وقتی رفتهبودم محل کارم را مشخص کنم، دوست دانشگاهم ( که سفرهای اخیر را با او بودم) نیز همراهم بود. دوستهای صمیمی تقریباً محسوب میشویم.
توی ماشین به او گفتم سهشنبه فلان جا کار دارم، اگر کاری داری با هم برویم. در کمال تعجب گفتم بله کار دارم و باید یک نامه بگیرم.
بلیط گرفتم و با هم به شهر مورد نظر رفتیم. بلیط قطار ساعت ۵ بود و ما همچون انسانهایی که کتک خوردهاند بیدار شدیم و در ایستگاه حضور پیدا کردیم.
دو ساعت را حرف زدیم. از پسرخالهاش پرسید که آیا هنوز هست یا نه؟ ( پسرخالهاش را قبلتر معرفی کردهام، آقای م.ح که در درسها کمک میکند)
گفت: اره که هنوز هست ولی رابطه را کنترل کردهام و باشخصیتیم: )))
خندید. گفت راستی به ما دلیل این که نیم سال دوم را میخواهد برای دانشگاه انتخاب کند، نگفت.
لبخند بدجنسانهای زدم و گفتم ولی به من گفت : ))) واقعا هم گفته بود به من ولی چون برایم مهم نبود گوش ندادم.
حقیقت همین است که من حسی به م.ح ندارم و رابطه کاملا تحصیلی کاری است و حتی ذرهای نگران تغییر مسیرم نیستم.
بعد از دوساعت رسیدیم و دوستم به اداره کل رفت تا نامهاش را بگیرد. من دم در نشستم و با خودم گفتم کارش زود تمام میشود!
اما این گونه نبود.
در این گرمای تابستان داشتم بخار میشدم. مردی که رستوران داشت، رستوران را برایم باز کرد و گفت بیا زیر کولر بشین.
اول فکر کردم بدبین نباشم و وارد شدم. اما خب کمی بعد رستوران دار شروع کرد از مال و اموالش گفتن و این که مجرد است.
من هم موبایلم را برداشتم و وانمود کردم دوستم تماس گرفته و فرار را بر قرار ترجیح دادم.
رفتم نشستم دم در توی گرما. یادم آمد مانتوی بلندی همراهم است. روی آن بلوزی که پوشیده بودم، مانتو را پوشیدم و با شلوار گشاد اصلا همخوانی نداشت. شبیه پاکستانیهای مهاجر شدهبودم.
به هر حال وارد اداره شدم، بماند که اداره هم جهنم بود اما بیرون جهنم پلاس بود.
کارمان که تمام شد به سمت دکتر من رفتیم. دکتر هنوز نیامده بود. خب ما خیلی زود رفته بودیم.
کمی قدم زدیم و دیدیم داریم بوی سگ مرده میگیریم. به دوستم گفتم بیا برویم بانکی پیدا کنیم و بنشینیم.
رفتیم داخل یک بانک خنک نشستیم و آخرهایش تمام کارمندا مشکوک به ما دو تا نگاه میکردند. یکی از کارمندها بلند پرسید: خانمها کار خاصی دارید؟
گفتیم نه.
و همچنان نشسته بودیم. قیافههامان وا رفته بود. دقیقا نمایانگر کسانی بود که ۴ صبح بیدار شده اند.
دکتر آمد کارمان را کردیم و پیاده بازارگردی کردیم. قرار بود ظهر به خانه خواهرم برویم، پس دوستم تصمیم داشت برای خواهر و دختر خواهرم چیزی بخرد.
همین موقع بود که خواهرم عکس بسته پستیای را فرستاد و گفت چه خریدهای؟
پیراهن خریدهبودم و چون خواهرم بوتیک لباس دارد نسبت به خرید اینترنتی لباس حساس است. من هم به اون نگفته بودم و از شانس آقای پستچی مهربان بسته را به خواهرم داد. آخر به خودم گفتم اگر اندازهام هم نبود یا خوب نبود به او نمیگویم: ))) خواهرم کمی سرزنشگر است.
چیزی که متوجه شدهام این است دوستم ناخواسته از من الگو میگیرد، در لباس پوشیدن.
پارسال که شیراز رفته بودیم من یک مانتوی بلند داشتم و یک کفش نیوبالانس. همانجا دوستم رفت رنگ دیگر مانتویم را و همان کفش نیوبالانس را خرید.
این بار هم که عکس پیراهن را نشانش دادم، رفت و پیراهنی خرید.
به نظرم خوب است. من خودم دوست دارم که لباسهای مختلفی را امتحان کنم. دامن میخرم، پیراهن و حتی لباسهای لختکی : ))
دوستم هم همراهم میشود.
