من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

فیل بزرگی در اتاق ذهن!

سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴، 13:20

زندگی‌ام تقریباً نظم مورد نظر را پیدا کرده‌است. می‌دانم صبح‌ها که بیدار می‌شوم باید چکار کنم، حتی می‌دانم ظهرها بهتر است چند ساعت بخوابم و قرص خوابم را چه ساعتی بخورم بهتر نتیجه میگیرم.

می‌بینید؟ همه چیز روی برنامه است. من هم خوبم. اگر بگردیم در سلول‌به سلولم، آخِر می‌بینیم که من خوبم.

دیشب دلتنگ بودم اما آدم می‌تواند خوب باشد و همچنان دلتنگ هم باشد، مگر نه؟

دلتنگ بودم و مانده بودم به چه چیزی چنگ بزنم.

راستش دیگر حتی مایل نیستم پیام بدهم. دیگر میل ندارم به ارتباط دوباره و این برایم عجیب است. فکر می‌کردم همیشه می‌توانم به او پیام بدهم و دلم بخواهد صحبت کنیم.

حالا که دور شده‌ایم دیگر مایل نیستم پیام بدهم. میل به ارتباط گویا زمانی وجود داشت که نزدیک بودیم.

مگر ممکن است آدم به انسانی در پیاده رو بگوید: بایستید، می‌خواهم صحبت کنم؟ ارتباط ما حالا این گونه‌است! غریبه شبیه رهگذرانی ناشناس در خیابان.

باز دلتنگی را قورت داده‌ام و این جا هستم

میخواهم کلمات را کنار هم بنشانم و بنویسم. ردیفشان کنم بگویم چه احساسی دارم.

شنا را بسیار دوست دارم، بسیار. تکیه گاه این روزهایم شنا است.

درون آب می‌روم، شنا می‌کنم و زندگی را فراموش‌ می‌کنم. درون آب بودن بسیار عجیب است. ذهن‌ات را انگار در آب شست و شو می‌دهی و همه چیز را بیرون استخر می‌گذاری و وارد آب می‌شوی.

این ماه تولدم است و می‌خواستم برای خودم واترجت بخرم. طبق حساب و کتابم باید این ماه معوقه به من میدادند و متاسفانه نه تنها معوقه ندادند بلکه کمتر هم حقوق را واریز کردند و من ماندم و کادوی از دست رفته.

یکی دو کتاب دارم که نمی‌خواهمشان، شاید بفروشم و برای خودم واترجت را بخرم. دلم می‌خواهد هزینه واترجت را از جدای حقوقم بدهم. دل خواستن عجیبی است نه؟

آه راستی دیشب بود یا امروز صبح؟ یادم نمی‌آید دقیق. کنار پدرم بودم و گفتم عزیزم من امسال کاملا دستم در جیبت خواهد بود. باید امسال مرا به سرپرستی بگیری.

پدرم مثل همیشه گفت: مشکلی نیست. هر کاری میخواهی بکن و دستت را در جیبم بگذار.

حالا بعید می‌دانم دستم را در جیب‌اش بگذارم و احتمالاً بتوانم یکسال را بگذرانم اما دانستن‌اش حس خوبی است.

جدای همه این‌ها که گفتم، چیزی روی قلبم سنگینی می‌کند‌. چیزی که دوست ندارم از آن حرف بزنم. دوست ندارم بگویم‌اش و مانده‌ام‌ چطور سنگینی‌اش را کم کنم.

غمگینم می‌کند و هر بار یادم می‌افتد احساس می‌کنم خاری کوچک در قلبم فرو رفته است. خاری کوچک که نه آن را می‌شود دید و نه می‌شود آن را در آورد.

چرا گاهی بعضی مسائل این قدر بزرگ به چشم می‌آیند؟ این مسئله هم شبیه فیلی بزرگ شده است که در اتاق کوچک ذهنم خودش را جای داده است. می‌دانم جای‌اش این جا نیست، می‌دانم باید بیرون‌اش کنم، می‌دانم، می‌دانم و می‌دانم اما نمی‌شود.

پ.ن؛ در نهایت نوسانات روحی‌ام پریود شدم. تعادل روحی‌ام که بهم میخورد به سادگی می‌توانم حدس بزنم فرو ریختن دیواره ناعزیز یا شاید روزی عزیز، نزدیک است.

همین

: )

حالت غیرواقعی روحی

یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۴، 14:43

فکر میکنم پی‌ام‌اس باشم‌.

این حس یکهویی که فکر می‌کنم دوست نداشتنی ترینم همیشه زیر سر ریختن دیواره رحمم است.

الان هم به شدن بهم ریخته‌ام. از صب بیدار شدم درس خواندم و اکنون خواستم چند دقیقه بخوابم که یکهو تمام حس‌های بد عالم ریخت در دلم.

فکر می‌کنم دوست نداشتنی‌ام. یا حتی بقیه با نبودنم از دستم راحت شده‌اند. هیچ دلیلی برای این حس‌ها ندارم.

فقط ناراحتم، لب‌هایم آویزان است و چند لحظه مانده تا مثل کارتون‌های ژاپنی که از چشم‌هایشان آبشار بیرون میزد، گریه کنم.

چرا دوست داشتنی نبودم؟ : ((

اه

: )

قحطی زده اعظم

جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴، 9:50

چند روزه مادربزرگم خونه‌ی ماست.

پریشب من ساعت یازده رفتم بخوابم و دوازده دیدم از گشنگی نمی‌تونم بخوابم، رفتم پایین. همه خواب بودن جز مادربزرگم.

قابلمه آبگوشت رو از سر گاز آوردم پایین. نون اوردم و مثل قحطی زدگان هی داشتم میخوردم.

مادربزرگمم روبروم بود ولی هیچی نمیگفت با تعجب نگاه میکرد‌.

فرداش مامانم داشت کتلت. درست میکرد. من باید زودتر میخوردم، مادربزرگم به مامانم گفت بیشتر درست کن، دخترت از قحطی اومده انگار = ))))

گفتم خداییش مادربزرگ دیشب دیدی چطور افتاده بودم روی قابلمه آبگوشت؟ : )))

گفت اره.

بعد کتلت اومد من شروع کردم خوردن، هی گوجه خیارم میخوردم.

مادربزرگم گفت: کجاست اون سوسن که ناز میکرد برای غذا خوردن. من اینو نمیخورم اونو نمیخورم. یک کتلت میخورد؟ الان انگار از توی بیابون بی‌غذا اومدی.

من خیلی کم خوراک بودم، خیلی. بعد یکهو این دارو اشتهام رو باز کرده و همه همههههه میان خونمون شاخ درمیارن. چون همه.ش در حال غذا خوردنم.

البته حواسم هست آشغال نخورم ولی خب می‌بینن هی راه میرم دارم یه چیزی میخورم تعجب میکنن. ۲۶ سال من هیچی نمیخوردم. هیچی که میگم رسماً هیچی. مثلا میشد از صب تا شب فقط یه وعده ناهار میخوردم و چند اجیل.

