چی تغییر کرده.

جزییاتی که به قدری بزرگن که نادیده‌شون میگیرم‌.

دوستیامو از دست ندم توی این وضع.

من دور شم، شما چرا دور میشید؟

ناراحت کننده‌اید.

: )

فردا

سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲، 2:16

صبح زود باید پاشم ولی خوابم نمیبره.

تلاشی هم نکردم در جهتش.

دوست ندارم بخوابم.

آخر شبا وراج میشم و دلم میخواد حرف بزنم

تمام ناگفته‌های روزم رو بگم.

مثلا بگم با چه بدبختی عصری خودمو جمع کردم

رفتم بازار کارا رو انجام دادم

و چقدر بیرون رفتن توی این شرایط سخته‌.

دو روز که نرم بیرون دلم میخواد تا عمر بپوسم

توی خونه و این غلط‌ترین کار این روزهاست.

_ یه کاری کردم توی کارنامه‌های مدرسه

به عبارتی ریدم و یکهو به قدری استرس

گرفتم که انگار مرگ و زندگی یک نفر زیر دستم بوده

یا سیم قرمز بمب رو اشتباهی بریدم‌

میدونم گند زدم و حق میدم بابت استرس و شرم

ولی این ترشح کورتیزولو نمیفهمم.

_استرس دارم همه‌‌ش‌.

نمیدونم چرا از کنترلم خارج شده.

خود به خود استرس میگیرم.

_ چقدر مزخرفه که نمیتونم باهاش حرف بزنم.

ریلز میفرسته، به یادمه مثلا.

ولی دلم شکسته واقعا. منو ندید دیگه.

همیشه بودم. بودن همیشگی خوب نیست.

الان دیگه دلم نمیخواد باشم.

بودن برای کسی که مهمه نه اوشون.

حالا گاهی دست و دلم میلرزه. میگم بذار پیام بدم

تعریف کنم. حرف بزنم

ولی نه. نه واقعا. نه محکم.

دوستی‌ها راحت تموم میشن؟

_

بعد از چند ماه امروز تو آینه از خودم عکس گرفتم

و راستش قیافه‌م خوب شده. یکم جون گرفتم

و دارم اون وزن از دست رفته اون مدت رو به دست میارم.

قیافه امروزمو دوس داشتم. بینی‌م که چند وقتیه رو مخمه

میبینم که وا کوچک شده و به صورتم میاد. کوچک نشده

صورتم پر تر شده.

_ یه رژ گرفتم بعد مدت‌ها.

رنگشو خیلی دوس دارم. تنها رژیه که خودم انتخابش کردم

: )

کشمکش‌ها

یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲، 18:7

با خانواده بحثم شد و ناامیدکننده‌ترین

لحظه زمانی بود که فهمیدم، نمیفهمن

من چی میگم.

نقطه‌ی اتصالی وجود نداره.

در نهایت با چاشنی کمی داد و غم

گفتم هر جور میخواید زندگی کنید.

به من ربطی نداره.

ولی چطور به من ربطی نداره؟

هر جور حساب کنید من عضویی از این

خانواده‌م و بهم ربط داره.

اونجایی که پدرم فکر کرد بحث سر

پوله، بیشتر از همیشه ناامید شدم.

آخه الان چه وقته بحث بر پوله؟ دارم میگم

مدیریت کنید. یکم مدیریت.

خیلی ناراحت شدم که فکر کرد به خاطر

پول همچین بحثی راه افتاده.

در صورتی که اصل موضوع، مدیریت و نداشتن

آرامش بود.

حالا بعد از این بحث هم خسته‌م

و هم ناامیدتر از همیشه.

دلم می‌خواد بخوابم.

__

یه وقتایی نمیشه، هی نمیشه

و نمیشه.

نمیدونم کی قراره بشه

ولی خب نشده دیگه.

صبر همه هم داره تموم میشه.

همه خسته شدن.

چقدر خوابم میاد.

___

: )

واژه‌ها

یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲، 2:17

خواهرم اومده پیشمون و حالا بیشتر

از هر وقت دیگه میفهمم

روزهای سخت چطورن.

نمیدونم چطور بگم ولی انگار از دید

یک انسان دور از محیط که ببینی بدتر

میشه یا واقعی‌تر.

دراز که کشیده‌بودم فهمیدم

واژه درست این روزها، ورشکست شدنه.

ما ورشکست شدیم. خیلی ساده‌ست

ولی همینه.

اسمش رو روز سخت گذاشته‌بودم ولی

نه، روزهای ورشکستی یا شروع زیر صفر

مناسب‌تره.

نمیتونم توی این اوضاع خودمو مقایسه نکنم

و خیلی بده.

تازه الان فهمیدم به همین حالات من میگن افسردگی.

افسردگی شاخ و دم که نداره.

درسته مثل اون اوایل توی قعر تاریکی نیستم

ولی تاریکه دیگه.

خواهرم میگفت چرا این قدر توانت اومده پایین؟

صبح دیر پا شدی، ظهر خوابیدی و یازده نشده

چشمات قرمزه.

