خوب بودنی با تبصره
صبح خواهرم گفت: بیداری؟
و من جواب دادم: اره متاسفانه ولی میخوام این قدر ادامه بدم به توی این تخت موندن که جزئی از تخت بشم.
زور زندگی بیشتر بود و ده دقیقه یا کمتر بعدش بلند شدم و دیگه جزئی از تخت نبودم.
هنوز میتونم بنویسم 'خوبم' و این حرف واقعی باشه. خوبم و کمی بهم ریخته.
کمتحمل شدم و کمتر حوصله آدمها رو دارم. در عین حال که میدونم بودن انسانها خوبه ولی کمحوصله شدم.
احساس زشتی هم میکنم و دیشب به ا میگفتم: کاشکی دوست داشتنی بودم و زیبا.
وقتی پیامها تیک خورد واقعا داشت نگاه میکرد من چی نوشتم. میتونستم حدس بزنم قیافهش رو که با حالت سیامک انصاری داره نگاه گوشی میکنه. خودمم آخه با همون حالت داشتم به گوشی و نوشتهها نگاه میکردم.
هم مضطربم هم موهام زود چرب میشه و حس میکنم زشتترینم. کاش حداقل هوا گرمتر بشه و لباسهای خوشکل و لختی بشه پوشید. خسته شدم از لباسهای گرم زمستونی.
چند وقتیه درگیر چربی موهام شدم. موهای من خشک بودن همیشه و الان من یک روز نرم حموم روز دوم حس بدی بهم میدن. ریزش هم پیدا کردم.
هنوز چند خط دیگه میتونم بیوقفه غر بزنم.
اتاقمم جمع کردن میخواد و تمیز نیست. باید جمعش کنم، جارو کنم و کمی به کتابهام برسم. چند تا از کتابهامم پرپر شدن.
خسته هم هستم و هم نیستم. درسهام راحت پیش میرن و از اون حالت چقدر سخت و من بدبختم در اومدن.
اه اینم بگم
چند شب پشت سر هم با دوستهای مختلفم حرف زدم و احساس کردم چقدر از جامعه دورم. توی قالبش قرار نمیگیرم و حس یاس گرفتم. یاس که چرا این قدر دورم. من میدونم چی از زندگی میخوام ولی جامعه قویتره. دوست ندارم این مبحث رو باز کنم و بشینم با پیکمی بودن و نبودن مبارزه کنم.
فکر میکنم تنها نکتهی روشن این روزهام خوندن همون کتاب دوبلینیهاست و حس این که هنوز سوسنم و توانایی صحبت کردن راجع به ادبیات رو دارم. همین که صحبت میکنم، جستجو میکنم و فکر میکنم به آنچه که خوندم یه حسی بهم میگه: حداقل این مورد رو هنوز داری.
با تمام اینها خوبم.
ممکنه کمی زودرنج شده باشم یا حساس اما خوبم. خوب بودنی که کمی خستهم و دلم میخواد یک جا بشینم و سرمو تکیه بدم به جایی.