+ البته رفتم دکتر، گفتم دکتر تمومش کن این بازی رو. وزن اضافه کردم میترسم چاق‌تر بشم.

گفت اکیه. خداییش وزن نیاز داشتی!

گفتم اره. الانم میتونم چاق‌تر بشم‌ ولی نرمالم و بسه. کنترل بشه بهتره.

اونم اوکی رو داد. البته شنا هم میرم که چربی خالص نشم.

:)))) اینجوره دنیا

: )

سه‌شنبه‌ای که گذشت

جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴، 8:39

وقتی رفته‌بودم محل کارم را مشخص کنم، دوست دانشگاهم ( که سفرهای اخیر را با او بودم) نیز همراهم بود. دوست‌های صمیمی تقریباً محسوب می‌شویم.

توی ماشین به او گفتم سه‌شنبه فلان جا کار دارم، اگر کاری داری با هم برویم. در کمال تعجب گفتم بله کار دارم و باید یک نامه بگیرم.

بلیط گرفتم و با هم به شهر مورد نظر رفتیم. بلیط قطار ساعت ۵ بود و ما همچون انسان‌هایی که کتک خورده‌اند بیدار شدیم و در ایستگاه حضور پیدا کردیم.

دو ساعت را حرف زدیم. از پسرخاله‌اش پرسید که آیا هنوز هست یا نه؟ ( پسرخاله‌اش را قبلتر معرفی کرده‌ام، آقای م‌.ح که در درس‌ها کمک می‌کند)

گفت: اره که هنوز هست ولی رابطه را کنترل کرده‌ام و باشخصیتیم: )))

خندید. گفت راستی به ما دلیل این که نیم سال دوم را میخواهد برای دانشگاه انتخاب کند، نگفت.

لبخند بدجنسانه‌ای زدم و گفتم ولی به من گفت : ))) واقعا هم گفته بود به من ولی چون برایم مهم نبود گوش ندادم.

حقیقت همین است که من حسی به م.ح ندارم و رابطه کاملا تحصیلی کاری است و حتی ذره‌ای نگران تغییر مسیرم نیستم.

بعد از دوساعت رسیدیم و دوستم به اداره کل رفت تا نامه‌اش را بگیرد‌. من دم در نشستم و با خودم گفتم کارش زود تمام می‌شود!

اما این گونه نبود.

در این گرمای تابستان داشتم بخار می‌شدم. مردی که رستوران داشت، رستوران را برایم باز کرد و گفت بیا زیر کولر بشین.

اول فکر کردم بدبین نباشم و وارد شدم. اما خب کمی بعد رستوران دار شروع کرد از مال و اموالش گفتن و این که مجرد است.

من هم موبایلم را برداشتم و وانمود کردم دوستم تماس گرفته و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

رفتم نشستم دم در توی گرما. یادم آمد مانتوی بلندی همراهم است. روی آن بلوزی که پوشیده بودم، مانتو را پوشیدم و با شلوار گشاد اصلا همخوانی نداشت. شبیه پاکستانی‌های مهاجر شده‌بودم.

به هر حال وارد اداره شدم، بماند که اداره هم جهنم بود اما بیرون جهنم پلاس بود.

کارمان که تمام شد به سمت دکتر من رفتیم. دکتر هنوز نیامده بود. خب ما خیلی زود رفته بودیم.

کمی قدم زدیم و دیدیم داریم بوی سگ مرده میگیریم. به دوستم گفتم بیا برویم بانکی پیدا کنیم و بنشینیم.

رفتیم داخل یک بانک خنک نشستیم و آخرهایش تمام کارمندا مشکوک به ما دو تا نگاه می‌کردند. یکی از کارمندها بلند پرسید: خانم‌ها کار خاصی دارید؟

گفتیم نه.

و همچنان نشسته بودیم. قیافه‌هامان وا رفته بود. دقیقا نمایانگر کسانی بود که ۴ صبح بیدار شده اند.

دکتر آمد کارمان را کردیم و پیاده بازارگردی کردیم. قرار بود ظهر به خانه خواهرم برویم، پس دوستم تصمیم داشت برای خواهر و دختر خواهرم چیزی بخرد.

همین موقع بود که خواهرم عکس بسته پستی‌ای را فرستاد و گفت چه خریده‌ای؟

پیراهن خریده‌بودم و چون خواهرم بوتیک لباس دارد نسبت به خرید اینترنتی لباس حساس است. من هم به اون نگفته بودم و از شانس آقای پستچی مهربان بسته را به خواهرم داد. آخر به خودم گفتم اگر اندازه‌ام هم نبود یا خوب نبود به او نمی‌گویم: ))) خواهرم کمی سرزنشگر است.

چیزی که متوجه شد‌ه‌ام این است دوستم ناخواسته از من الگو میگیرد، در لباس پوشیدن.

پارسال که شیراز رفته بودیم من یک مانتوی بلند داشتم و یک کفش نیوبالانس. همانجا دوستم رفت رنگ دیگر مانتویم را و همان کفش نیوبالانس را خرید.

این بار هم که عکس پیراهن را نشانش دادم، رفت و پیراهنی خرید.

به نظرم خوب است. من خودم دوست دارم که لباس‌های مختلفی را امتحان کنم. دامن میخرم، پیراهن و حتی لباس‌های لختکی : ))

دوستم هم همراهم می‌شود.

بعد از گز کردن طولانی بازار و خرید کردن که فاکتورش میگیرم که مطلب طویل تر نشود، به سمت خانه خواهرم رفتیم و او برایمان ناهار درست کرده بود. من دوست نداشتم ناهار را خانه خواهرم بخورم. حس می‌کنم مزاحم شده‌ایم. آخر ما کار داریم چرا او باید به زحمت بیفتد؟

اما خواهرم از شب تدارک دیده بود و گفت حرف بیخود نزنم.

ناهار کامل و خوشمزه‌ای بود. شوهر خواهرم هم بود و او هم خوب بود. البته هیچ وقت رفتار بدی ندارد ولی من چون حس اضافه بودن داشتم با خودم گفتم نکند دوست نداشته باشد و بغ کرده بنشیند؟

که خیر. واقعا در شعور شوهرخواهرمم هم نیست.

ظهر که رفتیم بخوابیم، دوستم زودتر بیهوش شد. پسرخاله‌اش داشت به من نکاتی را میگفت، عکس دوستم را زیر پتو برایش فرستادم و نوشتم: دختر خاله‌ات = ))))

او هم جا خورد. فکر نمی‌کرد با دخترخاله‌اش ابن قدر صمیمی باشم که او بیاید خانه خواهرم بخوابد.

