دوستی در قلب
چند شب پیش با دوستی صحبت کردم و
فردا شبش حس عجیبی بهم دست داد.
نگرانش شدم و نمیخواستم بهش پیام بدم
آخه تازه صحبت کرده بودیم، چی میگفتم بهش؟
در نهایت پس از کشمکشها پیام دادم و گفتم
نمیدونم چرا نگرانت شدم. تازه صحبت کردیما
ولی یهویی نگرانت شدم.
دوستم عکس فرستاد که بیمارستان بستری شدهبود
و چقدر تعجب کرد.
من تعجب نکردم. اکثر اوقات توی دوستیها من پیوندی
عمیق تشکیل میدم. اونقدر عمیق که ناراحت بودنشونم رو
هم متوجه میشم. بارها پیش اومده.
حالا با همه اینها، این روزها دلم خواست
کسی با من هم همینطور باشه.
: (
+هیچ وقت زندگی این قدر سخت نبوده.
هر لحظهش سخته و باید چشمامو ببندم
و بعضی چیزها رو نبینم و نشنوم.
دلم گرفته این روزها چرا که همه چی تغییر کرده.
جزییاتی که به قدری بزرگن که نادیدهشون میگیرم.
دوستیامو از دست ندم توی این وضع.
من دور شم، شما چرا دور میشید؟
ناراحت کنندهاید.