من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

فرار از چی

دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲، 5:24

دیشب خوب بودم تا این که مثل زن‌های باردار

فیلم‌های صداوسیما بدو بدو سمت دستشویی

دویدم و هر آنچه خورده بودم را گلاب به روتون

بالا اوردم.

همه چیز رو بالا اوردم جز این روزها رو.

حالا پنج صبح بیدار شدم و فکر می‌کنم

چرا این قدر سخت و طاقت فرساست این روزها.

داره یکسال میشه که توی سرازیری هستیم

و من کم اوردم. هر چی تونستم از خودمو

وسط گذاشتم، هر چی مشاور بود رو رفتم

افسردگی رو درمان کردم مثلا ولی حالا

سخته بنویسم، اما کم اوردم.

چرا که توی همه چی دارم کم میارم.

هر جور سعی می‌کنم مهربان باشم با خودم

و بگم میگذره، زمان نیازه و... ولی نمیشه.

همه‌ی برنامه‌های زندگیم معلق شدن و من معلق‌تر از همیشه

دست و پا میزنم.

از بیدار شدن خسته‌م. از دویدن

از فکر نکردن، از امید داشتن

از خودم.

___

اگر ورزش نبود زودتر از این‌ها وا داده‌بودم.

معجزه ورزش قابل لمس‌تر از این حرفاست.

__

نمیدونم چطور گره روزهای سخت زندگی رو میشه

باز کرد وقتی که هیچیش هم دستت نیست.

یعنی نه گره دست توعه و نه حتی باز کردن گره.

باید نگاه کنی، صبر کنی و امیدوار باشی به زمان.

من دلم برای همه چیز تنگ شده.

و این دل تنگی داره خفه‌م میکنه.

نکنه خفه‌شم؟

خفه نمیشم نه؟

کاشکی میدونستم چکار میتونم کنم.

___

خودم دوستمو هل دادم به سمت کات کردن و بیرون

اومدن از اون رابطه سمی. خودم فرستادمش مشاور

ولی الان حوصله ندارم برام از حس و حال بعد از شکست

رابطه بگه.

حوصله ندارم توی مسائل هیچ‌کدوم از دوستام قاطی شم

اونقدر مسائل خودن زیادن که دیگه جایی برای اون ندارم.

من که همیشه همدردی میکردم حالا باید بگم نمیتونم.

گوش دادن برام سخته و ظرفیتم تکمیله..

__

بگید گره‌ی این روزها باز میشه

دعای خوب کنید برام.

بگید خستگی تموم میشه.

من نیاز دارم بشنوم.

__​

: )

استرس

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲، 11:45

دو روزه از خواب با استرس بیدار می‌شم.

یهویی از خواب میپرم به زندگی.

__

ادامه مطلب ..
: )

اهمیت بودن

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲، 2:10

مهم‌ترین قسمت ترک رابطه دوستی

قسمتیه که می‌فهمی بودن و نبودنت مهم نیست.

آدم دلش میخواد فکر کنه مهمه. بودنش یکم مهمه

ولی نه. حقیقت اینه نبودن اونقدرا به چشم

نمیاد.

نبودنت هم عادی میشه مثل وقتی که نبودی

مثل زمانی که نمیشناخته

به همین‌راحتی.

سخت ترین قسمت برای من همین پذیرفتنه

مشخص نبودن جای خالیمه.

نه این که مهم باشم نه ولی جای خالی رو انتظار دارم

یه کوچولو جای خالی. یه سوزن جای خالی.

حالا باور کنم یا نکنم، نبودن‌ جای خالی نمیذاره.

جاها همیشه پر میشن.

:((

: )

زندگی نمی‌چرخه، چرخش پنچره یا در رفته.

پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲، 0:53

تولدم بود و خوشحال نبودم. انگار ته دلم گرم نیست

هر چی سعی میکنم نمیشه.

به زمان دلبسته م. فکر میکنم گذشت زمان کمکم میکنه.

---

چند روز بعد از تولدم، پست در خونه رو زد. در حالی که هیچی سفارش

نداده بودیم. گفتم یه کتاب با تخفیف سفارش دادم و کنسل کردم

شاید همونه.

کتاب از طرف کسی بود که اصلا فکر نمی کردم.

راستش اینه که ا از یک هفته قبل هی میگفت تولدته و

سر ساعتم تبریک گفت. فکر میکردم شاید بخواد چیزی بفرسته

که این قدر پیگیره و هر لحظه یادم میاره تولدمه

ولی کتاب از طرف اون نبود

از طرف یکی از دوستام بود که اصلا فکر نمیکردم

یعنی هیچ ارتباط خاصی نداشتیم که بخوام یه درصد فکر کنم

قراره برام کتاب بفرسته.