من هم خوابیدم و ساعت ۴و۳۰ نوبت دکتر داشتم. ساعت که زنگ خورد، خاموشش کردم و به زمین و زمان لعنت فرستادم. خیلی خسته بودم. اخر کدام انسان عاقلی از ۴ صبح بیدار می‌شود و در ادامه.اش هم کل بازار را می‌گردد؟ حدود ۶ کیلومتر راه رفته بودیم.

ساعت پنج دوستم را بیدار کردم و با ناامیدی به همدیگر نگاه کردیم که باید بلند می‌شدیم. به هر سختی بود بلند شدیم.

دیر هم به دکتر رسیدیم. ۵ و ربع شاید رسیدیم و مطب شلوغ بود. ساعت ۶ هم بلیط برگشت داشتیم. دلمان میخواست به کافی شاپ هم برویم.

به دوستم گفتم نگران نباش خودم حلش میکنم.

رفتم با منشی صحبت کردم که زودتر ما را رد کند. اول گفت ننی‌شود و شلوغ است و فلان.

گفتم که من اکنون یک سال است، اینجا می‌آیم و هیچ وقت نگفته‌ام زود ردم کنید. این بار عجله دارم.

گفت راست می‌گویی. هیچ وقت نگفته‌ای. ردت میکنم زودتر.

گفتم ما می‌رویم و نیم ساعت دیگر برمیگردیم.

دوستم را بلند کردم و با گام‌های بلند ۴ خیابان را طی کردیم به کافی شاپ موردنظر رسیدیم. سفارش دادیم، عکس گرفتیم و ۶ و ۱۰ دقیقه از کافی شاپ زدیم بیرون.

با قیافه گربه شرک وارد مطب شدم. به منشی گفتم بروم داخل ویزیت شوم؟ گفت این که بیرون آمد تو برو.

خدا هم شاهد است فقط رفتم دز داروهایم را درست کردم و در کمتر از ۵،دقیقه برگشتم. به دوستم گفتم وارد اتاق که شدم تو اسنپ بگیر که بدویم و برسیم به قطار

در نهایت تعجب ۶و۴۵ دقیقه به ایستگاه قطار رسیدیم و کارهایمان هم انجام شد.

میدانید چرا؟ چون که اضطراب نداشتم. نگران نبودم و با آرامش کارهایم را کردم. اگر قبلا بود از اضطراب میمردم و میگفتم من نمیرسم. دیر کردم. چرا دیر بلند شدم و ...

الان یادگرفته‌ام کارهایم را آرام انجام دهم.

در قطار هم دو ساعت تمام با دوستم صحبت کردیم. او متاهل است. عقد کرده است. از ازدواج پرسیدم و راستش دوباره ترسیدم. چقدر ازدواج عجیب است.

خیلی طولانی شد اما حس خوبم زیاد بود به آن روز و میخواستم ثبت‌اش کنم.

پ.ن: هر بار این جا می‌نویسم به نبود ح دارم عادت می‌کنم. همان شب دلتنگ می‌شوم. چه دنیایی است. بابا ما که با هم دشمنی نداریم چرا تا می‌گویم دارم عادت میکنم مخالفش را نشانم میدهی؟

البته دلتنگ می‌شوم اما کار خاصی نمی‌کنم.

دیشب قبل از خواب دلم ر ا به دقت بررسی کردم و دیدم قلبم سوخته است، از حرف‌هایش‌.

چند جمله دوست نداشتی داشت که هر بار یادم می‌آید شبیه این می‌شود که کسی با سیخ داخل همان جمله را روی قلبم حک می‌کنند.

همان درد باعث می‌شود دور بمانم و یادآوری کنم به خودم که خیر عزیزم.

همین.

: )

نظم و ترتیبی برای ذهن

پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴، 20:54

خب اومدم بنویسم، خیلی دنبال پایان بندی و شروع نیستم. هر چیزی که توی ذهنم میاد رو میخوام بنویسم.

اول این که امروز کنکور زبان دادم. فکر نمیکنم خوب داده باشم و طبق چیزی که صحیح کردمم جالب نبوده اما تنها نکته خوب ماجرا این بود دیدم که میشه یک امتحان رو راحت داد و نگران نتیجه نبود.

بدون استرس نتیجه و این که وای کی کنکورم شروع میشه وای نکنه نرسم و وای نکنه سخت باشه، یک امتحان رو دادم.

اولین امتحان زندگی‌م به این سبک بود.

اگر اصرار حسن نبود اصلا نمیرفتم کنکور بدم. این قدر گفت و گفت که با خودم گفتم چیزی ازم کم نمیشه و تجربه‌ی جدیدیه بذار برم بدمش.

یه چیز جالب از خودم فهمیدم و چندین بار داره تکرار میشه اینه که اگر بیرون باشم و با خودم پول یا خوراکی و چیز قابل اهدا داشته باشم حتماً کمک میکنم.

امروز توی جلسه یک بسکوییت دادن، من توی جیبم گذاشته بودم و برگشتن دیدم یک آقای معتاد کارتون خوابی نشسته، از کنارش که رد شدم بسکویست رو گرفتم سمتش‌. اصلا هم فکر نکرده بودم که این کار رو انجام بدم. در لحظه به جیبم نگاه میکنم و یه چیزی که. بشه رو میدم: ))) بارها پیش اومده حتی پول توی جیبم بوده و سریع سرانگشتی حساب کردم که نیاز دارم یا نه و اهدا کردم.

کلا انگار سبک میشم و راحت تر راه رو ادامه میدم. وقتی چیزی همراهمه انگار سنگینم.

داستان بعدی

کلاس شنا رو خیلی دوست دارم. خوب دارم پیش میرم، برخلاف پارسال که با ترس و لرز بود امسال خیلی خوب و عالی‌م.

جوری که مربی از من میخواد اول حرکات رو برای بقیه انجام بدم و یا کمک کنم به بقیه.

من هم آدم کمالگرام و این ویژگی‌ بچه زرنگ بودنم داشت ارضا میشد که در یک حرکت ناگهانی به مربی گفتم از بقیه کمک بگیره.

یکی دو نفر از بچه‌ها هم حس کردم دارن توی فاز رقابت با من میرن.

اخه عزیزان من، یه کلاس شنا ست و اومدیم آب بازی کنیم چرا سختش میکنید؟

خلاصه از کمالگرایی انصراف دادم و بچه زرنگ بودن را واگذار کردم.

( بعید میدونم مربی گوش کنه، به هر حال من خودم معلمم و میدونم شاگردای خوب چقدر کار معلم رو راحت میکنن و خب من کمک دست محسوب میشم اما نه)

از آقای ح چیزی نمی‌گم. چیزی دیگه باقی نمونده. بیشتر شبیه یک خاطره دور و زیبا شده. یک خاطره تمام شده.

مطلب بعدی

اها، وای من بالاخره چاق شدم. باورم نمیشه اما چاق شدم و خیلی راضی‌ام.

یک پیراهن اینترنتی سفارش دادم به قدر قشنگ روی تنم می‌شینه که الله اکبر. هم خوشکله و هم بهم میاد.