بعد از گز کردن طولانی بازار و خرید کردن که فاکتورش میگیرم که مطلب طویل تر نشود، به سمت خانه خواهرم رفتیم و او برایمان ناهار درست کرده بود. من دوست نداشتم ناهار را خانه خواهرم بخورم. حس میکنم مزاحم شدهایم. آخر ما کار داریم چرا او باید به زحمت بیفتد؟
اما خواهرم از شب تدارک دیده بود و گفت حرف بیخود نزنم.
ناهار کامل و خوشمزهای بود. شوهر خواهرم هم بود و او هم خوب بود. البته هیچ وقت رفتار بدی ندارد ولی من چون حس اضافه بودن داشتم با خودم گفتم نکند دوست نداشته باشد و بغ کرده بنشیند؟
که خیر. واقعا در شعور شوهرخواهرمم هم نیست.
ظهر که رفتیم بخوابیم، دوستم زودتر بیهوش شد. پسرخالهاش داشت به من نکاتی را میگفت، عکس دوستم را زیر پتو برایش فرستادم و نوشتم: دختر خالهات = ))))
او هم جا خورد. فکر نمیکرد با دخترخالهاش ابن قدر صمیمی باشم که او بیاید خانه خواهرم بخوابد.
من هم خوابیدم و ساعت ۴و۳۰ نوبت دکتر داشتم. ساعت که زنگ خورد، خاموشش کردم و به زمین و زمان لعنت فرستادم. خیلی خسته بودم. اخر کدام انسان عاقلی از ۴ صبح بیدار میشود و در ادامه.اش هم کل بازار را میگردد؟ حدود ۶ کیلومتر راه رفته بودیم.
ساعت پنج دوستم را بیدار کردم و با ناامیدی به همدیگر نگاه کردیم که باید بلند میشدیم. به هر سختی بود بلند شدیم.
دیر هم به دکتر رسیدیم. ۵ و ربع شاید رسیدیم و مطب شلوغ بود. ساعت ۶ هم بلیط برگشت داشتیم. دلمان میخواست به کافی شاپ هم برویم.
به دوستم گفتم نگران نباش خودم حلش میکنم.
رفتم با منشی صحبت کردم که زودتر ما را رد کند. اول گفت ننیشود و شلوغ است و فلان.
گفتم که من اکنون یک سال است، اینجا میآیم و هیچ وقت نگفتهام زود ردم کنید. این بار عجله دارم.
گفت راست میگویی. هیچ وقت نگفتهای. ردت میکنم زودتر.
گفتم ما میرویم و نیم ساعت دیگر برمیگردیم.
دوستم را بلند کردم و با گامهای بلند ۴ خیابان را طی کردیم به کافی شاپ موردنظر رسیدیم. سفارش دادیم، عکس گرفتیم و ۶ و ۱۰ دقیقه از کافی شاپ زدیم بیرون.
با قیافه گربه شرک وارد مطب شدم. به منشی گفتم بروم داخل ویزیت شوم؟ گفت این که بیرون آمد تو برو.
خدا هم شاهد است فقط رفتم دز داروهایم را درست کردم و در کمتر از ۵،دقیقه برگشتم. به دوستم گفتم وارد اتاق که شدم تو اسنپ بگیر که بدویم و برسیم به قطار
در نهایت تعجب ۶و۴۵ دقیقه به ایستگاه قطار رسیدیم و کارهایمان هم انجام شد.
میدانید چرا؟ چون که اضطراب نداشتم. نگران نبودم و با آرامش کارهایم را کردم. اگر قبلا بود از اضطراب میمردم و میگفتم من نمیرسم. دیر کردم. چرا دیر بلند شدم و ...
الان یادگرفتهام کارهایم را آرام انجام دهم.
در قطار هم دو ساعت تمام با دوستم صحبت کردیم. او متاهل است. عقد کرده است. از ازدواج پرسیدم و راستش دوباره ترسیدم. چقدر ازدواج عجیب است.
خیلی طولانی شد اما حس خوبم زیاد بود به آن روز و میخواستم ثبتاش کنم.
پ.ن: هر بار این جا مینویسم به نبود ح دارم عادت میکنم. همان شب دلتنگ میشوم. چه دنیایی است. بابا ما که با هم دشمنی نداریم چرا تا میگویم دارم عادت میکنم مخالفش را نشانم میدهی؟
البته دلتنگ میشوم اما کار خاصی نمیکنم.
دیشب قبل از خواب دلم ر ا به دقت بررسی کردم و دیدم قلبم سوخته است، از حرفهایش.
چند جمله دوست نداشتی داشت که هر بار یادم میآید شبیه این میشود که کسی با سیخ داخل همان جمله را روی قلبم حک میکنند.
همان درد باعث میشود دور بمانم و یادآوری کنم به خودم که خیر عزیزم.
همین.