دم در ۲۴ سالگی
امروز خواهرم گفت:
چرا اینقدر عصبی شدی؟
راست میگفت. یعنی خودمم متوجه شدم
که عصبی شدم و جالب اینه من ارومترین عضو خانواده
که نه، هر جمعی که وارد میشدم بود.
الان اینجور نیست، توی یک لحظه منفجر میشم
و میبینی دارم داد و بیداد میکنم و حتی خودمم حواسم نیست.
فکر میکنم اضطراب پنهان دارم و توی موقعیتهای مختلف، اضطرابی نشون نمیدم ولی یه جا جمع میشن و میترکم.
___
توس این ۹ ماه گذشته هیچی از این زندگی نرمال نبوده و
حتی یک ذره هم نزدیک تصوراتم نبود.
ناراحتم و همین عصبیم هم کرده.
و در ادامه همهی اینا دیگه خودمو دوست ندارم
و احساس ناکافی بودن و کم بودن خفهم میکنه.
یکی از چیزایی که خیلی رو مخمه اینه که توی دانشگاه
معدل الف بودم و کلی درس خوندهبودم
و میتونستم ارشد مستقیم برم ولی افتاد وسط تصادف و این جریانات و من حتی ثبت نامم نکردم.
شایدم نمیرفتما ولی این که با انتخاب خودم نبود این نرفتنه اذیتم میکنه.
از طرفی توی بدترین شرایط مالی گیر کردم
و حقوقمو کامل واریز نکردن از برج ۷. هی کم اوردم
هی کم اوردم. الان کلا صفرم و حس میکنم هیچوقت
قرار نیست به چیزایی که دلم میخواد برسم.
میدونم معوقه رو میدن ولی فشار رومه.
از این که همه میپرسن گوشیتو عوض نمیکنی؟
فلان کار رو نمیکنی؟ و من نمیتونم انجام بدم
چون پولی ندارم الان، متنفرم. عصبیم میکنه.
نمیخوام هم هی توضیح بدم.
کاشکی از کسی نپرسید چرا فلان کارو نمیکنه.
من خودم از این گوشی که باید بره تو عتیقه فروشیا
متنفرم ولی الان نمیتونم عوضش کنم و حالمو بد میکنه این نتونستن.
مقایسه میکنم خودمو و میبینم توی همهی مقایسهها باختم.
هیچچیزی کم نذاشتم برای خودم ولی باختم.
نمیدونم چرا برایند اون همه تلاش، باختن شد.
هوف.
۲۳ سالگی عالی.