از بالا بندیه وگرنه همینجا عکسشو میذارم. بماند که کم کم خودم دارم برای همه عکس و فیلم رو میفرستم و ذوق زدگی‌م رو نشون میدم.

دلم میخواد پریروز که با دوستم بیرون بودیم رو هم کانل تعریف کنم

اخر شب دوباره میام.

: )

صبح زود چه بنویسیم!

سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴، 7:58

با دوستم به اداره کل آمده‌ام، مانتوی من کوتاه است و دم در منتظرش نشسته‌ام. چند دقیقه پیش رستوران کنار اداره کل، رستوران را باز کرد و آب معدنی آورد گفت بیا داخل رستوران بنشین، هوا گرم است.

حقیقتاً هوا آن قدر گرم بود که رفتم داخل رستوران نشستم. چند دقیقه بعد حس کردم بهتر است توی رستوران نباشم.

مرد حرف میزد و از زمین و زمان میگفت.

گوشی را برداشتم و وانمود کردم دوستم دم در منتظرم است و رفتم. من به هیچ صحبت بدون آشنایی حس خوب ندارم.

عاقلانه‌ترین کار را کردم.

حالا آمده‌ام روی دیوار کوتاه اداره کل نشسته‌ام و منتظر دوستم هستم. شاید بگویید بهتر است برویی داخل اداره. خیر.

من آدم خوش‌شانسی در این زمینه‌ها نیستم و می‌دانم ممکن است با رئیس اداره خودمان روبرو شوم. ترجیح میدم هوای گرم بخورم.

با دوستم تا شب بیرون و در حال خوش گذرانی خواهیم بود.

گذران ثانیه‌ها با دوست حس خوبی است.

و البته این روزها حالم بهتر است.

به کارهایم می‌رسم‌. زمان در اختیار من است. گه‌گاهی فکر‌های ناخوشایند می‌آیند ولی خب می‌روند. دیگر اجازه نمی‌دهم افکار بدشگون در ذهنم خانه بگزینند.

امیدوارم زندگی خوب پیش برود.

: )

از هر دری سخنی!

یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴، 23:53

بالاخره توانستم ساعت ۷ صبح بدون دردسر بیدار شوم.

گویا کیفیت افتضاح خواب شبم باعث می‌شد من صبح‌ها نتوانم بیدار شوم اما امروز ۷ صبح راحت بیدار شدم.

درس خواندم، وقت تلفی داشتم اما راضی بودم. حالا فکر می‌کنم نزدیکم به خودم.

می‌خواهم ما بین جملاتم یک اعتراف کنم. من تصمیم داشتم امسال را سرکار نروم و بسیار مصمم هم بودم ولی وقتی یاد زنگ‌های خوبی که با بچه‌ها داشتم، می‌افتم سست می‌شوم.

هنوز می‌دانم که بهترین تصمیم برای من گرفتن مرخصی است. این ته دلی‌ها گذری هستند.

دعا کنیم بتوانم مرخصی را بگیرم.

خب بگردیم. مدرسه‌ای که امسال گرفتم با دوست صمیمی دوران دانشگاهم که با هم مسافرت هم میرویم، همکار هستم. از این که او هست ته دلم گرم است اما خب مرخصی.

یک پیراهن زیبا سفارش داده ام و امیدوارم که همانطور زیبا به دستم برسد. دوستش دارم و حس می‌کنم با آن بیشتر خودم هستم.

پراکنده نوشتم، بسیار خسته‌ام و دلم می‌خواست بنویسم.

راستی دوستانم می‌گویند عاقلانه و خوب با مووان برخورد کردی.

نمیدانم مگر راه دیگری هم بود؟

انتظار داشتند من کمی بیشتر در مووان غرق شوم ولی راستش از وقتی که به این نتیجه رسیدم، خواستن وقتی دو طرفه نباشد به هیچ دردی نمی‌خورد قید همه چیز را زدم.

نمی‌گویم او نخواست که این حرف بی‌انصافی است. اما خواستن هم اسمش نبود! من هم آنقدر ارزش دارم که اصرار به چیز بدیهی نکنم.

دوستش داشتم و حالا نمی‌دانم فعل می‌تواند ( دارم ) باشد یا تغییر کرده است به ( داشتم).

درس هم که می‌خوانم وقت نمیکنم در خاطرات فرو بروم. دریچه خاطرات را بسته‌ام و زمزمه می‌کنم:

خواستن دو طرفه! خواستن! تلاش برای خواستن!

زندگی همین است. بپذیریم و بپذیریم.

: )

ثانیه‌ای قبل از غرق شدن دوباره!

جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴، 12:3

دیروز فهمیدم دوباره دارم خودم را غرق می‌کنم. غرق کردن من این گونه است که می‌نشینم و از خودم ایراد‌های بنی اسرائیلی میگیرم.

پارسال هم این کار را با خودم کردم و یکهو دیدم ای وای من غرق شده‌ام و با جنازه‌ طرف هستم. کلی طول کشید تا این جنازه را احیا کردم.

امسال نباید بگذارم غرق شوم. چرا آدمی غرق شود؟ مگر ما چقدر زندگی می‌کنیم که هر سال من سرگرم احیا کردن شوم؟

حالا خوب هستم. کلاس شنا می‌روم و جلسه اول من بود و جلسه دوم هم‌کلاسی‌هایم. مربی تصمیم داشت چند نفری را به قسمت عنیق ببرد. آن‌ها را که برد، من هم جلو رفتم و گفتم: می‌شود من هم بیایم؟

این سوال را من پرسیدم!

من که پارسال حتی از شنا در قسمت عادی هم میترسیدم. حالا در جلسه اول داوطلب رفتم به قسمت عمیق و نترسیدم. خودم تعجب کردم. انگار که نه همان آدم پارسال بوده‌ام.

وسط شنا در قسمت عمیق، یکهو حس کردم دارم حرکت را اشتباه انجام می‌دهم و قرار است غرق شوم. در چشمان مربی‌ام زل زدم و گفتم: من دارم غرق می‌شوممم

مربی در حالی که سعی می‌کرد نخندد گفت: آدمی که دارد غرق می‌شود، این گونه با آرامش در چشمان مربی‌اش نگاه می‌کند؟ تازه تو روی آب هستی!

من به خودم نگاه کردم و دیدم راست می‌گوید. من که قلوپ قلوپ آب نمیخورم پس غرق نشده‌ام.

غرق؟ واژه پرتکرار این متن شده است.

آب را بسیار دوست دارم. هر بار کلاس شنا رفتن شبیه انجام غسل تعمید است. می‌رویی در آب شنا می‌کنی و تمیز و با احساس خوب به زندگی برمیگردی.

میخواستم از خیلی چیزها بگویم. باید کمی فکر کنم.