اونقدر برام عجیب بود و ذوق کردم که هر بار یادآوریش هم لبخند روی لبم میاره

نامه ای هم گذاشته بود توی کتاب که خیلی خوب بود. صادقانه و دوستانه.

یادم رفته بود محبت کردن چه شکلیه و شاید کسی بتونه خوشحالت کنه.

حوشحال شدن رو فراموش کرده بودم.

خود این دوستم نمیدونه ولی توی سیاه ترین روزهای زندگیم باعث شد دوباره

فکر کنم دنیا شاید کمی سفید باشه یا آدمی هر چند دور، خیلی دور و نادیده. نمیدونم.

---

امروز رفتم دادگاه. اتفاقی نیفتاد و پرونده ما هنوز بازه.

به قدری خسته شدم و انرژی گرفت ازم این دادگاه که هیچ اتفاق خاصی نداشت

فکر میکردی دادگستری روی اورست بوده و من رفتم فتحش کردم

----

نمیدونم آدما روزای سختشونو چطور دووم میارن

اما جدی سخته. اونقدر همه چیز

به طرز عجیبی بهم ریخته که ..

---

امروز خاله م میگفت

حواست به خواهرت باشه خیلی استرس داره.

مامانتم حالش خوب نیست.

همه فکر میکنن من خوبم. من همیشه خوبم

و باید حواسم به بقیه باشه ولی من خیلی خسته م.

بیشتر از هر وقت دیکه توی زندگی م خسته م.

شایدم چون هی دنبال خودمم و به نظر میاد حواسم به خودم هست.

نمیدونم ولی اونروز داشتم فکر میکردم

استراحت مطلق چقدر سخت و طاقت فرسا بود.

از یه جایی به بعد من جز وسایل خونه شده بودم. سر جای همیشگی

بی حرکت و بی استفاده.

و این به قدری عذاب میداد که هنوز یادآوریش ناراحتم میکنه.

چرا دارم اینا رو میگم؟ شاید چون نمیگم.

هیچ وقت نمیگم.

---

الان تابستونه و خشک

ولی پاییز میرسه. من به پاییز امیدوارم.

پاییز زیبا.

: )

دم در ۲۴ سالگی

یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 14:20

امروز خواهرم گفت:

چرا اینقدر عصبی شدی؟

راست میگفت. یعنی خودمم متوجه شدم

که عصبی شدم و جالب اینه من ارو‌م‌ترین عضو خانواده

که نه، هر جمعی که وارد میشدم بود.

الان اینجور نیست، توی یک لحظه منفجر میشم

و میبینی دارم داد و بیداد میکنم و حتی خودمم حواسم نیست.

فکر میکنم اضطراب پنهان دارم و توی موقعیت‌های مختلف، اضطرابی نشون نمیدم ولی یه جا جمع میشن و می‌ترکم.

___

توس این ۹ ماه گذشته هیچی از این زندگی نرمال نبوده و

حتی یک ذره هم نزدیک تصوراتم نبود.

ناراحتم و همین عصبی‌م هم کرده.

و در ادامه همه‌ی اینا دیگه خودمو دوست ندارم

و احساس ناکافی بودن و کم بودن خفه‌م میکنه.

یکی از چیزایی که خیلی رو مخمه اینه که توی دانشگاه

معدل الف بودم و کلی درس خونده‌بودم

و میتونستم ارشد مستقیم برم ولی افتاد وسط تصادف و این جریانات و من حتی ثبت نامم نکردم.

شایدم نمیرفتما ولی این که با انتخاب خودم نبود این نرفتنه اذیتم میکنه.

از طرفی توی بدترین شرایط مالی گیر کردم

و حقوقمو کامل واریز نکردن از برج ۷. هی کم اوردم

هی کم اوردم. الان کلا صفرم و حس میکنم هیچ‌وقت

قرار نیست به چیزایی که دلم میخواد برسم‌.

میدونم معوقه رو میدن ولی فشار رومه.

از این که همه میپرسن گوشیتو عوض نمیکنی؟

فلان کار رو نمیکنی؟ و من نمیتونم انجام بدم

چون پولی ندارم الان، متنفرم. عصبی‌م میکنه.

نمیخوام هم هی توضیح بدم.

کاشکی از کسی نپرسید چرا فلان کارو نمیکنه.

من خودم از این گوشی که باید بره تو عتیقه فروشیا

متنفرم ولی الان نمیتونم عوضش کنم و حالمو بد میکنه این نتونستن.

مقایسه میکنم خودمو و میبینم توی همه‌ی مقایسه‌ها باختم.

هیچ‌چیزی کم نذاشتم برای خودم ولی باختم.

نمیدونم چرا برایند اون همه تلاش، باختن شد.

هوف.

۲۳ سالگی عالی.

: )
© من نوشت