خنجری نامرئی
امشب واقعا احساس کردم دارم از پشت خنجر میخورم، از خودم و هورمونهایم.
طبق این که دوستانم در این چند هفته اخیر pms های وحشتناکی داشتند و هر لحظه میگفتند: خودکشی کنیم؟ بمیریم؟
انتظار داشتم که خودمم هم دوره عجیبی را طی کنم. هنوز البته من میخواهم زنده بمانم یا حداقل امشب را زندهام.
ذهنم کاملا آشفته شده و تمرکزم پایین آمده.
حوصله زنده ماندن ندارم و فردا را با چه امیدی از تخت جدا شوم، خدا میداند.
دو روزی هست با کتک درس میخواندم. امروز حتی کتک هم جواب نبود.
کمی ناامید و خستهام.
از یکی از دوستانم هم دلخور شدم و گفت قهر کردی با من؟ گفتم نه، نمیدونم. اما دوست ندارم الان باهات حرف بزنم. در آخر گفت فردا تماس میگیرد.
هنوز نمیدونم دلم میخواد باهاش حرف بزنم یا نه. اخلاق بدیه که وقتی ناراحت میشم تمایلی به صحبت کردن ندارم.
دلم میخواست به آقای ح پیام بدهم و حرف بزنم. بعد خودم را از برق کشیدم. این از برق کشیدن آن هم زمانی که در بدترین حال هستم یعنی پایان. این که دیگر در حال بد نخواهم به او پناه ببرم چیز جدیدی نیست ولی نشان از بستن پروندهای دارد که فرسایشی شده بود.
کم پیش میآید کسی را در حال بدم شریک کنم و این یکی را هم که حذف کردم. من ماندم و حرفهای نزده یا غرولندهای شنیده نشده.
خیلی مسخره دلم می خواست خودش زنگ بزند یا پیام بدهد. ( کاملا مسخره. مثلا علم غیب یا نمیدانم.) اما نهایتاً این شد که پروندهاش را بستهام و گفتم: در ناراحتی که صد سال یکبار برایم پیش میآید وقتی نیست پس فقط یک خیال خام و مسخره است. همان بودن نصفه و نیمهای که شاید از آن راضی بود و من نه. از خیالپردازی بیزارم و زور حقیقت همیشه بیشتر است.
ادامه در نیمه شب:
قبل از خواب با فاطمه صحبت کردم و رویاپردازی کردیم که تابستان بپیچونیم و جاها مختلف بریم. مثلا شرایط عادی است و عادی میماند.
برنامه مسافرت ریختیم. میگفت تیرماه گرمهههه گفتم بیخود من تیرررر ازادم.
بعد در حالی که حالم کمی شاید بهتر شده بود، پیامهایی با مضمون غر بزنم؟ را که به حسن داده بودم، پاک کردم. البته غر زدن هم نداشتم و نمیدانستم چه باید بگویم. غرق شده بودم. گفتم مثلا بپرسم کمانچه را چه کردی؟ از کلاس بگوید و من کمی از همه چیز دور شوم.
نشد دیگر.
ولی خودش پیام داد و پراکنده صحبت کردیم. با وجود تاریک بود همه چیز ولی تاریک صحبت نکردیم. از تاریکی گفتیم ولی غرق تاریکی نشدم.
اخرش هم پیام نگران هوش مصنوعی رو فرستادم که نوشته بود میخوای به خودت آسیب بزنی؟ کسی هست کنارت؟ فلانه بهمانه؟
و نوشتم قبلش خیلی دوست نداشتم زنده باشم. نه این که خودکشی انتخابم باشه، نه.ولی خستهام و انتخابم زندگی نکردنه.
این حرفها رو به حسن زدن اونم در حالی که هر بار این چنین حرفی زد، من گفتم: زندگی هنوز ارزش تلاش داره و زیباست و بلاه بلاه.
فکر کنم اون هم جا خورد از همچین چیزی در من که نوشت: شنیدن همچین حرفی از تو سنگینه و ... .
به هر حال ولی زندهم فعلا و با توجه به وقتی که برای درس گذاشتم ترجیح میدم زنده بمونم.
باید بگردم دنبال نور این روزها و سعی کنم زندگی رو نفس بکشم نه فقط زنده باشم.
همین.