درس خواندنم هنوز روتین‌اش را پیدا نکرده است. شب‌ها خوب نمی‌خوابم و ساعت چهار صبح بیدار می‌شوم و همانند جغد به در و دیوار خانه زل می‌زنم و کمی بعد دوباره به خواب می‌روم. همین بیدار شدن و نداشتن خواب عمیق در طول روز بسیار خسته‌ و فرسوده‌ام می‌کرد.

می‌دانم بیدار شدن ساعت ۴ یعنی اضطراب فراوان و من هم اکنون کوهی از اضطراب هستم. باید خودم را مدیریت کنم و مهم‌تر از همه خودم را دوست داشته باشم.

اگر از نبود آقای ح بپرسید، می‌گوییم که: نمی‌دانم چه بگویم. دارم سعی می‌کنم نبودنش را بپذیرم و تا حدودی موفق بوده‌ام.

نمیدانم موفق فعل مناسبی است یا نه، آن هم زمانی که دلت گیر کرده است. دلم هم آزاد می‌شود.

دیروز خسته بودم و چشم‌هایم را که بستم دلم خواست سر بر شانه کسی بگذارم. اول پررنگ آقای ح در ذهنم آمد.

آخر در ویدیومسیج‌ها و عکس‌های دیدار، هر چه داریم من سرم را روی شانه‌لش گذاشتم. ناخودآگاه این کار را کرده‌بودم.

من، خب، راستش سرم را شانه انسان‌های نزدیک زندگی‌ام زیاد می‌گذارم. آدم تماس فیزیکی هستم و حتی گاهی دلم می‌خواهد کنار اعضای خانواده دراز بکشم، نزدیکشان، بودنشان را حس کنم.

بگذریم؛ دیروز که دلم خواست سر بر شانه کسی بگذارم، اول او به یادم آمد بعد که گذشت دیدم نه. آن قدر دلگیر هستم که نخواهم نزدیک‌اش باشم.

پس سرم را روی شانه کسی دیگر گذاشتم.

بیشتر نمی‌گویم اما خواهم آمد و نوشت.

: )

ذره‌بین را از روی خود بردار

یکشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۴، 14:42

امروز به این نتیجه رسیدم که تنها راه نجات من این است که ذره‌بین را از روی خودم و احساساتم بردارم.

من همیشه عاشق تحلیل احساساتم بوده‌ام ولی اکنون دارم به خودم ضرر میزنم و با غرض احساساتم را می‌بینم.

درس خواندن را شروع کرده‌ام و دروغ نگویم این که پسرخاله دوستم بالای سرم است بسیار خوب است. هم خجالت می‌کشم و هم نمی‌خواهم کم بیاورم.

بیشتر اینجور هستم که او توانسته است و تو هم می‌توانی! نشان بده که می‌توانی. خلاصه فعلاً راضی هستم.

درس خواندن را دوست دارم. از این که هر لحظه چیز جدیدی یادمیگیرم لذت میبرم.

مثلا امروز یادگرفتم با تست‌هایی که غلط میزنم چکار کنم. واقعا عالی است. فکر کن حالا میتوانی مطالب بیشتری را درست بزنی.

دلم کمی کتاب خواندن می‌خواند اما اکثر کتاب‌ها یک قسمت ،هر چند کوچک، عشق هم دارند و من اکنون از دوست داشتن و عشق بیزارم.

می‌خواهم با خودم مهربان باشم و خودم را فقط دوست داشته باشم. تلاش کنم و تلاشم را ببینم.

یک کار اداری دارم که بسیارررر نیاز دارم درست شود. خیلی از تصمیمات آینده من به این که این کارم راه بیفتد بستگی دارد.

یکی قول داد کارم را راه بیندازد. راستش دفعه اولی است که کسی به من همچین قولی میدهد. من از او درخواست نکردم و خود او پیشنهاد داد که برایت این کار را ردیف می‌کنم.

حالا نمیدانم چه رفتاری باید داشته باشم. می‌خواهم مطمئن شوم سر حرفش است. نمیدانم حالش را بپرسم‌یا چه!

[ رفتم حالش را پرسیدم. فقط هم حالش را پرسیدم. خیلی یواشکی که سلام من اینجا هستم و یادت باشد : ))) ]

دیگر این که

حالا از خودم راضی‌ترم. میخواهم خودم را ببینم. خودم را به خودم یادآوری کنم و بدانم من همانم که هستم. برای خودم ارزش قائل شوم و ارزشمند بودنم را بارها و بارها به خودم یادآوری کنم.

امروز از کنار کتابخانه‌ام که رد میشدم، کتاب رنج‌های ورتر جوان را دیدم که از قفسه بیرون افتاده است. بلندش کردم و بدون این که وسوسه شوم در قفسه جایش دادم.

من خودم اکنون رنج‌های سوسن جوان هستم، چه نیازی به ورتر دارم؟

البته دور از جانم. ورتر خدایی کمی خل وضع بود. من کمی هنوز عقل دارم.

در نهایت:

دوست داشتن را حس می‌کنم وای اینبار برای خودم.

+ بعدا نوشت:

یکهو یادم آمد از نقش دوست‌هایم در این روزها نگفته‌ام یا کم گفته‌ام.

یکی از دوستانم را وقتی وسوسه می‌شوم به آقای ح پیام بدهم دارم که عالی است.

روند ما این جور است. همان لحظه که وسوسه هستم به اون پیام میدهم که: بروم به آقای ح پیام بدهم؟

او هم دلایلی که نباید پیام بدهم را یادآوری میکند و من می‌نشینم سرجایم.

حدود دو هفته تماماً اینجور بود.

_ من دارم میرم پیام بدهم به آقای ح

_ میخواهم فلان چیز را به آقای ح بگویم

_ اگر پیام بدهم چه می‌شود؟

_ نمی‌شود پیام بدهم؟

و او هر بار میگفت: نه. هر بار دلیلی قانع کننده برایم می‌آورد و من هم در آن لحظه به همات دلایل برای پیام ندادن نیاز داشتم. خیلی ممنونم از او.

+ یکی دیگر از دوستانم هم به من کمک میکند روند را عاقلانه‌تر ببینم. هر گاه میزنم به سیم آخر و کل داستان را عوض می‌کنم مرا از برق می‌کشد بیرون. ح عزیز ممنونم: )))

روند مووان هم چقدر داستان دارد.

: )

نوشت‌های نیمه شب

شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴، 0:35

نوشته‌های هذیان گونه نیمه شب را دوست دارم. ورژن بی‌حجاب مرا به نمایش میگذارد.

امشب بین دو دخترخاله و یک خاله‌م بحث شد. من وسط بحث رفتم مسواکم را آوردم و دیدم عه بحث است.نشستم با مسواکم وسط جمع و دعوا را دنبال می‌کردم و اصلا مشارکتی نداشتم.

راستش حق با دخترخاله‌هایم بود و خاله‌ام چرت میگفت. اما نباید با خاله‌ام بحث می‌کردند چرا که میخ آهنی نرود در سنگ.

