فرار از چی
دیشب خوب بودم تا این که مثل زنهای باردار
فیلمهای صداوسیما بدو بدو سمت دستشویی
دویدم و هر آنچه خورده بودم را گلاب به روتون
بالا اوردم.
همه چیز رو بالا اوردم جز این روزها رو.
حالا پنج صبح بیدار شدم و فکر میکنم
چرا این قدر سخت و طاقت فرساست این روزها.
داره یکسال میشه که توی سرازیری هستیم
و من کم اوردم. هر چی تونستم از خودمو
وسط گذاشتم، هر چی مشاور بود رو رفتم
افسردگی رو درمان کردم مثلا ولی حالا
سخته بنویسم، اما کم اوردم.
چرا که توی همه چی دارم کم میارم.
هر جور سعی میکنم مهربان باشم با خودم
و بگم میگذره، زمان نیازه و... ولی نمیشه.
همهی برنامههای زندگیم معلق شدن و من معلقتر از همیشه
دست و پا میزنم.
از بیدار شدن خستهم. از دویدن
از فکر نکردن، از امید داشتن
از خودم.
___
اگر ورزش نبود زودتر از اینها وا دادهبودم.
معجزه ورزش قابل لمستر از این حرفاست.
__
نمیدونم چطور گره روزهای سخت زندگی رو میشه
باز کرد وقتی که هیچیش هم دستت نیست.
یعنی نه گره دست توعه و نه حتی باز کردن گره.
باید نگاه کنی، صبر کنی و امیدوار باشی به زمان.
من دلم برای همه چیز تنگ شده.
و این دل تنگی داره خفهم میکنه.
نکنه خفهشم؟
خفه نمیشم نه؟
کاشکی میدونستم چکار میتونم کنم.
___
خودم دوستمو هل دادم به سمت کات کردن و بیرون
اومدن از اون رابطه سمی. خودم فرستادمش مشاور
ولی الان حوصله ندارم برام از حس و حال بعد از شکست
رابطه بگه.
حوصله ندارم توی مسائل هیچکدوم از دوستام قاطی شم
اونقدر مسائل خودن زیادن که دیگه جایی برای اون ندارم.
من که همیشه همدردی میکردم حالا باید بگم نمیتونم.
گوش دادن برام سخته و ظرفیتم تکمیله..
__
بگید گرهی این روزها باز میشه
دعای خوب کنید برام.
بگید خستگی تموم میشه.
من نیاز دارم بشنوم.
__