همیشه فکر می‌کردم حس خودمه اینجوره و نمود

بیرونی نداره. خودم دارم تلقین می‌کنم ولی نه

یه دفعه انرژی‌م تموم میشه. یه دفعه تموم میشم.

داشتم میگفتم اون بالا،

توی این اوضاع نمی‌تونم خودمو مقایسه نکنم ولی

حقیقتش الان اینجوره که تلاشای من به درد فاضلاب

میخورن. میخوردن.

درس خوندنم فایده‌‌ای نداشت که یا حداقل

فایده‌ی آنچنانی نداشت. الان من به چی رسیدم؟

به افسردگی=)

حالا. واقعا به چی رسیدم. هر جور خودمو توی کفه

ترازو میذارم میبینم کم وزنم.

کاشکی ترازو بشکنه.

__

نمیتونم با دوستام درد و دل کنم

از این که بگم توی چه وضع بدی گیر کردم

متنفرم.

خیلی حس بدی بهم میده‌.

حتی دخترخاله‌م هم که توی همه لحظات زندگی‌مون بوده

و میدونه هم دوست ندارم بدونه ولی خب اون در جریانه.

حس بدیه.

واقعا کم شدم اونم من که همیشه کافی بودم.

کافی نیستم. هیچ جوره کافی نیستم.

خیلی خسته‌م و واقعا دلم میخواد نباشم.

از بودن خسته‌م. با بودنم چکار میکنم

کنم؟ هیچ. نبودن بهتر نیست؟

___

با ا حرف نمیزنم. تلاشش برای ارتباط برقرار کردن

هر بار به بن‌بست میخوره.

ریلز میفرسته و انگار داره تلاس میکنه بگه منو فراموش

نکن.

ولی فراموش شده. مدت‌‌هاست فراموش شده

و من حتی در حد رفیقی که بتونم دردودل کنم نمیبینمش.

دلم براش تنگ شده اما میدونم پیامم بدم چیزی

نمیتونم بگم. من از نگفتن خسته‌م.

دلم میخواد بتونم بگم و نترسم که قضاوت بشم

یا بگن برو روانپزشک و شناس‌.

کاشکی حرف زدن برام آسون بود.

به هر حال نمیتونم حالشو بپرسم

نمیخوام حالشو بپرسم.

هوف..

چطور با این همه تلاش، با این همه دویدن

باز هم من کمترم؟

__

: )

میچرخه زمین

پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲، 15:28

خیلی خسته‌م واقعاً.

اصلا موقعیت هم پیش نمیاد که بتونم

برم مسافرت.

تنها چیزی که نمیذاره فروبپاشم، باشگاهه.

__

دلم بیرون رفتن میخواد

هوا خوردن

دور شدن از فضای پراسترس خونه

کلا خونه بهم استرس میده

با این که اتفاقی هم نمی‌افته

ولی روی اعصابمه🧘‍♀️

__

همه‌ش امید دارم که زمان بگذره

همه چیز سر راست‌تر بشه.

مهربون‌تر شم.

قبلا مهربون‌تر بودم نه؟

الان بی‌حوصله، گمشده و نامهربونم.

گمشده در شلوغی دنیا

_

دیروز خواهرم گفت بیا پیشم، بازار خلوته.

تا من رفتم یه مشتری اومد و همه‌ی

جزییات تصادفشو گفت. پخش شدن خون

و فلان و بهمان. بهوش هم بوده.

به قدری بهم فشار اومد که نتونستم بگم تعریف نکن.

فقط نشستم و سعی کردم روی چیزای دیگه تمرکز کنم.

اخرشم فشارم افتاد.

منکر این نمیشم که تصادفمون هر چی بود

هر طور بود، خدا نگاه کرد و سالمیم.

ولی حقیقتا اذیت میشم و توانایی شنیدن این

چیزا رو ندارم.

___

فکر میکردم تموم شدن ارتباط برام سخته

ولی نه.

ذهن آدم مسائل رو گاهی بزرگتر از حد معمول میکنه

و خب راستش تموم شدنش مثل تموم شدن یه خوراکی خوشمزه بود.

درسته از تموم شدنش ناراحتم ولی خب لذتم رو بردم.

برام عجیبه که ذهنم اینقدر مشغوله که هیچ جای فکر کردن

به جای خالیشو ندارم.

قبلا پیش می‌اومد با اتمام رابطه‌ای بعدش همه‌ش میگفتم

عه فلان چیزو بفرستم یا فلان چیز، عه اون خوشش میاد

بعد یه دفعه یادم می‌اومد که نه. نیستش.

اینبار اینجور نیستم. با وجود تمام اشتراکات

انگار ماه‌ها قبل توی ذهنم تموم شده و حالا فقط

نمود واقعیشه.

کمی تلخه. دلم نمیخواد اونم همین حس رو

داشته باشه= ))) بیشعوره اگر حسش همین باشه.

والا. اصلا چه معنی میده. اه

خلاصه تموم شدن‌ها اتفاق می‌افتن.

یهویی‌ نیستن. مدت‌ها قبل توی ذهن اتفاق افتادن

___

دوست داشتنو نکنه از یاد ببرم؟

: )
© من نوشت