اخر سری خواهرم به من که با آرامش در میان بحث مسواک به دست بودم نگاهی انداخت و گفت: تاثیر قرص! الله اکبر : )))

به هر حال من آرام هستم.

امشب کمی غمگین هستم. مووان کردن سینوسی است و یک روز می‌پذیری و یک روز نمی‌پذیری.

امروز دلم نمی‌خواست قبول کنم که دور شده‌ایم و بپذیرم که دیگر قرار نیست صحبت کنیم و نزدیک باشیم.

به تاریخ آخرین پیام نگاه کردم، حدود دو هفته از آن گذشته است. دو هفته. دلم می‌خواست حالم را دوباره بپرسد، هر چند که خودم گفتم دیگر پیام ندهد. ( و حقیقتا ممنونم که پیام نمیدهد!)

دوست داشتن دنیای گیج کننده‌ای دارد. من هم گیج کننده‌ام.

من تنها چیزی که فهمیدم این است که از طرف من چیزی کم نبوده‌ است و لمس کردم هر چیزی که دلم می‌خواهد را. پس حسرتی ندارم.

فردا رسماً شروع می‌کنم به درس خواندن و احتمالا تمام روزم را دیگر درس خواهم خواند.

از درس نمی‌خواهم بگویم فقط دلم می‌خواهد بگویم:

بی‌انصاف. خیلی بی‌انصافی و بی‌انصاف‌.

بی‌انصاف و چی؟ بی‌انصاف و ناراحت کننده.

خوابم می‌آید، شب بخیر.

: )

آخر شبی

جمعه سیزدهم تیر ۱۴۰۴، 1:14

نمیدانم چه قرار است بنویسم. میخواهم فقط بنویسم.

نبودن که عادی نمی‌شود فقط من دارم وانمود کردن را یادمیگیرم.

دلم هم بیشتر می‌شکند و ظهر با خودم فکر کردم، چرا پیام نمیدهم؟

دیدم مهم‌ترین دلیل من این است که دوست ندارم مرا باری روی دوش‌هایش ببیند‌. من بار نیستم. من بار اضافی نیستم.

از این که گاهی در روزهای شلوغش میفهمیدم و یا حس میکردم مرا به جای آن تقسیم کننده بار روزهایش ببیند، باری روی بارهایش میبیند غصه‌ام میشد.

با دوستانم که صحبت می‌کنم میگویند چقدر عاقل!

من عاقل نیستم. دیوانه‌ام. اما در دیوانگی هم مرزی است که نمیگذارد زنجیر پاره کنی.

چقدر سخت است تکرار این کلمات. تکرار می‌کنم تا سست نشوم، تا نروم جلو.

قلب شکسته‌ام را مرهم نمی‌گذارم و باید قبول کنم زندگی همین است و چه خوب و یا چه بد من همین هستم. همین که در این رابطه جای نگرفت.

چقدر دلم می‌خواهد بغلم کنند و نازم کنند. حس می‌کنم این مدت بیشتر از اندازه نقش عاقل‌ها را داشتم.

نقش دختری که عاقلانه عقب می‌کشد، عاقلانه قلبش را پس میگیرد، عاقلانه غمش را می‌پذیرد و عاقلانه پیام نمی‌دهد.

چرا آخر؟

زندگی را زندگی کردن سهل ممتنع است.

خوابم می‌آید. خسته‌ام و دلم می‌خواهد مدت‌ها کسی کاری به کارم نداشته باشد.

: )

پازل‌ها را بچینیم

چهارشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۴، 15:43

این روزها کمی سردرگم هستم. می‌دانم از آینده‌ام‌ چه می‌خواهم و یا حتی بهتر از آن، چه انتظاری از خودم دارم ولی دست دست می‌کنم.

دلم می‌خواهد یکی بالای سرم بنشیند و بگوید خب، بشین و این کار را انجام بده! من آدم زور شنیدن نیستم ولی راهنمایی‌ام که کنند به بهترین شکل کارم را انجام می‌دهم.

جدای آن، یکی از کارهای اداری‌ام درست شده است. همان کار را برای آقای ح هم تنظیم کردم که انجام بدهد. مدارک را آماده کردم و گفتم هر وقت زمانش بود این مدارک را بفرست‌.

حالا من نتیجه را با همان مدارک گرفته‌ام و دلم می‌خواست به او خبر بدهم که نتیجه داد. پس لطفاً تو هم مدارک را به همان ترتیب که گفته‌ام بگذار. اما نگفتم. دلم نمیخواهد رفتاری ببینم که دلم بیشتر بشکند.

دوست دارم هر چه تجربه کردم را در قابی نگه‌دارم و نگذارم کسی به آن دست بزند.

میترسم. من آدم شجاعی نیستم و میترسم که ناگهان با گفته‌ای روبرو شوم که دلم بشکند. من از شکستن دلم هراس دارم.

به دوستم گفتم برای آقای ح مدارک را آماده کرده‌ام.

گفت واقعا خوشی زیر دلش زده است. : ((( البته او از من درخواست نکرده‌بود و من کاملا خودخواسته این کار را کردم‌. میدانستم سرش شلوغ است و از زیرش در میرود. فکر کنم تنها چیزی که پشت این کلمات مشخص است یک چیز است: دوست داشتن.

بگذریم

پسرخاله دوستم را هماهنگ کردم بالای سرم بنشیند و زورم کند درس بخوانم. البته من تمام زندگی‌ام درسخوان بوده‌ام الان نیاز به انگیزه دارم و یا بهتر از آن. میدانم میتواند مرا هول بدهد.

همین اول کاری هم به او سپردم که آشنا نباشیم. منظورم این بود نزند به در دوستی و لاس بازی.

او هم فهمید و خب الان میدانم دلم از خودم قرص است. هنوز دلم را از آقای ح پس نگرفته‌ام که بتوانم دلی به این پسر بدهم. پس درس و درس!

راستی دلم را کی می‌توانم پس بگیرم؟

مووان کردن انگار این‌گونه است که تکه تکه قطعات پازل را میچینی. کل دلت را داده‌ای و روی میز آقای ح چیده شده است و حالا باید دوباره پازل را بهم بزنی و میز دل خودت را برپا کنی و قطعات پازل را بچینی و دلت را پس بگیری.

گاهی اوقات در این بین قطعاتی کنار آقای ح مانده است که باید برویی، تق تق پس بگیری و چقدر سخت است، پس گرفتن آنچه که با عشق داده‌ای.

همین.

فعلا همین کافی است.

: )

روشنی، پاکی و آب

سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴، 12:42

بعد از تکاپوی زیاد توانستم به استخر بروم. راستش این استخر رفتن هم برایم یک غول بود که باید حلش می‌کردم.

دوباره کلاس شنا ثبت نام کرده‌ام و از فردا ادامه آموزش را می‌روم. دلم می‌خواهد توی قسمت عمیق هم بتوانم شنا کنم. هر چند بسیار می‌ترسم.

