من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

فروردین، پایان فروردین!

جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳، 0:57

زندگی الان برام شیرین‌تره.

هنوز مشکلات هستن و یه وقتایی

قلبم سخت فشرده میشه ولی

حالا راحت‌تر کنار میام.

انگار که این قرصا تاب‌آوریم رو هم بالاتر برده.

ناراحت میشم، دلگیر میشم اما

همه چیز سیاه نمیشه. برخلاف قبل

که یکهو همه جا سیاه میشد و تاریک.

حالا میدونم این چیزایی که الان باهاش روبرو هستم فقط

نقطه‌های سیاه هستن.

__

ساعت یک شب یکهو برام سوال شد

بچه‌های کلاسم دوستم دارن؟

دوستم دارن حتی اگر دوستم نداشته باشن

مطمئنم احساس امنیت میکنن.

سعی کردم از نگاه بالا به پایین و قدرتمندگونه

معلم دوری کنم. همراهشون باشم

درک کنم یه وقتایی نمیشه.

__

دل تنگ‌ هم نیستم. ‌کاشگی حداقل دلتنگ بودم

دلتنگی این حس رو بهم میده که کسی هست.

کسی که ته دلت رو قلقلک میده.

__

: )

حرف زدن

شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳، 10:54

امروز بی‌حوصله‌م.

دلم می‌خواد حرف بزنم، طولانی و بدون موضوع.

مثلا از این بگم که، از چی بگم؟

شاید بهتر باشه از این شروع کنم که

خسته‌م و بیشتر از هر وقت دیگه‌ای

دلم می‌خواد بخوابم. نه خوابیدن عادی،

یه خواب عمیق که هیچ خوابی نبینم.

وقتی خواب میبینم خسته می‌شم.

امروز به نظرم طولانیه.

دلم می‌خواد یکی بغلم کنه.

برم بغلش و در نیام.

__

فکر کنم نگفتم موهام رو کوتاه کردم.

بعد از مدت‌ها موهامو کوتاه کردم و

موهای جلو رو چتری نیم دایره‌ای زدم

خیلی خوب شد. تغییر کردم

و احتمالا این همون چیزیه که دنبالش بودم.

وای هنوزم خوابم میاد

__

کاشکی دوستم داشتی.

دوست داشتن واقعی.

از اونا که ته دل آدم گرمه.

دوستم نداری و ته دلم سرده.

خیلی سرد و تاریک

__

کم‌کم دارم برمیگردم به خودم

دوباره خودمو نشون میدم

ولی سخته. انگار یه چیزایی تغییر کرده!

من خوبم، نه؟

کافی‌م، نه؟

نمیدونم.

__

: )

ماهی رو از آب گرفتم تازه بود!

چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳، 10:33

اگر میدونستم با قرص اینقدر

حالم بهتر میشه زودتر می‌خوردم

اما الانم که ماهی رو از آب گرفتم، تازه بود.

هنوز جا دارما برای خوب شدن اما همین

الانم کلی تغییر کردم.

تو مدرسه با بچه‌ها خیلی بهترم

و مهم‌تر این که از مدرسه بدم نمیاد!

لباس می‌خرم! قبل از این مدت

حواسم نبود لباس دارم یا نه.

میخریدم ولی پراکنده

حالا تمیز و مرتب شدم!

نمیخوام بقیه‌ی تغییرات رو بگم. حوصله‌م نمیگیره.

___

دلم دوست پسر می‌خواد

ارتباط برقرار کردن با پسرا رو فراموش کردم

نمی‌دونم چطور باید برم جلو

حرف بزنم و ارتباط بگیرم.

واقعا سردرگمم در این رابطه.

___

: )

روز نو.

دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳، 13:1

فکر کنم دارو داره اثر میکنه

اخلاقم بهتر شده و حتی

حس میکنم دارم به زندگی برمیگردم

یک قسمتی از اتاقم رو قبل از تصادف

انداخته بودم بیرون که تمیز کنم

که نشد. بعدش هم هر کاری می‌کردم

تمیز نمی‌شد. هی نامرتب بود و منم

به شدت کم حوصله و بی‌اعصاب بودم.

بعد از همه اینا، پریروز تمیزش کردم اون گوشه رو.

باورم نمیشد بالاخره تونستم. یه غول بزرگ بود و

شکستش دادم. من تونستم! دیدید

___

یکی دیگه از چیزهایی که الان دارم

بهش پی میبرم اینه که کمرنگ شدم.

از همه جا خودمو پاک کردم.

دارم دوباره برمیگردم

برگشتن سخته اما من میتونم.

: )
© من نوشت