چرخش زندگی
زندگی رو میشه به چی شبیه کرد؟ غذای ناشناخته ای که هر بار جویدنش مزه ی متفاوتی میده؟ یه بار شیرین؟ تلخ؟ شور؟
صدای بارون میاد و هوا بهاریه. میشه غرق شد و حل شد توی این هوا.
یکم دلتنگم و سردرگم اما خوبم. انگار که اون آدم قبلی هیچ وقت وجود نداشته. هنوز در تلاشم، زمین میخورم بعضی جاها ولی وقتی خودمو میبینیم به نظرم میتونم به خودم افتخار کنم. زمستون سختی رو گذروندم ولی الان گذشتم ازش و خوب هم ازش گذشتم. توی اون زمستون سخت باید با چالش های سال اول کاری هم روبرو میبودم و میدونید الان که برمیگردم و نگاه میکنم به نظرم خوب از پسش بر اومدم. یادمه یه روز به خواهرم زنگ زدم و گفتم خیلی خسته م، سر کار رفتن الان از هر چیزی برام سخت تره. خواهرم گفت تو که تا الان خوب از پسش بر اومدی! و من داشتم فکر میکردم از پس چی براومدم؟
هنوز مطمین نیستم از پسش بر اومدم یا نه. شاید یک ماه دیگه بتونم دقیق جواب بدم.
دلم میخواد کلاس خط با نی برم. شاید همت کنم و این یکشنبه شروع کنم. نمیدونم دقیقا چطور شد که این چشمه ی هنر داره در من فعال میشه. ولی لذت بخشه و دوسش دارم. کاش فعال شه همین ظور فعال بمونه و نتیجه بده
حقیقتش اینه ولی هنوز پیدا نشدم. تکه خودمو وصل میکنم مثل یه پازل هزار تیکه شدم که هی یه تکه رو میذارم و هی اشتباه میشه یا پیدا کردن اون تکه کلی زمان ازم میگیره. اما تهش میتونه قشنگ باشه