دیروز قبل از رفتن استخر، چشمم به کتابخانه‌ام افتاد. دفتر یادداشت آقای ح را دیدم و وسوسه شدم دوباره خواندمش.

نوشته‌هایی که پر از صداقت و حس خوب بودند.

دل‌تنگ شدم. حق داشتم دلتنگ شوم.

در این بین یکی از فالورهای توییتر پیام داد که فلان برنامه کودک من را یاد تو می‌اندازد. صداقت، شفافیت و زیبایی‌اش

دیدم همین کلمات را آقای ح هم به من نسبت داده‌ بود.

دوست داشتم فکر کنم همین جور است و من صداقت، شفافیت و زیبایی دارم.

راستی

بالاخره بعد از چندین سال وزن اضافه کرده‌ام. آن هم حدود ۷ کیلو و واقعا راضی‌ام. هر چند با توجه به قدم، هنوز هم میتوانم وزن اضافه کنم و جا دارم. اما باید شنا بروم، میترسم به جای ماهیچه، چربی فقط اضافه کنم: )) یک تپلوی نرمالو شوم: )))

و همین.

: )

پرسید که چونی ز غم و درد جدایی...

یکشنبه هشتم تیر ۱۴۰۴، 0:25

پناه روزهای پر درد من،کلمات‌اند. می‌نویسم تا فراموش نکنم. کلمات حافظه‌ی خوبی‌اند.

امروز را هم توانستم تاب بیاورم و چیزی نگویم. متن بلند بالایی برای خودم نوشتم و یادآوری کردم که چرا نزدیک نمی‌شوم. به این فکر کردم که من نمی‌خواهم بارِ روزهای شلوغش باشم.

بی‌انصافانه و بدون ذره‌ای عقل متن را نوشتم و در سیومسیجم نگه داشتم. حتی همان موقع هم می‌دانستن کلماتم درست نیستند و دارم بد می‌گویم، اما باید دوام بیاورم.

نکته دیگر

من در هنگام کات خودم را گم کردم. انگار یک قسمت بزرگ از من هم کنده شد. دوستان عزیزی که داشتم هر کدام به نحویی باعث شدند من خودم را بتوانم بازسازی کنم. مثلا یکی با حرف زدن، یکی با نظر خواستن و یکی هم با یادآوری‌ام به خودم.

یکی از بهترین بازسازی‌ها در همین چند روز اخیر اتفاق افتاد. دوستی کتاب نوشته بود و با تمام این که این روزها دلمرده و غمگینم سعی کردم کتاب را بخوانم.

در دلمردگی کتاب خواندت، انرژی چند برابر می‌خواهد‌‌. کتاب را خواندم و در یک ویس ده دقیقه‌ای نظرهایم را عنوان کردم.

نویسنده کتاب هم به خوبی استقبال کرد. یک جایی در تشکرش گفته بود که خوشحال است نظرم را شنیده.

میدانید، من خودم را فراموش کرده بودم‌. خودی که می‌توانست دقیقه‌ها راجع به کتابی نظر بدهد، گفتگو کند و سوال کند‌.

ته دلم گرم شد که اگر این رابطه‌ات نشد، اگر فکر می‌کنی خواسته نشدی یا هر فکر بیخود دیگر، اما ببین هنوز همان هستی. هنوز نظراتت موردقبول هستند. هنوز کتاب میخوانی و شاید مهمتر از همه زنده هستی!

مووان را مدیریت کردن چقدر سخت است.

گاهی باورم نمی‌شود که مایی که هر چند وقت یکبار، حتی زمانی که پارنتر نبودیم، حال همدیگر را میپرسیدیم حالا از حال یکدیگر بی‌خبریم.

دلم میخواهد همین الان پیام بدهم و بگویم از حالت بگو،از حال واقعی‌ات. این که روزت چطور بوده است یا چکار کرده ای!

همه حرف‌ها را میخورم. می‌جووم و نزدیک‌اش هم نمی‌شوم‌.

خواستن. خواستن و نخواستن.

اخ اخ از دلم.

: )

نوشتن به مثابه درمان

شنبه هفتم تیر ۱۴۰۴، 1:23

آخر شب است و من کم‌کم به خواب میروم. دلم‌ می‌خواهد احساسات این روزهایم را ثبت کنم. جالب است بعداً بخوانم و بدانم چه راهی را طی کرده‌ام.

امروز کمتر دلتنگ بودم. دلتنگی جزئی از من شده است و دارم به عنوان عضویی از بدنم با او کنار می‌آیم. همچنان دلگیر یا دلخور هستم. همین دلخور بودن مرا مجاب کرده است که پیامی ندهم.

من کم دلخور می‌شوم، حتی کم ناراحت می‌شوم. از بیشتر چیزها گذر می‌کنم اما این بار واقعا ناراحتم و نتوانستم از آن بگذرم.

احتمالا حتی حدس نمیزند که ناراحتی‌ام از او این قدر عمیق است. این قدر عمیق که دلتنگی را عقب می‌زنم و می‌گویم ببین تو ناراحت هستی و این بدترین چیز است.

عصر با دوستم بیرون رفتم. برای او جریان تعریف کردم. گفت که می‌فهمم و متاسفم که از آن احساساتی است که حتی نمی‌شود آن را توضیح داد.

راست می‌گفت. دوست داشتن و دلشکستگی از احساساتی است که نمی‌شود آن‌ها را توضیح داد.

خلاصه این که من هم گوشه‌ای نشسته‌ام و سعی می‌کنم مووان کنم. هر چند گاهی آن قدر قلبم فشرده می‌شود که دلم می‌خواهد لگد بزنم به عقل و متعلقاتش و بروم بگویم گور دنیا، بیا با هم باشیم.

لگد نزده‌ام هنوز‌‌. نمی‌دانم لگد خواهم زد یا نه!

دوست ندارم این بار من لگد بزنم. خسته شدم از تلاش کردن، دلم نمیخواهد حس کنم خودم را دارم تحمیل می‌کنم.

هر چند این جور نباشد اما حسش اینجور می‌شود.

با من باشید در این روند!

: )

دلتنگی را قورت دادیم و هضم نشد

جمعه ششم تیر ۱۴۰۴، 7:16

دیروز فکر می‌کردم از شدت دلتنگی شرحه شرحه خواهم شد. هزاران بار تا پیام دادن رفتم ولی پیامی ندادم.

هر چه فکر کردم دیدم من دلگیرم و دارم مووآن میکنم بروم‌ چه بگویم؟ وقتی خودم درخواست کردم پیام ندهد؟ وقتی هر دو به این نتیجه رسیدیم نصفه بودن به درد نمیخورد؟ وقتی من دلشکسته‌ام؟

هیچ فایده‌ای نداشت پیام دادن من. فقط فرایند مووآن را طولانی‌تر می‌کرد. به سختی خودم را حفظ کردم.

بارها فکر کردم او هم دلتنگم می‌شود؟ غمگین شدم.

