من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

چرخش زندگی

چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۲، 21:18

زندگی رو میشه به چی شبیه کرد؟ غذای ناشناخته ای که هر بار جویدنش مزه ی متفاوتی میده؟ یه بار شیرین؟ تلخ؟ شور؟

صدای بارون میاد و هوا بهاریه. میشه غرق شد و حل شد توی این هوا.

یکم دلتنگم و سردرگم اما خوبم. انگار که اون آدم قبلی هیچ وقت وجود نداشته. هنوز در تلاشم، زمین میخورم بعضی جاها ولی وقتی خودمو میبینیم به نظرم میتونم به خودم افتخار کنم. زمستون سختی رو گذروندم ولی الان گذشتم ازش و خوب هم ازش گذشتم. توی اون زمستون سخت باید با چالش های سال اول کاری هم روبرو میبودم و میدونید الان که برمیگردم و نگاه میکنم به نظرم خوب از پسش بر اومدم. یادمه یه روز به خواهرم زنگ زدم و گفتم خیلی خسته م، سر کار رفتن الان از هر چیزی برام سخت تره. خواهرم گفت تو که تا الان خوب از پسش بر اومدی! و من داشتم فکر میکردم از پس چی براومدم؟

هنوز مطمین نیستم از پسش بر اومدم یا نه. شاید یک ماه دیگه بتونم دقیق جواب بدم.

دلم میخواد کلاس خط با نی برم. شاید همت کنم و این یکشنبه شروع کنم. نمیدونم دقیقا چطور شد که این چشمه ی هنر داره در من فعال میشه. ولی لذت بخشه و دوسش دارم. کاش فعال شه همین ظور فعال بمونه و نتیجه بده

حقیقتش اینه ولی هنوز پیدا نشدم. تکه خودمو وصل میکنم مثل یه پازل هزار تیکه شدم که هی یه تکه رو میذارم و هی اشتباه میشه یا پیدا کردن اون تکه کلی زمان ازم میگیره. اما تهش میتونه قشنگ باشه

: )

استرس چرا؟

شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۲، 21:3

نوشتن خوبه. وقتی مینویسی همه چیز روی کاغذ آسونتر به نظر میاد.

میدونستید شونصد روش برای تنفس وجود داره؟

چند روز بازم استرسم برگشته و تصمیم گرفتم که تنفسم رو تنظیم کنم

خلاصه چقدر روش هستا. چندتاشونو امتحان کردم و خوب بودن.

اینا خوب بودن بازم هست نگاه کنید.

استرس خیلی عجیبه، کاملا میمونی چرا خب

الان این مسیله که اونقدر مهم نیست پس چرا آشفته ای؟

ولی خب آشفته ای. همین.

--

احساس میکنم یه جایی از زندگیم نوشته نشده

و باید بنویسمش.

اما هنوز پیدا نمی کنم که بین این سطور، کجا نوشته نشده.

: )

شاید این بار فصل زندگی بهار باشد.

سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲، 20:44

یک ماه خورده ای از آخرین نوشته م گذشته و حالا چظورم؟

بهتر از قبلم. هنوز زمان میخوام برای گذر از همه اون روزها

ولی تونستم. نه کاملا ولی تونستم.

فکر میکنم تا حدودی شد که از اون همه سیاهی بیام بیرون

سفید نیستم، آبی نیستم ولی خاکستری م. خاکستری هم خوبه

همین که مشکی نیست خوبه.

---

عجیب ترین حس این روزهام اینه که گم شدم.

بیدار میشم حس میکنم گم شدم، میخوابم انگار گم شدم و قدم میزنم انگار گم شدم.

هیچ چیزی برام آشنا نیست، انگار توی رویایی ناآشنا وارد شدم و خودم غریبه ترین فرد این رویام.

حالا چطور این رویا رو به سمت آشنا شدن ببرم

آشناییتی که لبخند بزنم ؟

---

عجیبه شش ماه اتفاقات پشت سر هم حالا اینجور گم شدم

و در به در دنبال پیدا کردن خودمم.

برگشتم به طراحی به خوندن و حتی حرف زدن اما هنوز

این من نیستم. پیدا میشم مگه نه؟

----

هوا بهاریه و جدی دلم میخواد یکی دوستم داشته باشه.

عمیق و زیبا

دوست داشتن های زیبا کجایید؟

: )
© من نوشت