من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

در ظرف ذهن

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴، 23:45

دو شبه که این ساعت توی خونه‌ی ما برقا میرن چرا که دخترخواهرم اومده خونمون و باید بخوابه. تنها راه خانوش کردن برق‌ها و خوابیدنش اینه که برقا رو خاموش کنن و بگن: عه برق رفت.

حالا توی تاریک و روشنی دراز کشیدم. دارم به همه چی فکر می‌کنم و سعی می‌کنم احساسات مختلفی که دارم رو دست بندازم و از این بی‌نظمی دربیارم.

اولین حسی که توی دستم میاد، دلتنگیه. دلتنگی حس عجیبیه. قصد ندارم در جهتش کاری انجام بدم. خلاف جهت قلبم شنا می‌کنم و یک گوشه مرتب میذارم بمونه.

و یراحی داره بلند بلند میخونه:

یک نسل دیگه رفت و برنگشت.

پس حس بعدی که دست میندازم و از آشوب ذهنم بیرون میارم، نگرانی و حسرته.

نگرانی برای آینده نامعلوم‌تر از همیشه و حسرت یک زندگی خوب! یا حسرت برای چشم‌هایی که یک ماه پیش بسته شدن، چشم‌هایی که. که؟ هیچ

پلی لیست یراحی رو گذاشتم. یراحی رو گاهی بیشتر از بقیه خواننده‌ها گوش میدم.

' دستتو محکم گرفتم توی خیابونی که نیست' دلتنگ کمی تکون میخوره. برمیگردونمش سرجاش!

دوباره نگاه می‌کنم به ظرف ذهنم، احساسات رو میتونم تشخیص بدم. وضعیت کمی تمیز‌تر شده.

غم‌انگیزی این روزها، ترس، اضطراب و امید در عین ناامیدی، همه در حال شلوغ‌کاری‌ن. حوصله ندارم دیگه مرتبشون کنم. بذار نامنظم بمونن.

این روزها همه چیز نامرتبه‌ و حالا ذهن منم یکی دیگه.

به حرف‌‌های ترامپ فکر میکنم، به "خواهیم دید چه می‌شود" به سرنوشتی که نمی‌تونم آرزویی کنم براش. قبل‌ترها همه چیز مشخص بود‌. حالا نه.

به دوستم فکر میکنم که چند روزیه ساکت‌تر از قبل شده. بابت اتفاقا اخیر خیلی بهم ریخته بود. فرصت دادم که تنها باشه و ذهنش رو آروم کنه. امروز میگفت بهترم و البته ابن هفته زیاد خوابیدم.

سعی کردم به این که خوابیدن زیاد و کم حرفی نشانه خوبی نیست فکر نکنم و بگم به استراحت تیاز داره. آخرین باری که کم‌حرف شدم و زیاد می‌خوابیدم رو کاملا یادمه ولی گاهی فرمول‌ها جواب یکسان نمیدن.

به امین هم فکر می‌کنم. به این که نمیخواد روزه بگیره و باید وانمود کنه روزه است. وانمود! چه مسخره.

" ردپای تو روی جاده نیست"

رد پای من چی؟ روی جاده ست؟ رد پای من میمونه؟

امروز به رنگ‌ها فکر کردم. به رنگ خودم. قبل‌تر فکر می‌کردم رنگم خنثی ست اما حالا فکر می‌کنم رنگم اگر آبی هم باشه آبیه آسمونیه. میتونم گاهی زندگی رو هر چند کوتاه و موقت به اطرافیانم یادآوری کنم. رنگم خنثی نیست، به رنگ لبخند ملایمه. ملایمیتی که با خودم هماهنگه.

ِهمین.

: )
© من نوشت