احساس کردم مرده‌ام. در ذهن کسی که دوست داشتم مرده‌ام.

مردن. کلمه جالبی نیست! اما همین است دیگر. من مرده‌ام برای او. نباید وجود داشته باشم. ( فقط خودم را می‌گوییم از نقش او در ذهنم نمی‌خواهم حرفی بزنم)

بعد کمی فکر کردم و دیدم من دلشکسته‌تر از آنم که بتوانم پیامی بدهم‌. دلشکسته که می‌گویم واقعی است. صدای شکستن دلم را شنیده‌ام. شبیه فرو افتاد یک ساختما ۸۰ طبقه شیشه‌ای بود.

شب که خوابیدم با خودم گفتم فردا دلتنگ نخواهی بود. نقطه اوج درد را طی کرده‌ای.

راستش هنوز دلتنگم ولی فقط کمتر دلم می‌خواهد پیام بدهم.

همین.

: )

زندگی دوباره، بهاری در تابستان

چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴، 15:55

سایه جنگ که کم شد، به زندگی برگشتم. بارها در این بین از خودم تشکر کردم که با درمان به موقع اضطراب خودم را در چاهی بی‌‌انتها ننداختم.

این روزها را دوست دارم‌. آرام هستم و ساکت.

بیشتر از هر زمان دیگر، ساعت‌هایی را تنها و با خودم طی می‌کنم. مسیر زندگی‌ام را بررسی می‌کنم، گاهی هم در آینده و حال می‌روم.

بیشتر در حال برنامه‌ریزی هستم. خط تمرین کردن را خیلی دوست دارم. این را هم تازه پیدا کردم‌. عجیب است که من بعد از بیست سالگی فهمیدم در هنر استعداد دارم. در دوران مدرسه هیچ گاه دلم نمیخواست زنگ نقاشی شود. عاشق زنگ انشا بودم و همیشه هم انشاهایم مورد تحسین دبیرها قرار میگرفت.

حالا در نزدیکی سی‌سالگی ( کمی دورتر البته) متوجه شده‌ام، می‌توانم هنر را نیز استفاده کنم. به جای فرار از هنر آن را در زندگی‌ام به کار ببندم و برای آرامش استفاده کنم.

تمام روزهای پراسترس جنگ را با تمرین خط تحریری گذراندم. یادگرفته‌ام که استرسم را چگونه از بی‌خوابی، بی‌اشتهایی یا هر علامت دیگر تبدیل به یک چیز زیبا کنم.

حالا باز هم دارم خودم را پیدا می‌کنم. انگار همیشه دنبال پیدا کردن خودم هستم. آدمی خودش را پیدا میکند؟

ادامه مطلب ..
: )

شرایط ناعادی

سه شنبه سوم تیر ۱۴۰۴، 19:8

امروز به گمانم آتش‌بس شد. هنوز هم نمی‌توانم نوشتن جنگ و آتش‌بس را باور کنم. این کلمات بسیار دور هستند و غیرقابل باور

البته هنوز هم که بیدار می‌شوم منتظر یک خبر عجیب هستم. بدنم عادت کرده است به خبرهای عجیب بعد از بیداری.

راستی چقدر طول می‌کشد تا به خودمان برگردیم؟ به خودمان برمیگردیم؟

کم‌کم دارم با خودم آشتی می‌کنم. می‌خواهم باز تلاش کنم و خودم را در تلاش معنی کنم.

در این بین هنوز هم گهگاهی دلم برای آقا ح تنگ می‌شود. امروز یک جایی آن قدر مستاصل شده بودم که دلم می‌خواست زنگ بزنم و بگویم: هیچ چیز نگو. حرفی نزن فقط چند دقیقه پشت گوشی باش.

بعد من هم پشت گوشی باشم. بدانم هر دو پشت گوشی هستیم، نفس‌ها را بشمار. گریه کنم و بگویم: ممنون و خدانگهدارت

خواسته‌هایم به این حد رسیده‌اند. بودن بدون صدا، بودن درحد چند دقیقه یا بودن موقت؟ به هر حال انجامش ندادم.

ما قرار است دور شویم. باید بتوانم تحمل کنم. دلِ شکسته‌ام را فراموش نکنم و بدانم که این زخم‌هایی که هنوز بازند از این جریان‌اند.

چقدر باید بگذرد که آدم به دلتنگی عادت کند؟ مثلا من چند با دیگر با خودم بگویم: بخواب، فردا کمتر درد دارد؟

پاسخنامه را انگار گم کرده‌اند. باید خودم جواب را پیدا کنم. باید هر روز به خودم بگویم که: تحمل نکن. فردا کمتر درد خواهد داشت.

دوست داشتن چقدر عجیب است. دنیای دوست داشتن را دوست دارم. زیبا ست. حتی در دردمند‌ترین قسمت‌ها هم زیبا ست.

. بگذریم

این روزها انگار خوابم باز زیاد شده است. شب‌ها خوب نمی‌خوابم و باید خوابم را تنظیم کنم برای درس خواندن

کتابخانه بروم و باز هم خودم را دوست داشته باشم. حتی اگر کسی مرا دوست نداشت.

امیدوارم همه چیز آرام باشد. من،شما و دنیا

: )

در بی‌ثبات‌ترین روزها

یکشنبه یکم تیر ۱۴۰۴، 11:51

تمام انرژی‌‌م برای نگهداشتن زندگی و سرپا بودنم داره مصرف میشه.

توی حالت بقا فرو رفتم و هر کار دیگه‌ای میکنم آخرش که بشینم میبینم ای وای جنگه!

بیشتر از جنگ، وضعیت بعد از جنگ می‌ترسونتم. شاید هم خود جنگ میترسونتم. همه چیز من رو میترسونه

نمیدونم بقیه چکار میکنن اما من دارم زندگی رو پیش میبرم و در نهایت میبینم نه، نشد!

نشدن رو نمیدونم چکار کنم.

میترسم در نهایت من بمونم و انحطاط.

چطور میشه زندگی رو در این جغرافیا به پیش برد؟

: )

در بی‌ثبات‌ترین روزها

یکشنبه یکم تیر ۱۴۰۴، 11:49

تمام انرژی‌‌م برای نگهداشتن زندگی و سرپا بودنم داره مصرف میشه.

توی حالت بقا فرو رفتم و هر کار دیگه‌ای میکنم آخرش که بشینم میبینم ای وای جنگه!

بیشتر از جنگ، وضعیت بعد از جنگ می‌ترسونتم. شاید هم خود جنگ میترسونتم. همه چیز من رو میترسونه

نمیدونم بقیه چکار میکنن اما من دارم زندگی رو پیش میبرم و در نهایت میبینم نه، نشد!

نشدن رو نمیدونم چکار کنم.

میترسم در نهایت من بمونم و انحطاط.

چطور میشه زندگی رو در این جغرافیا به پیش برد؟

: )
© من نوشت